مسمومیت غذایی – نکته‌ای کوچک

استاندارد

بهمن ۹۵ بود که سر کلاس مسمومیت غذایی بودم.

یادم هست که یک سری نکات گفته شد که برای خودم هم خیلی جالب بود. همان موقع گفتم بعضی از آن‌ها را در این‌جا هم بنویسم.

فراموش کردم. دیشب که دوباره عفونی می‌خواندم، این نکات را دیدم. تا دوباره از یاد نرفته است، بهتر است یکی از آن‌ها را بنویسم:

 

اندک صحبتی در مورد جوشاندن کنسرو‌ها

 

حدود یکی دو سال پیش، قوت غالبم تن ماهی و ذرت بود. کنسرو هر دو را می‌گرفتم. برای بیست دقیقه هر دو کنسرو را می‌جوشاندم.

بعد، آن دو را با هم مخلوط می‌کردم و با سس یا بدون سس (بسته به موجود بودن در خانه!)، در کنار فیلم می‌خوردم.

تقریبا، همیشه مقداری‌ش اضافه می‌ماند.

چند ساعت بعد می‌خوردم.

حال که فکر می‌کنم، شانس آوردم که بوتولیسم نگرفتم.

 

توضیحات:

بعضی از باکتری‌ها، با سم خود ایجاد مسمومیت می‌کنند. وبا مثالی واضح از این دسته است. باکتری‌ای که الان می‌خواهم از آن بگویم، کلستریدیوم بوتولینوم (Clostridium botulinum) نام دارد.

این باکتریِ باهوش، سمی تولید می‌کند که بوتولینوم نام دارد. از قوی‌ترین سموم شناخته شده است. سمیت آن فوق‌العاده بالا است. بعضی از کتاب‌ها، آن را به عنوان کشنده‌ترین سم برای انسان می‌دانند.

این سم نمی‌گذارد که اعصاب بتوانند پیام خود را به ماهیچه‌ها برسانند. در نتیجه، دستورِ انقباض برای ماهیچه‌ها وجود ندارد.

ماهیچه فلج می‌شود. وقتی این فلجی، به ماهیچه‌های تنفسی برسد، فرد ایست تنفسی می‌دهد و فوت می‌کند.

این سم یک ضعف دارد. به گرما حساس است. به همین خاطر کنسرو‌ها را می‌جوشانیم. با جوشاندن کنسرو، سم بوتولینوم از بین می‌رود.

اما خود باکتری نه!

این سم موجود در کنسرو، از فعالیت باکتری به وجود آمده است. باکتری به جوشاندن مقاوم است. حتی جوشاندن‌های طولانی.

 

خب حالا چه اتفاقی می‌افتد؟

کنسرو را می‌جوشانیم. آن را نوش جان می‌کنیم. اضافه‌ش را کنار می‌گذاریم تا بعدا دوباره بخوریم. در این فاصله، باکتری محترم، بیدار شده و شروع به تولید سم می‌کند. و ما آن کنسرو را می‌خوریم.

بقیه‌ی ماجرا را می‌توانید حدس بزنید.

پس، به هیچ عنوان، غذای کنسروی را پس از سرد شدن مصرف نکنید که ممکن است آخرین کنسرو زندگی‌تان باشد.

(البته احتمال این که سم ایجاد بشود، نسبت به وقتی که غذا داخل کنسرو است، کم‌تر است).

 

شاید این سوال مطرح شود که با خوردن خود باکتری، مشکی ایجاد نمی‌شود؟

برای بزرگسالان اتفاقی نمی‌افتد. باکتری، به طور معمول، نمی‌تواند در دستگاه گوارش ما فعال شود. اما در اطفال چرا.

این باکتری می‌تواند در دستگاه گوارش اطفال شود. کودکان زیر یک سال، بسیار مستعد هستند.

بررسی‌ها نشان داده است که بیشترین غذایی که این کودکان مصرف می‌کنند و حاوی این باکتری هست، عسل هست!

پس،به عنوان حرف پایانی، به اطفال زیر یک سال، عسل ندهید.

 

پی‌نوشت:‌حتما اسم بوتاکس را شنیده‌اید. بوتاکس همین سم است. آن را تزریق می‌کنند. ماهیچه فلج می‌شود و در نتیجه چین و چروک پوست که به خاطر ماهیچه‌های زیرش است، از بین می‌رود 😉

هایکو بهانه‌ای است برای آشتی با ادبیات

استاندارد

شعر هایکو (Haiku) شعر بیان هیچ است (هایکو – احمد شاملو ع. پاشایی). چون احساس وقتی کامل بیان شود، جایی برای «ناشناخته‌ها» باقی نمی‌ماند (ذن هایکو – نیکی کریمی).

شعری کوتاه، از سرزمین ژاپن، که در قرن هفدهم توسط شاعر مشهور ژاپنی، ماتسو باشو مطرح شد.

البته قبل از آن نیز هایکوهایی سروده شده بود ولی نام هایکو، به نام باشو، گره خورده است.

هر هایکو یک «گیگو» دارد. گیگو، تصویری از طبیعت است.

شاعر، ظریفانه به فصلی خاص، رنگی خاص، شکلی خاص، زمانی خاص یا مکانی خاص اشاره می‌کند.

شکوفه‌های گیلاس، گل نیلوفر، ماه، نسیم دم غروب و کوه، نمونه‌هایی از این اشاره‌ها هستند.

جدا از تمام زیبایی‌هایی ادبی آن، هایکو فرصتی است برای انسان امروز. انسانی که حوصله‌ی خواندن اشعار طولانی را ندارد.

شاید خواندن هایکو، قدمی باشد برای آشتی با ادبیات. قدمی باشد برای علاقه‌مند کردن انسان امروزی، که با وجود تمام دغدغه‌هایی که فکر می‌کند دارد، با ادبیات قهر نکند. و وقتی خسته و کوفته، شب هنگام به خانه برمی‌گردد، قطعه‌ای شعر، داستانی کوتاه، چند صفحه از یک اثر کلاسیک و … بخواند.

 

هایکو برای من مانند تلنگری است. تلنگری برای یادآوری زیبایی. برای یادآوری یک ارزش. برای یادآوری یک تصویر.

گویا ذهن من آن زیبایی را از یاد برده بود و هایکو به منزله‌ی کبریتی بود که در ذهن من می‌افتد و آن را روشن می‌کند و زیبایی را به یادم می‌آورد.

این حالت من، وقتی قوی‌تر شد که نوشته‌ی جاناتان کلمنس را در ابتدای کتاب ذن هایکو خواندم که گفته بود:

هایکو همراه‌شدن خواننده با تجربه‌ی شاعر را طلب می‌کند. یک سراینده‌ی هایکو می‌داند که کلمات به تنهایی برای خلق تمام و کمال لحظه کافی نیستند. نوشته تنها بهانه‌ای است تا خواننده با ادراک خود، ناگفته‌ها را بیافریند. ممکن است با خود فکر کنید شاعر چه مطلبی را نمی‌خواهد بگوید. مسئله این است که هایکو شعری است که با خاطرات و ناخودآگاه مجرد هر خواننده کامل می‌شود.

 

هایکوهایی که در زیر می‌نویسم، بیشترین تلنگر را در من ایجاد کردند.


هایکوهای زیر از این کتاب هستند. این کتاب را، دو سال پیش هدیه گرفتم و در جریان سفری که این دو سه روز به یزد داشتم، خواندم.

 

نور ماه بر درختان کاج

(ذن هایکو)

جاناتان کلمنتس

نیکی کریمی

هایکو

 

زیر باران بهاری

همه چیز زیبا به نظر می‌رسد.

چیو-نی


بدون قلم،

بید باد را رنگ می‌کند.

ساریو


برکه‌ای کهن،

جهیدن غوکی،

صدای آب.

باشو


فشرده می‌شود قلبم

از زیبایی شکوفه‌های گیلاس.

تاتسو-جو


مدهوش کردند مرا

گل‌هایی از درختی که نمی‌شناختم،

با عطرشان.

باشو


آه ای پروانه

رویایت چیست

وقت بال زدن.

چیو-نی


جای بال پرنده،

بر روی برگ‌های سرخ درخت افرا.

شیکو


ای برگ‌ها،

از باد بپرسید

کدام‌تان اولین برگی خواهید بود که فرو خواهد افتاد.

سوشکی


دنیا پر از رنج است، با این حال

درختان گیلاس شکوفه می‌دهند.

ایسا


ای شکارچی سنجاقک

امروز او چقدر پرواز کرده بود؟

چیو-نی


راه می‌روم،

سایه‌ام در کنارم

به تماشای ماه.

سودو


چه ستودنی‌ست کسی که نیندیشد:

«زندگی گذراست»

هنگام برجهیدن آذرخش.

باشو


بدون خستگی

بارها به تماشای ماه نشسته‌ام

نه یک بار نه دو بار.

کی جین


توده‌ای از ابرها

ماه را حمل می‌کنند.

بونچو


گریه نکنید حشره‌ها

چون حتی ستاره‌های عاشق

درد هجران را می‌کشند.

ایسا


شب‌های شیرین بهاری

با عطر شکوفه‌های گیلاس

به پایان رسید.

باشو

 

هملت و توضیحی در مورد سخن معروف شکسپیر

استاندارد

فکر نمی‌کردم که این‌روز‌ها به سراغ شکسپیر بروم. تصورم این بود که متون شکسپیر ثقیل است و آن را خوب درک نخواهم کرد. احتمالا هم تا حدی فکر می‌کردم که حوصله‌سر‌بر خواهد بود. اما اتفاقاتی افتاد که به سراغ خواندن هملت رفتم.

چندین روز پیش، کتابی دیگر از شل سیلور استاین (قبلا از او چند باری نوشته‌ام) خواندم: هملت از زبان مردم کوچه و بازار.

هملت از زبان مردم کوچه و بازاردر همان روزها، شاهین کلانتری در کانال تلگرامی‌اش، در مورد فواید نمایشنامه‌خوانی نوشته بود. ده مورد از نمایشنامه‌های مورد علاقه‌اش را نیز معرفی کرده بود. در آن لیست، هملت، صدر نشین بود. البته نمی‌دانم شاهین آن‌ها را به ترتیب علاقه‌اش نوشته بود یا نه.

پس از گفته‌های شاهین در مورد فواید نمایشنامه خوانی و خواندن ورژن کوچه و بازاری هملت، تصمیم گرفتم ورژن اصلی هملت را امتحان کنم.

چندین کتاب ناتمام داشتم و می‌خواستم بعد از آن‌ها به سراغ هملت بروم. اما یک روز که بیرون بودم و حوصله‌ی چندانی نداشتم، طبق معمول به کتاب‌فروشی رفتم که کمی خودم را بین کتاب‌ها غرق کنم.

به این کتاب‌فروشی کمتر سر می‌زنم. هم راهش دور هست و هم این‌که معمولا همه‌ی کتاب‌هایی را که می‌خواهم، ندارد.

در آن دفعات معدودی که من به آن‌جا رفتم، خانمی میان‌سال مسئول کتاب‌فروشی بود.

همین‌طوری از او پرسیدم که هملت را دارد یا نه؟

به سراغ قفسه‌ای رفت و پس از دقیقه‌ای گشتن از آن پشت یک جلد کتاب در آورد.

مترجم را نمی‌شناختم. از آن خانم پرسیدم که آیا او مترجم را می‌شناسد یا نه که او گفت: مترجم را نمی‌شناسم ولی این نسخه، برای انتشارات علمی و فرهنگی است. با خیال راحت آن را بخوان.

کتاب را باز کردم و دیدم که در مقدمه‌ی مترجم نوشته شده است:

از این ترجمه راضی نیستم، زیرا اساساً ترجمه‌ی آثار شکسپیر به طوری که از حیث دقتِ تعبیر و حفظِ لطایفِ لفظی و معنوی، با اصل انگلیسی مطابقت کامل داشته باشد، ناممکن است.

همین کافی بود که کتاب را بخرم. همین نکته که مترجم خود بر این موضوع واقف است.

مترجم، ترجمه‌ی هملت را در زمستان ۱۳۰۶ آغاز کرده بود. ایشان تا سال ۱۳۱۰، هفت بار این ترجمه را مرور و اصلاح کرد و سپس با ترجمه‌ی عربی هملت نیز (از سامی الجریدینی) مقایسه کرد. خلاصه، میان آغاز ترجمه و پایان چاپ نخست کتاب، ۱۴ سال فاصله افتاد.

مترجم، تعداد بسیار زیادی پانویس گذاشته است که بدون آن‌ها، بی‌شک کتاب را به اندازه‌ی حال، نمی‌فهمیدم.

خواندن این ترجمه از هملت را شدیدا توصیه می‌کنم.

 

در زیر نیز قسمت‌هایی از کتاب را که دوست داشتم، می‌نویسم.

اگر حوصله نداشتید که کل قسمت‌ها را بخوانید، شماره‌ی ۴ را بخوانید. همه‌ی ما جمله‌ی معروف “بودن یا نبودن، مسئله این است” را شنیده‌ایم. شاید بد نباشد بدانیم که این جمله از کجا آمده است و در چه شرایطی گفته شده است.

 

هملت

اثری از شکسپیر

ترجمه‌ای از مسعود فرزاد

انتشارات علمی و فرهنگی

هملت شکسپیر

۱

این‌ها لباس اندوه است و نه خود اندوه. اما حقیقت اندوه من به هیچ چیز خارجی شبیه نیست و در قلب من پنهان است.

 

۲

(سرتاسر کتاب پر از پند و نصیحت است. این قسمت، نمونه‌ای از آن‌هاست)

بیا تو را تقدیس می‌کنم (دست خود را روی سر لایرتیس می‌گذارد). این چند پند را به خاطر بسپار:

افکار خود را نسنجیده بر زبان میاور و هیچ فکر نسنجیده‌ای را عملی مکن.

گشاده‌رو و خوش‌مشرب باش ولی هرگز قدر خودت را پست مکن.

آن عده از دوستان خود را که در دوستی آزموده و نیکو یافته‌ای با پنجه‌های فولادین نگهداری کن ولی هر تازه‌واردِ ناآزموده‌ای را به دوستی مگزین و اسرار خود را برایش فاش مکن تا شرافتت لکه‌دار نشود.

از داخل شدن به جنگ و نزاع برحذر باش ولی وقتی که داخل شدی کاری بکن که مخالف تو از تو بهراسد.

گوش خود را برای شنیدن سخنان همه‌کس باز کن ولی فقط با عده‌ی کم و برگزیده‌ای دهان سخن بگشا.

اظهارات و عقاید همه‌کس را بشنو ولی قضاوت خود را نزد خود محفوظ بدار.

لباس تو موافق سرمایه‌ات آبرومند باشد ولی عاری از تجمل و جلفی باشد، زیرا لباس غالباً روحیات شخص را نشان می‌دهد.

همچنین، نه قرض بکن و نه قرض بده، زیرا قرض غالباً هم خودش از میان می‌رود و هم دوستی را از میان می‌برد و اساساً مقرون به صرفه نیست.

بالاتر از همه‌ی این ها، خودت را هرگز فریب مده.

نسبت به شخص خودت منصف باش، و آن‌گاه، هم‌چنان‌که شب، بی‌تخلف همواره از پیِ روز فرا می‌رسد، تو نیز نخواهی توانست با احدی به کذب و ریا رفتار کنی.

خداحافظ. تو را باز تقدیس می‌کنم و امیدوارم این پند‌ها در تو مؤثر باشد.

 

۳

سخن بگو. مرا از شنیدن گریزی نیست…

 

۴

هملت: بودن یا نبودن؟ مسئله این است!

آیا شریفتر آنست که ضربات و لطمات روزگار نامساعد را متحمل شویم و یا آن‌که سلاح نبرد به دست گرفته با انبوه مشکلات بجنگیم تا آن ناگواری‌ها را از میان برداریم؟

مردن… خفتن… همین و بس؟

اگر خوابِ مرگ، درد‌های قلب ما و هزاران آلام دیگر را که طبیعت بر جسم ما مستولی می‌کند پایان بخشد، غایتی است که بایستی البته آرزومند آن بود.

مردن… خفتن… خفتن، و شاید خواب دیدن.

آه، مانع همین‌جاست.

در آن زمان که این کالبد خاکی را به دور انداخته باشیم، در آن خوابِ مرگ، شاید رویاهای ناگواری ببینیم!

ترس از همین رویاهاست که ما را به تأمل وامیدارد و همین گونه ملاحظات است که عمرِ مصیبت و سختی را این‌قدر طولانی می‌کند.

زیرا اگر شخص یقین داشته باشد که با یک خنجر برهنه می‌تواند خود را آسوده کند، کیست که در برابر لطمه‌ها و خفت‌های زمانه، ظلم ظالم، تَفَرعُن مرد متکبر، آلام عشق مردود، درنگ‌های دیوانی، وقاحت منصب‌داران، و تحقیر‌هایی که لایقان صبور از دست نالایقان می‌بینند، تن به تحمل در دهد؟

کیست که حاضر به بردن این بارها باشد، و بخواهد که در زیر فشار زندگانی پر ملال، پیوسته ناله و شکایت کند و عرق بریزد؟

همانا بیم از ماورای مرگ، آن سرزمین نامکشوفی که از سرحدش هیچ مسافری برنمی‌گردد، شخص را حیران و اراده‌ی او را سست می‌کند، و ما را وامیدارد تا همه‌ی رنج‌هایی را که در حال کنونی داریم، تحمل نمائیم و خود را به میان مشقاتی که از حد و نوع آن بی‌خبر هستیم، پرتاب نکنیم!

آری! تفکر و تعقل همه‌ی ما را ترسو و جَبان می‌کند، و عزم و اراده، هر زمان که با افکارِ احتیاط آمیز توأم گردد، رنگ باخته و صلابت خود را از دست می‌دهد.

خیالات بسیار بلند، به ملاحظه‌ی همین مراتب، از سیر و جریان طبیعی خود باز می‌مانند و به مرحله‌ی عمل نمی‌رسند و از میان می‌روند…

توضیح آقای فرزاد:

این گفتگوی هملت با خودش از بزرگ‌ترین و مشهورترین قطعات ادبی دنیاست و من با وجود منتهای دقت باز حس می کنم که ترجمه‌ی فارسی، نیمی هم از شیرینی و روانی و نیرومندی اصل انگلیسی را نتوانسته است حفظ کند.

To be, or not to be, that is the question

هملت در یک حالت احساساتی بسیار شدید است و تردیدی سخت برایش حاصل شده است. راه عملی و فوری برای اجرای انتقام پاک و عادلانه، آن‌هم در حالی که کلادیوس مشغول گناه و برای مرگ آماده نباشد، نمی‌بیند. از طرف دیگر پاکی و راستگویی روح هملت بزرگ و جنایتکاری کلادیوس برای هملت هنوز مسلم نشده است. و اصلا از مرگ پدر عزیزش، و رفتار ناشایست مادرش و این گرفتاری اخیر (احتمال قتل پدرش و تکلیف انتقامی که به گردن او افتاده است) بی‌اندازه ناراحت است.

و بالاخره شاید حتی می‌بیند بر فرض هم در این کار خود موفقیت حاصل کند، تازه، پوچی و حقارتِ سرنوشتِ او که این گرفتاری‌ها را بر او تحمیل کرده است، مرتفع نمی‌شود.

این است که چنانکه قبلا هم گفته است: ای کاش خداوند جاوید، خودکشی را منع نکرده بود، اینجا بار دیگر درباره‌ی خودکشی فکر می‌کند، تا شاید با این وسیله از همه‌ی این گرفتاری‌ها آزاد شود.

معلوم است که مدت مدیدی آن‌هم دقیقاً درباره‌ی خودکشی و احتمال نجات خودش به این وسیله فکر می‌کرده است و اینجا به این نتیجه می‌رسد که خودکشی هم چاره‌ی درد او نیست؛ زیرا اطمینان نمی‌توان داشت که انسان پس از خودکشی، خاطرات گذاشته را فراموش خواهد کرد و هم‌چنین به درد‌های تازه‌ای دچار نخواهد شد.

و بالاخره متوجه می‌شود که بر اثر این‌گونه استدلال‌ها، انسان تصمیم به اقدامش دچار تزلزل و حتی وقفه می‌گردد.

و دانستن این نکته را نیز دردی مزید بر درد‌های دیگر خود می‌بیند.

تحلیل روحی هملت هنگام این گفتار با خودش،‌ به نظر نگارنده همان است که در بالا بیان شد.

مسعود فرزاد

 

۵

دیوانگی اشخاص بزرگ را نباید بی‌مراقبت گذاشت.

 

۶

در هر سینه‌ای که عشق شدید جای گزیده باشد

کوچک‌ترین شبهه و شکی، باعث ایجاد ترس عظیم می‌شود

و هر جا که ترس‌های اندک، بزرگ شوند

علامت آنست که عشق شدید در آن‌جا موجود است.

 

۷

شادی یا اندوه هر قدر هم قوی و شدید باشد

چون زایل شد

تکالیفی هم که این عوامل در زمان حدت خود بر ما واجب کرده بود

از ما ساقط می‌شود.

آن‌جا که شادمانی بیش از همه وقت طربناکی می‌کند

اندوه بیش از همه وقت سوگواری می‌نماید.

به جز‌‌ئی سببی نیز، اندوه شادمان و شادمانی اندوهگین می‌گردد.

این جهان پایدار نیست.

 

۸

فکر و آرزو و اراده‌ی ما از خودمان است

ولی نتیجه و عاقبت آن

به هیچ وجه، از آن ما و در اختیار ما نیست.

 

 

۹

(این قسمت طولانی‌تر است. بعضی از جاهای آن را ننوشته ام)

اولین و قدیمی‌ترین لعنتی که بر زمین نازل شد حال مرا شامل است؛ زیرا جنایت من قتل برادری است.

من سخت معطل و مردد مانده‌ام و مانند کسی هستم که مجبور به انجام دو کار باشد اما نداند کدام یکی را اول شروع کند، و در نتیجه از انجام هر دو کار باز می‌ماند.

و دعا چیست به جز قوه‌ای که پیش از سقوط، ما را از سقوط بازدارد، و یا پس از سقوط، ما را مشمول بخشایش نماید؟

آیا ممکن است شخص در حالی که هنوز از نتایج مطلوب جنایت خود برخوردار می‌باشد، عفو شود؟

در این دنیای پر خیانت و تزویر، دستِ زراندودِ جنایت، ممکن است عدالت را از راه راست منحرف نماید، و چه بسا دیده می‌شود که منافع حاصل از جنایت، تبرئه شخص جانی را از پیشگاه قانون خریداری می‌کند ولی در آسمان چنین نیست.

آیا از دست توبه همه‌کاری ساخته نیست؟

اما وقتی شخص نمی‌تواند توبه کند، توبه چه می‌تواند بکند؟

کلمات من به جانب بالا پرواز می‌کنند ولی افکار من هم‌چنان در پایین باقی می‌مانند. کلامی که فکر همراهش نباشد، هرگز به آسمان نمی‌رسد.

 

۱۰

به هر حال کاری را که میل به انجام آن داریم، باید در همان وهله‌ی اول به انجامش اقدام کنیم؛ زیرا میل تغییرپذیر است و به شماره‌ی زبان‌ها و دست‌ها و حادثات، برای آن، موانع و عوایق پیش می‌آید. تعلل مانند آه است که چون از سینه بر می‌آید، شخص را راحت می‌بخشد ولی عمر او را کوتاه می‌کند (قدما معتقد بودند که در مقابل هر آهی، یک قطره خون از قلب انسان مصرف می‌شود و از این رو هر آهی عمر شخص را کوتاه‌تر می‌کند).

 

۱۱

دهاتی اول: این دختره که خودش را کشته تا نجات پیدا کند، آیا بناست با آداب مذهبی مثل مؤمنین مسیحی دفنش کنند؟

دهاتی دوم: راستش را می‌خواهی، اگر این دختره از خانواده وزیر و وزرا نبود، با شرعیات دفنش نمی‌کردند.

دهاتی اول: راست می‌گویی. و چقدر هم بد است که “بزرگان‌ها” در این دنیا بیشتر از برادر‌های مؤمن خودشان بهانه برای غرق کردن یا طناب انداختن خودشان پیدا می‌کنند.

(این گورکن‌ها که البته بی‌سواد هستند، در موارد متعدد لغاتی استعمال می‌کنند که معنای آن را درست نمی‌دانند و یا ساختمانش غلط است. در اصل انگلیسی لهجه‌ی آن‌ها لهجه‌ی عوامانه است).

 

 

از دو نمایشنامه:‌ نصف شب است دیگر دکتر شوایتز و کالیگولا

استاندارد

اصلا یادم نمی‌آید آخرین نمایشنامه‌ای که خواندم کی بود. حتی اسمش را یادم نیست. فقط یادم است خیلی بیخود بود. بعد از آن قضیه، خودآگاه یا ناخود‌آگاه، مدت‌ها به سراغ نمایشنامه نرفتم. تا این که:

 

مریضی داشتیم که از میناب آمده بود.

قند خون او در بدو ورود ۱۱۸۰ بود!

کلیه‌اش نیز از کار افتاده بود. ESRD داشت. End Stage Renal Disease. یعنی دیگر کلیه عملا کارکردی ندارد و باید دائما دیالیز شود و این ماشین دیالیز، کار آن دو کلیه‌ی هوشمند را انجام دهد. بدجال بود و باید یک استیودنت با او به دیالیز می‌رفت تا مراقبش باشد.

سه نفر کشیک بودیم که چهارساعت و نیم دیالیز او را تقسیم کردیم. نفری یک ساعت و نیم.

نوبت من شد. آن‌جا رفتم. قندش را گرفتم. علائمش را چک کردم. حالش را پرسیدم.

و رفتم در ایستگاه پرستاری در بخش دیالیز نشستم. به تختش نزدیک بودم و از دور هم مراقبش بودم.

تا یک ساعت و نیم آینده، چندین بار دیگر باید این کار را تکرار می‌کردم.

به یاد کتابی افتادم که همراهم بود.

نمایشنامه بود. چندین روز پیش از کتاب‌فروشی مورد علاقه‌ام آن را خریده بودم. راستش فقط سه دلیل داشتم. اصلا کتاب را نمی‌شناختم.

اسم کتاب، مترجم آن و توضیحات پشت جلد.

نصف شب است دیگر دکتر شوایتز!

ترجمه‌ی احمد شاملو.

کتاب در مورد زندگی یک پزشک بود.

این کتاب، برای من، با یک تیر دو نشان زدن بود. شوایتزر، هم پزشک بود و هم نوازنده‌ی بسی شناخته‌شده‌ی آثار باخ.

به زندگی موسیقی‌دان‌ها علاقه دارم. به زندگی پزشک‌ها نیز علاقه دارم. این کتاب شامل هر دو بود.

برای همین خریدمش.

خلاصه، شروع کردم به خواندنش در آن فضای شلوغ. البته چند صفحه‌ی ابتدایی را قبلا خوانده بودم.

بیشتر از نصفش را آن‌روز خواندم. بقیه‌اش نیز زود تمام شد.

این بود شروعی برای نمایشنامه خوانی.

در این سه هفته، سه نمایشنامه خواندم. قسمت‌هایی از دو نمایشنامه اول را می‌نویسم:

 

نصف شب است دیگر دکتر شوایتزر
ژیلبر سسبرن – احمد شاملو

نمایشنامه نصف شب است دیگر دکتر شوایتزرجملاتی که در ادامه می‌نویسم، لزوما به این معنی نیست که با آن‌ها موافق هستم؛ صرفا بهانه‌ای است برای اندیشیدن:

۱

ماری (پس از مدتی سکوت): حالا بگویید ببینم: شما به من چه لقبی می‌دهید؟

شوایتزر (خندان اما جدی): بالو آ لا… (دکتر به حرکت پرسش‌آمیز ماری جواب می‌دهد) یعنی کسی که هنوز انتخابش را نکرده…

ماری (با لحنی گلایه‌آمیز): شما برای معالجه‌ی روح آدمیزاد هم نسخه‌ای در چنته دارید، دکتر شوایتزر؟

شوایتزر (آرام): یکیش همین نسخه‌ای که تا امروز خودم را حفظ کرده؛ یعنی تا این روزگار چهل سالگیم: هیچ‌وقت زیر بار نرفتم که حتما باید آدم معقولی باشم!

ماری: چی؟

شوایتزر: قَسَمی است که تو جوانیم خورده‌ام. دیدم آدم‌های بزرگ وقتی از آرمان‌ها و شور و شوق خودشان حرف می‌زنند انگار از بچه‌های مرده‌شان یاد می‌کنند… وحشتم برداشت که نکند یک روز من هم مثل آن‌ها بشوم. آن‌وقت به این نتیجه رسیدم که باید زندگی‌ام را با یک روحیه‌ی تازه طی کنم.

ماری (با لحنی کنایه‌آمیز): و از این راه توانستید به خوشبختی برسید؟

شوایتزر (پس از لحظاتی تأمل): تو قعر ظلمتی‌ام وسط تیغِستان‌ها و تَک و تنها. با وجود این، دو دل‌ام حقیقتی را که سال‌ها است به‌اش رسیده‌ام به شما بگویم یا نه: مادمازل ماری، چیزی به اسم خوشبختی وجود ندارد!

ماری (تقریباً فریادزنان): حرف‌تان را باور نمی‌کنم!

شوایتزر: حقیقتی است که می‌شود فهمید، اما نمی‌شود فهماند.

ماری: من مطمئنم که خوشبختی وجود دارد.

شوایتزر (با لحنی آمرانه): بله، بله. گیرم اگر شایستگی خوشبختی را داشتید انصاف می‌دهید که حقی به‌اش ندارید، چون یک تکه از بارِ رنج عالم را ناچارید به دوش بگیرید… (سکوت) آن‌وقت از خوشبختی چشم می‌پوشید و به جایش شادی را انتخاب می‌کنید.

 

۲

پدر شارل (پس از اندکی سکوت): مرا بگو که خیال می‌کردم تنها کسی را که هیچ وقتِ خدا دستِ ناامیدی به دامنش نمی‌رسید، این‌جا پیدا می‌کنم.

شوایتزر: علتش این است که نصف شب است، پدر. سنگینی نصف شب‌ها را من عادتاً در تنهایی تحمل می‌کنم.

 

۳

ماری: برای بچه آوردن و زندگی بخشیدن، درست باید به دیوانگی خدا بود!

پدر شارل: “درست به دیوانگی خدا باشیم!”… و بگذارید دعای امشب ما هم همین باشد!

 

۴

پدر شارل:

از طرف دیگر، چه خدا وجود داشته باشد چه نه، چهره‌ی انسانی که رنج می‌برد، عوض نمی‌شود. و آن‌چه دل مرا به درد می‌آورد این چهره است.

 

در مورد زندگی دکتر شوایتزر، در این‌جا می‌توانید بخوانید. او پزشک و موسیقی‌دانی آلمانی بود که در سال ۱۹۵۲، برنده‌ی جایزه‌ی صلح نوبل شد.

شوایتزر چهل سال آخر عمر خود را در آفریقا طبابت کرد. داستان جالبی دارد. نگاهی به لینک بکنید.

 

کالیگولا
آلبر کامو – پری صابری

نمایشنامه کالیگولا آلبر کامو

حتی خورشید هم بخش تاریکی دارد.

اگر بگوییم که هیچ‌چیز معنی ندارد، باید نتیجه بگیریم که جهان بیهوده و مهمل است. اما آیا واقعا هیچ‌چیز معنایی ندارد؟ من هیچ‌گاه معتقد به چنین چیزی نبوده‌ام.

انسان تنها آفریده‌ای است که نمی‌خواهد همان باشد که هست.

به دست آوردن خوشبختی بزرگ‌ترین پیروزی در زندگی است.

بدون کار، هر نوع زندگی فاسد می‌شود.

ترجیح می‌دهم طوری زندگی کنم که گویی خدا هست و وقتی مردم بفهمم که نیست، تا این‌که طوری زندگی کنم که انگار خدا نیست و  وقتی مردم بفهمم که هست.

ما می‌خواهیم که در برابر سرنیزه هرگز سر تسلیم فرود نیاوریم تا قدرتی که در خدمت اندیشه نیست چیره نگردد… انسان برای ادامه‌ی “این تلاش” آفریده شده است. باید بدانیم که چه می‌خواهیم! به اندیشه معتقد باشیم، حتی اگر قدرت، برای فریفتن ما نقاب عقیده یا رفاه به چهره‌ی خود بزند…

در جهانی که ناگهان از هر خیالی واهی و از هر نوری محروم شده است، انسان احساس می‌کند که بیگانه است.

محبوب کسی نبودن فقط یک بدشانسی است، در حالی که عاشق نبودن، یک بدبختی است.

۱

کرآ: از دست دادن زندگی اون‌قدر‌ها مهم نیست و من به موقع این شجاعت رو خواهم داشت. ولی انسان شاهد باشه که معنی زندگی از دست بره و اصولاً وجود مضمحل بشه؛‌ این دیگه غیرقابل تحمله. زیستن بدون انگیزه‌س.

۲

سیپون: در وجود انسان‌ها همیشه آرامشی هست که در هنگام درماندگی به سوی او پناه می‌برند، یک پناهگاه خلوت در مرز گریستن.

۳

سیپون: من نمی‌تونم انتخاب کنم. چون علاوه بر رنج خودم، از این که او رنج می‌بره در رنجم. بدبختی من در اینه که همه‌چیز رو درک می‌کنم.

۴

کالیگولا: خیال می‌کنند که انسان رنج می‌کشه، چون موجودی رو که دوست داره یک روز به دست مرگ سپرده می‌شه. ولی درد واقعی‌اش اون‌قدر کم‌بها نیست. درد از اون‌جاست که می‌دونه اندوه هم پایدار نیست. حتی اندوه هم فاقد معنیه.

 

 

کامو درباره‌ی نمایشنامه‌اش می‌گوید:

کالیگولا مردی است که شور زندگی او را تا جنون تخریب پیش می‌راند. مردی که از بس به اندیشه‌ی خود وفادار است، وفاداری به انسان را از یاد می‌برد. کالیگولا همه‌ی ارزش‌ها را مردود می‌شمارد. اما اگر حقیقت او در انکار خدایان است، خطای او در انکار انسان است. این را ندانسته است که چون همه‌چیز را نابود کند، ناچار در آخر خود را نابود خواهد کرد. این سرگذشت انسانی‌ترین و فجیع‌ترین اشتباهات است.

 

مسیر پزشکی خواندن در عصر دیجیتال

استاندارد

چندین روز پیش، دوستی از من خواست که منابع دیجیتالی پزشکی را که می‌شناسم معرفی کنم. چندین وقت پیش نیز، دوستی دیگری از من خواسته بود که او را که تازه به ترم یک می‌رود، برای درس خواندن راهنمایی کنم. این که چطور پزشکی بخوانم؟

بارها این اتفاق در دانشکده نیز افتاده است. فردی می‌پرسد کدام منبع خوب هست؟ برای امتحان فلان چطور بخوانم؟ چطور یادم بماند؟ چطور برنامه‌ریزی کنم برای درس‌ها؟ و …

ساده‌تر بود که منابع و روش‌ها را لیست کنم. خیلی ساده‌تر بود. منابع خوبی را هم سراغ دارم. روش‌های مناسبی را هم بلدم.

ولی خواستم به چند سوال کاملا پایه‌ای و اساسی، در حد توان خودم، جواب بدهم. سوالی که شاید برای تعداد کثیری از دانشجو‌ها مطرح باشد. شاید تعدادی جرئت نداشته باشند که آن را در پیش استاد مطرح کنند. دیده‌ام که عده‌ای نیز، جسورانه آن را مطرح می‌کنند.

پیش‌نوشت بحث: درست است که ماجراها و سوال‌ها، مربوط به پزشکی است؛ ولی به گمانم، این گونه سوال‌ها در برخی از رشته‌های دیگر نیز مطرح می‌شود.

ماجرای ۱:

همه‌ی کارهایم را در بخش انجام داده بودم. ساعت حدود ۳ بود. هوا در داخل بخش دم کرده بود. بخش غدد بزرگسال هم در زیرزمین است و دریغ از هوای آزاد. بیرون هم گرم بود و نمی‌خواستم در حیاط بیمارستان بشینم. به اتاق استراحت پرسنل رفتم.

منتظر بودم همراه مریضم بیدار بشود. باید توضیحاتی را در مورد بیماری پسرش به او می‌دادم.

دو تا کتاب همراهم بود. کالیگولا و قفس شیشه‌ای.

کالیگولا را بیرون آوردم و مشغول خواندن شدم. اواخر کتاب بودم. نمی‌دانم چند دقیقه از کتاب‌خواندنم می‌گذشت که پرستاری با ظرف غذا به داخل اتاق آمد. می‌خواست ناهارش را بخورد.

سلام و احوال‌پرسی کردیم. کتاب را در دستم دید. ازم پرسید:

وقت می‌شود؟

— یه جورایی این وسط‌ها براش وقت درست می‌کنم.

— فکر کنم خیلی به ادبیات علاقه داری، نه؟

با لبخندی واقعی به او گفتم درسته و او هم با لبخندی جوابم را داد.

از اتاق بیرون رفتم تا او راحت ناهارش را بخورد.

(البته یک وقت فکر نکنید که طرحی وجود دارد که نمی‌گذارد همزمان خانم و آقا در اتاق استراحت پرسنل حضور داشته باشند!)

با این اتفاق بیگانه نبودم. قبلا هم چند بار هم مورد سوال واقع شده بودم. چطور با این درس‌های پزشکی، کتاب غیر درس می‌خوانی؟

ماجرای ۲:

اکسترن ۱: تو چطور درس می‌خونی که یه سری چیز‌های ریز یادت مونده؟

می‌خواستم جواب بدهم. هنوز دهانم باز نشده بود که:

اکسترن ۲: خب معلومه. این از اون خرخون‌هایی هست که صبح که بیدار میشه کتاب رو دستش میگیره و شب با کتاب خوابش میبره.

ترجیح دادم بگویم که نه این‌طور نیست و شما من را نمی‌شناسید. بحث را ادامه ندادم.

ماجرای ۳:

یک گفت و گوی دیگر:

— به نظرم خلاصه خواندن خیلی سخت‌تر از تکست خواندن است! تازه منظورم از خلاصه، یک خلاصه‌ی خوب و بدون غلط است. نه این کتاب‌هایی که دست شماست.

(کتاب که نه. جزوه‌های کپی شده از روی کتاب اصلی که ذره‌ای برای نویسنده‌‌ی کتاب، احترام قائل نیستید.)

— دکتر! (متنفرم وقتی دو تا دانشجو در صحبتی معمولی، همدیگر را دکتر خطاب می‌کنند. متنفرترم وقتی یک دانشجوی دیگر،‌ مرا دکتر خطاب می‌کند.) وقتی قبل امتحان رزیدنتی و پِره (پیش‌کارورزی) بود و مجبور بودی و دنبال این‌ها می‌گشتی، می‌بینمت.

این را با پوزخندی مسخره گفت.

میخواستم بگویم اما تو که الان حداقل دو سال فاصله داری با امتحان پیش‌کارورزی، اما بحث را ادامه ندادم.

این بحث را قبلا داشتم. بارها و بارها.

در زمان علوم پایه.

در زمان فیزیوپاتی.

و حال، در زمان بالینی.

بحث اصلی:

 

سوال اصلی این است:

اینترنت هست و من هر وقت بخوام سرچ می‌کنم. چرا باید همه چیز را حفظ کنم؟

آیا اصلا در عصر فعلی که تقریبا (اگر نگویم همه) تمام دانش تخصصی لازم در جیب ما هست و با چند کلمه نوشتن در وسیله‌ای چند اینچی، دانش به دست ما می‌رسد، لازم است همه چیز را یاد بگیریم؟ (البته دوستان فعل حفظ کنیم را به کار می‌برند.)

بهتر نیست یک سری کلیات را یاد بگیریم؟

چرا باید من تمامی این گیرنده‌ها، تمامی این داروها، همه‌ی این باکتری‌ها، این همه انگل و ویروس و قارچ، این همه تست آزمایشگاهی و تفسیر آن، این همه الگوریتم درمانی و بی‌شمار الگوریتم تشخیصی را یاد بگیرم؟

چرا باید کلی وقت بگذارم تا این همه آنتی‌بیوتیک را یاد بگیرم؟

چرا باید این همه هورمون و اعمال آن‌ها را یاد بگیریم؟

چرا باید تمام علائم این بیماری‌ها را یاد بگیرم؟

چرا باید دوز داروها را یاد بگیریم؟

چرا باید این همه را یاد بگیریم اصلا؟

(همه‌ی “یاد بگیریم‌”ها را می‌توانید با “حفظ کنیم” عوض کنید.)

آخر من چطور این همه تقاطع اعصاب را در سطح‌های مختلف نخاع حفظ کنم؟ آخر من چطور این همه فیزیولوژی کلیه و آن تعداد بی‌شمار کانال‌های مختلف را حفظ کنم؟ این همه سرطان‌های خونی: AML و ALL و CLL و CML که باز هر کدام زیرمجموعه دارند. این همه مارکرهای سرطانی را چی؟

خب یک لحظه سرچ می‌کنم و آن‌ها را می‌خوانم وقتی که به آن احتیاج داشتم.

و در این بین، هستند کسانی که سوال را به گونه‌ای ژرف‌تر مطرح می‌کنند:

اصلا همه‌ی این‌ها به کنار. با این سرعت زیاد پیشرفت، من چگونه می‌توانم با یک کامپیوتر رقابت کنم؟ هر چه بخوانم، او بهتر از من جواب می‌دهد! پزشکی آینده چگونه می‌شود؟

نمی‌شود به آن‌ها راحت جواب داد. مخصوصا سوال آخر. سوالی که مدت‌هاست با آن درگیر هستم و سعی می‌کنم بتوانم آن را برای خودم روشن کنم تا بتوانم مسیرم را مشخص کنم.


خب. حالا می‌خواهم سعی کنم که به کلیات سوالات بالا پاسخ دهم. شاید کمی طول بکشد که جواب تمام سوالات داده شود؛ ولی به گمانم، در ابتدا باید تکلیف خود را با این سوالات روشن کنیم و سپس به درس خواندن بپردازیم.

وگرنه اگر در ته قلبمان، سوگیری به سمتی داشته باشیم که این درس خواندن‌ها، به درد نمی‌خورد و در حال تلف کردن وقت هستیم، دیگر لذت پزشکی را از خود دریغ کرده‌ایم. دیگر آن کفایت را حس نمی‌کنیم. دیگر از درس خواندن، حس رضایت را تجربه نمی‌کنیم و دیگر شوق و ذوق ما کم می‌شود.

پزشکی مسیری است که شاید فارغ‌الدانشگاهی (این لغت را اولین بار در وبلاگ ایمان دیدم که به جای واژه‌ی منحوس فارغ‌التحصیلی به کار برده بود. چه کار زیبایی کرده است!) داشته باشد؛ ولی تو هیچ گاه فارغ‌التحصیل نیستی:

دائما باید یاد بگیری و یاد بگیری و یاد بگیری. اگر در سیستم دانشگاهی هم بمانی، باید یاد بگیری و یاد بدهی.


خب ما حالا داریم این اساس را زیر سوال می‌بریم. آیا لازم هست همه چیز را خودمان یاد بگیریم؟ نمی‌شود سرچ کنیم و همان لحظه یاد بگیریم. چرا این همه چیز را حفظ کنیم؟

از قدیم “همه” می‌گفتند که اگر حفظیاتت خوب هست برو تجربی. زیست همه‌ش حفظی هست.

منظورم از حفظی و مفهمومی، کانسپت رایج جامعه از این دو کلمه است. برای عمده، موضوعی که لازم باشد چند بار تکرار شود و منطق خاصی پشت آن نیست که بتوانی مفهومش را درک کنی، در دسته‌ی حفظی قرار می‌گیرد.

برو دکتر بشو. پزشکی همه‌ش حفظی هست و کلی درس باید حفظ کنی.

زشت‌ترین، شنیع‌ترین، بی‌خودترین و فاجعه‌ترین جمله‌ای که در مورد پزشکی شنیده‌ام، همین جمله است.

اگر کسی این چنین فکر کند، قطعا این دوران را برای خودش زهرمار می‌کند!

به جرئت می‌گویم، کسی که چنین حرفی را در مورد پزشکی می‌گوید، قطعا درکی از پزشکی ندارد.

امیدوارم بتوانم دلیل خود را کاملا در پست‌های آینده روشن کنم.

می‌توانستم این نوشته را ادامه دهم ولی به دو علت، چند روز دیگر صبر می‌کنم:

۱. می‌خواهم کمی به افکارم نظم بدهم تا بتوانم بهتر منظورم را بیان کنم.

۲. می‌خواهم کسانی که این سوال‌ها را می‌خوانند، چند روز به آن‌ها فکر کنند و بعد من جواب‌هایم را بنویسم.

 

پی‌نوشت:

در این مسیرِ طولانیِ پزشکی، کفه‌ای که در آن ناامیدکننده‌ها و انگیزه-از-بین-برنده‌ها وجود دارند، بسی سنگین است.

کاری نکنیم که یک سنگ سنگین دیگر، به این کفه اضافه شود.

تلاش کنیم که این سنگ سنگین، در کفه‌ی مقابل قرار بگیرد.

سعی کنیم که این وضعیت را بر هم بزنیم.

تعادل را هم نپسندیم.

برویم به سمتی که کفه‌ی انگیزه‌دهنده‌ها سنگینی کند.

شوخی مسخره

استاندارد

سال‌ها دیابت داشته باشی و قند خونت به صورت مزمن بالا باشد.

نتوانی غذاهای مورد علاقه‌ت را بخوری چون ممکن است قندت زیادی بالا رود.

با عواقب دیابت دست و پنجه نرم کرده باشی.

 

دیدگانت ضعیف شده و چشمانت را لیزر کرده باشی.

 

حس پاهایت و دست‌هایت کم شده باشد.

به همین خاطر، نتوانی خوب لمس کنی و بابت این موضوع، سختی بکشی.

 

کلیه‌ات از کار افتاده باشد و در بدنت کلیه‌ی فردی دیگر باشد.

یک کلیه‌ی پیوندی.

عواقب پیوند را تحمل کنی.

داروهایی که سیستم ایمنی‌ات را ضعیف کرده تا پیوند پس زده نشود.

صورتت به خاطر کورتون‌ها پف کرده باشد.

همیشه باید نگران این باشی که مریض نشوی.

یه بیماری ساده هم برای تو خطرناک است.

 

روزی چند بار نوک انگشتت را سوراخ کنی تا قندت را اندازه بگیری.

 

همه‌ی این‌ها به خاطر چه؟

 

اگر دیابت نوع یک باشد، چون دیگر انسولین نداری. چون سیستم ایمنی خودت، یاغی شده. چون این سیستم، دیگر فرق خودی و غیرخودی را نمی‌فهمد. خائن شده و به جای حمله به دشمن، به خود می‌زند.

 

با همه‌ی این قضایا کنار آمده باشی و حالا:

 

حالا فرض کن که یک دفعه حس کنی سرت گیج می‌رود. دست‌هایت شروع به لرزیدن می‌کند. تپش قلبت را حس کنی. اضطراب سراسر وجودت را فرا بگیرد.

این‌ها را به پزشک‌ات می‌گویی.

پزشک آزمایش می‌کند و می‌گوید:

خانم/آقا، شما یک توده دارد که به صورت خودکار و نابه‌جا، انسولین ترشح می‌کند و این باعث می‌شود که قند خون شما بیافتد. به آن انسولینوما می‌گویند. یعنی غده‌ای که انسولین ترشح می‌کند. وقتی آن را دربیاریم، مشکلات شما درست می‌شود، اما دیابت‌تان برمی‌گردد.

 

شاید آن لحظه، فرد با خود بگوید:

بدنم با من شوخی دارد؟ اول خودش به من حمله می‌کند و باعث می‌شود که یک عمر از عواقب دیابت رنج بکشم و تقریبا همه‌ی این عواقب از این ناشی می‌شود که دیگر انسولین ندارم. حالا یک غده دارم که نا‌به‌جا انسولین ترشح می‌کند؟

این چه شوخی مسخره‌ای است!

 

 

این ماجرا، ماجرای بیماری یک خانمِ حدودا چهل‌ساله‌ای است که در بخش بستری بوده و این هفته تولدش است.