از دو نمایشنامه:‌ نصف شب است دیگر دکتر شوایتز و کالیگولا

استاندارد

اصلا یادم نمی‌آید آخرین نمایشنامه‌ای که خواندم کی بود. حتی اسمش را یادم نیست. فقط یادم است خیلی بیخود بود. بعد از آن قضیه، خودآگاه یا ناخود‌آگاه، مدت‌ها به سراغ نمایشنامه نرفتم. تا این که:

 

مریضی داشتیم که از میناب آمده بود.

قند خون او در بدو ورود ۱۱۸۰ بود!

کلیه‌اش نیز از کار افتاده بود. ESRD داشت. End Stage Renal Disease. یعنی دیگر کلیه عملا کارکردی ندارد و باید دائما دیالیز شود و این ماشین دیالیز، کار آن دو کلیه‌ی هوشمند را انجام دهد. بدجال بود و باید یک استیودنت با او به دیالیز می‌رفت تا مراقبش باشد.

سه نفر کشیک بودیم که چهارساعت و نیم دیالیز او را تقسیم کردیم. نفری یک ساعت و نیم.

نوبت من شد. آن‌جا رفتم. قندش را گرفتم. علائمش را چک کردم. حالش را پرسیدم.

و رفتم در ایستگاه پرستاری در بخش دیالیز نشستم. به تختش نزدیک بودم و از دور هم مراقبش بودم.

تا یک ساعت و نیم آینده، چندین بار دیگر باید این کار را تکرار می‌کردم.

به یاد کتابی افتادم که همراهم بود.

نمایشنامه بود. چندین روز پیش از کتاب‌فروشی مورد علاقه‌ام آن را خریده بودم. راستش فقط سه دلیل داشتم. اصلا کتاب را نمی‌شناختم.

اسم کتاب، مترجم آن و توضیحات پشت جلد.

نصف شب است دیگر دکتر شوایتز!

ترجمه‌ی احمد شاملو.

کتاب در مورد زندگی یک پزشک بود.

این کتاب، برای من، با یک تیر دو نشان زدن بود. شوایتزر، هم پزشک بود و هم نوازنده‌ی بسی شناخته‌شده‌ی آثار باخ.

به زندگی موسیقی‌دان‌ها علاقه دارم. به زندگی پزشک‌ها نیز علاقه دارم. این کتاب شامل هر دو بود.

برای همین خریدمش.

خلاصه، شروع کردم به خواندنش در آن فضای شلوغ. البته چند صفحه‌ی ابتدایی را قبلا خوانده بودم.

بیشتر از نصفش را آن‌روز خواندم. بقیه‌اش نیز زود تمام شد.

این بود شروعی برای نمایشنامه خوانی.

در این سه هفته، سه نمایشنامه خواندم. قسمت‌هایی از دو نمایشنامه اول را می‌نویسم:

 

نصف شب است دیگر دکتر شوایتزر
ژیلبر سسبرن – احمد شاملو

نمایشنامه نصف شب است دیگر دکتر شوایتزرجملاتی که در ادامه می‌نویسم، لزوما به این معنی نیست که با آن‌ها موافق هستم؛ صرفا بهانه‌ای است برای اندیشیدن:

۱

ماری (پس از مدتی سکوت): حالا بگویید ببینم: شما به من چه لقبی می‌دهید؟

شوایتزر (خندان اما جدی): بالو آ لا… (دکتر به حرکت پرسش‌آمیز ماری جواب می‌دهد) یعنی کسی که هنوز انتخابش را نکرده…

ماری (با لحنی گلایه‌آمیز): شما برای معالجه‌ی روح آدمیزاد هم نسخه‌ای در چنته دارید، دکتر شوایتزر؟

شوایتزر (آرام): یکیش همین نسخه‌ای که تا امروز خودم را حفظ کرده؛ یعنی تا این روزگار چهل سالگیم: هیچ‌وقت زیر بار نرفتم که حتما باید آدم معقولی باشم!

ماری: چی؟

شوایتزر: قَسَمی است که تو جوانیم خورده‌ام. دیدم آدم‌های بزرگ وقتی از آرمان‌ها و شور و شوق خودشان حرف می‌زنند انگار از بچه‌های مرده‌شان یاد می‌کنند… وحشتم برداشت که نکند یک روز من هم مثل آن‌ها بشوم. آن‌وقت به این نتیجه رسیدم که باید زندگی‌ام را با یک روحیه‌ی تازه طی کنم.

ماری (با لحنی کنایه‌آمیز): و از این راه توانستید به خوشبختی برسید؟

شوایتزر (پس از لحظاتی تأمل): تو قعر ظلمتی‌ام وسط تیغِستان‌ها و تَک و تنها. با وجود این، دو دل‌ام حقیقتی را که سال‌ها است به‌اش رسیده‌ام به شما بگویم یا نه: مادمازل ماری، چیزی به اسم خوشبختی وجود ندارد!

ماری (تقریباً فریادزنان): حرف‌تان را باور نمی‌کنم!

شوایتزر: حقیقتی است که می‌شود فهمید، اما نمی‌شود فهماند.

ماری: من مطمئنم که خوشبختی وجود دارد.

شوایتزر (با لحنی آمرانه): بله، بله. گیرم اگر شایستگی خوشبختی را داشتید انصاف می‌دهید که حقی به‌اش ندارید، چون یک تکه از بارِ رنج عالم را ناچارید به دوش بگیرید… (سکوت) آن‌وقت از خوشبختی چشم می‌پوشید و به جایش شادی را انتخاب می‌کنید.

 

۲

پدر شارل (پس از اندکی سکوت): مرا بگو که خیال می‌کردم تنها کسی را که هیچ وقتِ خدا دستِ ناامیدی به دامنش نمی‌رسید، این‌جا پیدا می‌کنم.

شوایتزر: علتش این است که نصف شب است، پدر. سنگینی نصف شب‌ها را من عادتاً در تنهایی تحمل می‌کنم.

 

۳

ماری: برای بچه آوردن و زندگی بخشیدن، درست باید به دیوانگی خدا بود!

پدر شارل: “درست به دیوانگی خدا باشیم!”… و بگذارید دعای امشب ما هم همین باشد!

 

۴

پدر شارل:

از طرف دیگر، چه خدا وجود داشته باشد چه نه، چهره‌ی انسانی که رنج می‌برد، عوض نمی‌شود. و آن‌چه دل مرا به درد می‌آورد این چهره است.

 

در مورد زندگی دکتر شوایتزر، در این‌جا می‌توانید بخوانید. او پزشک و موسیقی‌دانی آلمانی بود که در سال ۱۹۵۲، برنده‌ی جایزه‌ی صلح نوبل شد.

شوایتزر چهل سال آخر عمر خود را در آفریقا طبابت کرد. داستان جالبی دارد. نگاهی به لینک بکنید.

 

کالیگولا
آلبر کامو – پری صابری

نمایشنامه کالیگولا آلبر کامو

حتی خورشید هم بخش تاریکی دارد.

اگر بگوییم که هیچ‌چیز معنی ندارد، باید نتیجه بگیریم که جهان بیهوده و مهمل است. اما آیا واقعا هیچ‌چیز معنایی ندارد؟ من هیچ‌گاه معتقد به چنین چیزی نبوده‌ام.

انسان تنها آفریده‌ای است که نمی‌خواهد همان باشد که هست.

به دست آوردن خوشبختی بزرگ‌ترین پیروزی در زندگی است.

بدون کار، هر نوع زندگی فاسد می‌شود.

ترجیح می‌دهم طوری زندگی کنم که گویی خدا هست و وقتی مردم بفهمم که نیست، تا این‌که طوری زندگی کنم که انگار خدا نیست و  وقتی مردم بفهمم که هست.

ما می‌خواهیم که در برابر سرنیزه هرگز سر تسلیم فرود نیاوریم تا قدرتی که در خدمت اندیشه نیست چیره نگردد… انسان برای ادامه‌ی “این تلاش” آفریده شده است. باید بدانیم که چه می‌خواهیم! به اندیشه معتقد باشیم، حتی اگر قدرت، برای فریفتن ما نقاب عقیده یا رفاه به چهره‌ی خود بزند…

در جهانی که ناگهان از هر خیالی واهی و از هر نوری محروم شده است، انسان احساس می‌کند که بیگانه است.

محبوب کسی نبودن فقط یک بدشانسی است، در حالی که عاشق نبودن، یک بدبختی است.

۱

کرآ: از دست دادن زندگی اون‌قدر‌ها مهم نیست و من به موقع این شجاعت رو خواهم داشت. ولی انسان شاهد باشه که معنی زندگی از دست بره و اصولاً وجود مضمحل بشه؛‌ این دیگه غیرقابل تحمله. زیستن بدون انگیزه‌س.

۲

سیپون: در وجود انسان‌ها همیشه آرامشی هست که در هنگام درماندگی به سوی او پناه می‌برند، یک پناهگاه خلوت در مرز گریستن.

۳

سیپون: من نمی‌تونم انتخاب کنم. چون علاوه بر رنج خودم، از این که او رنج می‌بره در رنجم. بدبختی من در اینه که همه‌چیز رو درک می‌کنم.

۴

کالیگولا: خیال می‌کنند که انسان رنج می‌کشه، چون موجودی رو که دوست داره یک روز به دست مرگ سپرده می‌شه. ولی درد واقعی‌اش اون‌قدر کم‌بها نیست. درد از اون‌جاست که می‌دونه اندوه هم پایدار نیست. حتی اندوه هم فاقد معنیه.

 

 

کامو درباره‌ی نمایشنامه‌اش می‌گوید:

کالیگولا مردی است که شور زندگی او را تا جنون تخریب پیش می‌راند. مردی که از بس به اندیشه‌ی خود وفادار است، وفاداری به انسان را از یاد می‌برد. کالیگولا همه‌ی ارزش‌ها را مردود می‌شمارد. اما اگر حقیقت او در انکار خدایان است، خطای او در انکار انسان است. این را ندانسته است که چون همه‌چیز را نابود کند، ناچار در آخر خود را نابود خواهد کرد. این سرگذشت انسانی‌ترین و فجیع‌ترین اشتباهات است.

 

مسیر پزشکی خواندن در عصر دیجیتال

استاندارد

چندین روز پیش، دوستی از من خواست که منابع دیجیتالی پزشکی را که می‌شناسم معرفی کنم. چندین وقت پیش نیز، دوستی دیگری از من خواسته بود که او را که تازه به ترم یک می‌رود، برای درس خواندن راهنمایی کنم. این که چطور پزشکی بخوانم؟

بارها این اتفاق در دانشکده نیز افتاده است. فردی می‌پرسد کدام منبع خوب هست؟ برای امتحان فلان چطور بخوانم؟ چطور یادم بماند؟ چطور برنامه‌ریزی کنم برای درس‌ها؟ و …

ساده‌تر بود که منابع و روش‌ها را لیست کنم. خیلی ساده‌تر بود. منابع خوبی را هم سراغ دارم. روش‌های مناسبی را هم بلدم.

ولی خواستم به چند سوال کاملا پایه‌ای و اساسی، در حد توان خودم، جواب بدهم. سوالی که شاید برای تعداد کثیری از دانشجو‌ها مطرح باشد. شاید تعدادی جرئت نداشته باشند که آن را در پیش استاد مطرح کنند. دیده‌ام که عده‌ای نیز، جسورانه آن را مطرح می‌کنند.

پیش‌نوشت بحث: درست است که ماجراها و سوال‌ها، مربوط به پزشکی است؛ ولی به گمانم، این گونه سوال‌ها در برخی از رشته‌های دیگر نیز مطرح می‌شود.

ماجرای ۱:

همه‌ی کارهایم را در بخش انجام داده بودم. ساعت حدود ۳ بود. هوا در داخل بخش دم کرده بود. بخش غدد بزرگسال هم در زیرزمین است و دریغ از هوای آزاد. بیرون هم گرم بود و نمی‌خواستم در حیاط بیمارستان بشینم. به اتاق استراحت پرسنل رفتم.

منتظر بودم همراه مریضم بیدار بشود. باید توضیحاتی را در مورد بیماری پسرش به او می‌دادم.

دو تا کتاب همراهم بود. کالیگولا و قفس شیشه‌ای.

کالیگولا را بیرون آوردم و مشغول خواندن شدم. اواخر کتاب بودم. نمی‌دانم چند دقیقه از کتاب‌خواندنم می‌گذشت که پرستاری با ظرف غذا به داخل اتاق آمد. می‌خواست ناهارش را بخورد.

سلام و احوال‌پرسی کردیم. کتاب را در دستم دید. ازم پرسید:

وقت می‌شود؟

— یه جورایی این وسط‌ها براش وقت درست می‌کنم.

— فکر کنم خیلی به ادبیات علاقه داری، نه؟

با لبخندی واقعی به او گفتم درسته و او هم با لبخندی جوابم را داد.

از اتاق بیرون رفتم تا او راحت ناهارش را بخورد.

(البته یک وقت فکر نکنید که طرحی وجود دارد که نمی‌گذارد همزمان خانم و آقا در اتاق استراحت پرسنل حضور داشته باشند!)

با این اتفاق بیگانه نبودم. قبلا هم چند بار هم مورد سوال واقع شده بودم. چطور با این درس‌های پزشکی، کتاب غیر درس می‌خوانی؟

ماجرای ۲:

اکسترن ۱: تو چطور درس می‌خونی که یه سری چیز‌های ریز یادت مونده؟

می‌خواستم جواب بدهم. هنوز دهانم باز نشده بود که:

اکسترن ۲: خب معلومه. این از اون خرخون‌هایی هست که صبح که بیدار میشه کتاب رو دستش میگیره و شب با کتاب خوابش میبره.

ترجیح دادم بگویم که نه این‌طور نیست و شما من را نمی‌شناسید. بحث را ادامه ندادم.

ماجرای ۳:

یک گفت و گوی دیگر:

— به نظرم خلاصه خواندن خیلی سخت‌تر از تکست خواندن است! تازه منظورم از خلاصه، یک خلاصه‌ی خوب و بدون غلط است. نه این کتاب‌هایی که دست شماست.

(کتاب که نه. جزوه‌های کپی شده از روی کتاب اصلی که ذره‌ای برای نویسنده‌‌ی کتاب، احترام قائل نیستید.)

— دکتر! (متنفرم وقتی دو تا دانشجو در صحبتی معمولی، همدیگر را دکتر خطاب می‌کنند. متنفرترم وقتی یک دانشجوی دیگر،‌ مرا دکتر خطاب می‌کند.) وقتی قبل امتحان رزیدنتی و پِره (پیش‌کارورزی) بود و مجبور بودی و دنبال این‌ها می‌گشتی، می‌بینمت.

این را با پوزخندی مسخره گفت.

میخواستم بگویم اما تو که الان حداقل دو سال فاصله داری با امتحان پیش‌کارورزی، اما بحث را ادامه ندادم.

این بحث را قبلا داشتم. بارها و بارها.

در زمان علوم پایه.

در زمان فیزیوپاتی.

و حال، در زمان بالینی.

بحث اصلی:

 

سوال اصلی این است:

اینترنت هست و من هر وقت بخوام سرچ می‌کنم. چرا باید همه چیز را حفظ کنم؟

آیا اصلا در عصر فعلی که تقریبا (اگر نگویم همه) تمام دانش تخصصی لازم در جیب ما هست و با چند کلمه نوشتن در وسیله‌ای چند اینچی، دانش به دست ما می‌رسد، لازم است همه چیز را یاد بگیریم؟ (البته دوستان فعل حفظ کنیم را به کار می‌برند.)

بهتر نیست یک سری کلیات را یاد بگیریم؟

چرا باید من تمامی این گیرنده‌ها، تمامی این داروها، همه‌ی این باکتری‌ها، این همه انگل و ویروس و قارچ، این همه تست آزمایشگاهی و تفسیر آن، این همه الگوریتم درمانی و بی‌شمار الگوریتم تشخیصی را یاد بگیرم؟

چرا باید کلی وقت بگذارم تا این همه آنتی‌بیوتیک را یاد بگیرم؟

چرا باید این همه هورمون و اعمال آن‌ها را یاد بگیریم؟

چرا باید تمام علائم این بیماری‌ها را یاد بگیرم؟

چرا باید دوز داروها را یاد بگیریم؟

چرا باید این همه را یاد بگیریم اصلا؟

(همه‌ی “یاد بگیریم‌”ها را می‌توانید با “حفظ کنیم” عوض کنید.)

آخر من چطور این همه تقاطع اعصاب را در سطح‌های مختلف نخاع حفظ کنم؟ آخر من چطور این همه فیزیولوژی کلیه و آن تعداد بی‌شمار کانال‌های مختلف را حفظ کنم؟ این همه سرطان‌های خونی: AML و ALL و CLL و CML که باز هر کدام زیرمجموعه دارند. این همه مارکرهای سرطانی را چی؟

خب یک لحظه سرچ می‌کنم و آن‌ها را می‌خوانم وقتی که به آن احتیاج داشتم.

و در این بین، هستند کسانی که سوال را به گونه‌ای ژرف‌تر مطرح می‌کنند:

اصلا همه‌ی این‌ها به کنار. با این سرعت زیاد پیشرفت، من چگونه می‌توانم با یک کامپیوتر رقابت کنم؟ هر چه بخوانم، او بهتر از من جواب می‌دهد! پزشکی آینده چگونه می‌شود؟

نمی‌شود به آن‌ها راحت جواب داد. مخصوصا سوال آخر. سوالی که مدت‌هاست با آن درگیر هستم و سعی می‌کنم بتوانم آن را برای خودم روشن کنم تا بتوانم مسیرم را مشخص کنم.


خب. حالا می‌خواهم سعی کنم که به کلیات سوالات بالا پاسخ دهم. شاید کمی طول بکشد که جواب تمام سوالات داده شود؛ ولی به گمانم، در ابتدا باید تکلیف خود را با این سوالات روشن کنیم و سپس به درس خواندن بپردازیم.

وگرنه اگر در ته قلبمان، سوگیری به سمتی داشته باشیم که این درس خواندن‌ها، به درد نمی‌خورد و در حال تلف کردن وقت هستیم، دیگر لذت پزشکی را از خود دریغ کرده‌ایم. دیگر آن کفایت را حس نمی‌کنیم. دیگر از درس خواندن، حس رضایت را تجربه نمی‌کنیم و دیگر شوق و ذوق ما کم می‌شود.

پزشکی مسیری است که شاید فارغ‌الدانشگاهی (این لغت را اولین بار در وبلاگ ایمان دیدم که به جای واژه‌ی منحوس فارغ‌التحصیلی به کار برده بود. چه کار زیبایی کرده است!) داشته باشد؛ ولی تو هیچ گاه فارغ‌التحصیل نیستی:

دائما باید یاد بگیری و یاد بگیری و یاد بگیری. اگر در سیستم دانشگاهی هم بمانی، باید یاد بگیری و یاد بدهی.


خب ما حالا داریم این اساس را زیر سوال می‌بریم. آیا لازم هست همه چیز را خودمان یاد بگیریم؟ نمی‌شود سرچ کنیم و همان لحظه یاد بگیریم. چرا این همه چیز را حفظ کنیم؟

از قدیم “همه” می‌گفتند که اگر حفظیاتت خوب هست برو تجربی. زیست همه‌ش حفظی هست.

منظورم از حفظی و مفهمومی، کانسپت رایج جامعه از این دو کلمه است. برای عمده، موضوعی که لازم باشد چند بار تکرار شود و منطق خاصی پشت آن نیست که بتوانی مفهومش را درک کنی، در دسته‌ی حفظی قرار می‌گیرد.

برو دکتر بشو. پزشکی همه‌ش حفظی هست و کلی درس باید حفظ کنی.

زشت‌ترین، شنیع‌ترین، بی‌خودترین و فاجعه‌ترین جمله‌ای که در مورد پزشکی شنیده‌ام، همین جمله است.

اگر کسی این چنین فکر کند، قطعا این دوران را برای خودش زهرمار می‌کند!

به جرئت می‌گویم، کسی که چنین حرفی را در مورد پزشکی می‌گوید، قطعا درکی از پزشکی ندارد.

امیدوارم بتوانم دلیل خود را کاملا در پست‌های آینده روشن کنم.

می‌توانستم این نوشته را ادامه دهم ولی به دو علت، چند روز دیگر صبر می‌کنم:

۱. می‌خواهم کمی به افکارم نظم بدهم تا بتوانم بهتر منظورم را بیان کنم.

۲. می‌خواهم کسانی که این سوال‌ها را می‌خوانند، چند روز به آن‌ها فکر کنند و بعد من جواب‌هایم را بنویسم.

 

پی‌نوشت:

در این مسیرِ طولانیِ پزشکی، کفه‌ای که در آن ناامیدکننده‌ها و انگیزه-از-بین-برنده‌ها وجود دارند، بسی سنگین است.

کاری نکنیم که یک سنگ سنگین دیگر، به این کفه اضافه شود.

تلاش کنیم که این سنگ سنگین، در کفه‌ی مقابل قرار بگیرد.

سعی کنیم که این وضعیت را بر هم بزنیم.

تعادل را هم نپسندیم.

برویم به سمتی که کفه‌ی انگیزه‌دهنده‌ها سنگینی کند.

شوخی مسخره

استاندارد

سال‌ها دیابت داشته باشی و قند خونت به صورت مزمن بالا باشد.

نتوانی غذاهای مورد علاقه‌ت را بخوری چون ممکن است قندت زیادی بالا رود.

با عواقب دیابت دست و پنجه نرم کرده باشی.

 

دیدگانت ضعیف شده و چشمانت را لیزر کرده باشی.

 

حس پاهایت و دست‌هایت کم شده باشد.

به همین خاطر، نتوانی خوب لمس کنی و بابت این موضوع، سختی بکشی.

 

کلیه‌ات از کار افتاده باشد و در بدنت کلیه‌ی فردی دیگر باشد.

یک کلیه‌ی پیوندی.

عواقب پیوند را تحمل کنی.

داروهایی که سیستم ایمنی‌ات را ضعیف کرده تا پیوند پس زده نشود.

صورتت به خاطر کورتون‌ها پف کرده باشد.

همیشه باید نگران این باشی که مریض نشوی.

یه بیماری ساده هم برای تو خطرناک است.

 

روزی چند بار نوک انگشتت را سوراخ کنی تا قندت را اندازه بگیری.

 

همه‌ی این‌ها به خاطر چه؟

 

اگر دیابت نوع یک باشد، چون دیگر انسولین نداری. چون سیستم ایمنی خودت، یاغی شده. چون این سیستم، دیگر فرق خودی و غیرخودی را نمی‌فهمد. خائن شده و به جای حمله به دشمن، به خود می‌زند.

 

با همه‌ی این قضایا کنار آمده باشی و حالا:

 

حالا فرض کن که یک دفعه حس کنی سرت گیج می‌رود. دست‌هایت شروع به لرزیدن می‌کند. تپش قلبت را حس کنی. اضطراب سراسر وجودت را فرا بگیرد.

این‌ها را به پزشک‌ات می‌گویی.

پزشک آزمایش می‌کند و می‌گوید:

خانم/آقا، شما یک توده دارد که به صورت خودکار و نابه‌جا، انسولین ترشح می‌کند و این باعث می‌شود که قند خون شما بیافتد. به آن انسولینوما می‌گویند. یعنی غده‌ای که انسولین ترشح می‌کند. وقتی آن را دربیاریم، مشکلات شما درست می‌شود، اما دیابت‌تان برمی‌گردد.

 

شاید آن لحظه، فرد با خود بگوید:

بدنم با من شوخی دارد؟ اول خودش به من حمله می‌کند و باعث می‌شود که یک عمر از عواقب دیابت رنج بکشم و تقریبا همه‌ی این عواقب از این ناشی می‌شود که دیگر انسولین ندارم. حالا یک غده دارم که نا‌به‌جا انسولین ترشح می‌کند؟

این چه شوخی مسخره‌ای است!

 

 

این ماجرا، ماجرای بیماری یک خانمِ حدودا چهل‌ساله‌ای است که در بخش بستری بوده و این هفته تولدش است.

در یک بازار ایرانی

ویدیو

کاروان وارد بازار می‌شود.

صدای فقرا به گوش می‌رسد که تقاضای بخشش و کمک می‌کنند.

تخت شاهدخت بر دوش خادمانش است.

شاهدخت می‌خواهد که تردست‌ها و مارگیر‌ها را تماشا کند. لحظه‌ای دستور می‌دهد تا صبر کنند.

پادشاه در حال عبور از بازار است.

صدای فقرا بلند‌تر می‌شود و عاجزانه تقاضای بخشش دارند.

کاروان می‌خواهد سفرش را ادامه دهد که ناگهان مجذوب صدایی می‌شود.

صدایی که از مناره به گوش می‌رسد و مردم را به ستایش پروردگار فرا می‌خواند:

 

 

آلبرت کتل‌بی، آهنگساز انگلیسی، این قطعه را در سال ۱۹۲۰ نوشته است.

نام قطعه In a Persian Market یا در یک بازار ایرانی است.

 

شاید خواستید که قطعه را کامل بشنوید. قسمت‌های ابتدایی آن نیز مجذوب کننده است.

آهنگساز، ورود پادشاه را با اضافه کردن صدای ترومپت، به زیبایی به موسیقی درآورده است.

این لینک اجرای کامل این قطعه، توسط ارکستری است که در بالا مشاهده کردید. اجرا از ارکستر Mitteleuropa است.