بیماری، خودکشی، خواستگاری، مهاجرت، فقدان

اردیبهشت ۱۴۰۳ تمام شد و نوشته‌ای در وبلاگ ننوشتم. اما برای خودم، بارها و بارها نوشتم. نوشتم و پاک کردم. هفت هفته‌ی گذشته را بعید است هیچ‌وقت فراموش کنم. منظورم فشردگی‌اش نیست؛ به فشردگی کارها و برنامه‌ها عادت دارم. فشردگی تنها برایم اذیت‌کننده نیست. اما این بار یک تجربه‌ی جدید …

ادامه‌ی مطلب

در انتظار سرطان بعدی | زندگی روی دور تند

روی طاقچه‌ی یکی از پنجره‌های طبقه‌ی ششم نشسته بودیم. هر کدام‌مان به یک کنج آن تکیه داده بودیم. پنجره را محکم کردم. این قسمت از ICU تاریک بود. کمی نور از بیرون می‌آمد و مقداری نیز از سمت مقابل. هر دو آبی به تن داشتیم. او آبی بیمارستانی و من …

ادامه‌ی مطلب

دکتر مثل اینشتین | یک تکه از گرگان

همین که سوار شدم، به سمت من چرخید و نگاهم کرد و لبخند روی لبش آمد. صورتی گرد. چشمان شرقی کشیده – به خاطر تاریکی نمی‌دیدم که روشن هستند یا تیره. به نظر می‌رسید که کمتر از ۲۰ سال داشته باشد. شاید همان هجده. در جواب لبخندش منم لبخند زدم …

ادامه‌ی مطلب

روزهای پزشکی و معلمی | گزارشی کوتاه

ساعتی از نهمین روز سال جدید گذشته است. تقریباً از امروز تعطیلاتم شروع شد. ماراتن تقریباً ۳۳ ساعت تدریس در ۳ روز، پس از اولین کشیک ارشد اورژانس، تموم شد. و سه روز بعدش، فشرده‌ترین تجربه‌ی تدریسم بود. تجربه‌ی جدیدی بود و عجیب. الان مجموعه‌ای از حس‌ها را دارم که …

ادامه‌ی مطلب

در مورد حس جامعه به بیمارستان‌های آموزشی دولتی

چند ماه پیش بود که یک آشنای دور را هماهنگ کردم که به درمانگاه بیاید تا او را با یکی از شریف‌ترین و دلسوزترین اساتیدم ببینم. پشت تلفن گفته بود که توده‌ای در فضای شکمش دارد. استادم با آن همه بیمار که خودش داشت، قبول کرد که یک بیمار دیگر …

ادامه‌ی مطلب

بهترین لحظه در بخش مراقبت‌های ویژه (ICU)

یک ماه در بخش مراقبت‌های ویژه‌ی تنفسی بودم و روز بعد از تمام شدنش، یکی از همین بیماری‌های عفونی تنفسی، گریبان خودم را گرفت. آن‌قدر شدید نبود. اما درگیری به میزانی شد که دو روزی به بیمارستان نرفتم. در زمان‌های بیداریِ بینِ خوابِ منقطعِ شب، به لحظات یک ماه اخیر …

ادامه‌ی مطلب

کی جراحی می‌کنی؟ | به بهانه روز جراح

از مدرسه فرزانگان بیرون آمدم. می‌خواستم پیاده برگردم که تلفنم زنگ خورد. یادم نبود قرار است بسته‌ای را بیاورند. بسته تا یک ربع دیگر می‌رسید. به سراغ اسنپ‌بایک رفتم. در این ترافیک ماشین مرا به موقع نمی‌رساند. با کمی تأخیر رسید. سلام آقا امیر. هوای ما را داشته باش. نقدی …

ادامه‌ی مطلب

بیست پیشنهاد پس از ده سال تحصیل پزشکی | قسمت اول

ده سال شد. ده سال است که مشغول تحصیل پزشکی‌ام. و اگر اتفاقی نیفتد و زودتر نمیرم، شاید ۵۰ سال دیگر هم مشغول تحصیل در پزشکی باشم. این ده سال بودن در پزشکی، این اعداد، بهانه‌هایی می‌شوند برای این‌که فکر کنیم اجازه‌ی پیشنهاد دادن به دیگران را داریم. من هم …

ادامه‌ی مطلب

شروع تحصیل پزشکی در سن بالا

در این هفت سالی که در فضای وبلاگ‌نویسی حضور دارم، یکی از سؤال‌هایی که بارها در ایمیل و کامنت‌های وبلاگ و اینستاگرام دریافت کرده‌ام، در مورد شروع پزشکی در سن بالاتر از معمول سن کنکور هست: می‌شود در بیست و پنج سالگی پزشکی را شروع کرد؟ فلان سن برای پزشک …

ادامه‌ی مطلب

تجربه ذهنی | گفتن یک مرگ قریب‌الوقوع

آخر مگر مرض داری؟ از در شیشه‌ای آی‌سی‌یو بیا. از آن یکی در شیشه‌ای برو بیرون و وارد پله‌های مارپیچی بشو و به پاویون برگرد. مگر نمی‌بینی‌شان؟ آن‌طور که آن‌جا نشسته‌اند. آخر چی می‌خواهی بگویی به آن‌ها؟ … – شما مادر مهسا هستی؟ دو چشم رو به بالا شد. بگو …

ادامه‌ی مطلب