پهلوان اکبر می‌میرد

روزهای نخست فروردین بود. هنوز جنگ بود. پیامی کوتاه آمد که او دیگر بین ما نیست و من نمی‌دانستم که در تمام این مدت، او مشغول مردنش بود. فکر می‌کردم بیماری‌اش تمام شده. فکر می‌کردم همه چیز گذشته. اما انگار سرطان هنوز سر جایش بود و او دیگر نبود. آخرین …

ادامه‌ی مطلب

به خانه رفتن

اولین بار، سال ۱۳۹۳ بود که شیمبورسکا خواندم. که فکرش را می‌کرد این‌قدر او را دوست داشته باشم که اکنون پس از ساعت‌های فشرده در یک روز طولانی، به همراه دوستی (ایلقار عادلی) یکی دیگر از شعرهای او را ترجمه بکنیم و به ترجمه پناه آوریم؟ ترجمه تجربهٔ عجیبی است. …

ادامه‌ی مطلب

از بیمارستان

در این خانه، نوشتن از بیمارستان همانند گذشته نیست. انگار جنس نوشته، پس از هیئت علمی شدن با قبل از آن یکسان نیست. حدسی در مورد دلیلش می‌زنم یا حداقل دلم می‌خواهد که دلیلش این باشد. از بعد از هیئت علمی، تعداد بیمارانی که مسئولشان شده‌ام چند برابر شده است …

ادامه‌ی مطلب

با عباس معروفی | یک از پنج | سمفونی مردگان

مهر ماه ۱۴۰۳ بود. اولین کتابم را از عباس معروفی خواندم. سمفونی مردگان. شاید کمی دیر بود. اما چنان خواندمش که در چند شب، پشت هم، موومان‌هایش تمام شد. اگر کارهای دیگر نبود، احتمالاً یک‌نفس و یک‌شبه خوانده می‌شد. چند روزی با آیدین، اورهان، آیدا و سرمه در اردبیل زندگی …

ادامه‌ی مطلب

«نمی‌خواهیم که بدانیم»

گرند راند چهارشنبه‌ها بود و آقایی شصت و خرده‌ای ساله را توضیح می‌دادند. چند وقتی بود که ضایعات پوستی پیدا کرده و تنگی نفس داشت. دوباره یک معمای تشخیصی دیگر. یک تشخیص از بین حدود دوازده هزار بیماری. اصلاً این‌گونه نبود که یک بیمار با صدها مشکل باشد و تعدد …

ادامه‌ی مطلب

از سفر به عراق

از داخل ماشین نگاه می‌کردم. دو بوسه پشت سر هم بر یک گونه. برایم عجیب بود. با نفر بعدی هم همین بود. سمت بوسه عوض نمی‌شد و دو یا سه بوسه بر یک گونه گذاشته می‌شد. راننده‌مان بود که با سرباز عراقی که آشنایش بود، خوش و بش می‌کرد. این …

ادامه‌ی مطلب

کوتاه‌تر از همیشه

ده روز قبل از شروع کار به عنوان هیئت علمی آخرین نوشتهٔ این وبلاگ را گذاشتم. آذر طی شد. دی شروع شد. و دی دیگر از یادها پاک نخواهد شد. گذشت. جنگ شد. به جز ۲ روز در اول فروردین، باقی آن را تهران بودم. لحظات غریبی تجربه می‌شد. شروع …

ادامه‌ی مطلب

سه نوع جادو از نگاه داوکینز | چرا نمی‌توان قورباغه را شاهزاده کرد؟

دوم دبستان که بودم، یک کتاب هری پاتر هدیه گرفتم (تالار اسرار که ترجمه‌ای از پرتو اشراق بود) و این کتاب، ورود من به دنیای جادو بود. قبلش را نمی‌دانم. قبلش نیز احتمالاً لحظه‌ها و داستان‌هایی بوده؛ اما آن‌ها را چندان واضح به یاد ندارم. بعدش هانس کریستین اندرسن اضافه …

ادامه‌ی مطلب

بی‌عنوان | از ایده‌هایی برای سیارهٔ زمین

دومین بار بود که به آن کتاب‌فروشی کوچک در استانبول می‌رفتم. بعد از جستجو و چند کتابفروشی تقریباً تماماً ترکی دیگر، آن را یافتم. امید نداشتم که جلدهای انگلیسی‌اش زیاد باشد؛ اما خیلی فراتر از آن‌چه انتظار داشتم بود. سریع و مستقیم به طبقه دوم رفتم. کسی کاری نداشت که …

ادامه‌ی مطلب

در مورد آزمون بورد تخصصی و مدل ذهنی مناسب برای آزمون‌های پزشکی

در حیاط بیمارستان با هم راه می‌رفتیم. چند روز بعد از امتحان بورد بود و مشغول کارهایی بودم که چند ماه آن‌ها را به تعویق انداخته بودم. او شش سال قبل از من بورد داده و نتیجه بسیار خوبی هم گرفته بود. گفت: قبول داری هیچ آزمونی شبیه به بورد …

ادامه‌ی مطلب