هدیه‌ی او

از کشیک برمی‌گشتم. کیفم سنگین‌تر از ۳۰ ساعت قبل که به کشیک می‌رفتم، به نظر می‌رسید. اما مهم نبود. با عجله قدم برمی‌داشتم. می‌خواستم به پستچی برسم. یک خانه بالاتر به او رسیدم. نفس‌زنان از او پرسیدم که امروز بسته‌ای برایم نیاورده است؟ با تعجب مرا نگاه کرد. ادامه دادم …

ادامه‌ی مطلب

شعری تازه از سایه – همزاد

چند قدمی بود که از حافظیه بیرون آمده بودم. در آن هیاهوی پیاده‌رو، نگاهم به تصویر سایه بود. شعری را که به تازگی سروده بود، می‌خواند: همزاد. هم‌چنان در آن هیاهوی خیابان قدم‌زنان ادامه دادم. کمی سرعتم را کم کردم؛ زیرا که خیابان را دیگر شفاف نمی‌دیدم. ابر ماژلانی بزرگ …

ادامه‌ی مطلب

اصولی برای پزشکی: تعریف پزشکی

تقریبا نیمه‌شب بود که به بخش آمد. دخترکی ۱۷ ساله، همراه با مادرش. از شهرستانی در جنوب. سفیدی چشمان دخترک را رنگی زرد فرا گرفته بود و آبی-سبزِ چشمان مادر را نگرانی. خودم را معرفی کردم. با او صحبت کردم. شرح حال کاملی گرفتم. دخترک و مادرش از زردی می‌گفتند؛ …

ادامه‌ی مطلب

خاطرات بخش: اشکِ ناتوانی

از مترو پیاده شدم. نمی‌دانم چه شد که سر از کتاب‌فروشی در آوردم. کمی در بین کتاب‌ها قدم زدم. آن‌ها را نگاه کردم و آخر سر با پنج جلد از نمایشنامه‌ی «نصف شب است دیگر دکتر شوایتزر» به سمت صندوق راه افتادم. از راهروی باریکی که تنها ظرفیت عبور یک …

ادامه‌ی مطلب

همراه با گزیده‌های کیارستمی

چند سال پیش، در یکی از کتاب‌گردی‌های گاه‌به‌گاه‌ام، چشمم به یک حافظ کوچک افتاد: حافظ به روایت عباس کیارستمی. آن زمان، تنها فیلمی که از کیارستمی دیده بودم، طعم گیلاس بود. شناخت دیگری از او نداشتم. کتاب را برداشتم. تقریبا اندازه‌ی دستم بود. با کنجکاوی آن را باز کردم. غزلی …

ادامه‌ی مطلب

به گستره‌ی این جهان

یکی از دوستانم از شیراز، برای سفر کوتاهی به گرگان آمد. فرصتی به وجود آمد که در دیگر محیطی، با هم به گفت‌و‌گو بپردازیم و من مانند همیشه از این هم‌صحبتی با او لذت ببرم. پس از دقایقی پیاده‌روی، نزدیک به ظهر بود که به این نقطه رسیدیم. تو‌گویی که …

ادامه‌ی مطلب

دعوت به شنیدن (۹): چهچهه‌ی شیطان

گاهی، حس‌های ما آن‌گونه هستند که برایشان واژه‌ای پیدا نمی‌کنیم. گاهی، آن‌ها برایمان غریب هستند. گاهی تازه هستند. گاهی، حس‌هایی داریم که از بیانشان می‌ترسیم و از فکر کردن به آن‌ها به وحشت می‌افتیم. شاید این ترس، آن‌قدر زیاد بشود که – خودآگاه یا ناخودآگاه – آن را سرکوب کنیم. …

ادامه‌ی مطلب

خاطرات بخش: لِنا

پیش‌نوشت: ننوشتن از لِنا برای من سخت است و خواندش برای شما. پس آن را نخوانید. به سراغ کار دیگری بروید. شاید نوشته‌ای دیگر، شاید کتابی. شاید فیلمی. شاید … پیش‌نوشت ۲: معنای نام «لِنا» درخشش و نور است. ۱ دی بود. هوا سرد. فضای آن اتاق سردتر. جان‌های مردمان …

ادامه‌ی مطلب

خاطرات بخش: نمردن

بدون روپوشی که تو را در دیده‌ی آن‌ها همانند خدا می‌کند، با کتابی در دست ولی کتابی دیگر در سر، خسته از بی‌خوابی شب قبلش، بر روی صندلی فلزی سرد نشستم. سه پیرمرد در کنارم بودند. یک نفر در سمت راست و و دو نفر در چپ. سمت چپی، آستینش …

ادامه‌ی مطلب

لحظه‌نگار: پدیده‌هایی که دیگر معمولی نیستند

کمی توقف بکن. بگذار جریان عمیق روح موسیقایی شوپن تو را چند لحظه همراه خود کند. با آن برو… اگر خواستی تا آخر قطعه گوش بده و سپس ادامه را بخوان. شاید هم بخواهی که همزمان با پخشش، به سراغ باقی نوشته بروی. در هر صورت، بگذار همین‌جا بگویم که …

ادامه‌ی مطلب