از سفر به عراق

از داخل ماشین نگاه می‌کردم. دو بوسه پشت سر هم بر یک گونه. برایم عجیب بود. با نفر بعدی هم همین بود. سمت بوسه عوض نمی‌شد و دو یا سه بوسه بر یک گونه گذاشته می‌شد. راننده‌مان بود که با سرباز عراقی که آشنایش بود، خوش و بش می‌کرد.

این نخستین برخورد من با فرهنگ مردم عراق بود.

تقریباً ۵ غروب بود که به مرز مهران رسیده بودیم. با یک شورلت سابربن مشکی که از عراق به دنبالمان آمده بود. من ماشین‌ها را نمی‌شناسم؛ اما امیدوار بودم – یا خیال داشتم – با این سرعت بالایی که راننده می‌رود، در این ماشین اشکالی ندارد.

و از مرز مهران به سمت کوت، حله و سپس کربلا راه افتادیم. با همان سرعت.

فردا صبح، نخستین روز از سه روز کارگاه بود. کارگاهی را که چند ماه قبل قولش را داده بودیم، در دوران جنگ به عقب انداختیم و پس از جنگ، در آتش بسی که حداقل هنوز ادامه دارد، در آخرین فرصت برگزاری، به عراق رفتیم تا برگزار کنیم. دو روز کارگاه برای دانشجویان و یک روز برای اعضای هیئت علمی.

*****

به همان سرباز عراقی فکر می‌کردم که راننده دو بسه بر گونهٔ چپش بر جای گذاشت. تصویر سرباز عراقی.

مردی با موی کوتاه، سبیل و صورتی آفتاب‌سوخته و کلاهی بر سر. تصویری که تمام فیلم‌های جنگ با عراق را به ذهنم می‌آورد و حس‌های آن فیلم‌ها را.

فیلم‌هایی که از بس دیده بودیم، احتمالاً چندین سفر دیگر به عراق و سایر کشورهای عربی نیاز است تا این تصویر و آن حس، اصلاح شود. آن حس سنگینی و غمی که کنارش است. آن حسی که می‌گوید این فرد بی‌رحم است.

*****

مسیر طولانی برای زمانی که فکری برای فرار کردن وجود دارد، وحشتناک است. راهی نداری. با آن روبه‌رو خواهی شد.

من این مدت با بیمارستان مشغول بودم. در آن لحظات، می‌شد خودم را حداقل برای ساعاتی، مشغول بکنم و ادامه بدهم. اما الان چه؟ هیچ کاری نمی‌توانستم بکنم. نه می‌شد که بخوانم. نه با لپتاپ کار بکنم. گوشم همراهی نمی‌کرد و به تهوع می‌افتادم.

نمی‌دانم چرا چیزی در گوشم نگذاشتم که گوش بدهم. این کار را می‌شد کرد. اما انجام ندادم. انگار یک لجبازی وجود داشت که به اندازهٔ کافی فرار کرده‌ای. حالا آن را بچش.

و من حدود ۱۵ ساعت با خودم کلنجار می‌رفتم. فکر می‌کردم. اتفاقات چند ماه گذشته مرور می‌شد. خودم را مرور می‌کردم.

فکر می‌کردم و بالاخره به کربلا رسیدیم. از حله (مرکز بابل) تا کربلا راهی نبود. با تعجب به همه جایش نگاه می‌کردم. می‌خواستم تصویرش را در ذهنم ثبت بکنم. اما نمی‌دانم چرا این‌قدر در چهرهٔ مردم رنج می‌دیدم.

فکر می‌کردم این منم که در چهره‌ی این افراد رنج را می‌بینم یا واقعاً این‌گونه هستند؟ شاید همان سنگینی و غمی هست که از چند ماه گذشته با من به این سفر آمده و در ساعات گذشته پخته شده و آن غم خودم را در چهرهٔ آن‌ها می‌بینم – فرافکنی می‌کنم.

*****

در دانشگاه بودیم. گفت: خیلی ممنون هستیم که در این شرایط آمدید. شنیدمش و قلبم سنگین شد. چهار ماه می‌شد که ایران بی‌قرارتر از همیشه شده بود. چه می‌شود گفت؟ لبخند زدم.

*****

بین دو کارگاه بود در روز نخست. می‌خواست برای چهار نفر چای درست بکند. چهار لیوان کاغذی کوچک گرفت. هر کدام به اندازه یک استکان جای داشت و در هر کدام دو الی سه قاشق شکر ریخت. برای آن لیوان، زیاد بود و من همین‌طور با تعجب نگاه می‌کرد. در هر لیوان کوچک،‌ یک چای کیسه‌ای گذاشت و سپس آب ریخت. یعنی تقریبا ۱۰۰ میلی‌لیتر آب، دو سه قاشق پر شکر، یک چای کیسه‌ای.

و کم کم فهمیدم چای عراقی این‌طور است. در حالت اصلی، می‌گذارند چای کاملاً بجوشد. یک استکان کمر باریک می‌گیرند که در آن شکر ریخته شده و چای جوشیده را روی آن می‌ریزند.

طعم جدیدی بود.

*****

ادامه دارد.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

9 کامنت در نوشته «از سفر به عراق»

  1. در شرایط خیلی چیزهارا دیگر نباید گفت
    اما باز چ میشود کرد
    باید راهی را یافت برای ادامه دادن هرچند ناپیدا و گم گشته
    معلم عزیزم روزت مبارک

  2. خوشحالم که دوباره نوشتین. دلم برای نوشته‌هاتون تنگ شده بود.
    روزتون هم مبارک باشه🌾🤗
    امیدوارم منم یه روز بتونم تدریس کنم🫠

  3. سلام. من از زمانی که دبیرستانی بودم شما رو می‌خونم و یاد می‌گیرم تا الان که ترم بعدی قراره استاجر بشم. اون‌موقع‌ها توی صفحه قبولی شما توی کانون قلمچی گزارش کار می‌نوشتم و هنوز هم گاهی آپدیت می‌نویسم برای اینکه یک‌ جایی ثبت بشه. من شما رو تا به حال ندیدم ولی تاثیر شما روی زندگی و انتخاب‌های من از خیلی افرادی که روزمره باهاشون در ارتباطم بیشتر بوده. امیدوارم سالیان سال باشید و هم شاگردی کنید و هم معلم باشید.
    استاد عزیزم، من شاگردی کردن رو هم از شما آموختم. روز معلم مبارک.

  4. چون از چایی عراقی صحبت شد فکر میکنم گفتن این هم جالب باشه:
    توی چین برای دم کردن چایی چندبار پشت هم با فاصله بین چند ثانیه تا یک دقیقه روی برگ های چایی آب داغ میریزن. لزوما آب جوش ۱۰۰ درجه استفاده نمی‌کنن. توی هر بار دم کردن دمای آب بالاتر می‌ره و بسته به نوع چایی، دما و مدت زمان دم کشیدن متفاوته. هر بار هم طعمش فرق داره. ولی به طور کلی خیلی نمیذارن آب به ۱۰۰ درجه برسه چون تلخ میشه.
    و جالبه که برای مراحل مختلف جوشیدن آب اسم‌های مختلف دارن مثل چشم خرچنگی، چشم ماهی، چشم میگو که همه مال قبل دمای ۱۰۰ درجه هستن و این اسم گذاری بر اساس شکل ظاهری آب مثل اندازه حباب و صدای آب هست

  5. سلام و عرض ادب. ممنونم که برامون نوشتید
    نوشته های شما احساساتی رو منعکس میکنند که من براشون واژه مناسبی پیدا نمیکردم
    خیلی مشتاقم که ادامه اش رو بخونم
    خوشحالیم که برگشتید

  6. من هم شورلت سابربن رو نمی شناختم، اما الآن جست و جو کردم.
    نوشته بود قدیمی ترین لاین در حال بی وقفه تولید شدن از حدود ۸۰ سال پیشه…
    زیبا بود واقعا، و همونطور که بنظرت رسیده – یا به خیالت رسیده – حتا برای سرعت های بالا مطمئن

اسکرول به بالا