با عباس معروفی | یک از پنج | سمفونی مردگان

مهر ماه ۱۴۰۳ بود. اولین کتابم را از عباس معروفی خواندم. سمفونی مردگان. شاید کمی دیر بود. اما چنان خواندمش که در چند شب، پشت هم، موومان‌هایش تمام شد. اگر کارهای دیگر نبود، احتمالاً یک‌نفس و یک‌شبه خوانده می‌شد.

چند روزی با آیدین، اورهان، آیدا و سرمه در اردبیل زندگی کردم:

«با گوش‌های خودم شنیده‌ام که می‌گویند برادرکُش.»
«مردم پشت سر خدا هم حرف می‌زنند.»

پدر خیال می‌کرد آدم وقتی در حجرهٔ خودش تنها باشد، تنهاست. نمی‌دانست که تنهایی را فقط در شلوغی می‌شود حس کرد.

پدر جرعه‌ای نفت پاشید و من کبریت کشیدم. چه شعله‌ای داشت و ورق‌ها چه پیچی می‌خورد. درست جان کندن یک آدم سگ‌جان را می‌مانست. کش و قوس می‌آمد، طلایی می‌شد، قهوه‌ای می‌شد و بعد سیاه می‌شد. پدر به میان آتش چشم می‌دوخت. کمی دقت کرد و گفت: «بابا گوریو. اورهان این باباگوریو نیست؟»
من دیدم که کتاب تازه گر گرفته بود. گفتم: «چرا.»
گفت: «مگر من قبلاً این را پاره نکرده بودم؟»
گفتم: «دوباره خریده.»
گفت:‌ «من هم دوباره نابودش می‌کنم.»

این‌جا بود که اشک آمد. قبلاً وقتی در مورد آیدا گفته بود، برانگیخته شده بودم و این‌جا کار تمام شد.

قرار ندارد. از کلهٔ سحر تا بوق سگ بیدار است و نمی‌دانم دنبال چه می‌گردد.
پدر پرسید: «دنبال چه می‌گردی؟»
آیدین گفت: «دنبال خودم.»

آیدین برافروخته بود. می‌خواست همهٔ غصه‌هایش را در یک جمله خلاصه کند اما نمی‌شد. وقت کم بود. به هر چیز که فکر می‌کرد می‌بایست یک عالم خاطره و کابوس به یاد خود و مادر بیاورد.

مادر گفت:‌ «آدم وقتی می‌رود قبرستان، دلش باز می‌شود.»

وقتی رودل می‌کنم یک مشت اسفند خشک می‌جوم، یک لیوان هم آب می‌خورم.

یاد میثم افتادم. از اولین بیمارانی که دیدم. در روزهای نخست دوران بالینی. من استیودنت مسئولش بودم. هم سن خودم بود. بی تشخیص. علائمی پیچیده. چند هفته طول کشید که به تشخیص رسیدیم. یک لوسمی دیگر. دوباره طغیان گلبول‌های سفید. سرطان. میثم هم قبل از آمدن به بیمارستان اسفند خورده بود.

اگر می‌خواهی بفهمی که کتاب در اصل نوشتهٔ چه کسی است، پانویس‌هایش را بخوان.

آیدین. آیدین کجایی که ببینی تنها شده‌ام، و هر شب دنیا یخ می‌زند. انگار همهٔ آدم‌های دنیا مرده‌اند، و من تقاص هراس همهٔ آدم‌ها را یکجا پس می‌دهم.

گفت: «آدم تا داستان نخواند معنی زندگی را نمی‌فهمد.»
گفتم: «دنبال چه می‌گردی؟»
گفت: «خودم.»

پدر با اخم توی گور خفته است. با همان اخمی که همیشه برای آیدین داشت. اما حالا ریشه‌های درخت گورستان، چنان به دورش پیچیده‌اند که نمی‌تواند تکان بخورد. در لابلای تنش فرو رفته‌اند و شیره‌اش را کشیده‌اند. برای همین است که بعضی از درخت‌ها همیشه اخم دارند.

مردی خود را در آب حلق‌آویز کرده است.

فکرش را هم نمی‌کردم که این‌طور مجذوب «سمفونی مردگان» او بشوم. نمی‌دانم چرا این‌قدر دیر آن را خواندم. نمی‌دانم چرا فکر می‌کردم قرار نیست دوستش داشته باشم.

اشتباه می‌کردم. همین.

نمی‌دانستم که قرار است چنین در کلمه به کلمه‌اش دقیق شوم.

کتابی که معروفی تقدیمش را نیز بسیار زیبا نوشته است:

به همسر و دخترانم
که خستگی‌هایم را تحمل می‌کنند.

نمی‌دانستم که قرار است قلمش را چنان دوست داشته باشم که با اشتیاق در ماه‌های آینده چهار کتاب دیگر از او بخوانم.

او که غم انسان و غم ایران را با هم در کتاب‌هایش دارد. از هر دو می‌گوید و همین است که برایم دوست‌داشتنی‌ترش می‌کند.

نوشته‌های معروفی غمگین است. خودش نیز غم داشت. حس می‌کنم که می‌نوشت تا با این غم کنار بیاید.

خواندنش نیز از همین جنس است. قرار نیست با خواندنش غمگین ماند.

می‌خوانی. اشک می‌آید و به قول اوشن وونگ، شاعری که تازه چند روزی است که کشفش کرده‌ام:

Because crying, believe it or not, did wonders.

کتاب را تمام کردم. ابتدای کتاب از زبان او نوشتم که:

سیمین دانشور به من گفت:
غصه یعنی سرطان!
غصه نخوری یک وقت معروفی!
و من غصه خوردم.

و تصویر مصاحبهٔ او به ذهنم می‌آمد. آن مصاحبه که با چهره‌ای چروک‌خورده شکسته‌شده از سرطان – و تلاش برای درمان آن – اما با قدرت و مصمم، می‌گوید:

تنها شکستی بیهوده است که فاقد مبارزه باشد.
من شکست خوردم، اما مبارزه کردم.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

3 کامنت در نوشته «با عباس معروفی | یک از پنج | سمفونی مردگان»

  1. فکر می‌کنم دبیرستانی بودم که «سمفونی مردگان» رو خوندم.
    صحنه‌ی آتیش‌زدن کتاب‌ها فراتر از حدّ تحملم بود! یادمه کتاب رو بستم؛ احساس می‌کردم نفسم بالا نمیاد. دلم می‌خواست زمان به عقب برمی‌گشت و چنین جنایتی(!) رو نمی‌خوندم. تو خامی نوجوونی فکر کردم برای همیشه یه وزنه‌ی سنگین از جنس یه اتفاق و تصویر تاریک و وحشتناک روی دوشم گذاشتم که هرگز ازش رها نمی‌شم!
    سال‌ها گذشته و دیگه مثل سابق این کتاب برام فوق‌العاده و تحسین برانگیز نیست و جز همین صحنه‌ی کتاب‌سوزی که به وضوح یادمه، خاطره‌ی کم‌رنگی از داستان و شخصیت‌ها دارم. با این حال، «سمفونی مردگان» به خاطر همین یک صحنه و اثری که روم گذاشت و هنوز هم می‌تونه متاثرم کنه، همیشه برام خاص و عزیزه.

  2. خیلی ممنونم که نوشتید:)

    چون گریه کردن،
    چه باور بکنید،چه نکنید،
    معجزه می کرد.

    گفت: «آدم تا داستان نخواند معنی زندگی را نمی‌فهمد.»
    گفتم: «دنبال چه می‌گردی؟»
    گفت: «خودم.»

    تنها شکستی بیهوده است که فاقد مبارزه باشد.
    من شکست خوردم،
    اما
    مبارزه کردم.

  3. سلام، جالبه که وقتی داشتم به سایت می‌آمدم، حس می‌کردم که قراره یک نوشته جدید ببینم 🙂
    چقدر این جمله به دلم نشست:
    “تنهایی را فقط در شلوغی می‌شود حس کرد.”
    و ممنون بابت معرفی عباس معروفی. نمی‌شناختمش؛ آدم با این اسم باید هم معروف باشد 🙂

اسکرول به بالا