از معلمی

از معلمی

«نمی‌خواهیم که بدانیم»

گرند راند چهارشنبه‌ها بود و آقایی شصت و خرده‌ای ساله را توضیح می‌دادند. چند وقتی بود که ضایعات پوستی پیدا کرده و تنگی نفس داشت. دوباره یک معمای تشخیصی دیگر. یک تشخیص از بین حدود دوازده هزار بیماری. اصلاً این‌گونه نبود که یک بیمار با صدها مشکل باشد و تعدد مشکلات و آزمایش‌های مختل، آدم […]

از معلمی

از سفر به عراق

از داخل ماشین نگاه می‌کردم. دو بوسه پشت سر هم بر یک گونه. برایم عجیب بود. با نفر بعدی هم همین بود. سمت بوسه عوض نمی‌شد و دو یا سه بوسه بر یک گونه گذاشته می‌شد. راننده‌مان بود که با سرباز عراقی که آشنایش بود، خوش و بش می‌کرد. این نخستین برخورد من با فرهنگ

از معلمی

با ذهن سقراط در جهان بقراط

من معلم‌های بی‌نظیری داشته‌ام و دارم و همواره سعی کرده‌ام شاگردی کردن را تا جایی که می‌توانم رعایت بکنم. امشب یاد یکی از بی‌نظیرترین‌هایشان بودم و فهمیدم این دو ماه که او را ندیده‌ام، چقدر دلتنگش شده‌ام. البته که چند باری برای ایشان در واتس‌اپ پیام نوشتم و همواره محبت‌شان در پاسخ مرا شرمنده می‌کرد.

از معلمی

از معلمی در پزشکی (و دلیل قابل تهیه نبودن دوره‌های قبلی)

سال ۱۳۹۴ بود که اولین بار به شکل رسمی محتوای آموزشی پزشکی درست کردم. با یکی از دوستانم – هوداد نقشوار – درس‌نامه‌ی فیزیولوژی غدد را تحت نظارت یکی از استادان خوش‌فکر فیزیولوژی‌مان نوشتیم. دو قسمت بزرگ داشت: هورمون‌های هیپوفیزی و هورمون‌های دخیل در متابولیسم کلسیم. کم کم بیشتر شد. مثلاً همین‌طوری به بچه‌های یک

از معلمی

درس دادن در دبیرستان

چند ماهی است که از نوشتن این نوشته، فرار می‌کنم. از همان روزهای اولی که در اولین دبیرستان درس دادم – یعنی اوایل تابستان ۱۴۰۱. من فیزیولوژی درس می‌دهم به بچه‌های المپیاد زیست. این کار را بسیار دوست دارم. از روشن‌ترین قسمت‌های زندگی‌ام آن‌ها هستند. شاگردانم. لحظه‌شماری می‌کنم برای رفتن سر کلاس و پیش‌شان بودن

اسکرول به بالا