گرند راند چهارشنبهها بود و آقایی شصت و خردهای ساله را توضیح میدادند.
چند وقتی بود که ضایعات پوستی پیدا کرده و تنگی نفس داشت. دوباره یک معمای تشخیصی دیگر. یک تشخیص از بین حدود دوازده هزار بیماری.
اصلاً اینگونه نبود که یک بیمار با صدها مشکل باشد و تعدد مشکلات و آزمایشهای مختل، آدم را گیج بکند. صورت مسئله خیلی کوتاه و واضح بود؛ جوابش نه.
این مسائل برای تمرین استدلال تشخیصی عالی هستند.
از یک طرف اطلاعات و بیمار مرا با خود میبرد و با این فرایند حل معما، کلنجار میرفتم و لذت میبردم. از طرف دیگر، یک چیزی به شدت آزارم میداد: دانشجویانم. نه همهشان. رزیدنتها و اینترنهایمان عالی بودند. مشکلم با کارآموزان بود.
در دورترین نقطهٔ کلاس نشسته بودند. ذرهای انگار برایشان اهمیت نداشت که چه چیزی اینجا میگذرد.
چند بار سعی کردم آنها را وارد بحث بکنم. اما انگار نه انگار.
از این بیتفاوتی اذیت میشدم. از اینکه هیچ چیزی برایشان مهم نیست و فقط آمدهاند که بگذرانند. یک عدهشان هم که خودشان را به ندانستن میزنند که با آنها کاری نداشته باشیم (البته که تعدادی نیز بینظیر هستند).
بار آخر گفتم که چرا هیچ چیزی برایتان سؤال ایجاد نکرده؟ نه میپرسید و نه میگردید. استادها بیشتر از شما مشغول گشتن هستند و کنجکاوند و دائماً در موبایل مشغول سرچ هستند.
اما باز هم همین. بیتفاوتی.
میدانم که در جاهای دیگر بیتفاوت نیستند. اما اینجا چرا.
حتی داشتم توضیح میدادم چرا اتفاقا مهم است که در حد مختصر این بیماری را بدانید و تقریباً هر رشتهای بروید، ممکن است بیمارش را ببینید. اما باز هم مهم نبود.
من اذیت نیستم که نمیدانند. ندانستن قابل درک است. آنچه بیشتر از همه چیز در مورد آنها اذیتم میکند، ندانستنشان نیست؛ این است که نمیخواهند که بدانند.
و از این میترسم که سهم این گروه، از اکنون نیز بیشتر شود.
و اکنون که تا دو سال آینده مسئولشان هستم، این مسئله بیشتر از پیش ذهنم را مشغول کرده است.
با تاخیر تولدتون رو تبریک میگم
حضور شما در این دنیا واقعا ارزشمنده و نوشتههاتون هم الهامبخش
قطعا مثل همیشه بهترین ها براتون رقم میخوره
براتون آرزوی سلامتی و دل شاد دارم
منتظر نوشته های بعدی هستیم✨
تا به زودی.
سلام
تو از کنارم رد شدی، و جانم به دکمه ی پیراهنت گیر کرد …
این شعر کوتاه، یادآور احساسی ست که با دیدن اساتیدمان – خصوصا آنها که دغدغه آموزش دارند – به من دست می دهد.
سالهاست شما را می خوانم. از دوران فیزیوپات … هیچوقت در هیچ سطحی به شما نزدیک نشدم، نه دانش، نه علاقه به پزشکی و نه دغدغه!
اما خواندن شما و دیدن اساتیدم که “هستند” و همین “حضور” ی که به کمال میل می کند، تداعی گر احساسِ “شدن” است، “دانش”، “علاقه” و “دغدغه مندی” مرا نسبت به پزشکی، در قیاس با آنی که چند سال پیش بودم، به صورتی مشهود گسترده کرد ….
امیر محمد!(استاد قربانی عزیز)
به یاد یکی از جملات کتاب وقتی نیچه گریست می افتم. آنجا که نیچه، به پزشک می گوید:
“I seek my own truth …”
گاهی فقط تماشای تو و امثال تو، برای آدمیانی که هنوز فرسنگ ها راه برای پزشک شدن در پیش دارند، الهامی جاودانه و گشایشی ابدی ست، حتی اگر چهره هاشان خمود و بی حوصله باشد …
بودنت را سپاس 🌻
با عرض سلام و وقت بخیر
یه درخواستی داشتم. شما چند وقت پیش یک پستی در کانالتون از کتاب Just a GP – نوشتهٔ Denis Gray منتشر کردید. میخواستم بدونم آیا شما متن کامل این کتاب رو دارید که در اختیار بنده بگذارید🙏🏻
https://t.me/schoolofmedicine_ir/5115
تشکر
شاید یک قسمت از این مشکل به زیرساخت علمی اونها برمیگرده. در واقع برای من اینطور بود. برای منی که دوران فیزیوپان رو خیلی جدی نگرفته بودم متاسفانه (در واقع فقط فصل های شایع تر و نام آشناتر رو مطالعه میکردم و فصلهایی که اشتباهات گمان میکردم کم اهمیت هستن رو کاملا نادیده گرفتم) و زمان استیجری مخصوصا داخلی، اونقدر سردرگم بودم که وقتی با بیماری که هنوز تشخیص نداشت مواجه میشدم اصلا نمیدونستم از چه قسمتیش باید برام سوال پیش بیاد!
و منکه با انبوه مطالب مطالعه نشده مواجه بودم باز اشتباه دیگه ای کردم و سعی میکردم اون انبوه که توی یک سال نخوندم رو توی سه ماه استیجری داخلی جمع کنم که باعث یک شکاف بین مطالعه و بالین شد و با خودم فکر میکردم که من اگر بخوام وقت زیادی برای حل معمای هر مریض بذارم و روی اون مطلب فوکوس کنم باز حجم زیادی از مطالب رو از دست میدم.
این مشکل توی بخش های مینور کمتر پیش آمد که فرصت بیشتری برای خواندن مطالب کمتر داشتم. اما داخلی واقعا این مشکل آزارم میداد. که خب بعدها به مرور زمان اینترنی و طرح تونستم این شکاف مطالعه/ بالین رو پر کنم و به هم اتصال بدم! اما هنوز هم گاهی برای شروع درمان کمی پیچیده تر دست و دلم می لرزه که شاید برگرده به ذات همیشه محتاطم. اما شاید هم اگر دوران کارآموزی و کارورزی که حمایت استاد پشتم بود نقش موثرتری در تصمیم سازی ایفا میکردم، الان با اعتماد به نفس بیشتری درمان رو شروع میکردم.
تجربهم رو نوشتم، شاید مشکل بعضی بچه ها این باشه، و شما به عنوان استاد بتونید راه حل بهتری بهشون ارائه بدید. من متاسفانه اون زمان مشکلم رو برای خودم نگه داشتم شاید اگر با استاد باتجربه تری مطرح میکردم سریعتر به نتیجه میرسیدم.
میتونید براشون یه جلسه برگزار کنید که بتونن توش با احساس امنیت صحبت کنن. شاید مشکل/ مشکلاتی دارن که میشه به نحوی حلش کرد یا از شدتش کم کرد.
دیده و جدیگرفتهشدن و فراهمشدن فضایی برای گفتوگوی جمعی و همفکری شاید تغییری ایجاد کنه.
شاید هم صرفا از بیشمار آدمهایی هستند که به خاطر شرایط فرهنگی و سیستم آموزشی معیوب کشور، مسیر اشتباهی رو انتخاب کردهن و میتونستن جای دیگهای موفقتر و خوشحالتر باشن.
سلام امیرمحمدعزیز.
امیدوارم سلامت باشی.ممنون از همه محبتها و سخاوتمندیای که همیشه داری.
راستش میدونم سرت خیلی شلوغه ولی گفتم بپرسم آیا امکانش وجود داره که یه مشورت پزشکی باهاتون داشته باشم؟
چون به صورت حضوری امکان مراجعه ندارم و گفتم ببینم در حد گرفتنِ سرنخ امکان ارتباط باهاتون وجود داره؟
خیلی ممنونم.
سلام.
من به عنوان یک دانشآموز خیلی زیاد این مورد رو در مدرسه مشاهده میکنم ، اکثر دانشآموزان علاقه چندانی به یادگیری و دانستن مطالب جدیدی و ورود به دنیای شگفت انگیز و رنگارنگ علم ندارند ، میدانم و قبول هم میکنم که مطالب درسی که امروزه بچه ها میبینند و مجبور به یادگیری آن هستند گوشهی کوچکی از دنیای عظیم هر شاخه از علم هست که به بدترین شکل ممکن انتخاب شده و با بد سلیقهای تمام بدون درنظر گرفتن افزایش «شوق و اشتیاق یادگیری» برای نوجوان های خسته! انتخاب شده ، اما هنوز هم میتوان به این مطالب اشتیاق داشت و کنجکاو بود برای کشف آنها ولی نمیدانم علت چیست که افراد کمی علاقه به یادگیری فراتر دارند.
سلام امیرجان!
امیدوارم حالت بهتر از روزهای گذشته باشه.
فرصت نشد که ورودت به کسوت هیئت علمی که الحق برازنده ت هست رو به جا بهت تبریک بگم. امیدوارم مثل همیشه برای همهی آدمهایی که چه از نزدیک و چه از دور میشناسنت، نور امید و انگیزهی مضاعفی باشی تو دل تاریکیهای همیشگی این مسیر.
قابل درکه که این مسئله شاید از بین هزاران استادی که ما دیدیم، دغدغه اندک تعدادی نظیر تو باشه ولی فکر میکنم خود تو که بیشتر از هر کسی از دورهی تحصیل عمومی تا امروز با کارآموزا در ارتباط بودی، علت این مسئله رو درک کنی و ترسی که توی وجودت هست رو واقعی تر از هر زمانی بدونی.
قطعا سهم این افراد از چیزی که هست بیشتر و بیشتر هم میشه! حتی اگر فکر کنیم که شرایط محیطی بچهها خیلی ایدهآل باشه -که واضحا نیست و بدتر هم خواهد شد- و هیچ دغدغهی دیگهای جز تحصیل نداشته باشن هم به تدریج و با افزایش تعداد ورودیها، با یه نگاه آماری به قضیه، سهم افرادی که بیخال هستن و به قول خودت “نمیخواهند که بدانند” بیشتر میشه.
مسئله مشخصه! علتش هم همین امروز از هر زمانی برامون واضح تره! اما چاره چیه؟
وجود افرادی مثل تو که با مدرسهی پزشکی، یا حتی همین جلسات هفتگی که جدیدا برگزار میکنی، ذره ذره ذهنیت متفاوتی برای بچهها میسازن و لذت طبابت رو بهشون میچشونن شاید یکی از راههای تاثیرگذار باشه. امیدوارم با دغدغهی معلمی که در تو هست، مثل همیشه به کارهای ارزشمندی که کردی و میکنی با انگیزهی دوچندان ادامه بدی؛ به این امید که شاید عدهای از بچهها، با تلاشهای تو، مسیرشون تغییر کنه!
ارادتمندت.
کاش ازشون بپرسیم شما که
نمی خواین بدونین پس چرا اومدین؟!
امیدوارم تعداد بی نظیر ها و عالی ها اینقدر زیاد باشه براتون که وجود اونا براتون آزار دهنده نباشه.
راستی ۲۷ اردیبهشته ؛)
معلم خوب،
دوست خوب،
برادر،
و یک همراه همیشگی 🙂
چقدر جالبه که چند ساعت پیش همین موضوع رو در صحبت با یکی از اطرافیانم که استاد ریاضیات هستند داشتم. لذت محلول و موجود در علوم و مخصوصا علوم خالص. و گله مند بودند از شرایط حوزه های علمی مان. امروزه و حالا. و اشاره کردند به کلاسشان با دانشجویان دکترا و اینکه خودشان باید دنبال علم و لذتش باشند.. اینکه من بیایم و برایشان بگویم، خب دیدن کی بود مانند شنیدن!
و آرزو برای بهتر شدن اوضاع..
به هر حال خوشحالم، خوشحالم آدم هایی هستند که دغدغه مند هستند.. نباشد که عادت کنیم به آنچه که اطرافمان شکل می گیرد.
ممنون که می نویسید، دغدغه مندید و امیدوارم نور ذهن و روحتان هر روز پراَفروز تر از پیش باشد..
پ.ن:HBD, Wish you the bests!
دوست و معلم عزیز… سلاام،
“آنچه بیشتر از همهچیز در مورد شما دوست میدارم، دغدغهمندی شماست”. امیدوارم همیشه در کمال صحت و سلامت، این کمنظیری را ادامه دهید.
با تقدیم احترام،
پیشاپیش تولدتان مبارک 🙂