ده روز قبل از شروع کار به عنوان هیئت علمی آخرین نوشتهٔ این وبلاگ را گذاشتم. آذر طی شد. دی شروع شد. و دی دیگر از یادها پاک نخواهد شد.
گذشت. جنگ شد. به جز ۲ روز در اول فروردین، باقی آن را تهران بودم. لحظات غریبی تجربه میشد. شروع آن را از پنجرهٔ طبقهٔ سیزدهم بیمارستان دیدم.
گذشت. جنگ ادامهدار شد. رفتند. کسانی که نمیخواستند بروند. کسانی رفتند که نباید میرفتند. اندوه زمستان ۱۴۰۴ سنگینتر شد.
حتی نمیتوانم بگویم میتوانم تصور بکنم که این غم برایشان چقدر سخت و سنگین است.
گذشت. آتشبس شد. تقریباً آتشبس.
اینجا نمینوشتم. ماجرا وجود داشت. میشد از بیمارستان گفت. میشد از کار گفت. میشد از خودم بگویم و …
صحبت از این موضوعات را هنگامی که خون بر خیابان جاری بود، نمیخواستم.
و اکنون در نخستین روز اردیبهشت ماه، در طولانیترین غیبت از نوشتن، کوتاه نوشتم.
گزارشی در مورد خودم
در تاریخ یک / نه / چهار، به شکل رسمی شروع به کار کردم. هیئت علمی گروه طب داخلی دانشگاه علوم پزشکی تهران شدم و در بخش طب داخلی جنرال، در طبقهٔ سیزدهم از مهدی کلینیک (از مجموعه بیمارستانی امام خمینی) مشغول شدم.
نمیدانم که اگر این کار نبود، فضای دی ماه و فضای جنگ چطور برایم میگذشت. هر چند کار کردن در این شرایط سخت است، اما لحظاتی بود که مرا به فضای پزشکی هل میداد و به نظرم به تابآوریام کمک میکرد.
خودم را با کارهای کوچک روزمره مشغول کردم. فایلهایم را مرتب میکردم. پروژههای عقبمانده را تمام میکردم. پروژههایی که با اینترنت تحمیلی هم میشد آن را انجام داد.
قاعدتاً مدرسه پزشکی را نتوانستم به روز بکنم. من دسترسی به اینترنت نداشتم و ندارم.
مسئول کارآموزهای گروه طب داخلی بیمارستان شدم. مسئولیتی جدید در این میانه. تمام سعیم را کردم که با وجود تعطیل شدنشان، خلأ آموزش تا حدی پر شود.
به بیمار دیدن در بیمارستان و کلینیک مشغول بودم. ادامه میدادم و تحمل میکردم. بعضی روزها راحتتر، بعضی روزها سختتر.
بیمارستان خلوت نبود. اصلا خلوت نبود. از باقی بیمارستانها نیز برایمان مریض میآمد. کارمان سنگینتر از قبل شد. ویزیت آنلاین نداشتم؛ اما طبق نظر بیمارستان، با توجه به شرایط جنگی، ویزیت آنلاین را هم راهاندازی کردیم.
کتاب میخواندم. پناهگاهی بود مثل همیشه.
چند تا معروفی. یکی بیضایی. کمی در مورد مرگ. کمی در مورد زندگی. کمی نیز پناه بردن به دنیای فانتزی. چند تا نیز – مثل همیشه – پزشکی.
فیلم نیز میدیدم. بعضی روزها از فیلم به عنوان حواسپرتکن استفاده میکردم. نورمبرگ برای من در کنار جنبهٔ تاریخی، حواسم را از صدای جنگنده و جنگ پرت میکرد. لحظات غریبی بود.
به شکل عجیبی نمیتوانستم شعر بخوانم. موسیقی نیز نداشتم که گوش بدهم. آدم چه میداند که پلیلیست شخصیاش در یوتیوب چه روزی از دستش میرود؟ کمی هم تنبلی کردم که بعد از دی ماه، به شکل آفلاینش نکردم.
چند روزی هم در میان آتش بس عراق بودم. کارگاهی سه روزه برای دانشگاه سبطین. کارگاهی که از مدتها قبل قرارش گذاشته شده بود. سفر عجیبی بود. چقدر دلم میخواهد از آن بنویسم. شاید در زمانی نزدیک.
فعلاً چند روزی صبر میکنم تا ببینم چطور باید ادامه بدهم.
خیلی وقت بود این وبلاگ رو میشناختم.اما جدیدا مثل ی کتاب در حال خوندن نوشته هام،شباهت ها و تفاوت هایی حس میکنم و بهشون فکر میکنم.اولین بار که نوشته تون رو خوندم از تدریس برای المپیاد حین دانشجو بودن گفتید.و الان جز هیئت علمی اید.به هرحال وبلاگتون رو دنبال میکنم و میخواستم ازتون بخوام چند کتاب معرفی کنید هر ژانری بود حتی پژشکی و انگلیسی و اینکه الان از کجا به جز آپارات میشه فیلمای جراحی دید(سریال نگاه نمیکنم اینا جالب اند😅👌)
امیرمحمد عزیز
نوشتی که موسیقی نداشتی؛
شاید از قبل با این سایت آشنا باشی، اما باز مینویسم. مرجع من برای موسیقی بیکلام خیلی وقته که این سایته و برای من آرشیو کاملی داشته.
Songsara.net
تاب آوردن روز ها از دی ماه تقریبا غیرممکن شد . برای همه ی ما فراموش کردن رد خون از کف خیابان ها به هیچ وجه ممکن نیست . در تمام این مدت مدام با خودم دست و پنجه نرم میکردم که آیا درست است به حواس پرتی روی بیاورم یا نه . سرانجام تاب نیاوردم و با شروع سال جدید و دیدن افراد محبوبم به صورت خودکار حواسم پرت شد . اکنون که کلاس های درس دایر شده و خودم را دوباره غرق در هنر و ادبیات کردم شرایط برایم به مراتب آسان تر شده . با اینکه بعضی روزها چهره ی دی ماه از ذهنم گذر میکند بازهم دنباله ی راهی را که از مدت ها پیش آغاز کرده ام از سر میگیرم .
اما در این میان ، شور و اشتیاقی که برای زندگی نسبتا کوتاهم داشتم ، به طور کامل از بین رفت .
همچنان غرق در هنر و ادبیات هستم ، درسم را به همان اندازه ای که قبلا بود دوست دارم و تفریحاتم همچنان برایم جالب است ؛ اما احساس نمیکنم که روحی در آن جریان داشته باشد . همان روح شرور و با اشتیاق که نمایانگر سرزندگی من بود .
ای کاش راهی بود برای ارتباط افرادی مثل شما ، تا شاید کمی با گفت گو کردن درباره ی چیزهایی که میدانیم از هم یاد بگیریم و مجدد روح را به جریان زندگی برگردانیم .
بستگی داره چه نگاهی به سرزندگی داشته باشید. برای من، سرزندگی به معنای شادی و حرکت مشتاقانه و پرامید تو یک مسیر روشن با چشمانداز یک آیندهی فوقالعاده نیست، بلکه به معنای زندگیکردن به کاملترین شکل ممکنه؛ یعنی با تمام وجود تجربه کردن و اصطلاحا، شیرهی حیات رو کشیدن.
تمام تجربههای زندگی، خوشایند و مطابق میل ما نیستند، اما به هر حال بخشی از زندگیاند که گذر آگاهانه و فعالانه ازشون منافاتی با سرزندگی و به قول شما، حاضر بودن روح زندگی نداره.
پیشنهاد میکنم برای بازیابی سرزندگی دنبال درمان و تسکین نباشید؛ دنبال آمیختهکردن تجارب اخیر با تجارب فعلیتون باشید. اینطوری سرزندگی به شکل جدیدی وارد تجارب هنری و ادبیتون میشه.
بعد از یه مدت نسبتا طولانی اینجا رو باز کردم و با دو تا پست جدید مواجه شدم. خوشحال شدم، اما تعجب نکردم. میدونستم امکان نداره اینجا رو- ماها رو- رها کنید! میدونستم چقدر در قبال کسایی که ازتون یاد میگیرن و براشون الهامبخشید، احساس مسئولیت میکنید؛ و اگر نمینویسید، بیشتر از حال بد و ناامیدیِ منفعلکننده، ناشی از دغدغهمندی و مشغولیت زیاده.
سکوت و کمرنگی بعضیها تو شرایط دشوار باعث ناامیدی میشه، اما جنس سکوت و نبودن شما اینطور نیست؛ نه فقط به ناامیدی و سرخوردگی دامن نمیزد، که برعکس؛ نشانهی زندگی به شدیدترین شکل ممکن بود.
مرسی که نوشتید
امیرمحمد عزیز
امیدوارم در میانه این روزگار غریب شمع امید و انگیزه (هرچند کوچک) در دلت پابرجا و روشن باشد.
خوشحالم که برگشتی.
خیلی مشتاقم از سفرت به عراق و تجربههاش هم بخونم. امیدوارم درموردش بنویسی❤️
سبز و مانا باشی
سلام امیر محمد
راستش نمیدونم از کجا شروع کنم
اصلا حس و حالی که دارم رو میتونم با کلمات دنیایی بیان کنم…نه گمان نکنم…
منم مثل خودت خیلی سنگینم…و اطرافم یه دیواره
نمیشکنه…حتی به حدی منو رسونده که از بی احساسی رنج میبرم…حس میکنم توی زمان فریز شدم
دارم میبینم امید به آینده که هیچ…فقط باید در لحظه زندگی کرد…که معلوم هم نیست لحظه های بعد چی میشه…یک ماه بعد اوضاع زندگی چی میشه…به کجا میریم…فکرم خیلی زیاده امیر علی…۳ سال تمام با وجود کنکوری بودن و فشار زیاد روی خودم برای برادرمم که وارد دبیرستان شد برنامه ریزی میکردم…و اون خیلی خیلی زحمت کشید و میکشه…با عشق مطالعه میکنه…هر سه سال شاگرد اول بود…ترار برتر قلمچی…براص بهترین اینده رو میخواستم و میخوام…و در کنارش منم به رشته دلخواهم برسم….سه ساله خون دل و انتظار امیر علی…بابامم سال ۴۰۲ پر کشید…و من تنها تر از خیلی وقت قبلتر هستم…خیلی شکایتمندم …نمیدونم اما از کی
گاها میگم این همه جوون پر پر شد منه خودخواه به خاطر اینده خودم و داداشم ناراحتم…ناراحتم که بلاتکلیفیم؟
و احساس پوچی میکنم
مگه نمیگن تلاس هیچوقت بی نتیجه نیست؟ پس تلاشای برادرم چی؟….کی جواب منو میده ….
سلام آقای دکتر محترم و عزیز
ببخشید میشه چندتا کتاب تاریخ پزشکی دوستداشتنی معرفی کنی؟ چیزی که هم ادبیاتش آدم رو تو خیال ببره و هم کنجکاوی علمی رو پاسخ بده.
خیلی خیلی سپاسگزارم
کتابهای سیدهارتا موکرجی رو بخون علی جان. ترجمه هم شدن عمدتا. به جز یک کتاب قوانین پزشکیش که فکر کنم ترجمه هم نشده،بقیهاش تاریخ پزشکی به قلمی بسیار قشنگ هست.
متشکریم که باز نوشتی امیرمحمد…
کوتاه تر از همیشه نوشتهای و بلندتر از همیشه میخوانیمش…
ابهام و سرگشتگی و حیرتی که -بدون تردید- آن روز ها داشتند ؛ هیچ؛
اولِ این فصلِ قصه برای من دشوارتر این بود:
که نمیدانستم آن ها که سال ها چشم به دستشان داشتم و قوت قلب من بودند، حالا چه کار میکنند؟
به چهها فکر میکنند؟ در کدام پرده نقشآفرینی میکنند ؟ به کدام تنش واکنشی نشان میدهند؟( و نمیدهند)
آن ها هم مثل من بار ها پیکر استیصال را از نزدیک میبینند؟ لمس میکنند؟ غمگین میشوند؟ خشمگین میشوند؟
بار ها به یادداشت ها؛ خاطره ها و تداعی هایم از آن ها پناه بردم …
میترسیدم اما خودم را گذاشتم وسط تمام روایتهای بلند و کوتاهی که ازشان خوانده بودم
و تلاش کردم آن حسِ خوشایندِ ناپیدای مشترک را زنده نگه دارم…
و سکوت کردم.
سکوت کردم و بلندتر از همیشه میشنیدمشان…
پن: حالا که این پست رو دیدم لبخندی به لبم نقش بست و انگار تک تک کلمه ها وصف چیزهایی بود که در این فاصله و سکوت انتظار و امید رخدادشون رو داشتم…
به امید سلامتی و به سلامتیِ امید…
درود
در این روزگار غریب و مهآلود که نه روشن است فردا چه میشود و چرا دیروز اینگونه گذشت؛ بهنظرم میشود پناهگاهی پیدا کرد که اندکی از این تنش و سردرگمیها، آرام بگیریم.
یکی از اون دلایل روشن
برای من خوندن بلاگ شماست 🙂
بازم بنویسید
و مراقبت کنید لطفا
سلام و عرض ادب ، امیدوارم سلامت باشید ، طبق چند هفته ی گذشته که مدام دنبال اخرین رتبه و درس و دانشگاه و رشته ی مورد علاقه م بودم بعد از اینکه ۴ سال از سال کنکورم رد شده و نتونستم کنکور بدم ،وبلاگتون به چشمم خورد یک پست قدیمی مربوط به مراحل طی شدن دوره تحصیل رشته پزشکی بود در سال ۱۳۹۸ ، و بعد بک زدم به پست کنکونی تون که جدید ترین هست و با سرچ متوجه شدم تولید محتوا هم انجام میدید ، صرفا چون شوق و علاقه در کلمات و نحوه بیان و توضیح رو درک میکنم ،البته خودم اینطور فکر میکنم ،متوجه هدف و شکل علاقه تون به این رشته و شغل شدم.. هر چند متوجه غم شما هم شدم ، و کاش غبار غم برود از ما حداعقل کمی بعد از همه ی آنچه تجربه کردیم ، اما من هم علاقه مند به این رشته هستم ،تصور لحظاتش نور کم سوی امید زندگیم شده ، اما افسوس که با خیال پردازی با اهمال کاری و کرختی جایزه کوچکم توی دست هام قرار نخواهد گرفت . به هر صورت بدون اینکه بخوام به عاشقان اسم دکتر و دوست داران کلاس و پرستیژ این شغل اهانتی کنم ، دیدن آدم هایی همچون شما برگ سبزه برای حال برای اینده برای مقام آدمی.. اشتیاق حقیقی برای کمک کردن به آدم ها التیام درد ها تسکینِ بی توقع رنج ها فداکاری زحمت تحمل ..این رشته برای من این هاست ، در هر شغلی تجسم انسان شریف رو میشه رسم کرد اما این شغل برای من در قلب من جایگاه ویژه تری داره ، و پست هاتون نگرشتون، شکل پیشرفت ، اذعان میکنه
که برای شما هم احتمالا همینطوره.
آرزوی موفقیت های حتی بیشتر از این رو دارم براتون و سلامتی، و امیدوارم تمام مردم و ادم های بی گناه در پناه امن و آزادی قرار بگیرن …خیر از تمام عمر ببینید شما و هر کسی با نجابت تمام در کنار آدمها، کمک حال اون ها بوده و در شرایط گوناگون انسان مانده .
اگر از سایه ی رنج های بینهایت بیرون آمدم / آمدیم ..و شانسی برای من بود ،
روزگاری که آرامش و سلامت کسی به دست من کمی راحت تر براش فراهم شد…براتون مینویسم.
با افتخار و تواضع
نمیدونم چرا دیگه به جز سکوت چیزی برای گفتن نیست، شاید هم بهدلیل شرایط پیش اومدهاست..
خوشحالم که سالمی امیرمحمد عزیز
روبه نور باشی استاد
سلام جناب دکتر، از فالورهای زمان دانشجوئیتون در شیراز هستم که همیشه پشتکارتون برام انگیزه بخش بوده، دوست داستم توسط شما ویزیت بشم، به مهدی کلینیک باید مراجعه کنم یا …؟
امشب همونطور که طبق روتین هفتههای گذشته داشتم در مورد رشتهی پزشکی تحقیق میکردم و از این سایت به اون سایت میرفتم به امید اطلاعاتی که به کارم بیاد، وبلاگ شما رو پیدا کردم. چند تا از نوشتههاتون رو کامل خوندم و یکم وبلاگ رو زیرورو کردم. نمیدونم چرا، ولی خوندنشون حس خیلی خوبی بهم داد…
امیدوارم همیشه موفق باشین. ✨️
درود و وقتتون بخیر`
امیدوارم که مساعداحوال باشین.
آم… نمیدونم درحالِ حاضـرْ چی مناسبه که بگم- امّا از اینکه بعداز مدتها برگشتید، واقعاً لبخـند شدم. من همیشه از بهـــارِ سالِ ۱۴۰۲ وبلاگ شما رو چک میکنم؛ و در واقع وبلاگتون رو به صفحهی اولِ Home screen موبایلم ادد کردم.
از مطالب چنل تلگرام، پیج اینستاگرام و وبلاگتون اغلب نوتبرداری میکنم و گهگاهی هم ممکنه Quoteای رو روی کاغذهای کوچیکِ مربعیِ سفیدی که دارم، بنویسم و روی دیوارِ روبهروی میزِ تحــریرم، اون رو قرار بدم- تا نگاهم همیشه به اون مطالب بیوفته و بارها و بـارها، مـرور و یادآوری بشه. و باید بگم که تا حالا شده که نوشتههای وبلاگتون رو چندینباره خوندم و این خوندنها همیشه برای هرباری که خونده میشدن، تازگیِ خودش رو داشت.
و الآن؟ بعداز اینکه مدّتها منتظر بودم که اینجا بیایید، به واقعیت تبدیل شده و از اینکه متوجهشدم که هستید و نوشتید- خیلی خرسـند شدم. و همینطور، بابت همهچیز متأسف و سپاسگزارم؛ و لطفاً مراقب خودتون باشید. و امیدوارم همیشه حالتون (جسمی و روانی) مساعد باشه.
سلام دکتر.
خیلی خوشحالم که بالاخره نوشتی و مدام چک میکردم.
حرف خاصی نمیشه زد.
از ترکیب اینترنت تحمیلی خوشم اومد.
خدا قوت دکترجان
خسته نباشید
با صبر و امیدواری باید این روزهای سخت رو گذروند
خیلی اتفاقی اومدم به وبلاگتون سر بزنم چه جالب که دوباره برگشتین…
یادمه دوران کنکورم همش مطالب شما رو می خوندم 😁 الانم پزشکی قبول شدم تازه اولای راهم … از دوران تحصیل تو مقطع عمومی متن هاتون رو می خوندم. خیلی برام جالبه چند سال شاید از دور ولی پا به پاتون مسیر رو باهاتون اومدم😁 خیلیییی موفق باشیننن خسته نشین زندگی هنوز هم ادامه داره🕊✨️🙂
سلام الی جان
تبریک میگم بهت. مسیر ویژهای رو شروع کردی و امیدوارم برای تو پر از لحظات جاویدان باشه.