در این خانه، نوشتن از بیمارستان همانند گذشته نیست. انگار جنس نوشته، پس از هیئت علمی شدن با قبل از آن یکسان نیست.
حدسی در مورد دلیلش میزنم یا حداقل دلم میخواهد که دلیلش این باشد.
از بعد از هیئت علمی، تعداد بیمارانی که مسئولشان شدهام چند برابر شده است و کارم سنگینتر.
گاهی مجبور هستم ذهنم را از هیجانهای افسار گسیخته خالی نگه دارم که بتوانم ادامه دهم. میترسیدم که نوشتن به این هیجانها دامن بزند. میخواستم سر جایشان و در حد مجاز نگهشان دارم. اما چه میدانم؟ شاید نوشتن برای فراموش کردن باشد. شاید اشتباه میکنم. شاید بهتر باشد که اینجا نیز بنویسم تا سر جایشان نگهشان دارم.
در حد خیلی مختصر برای خودم مینوشتم. اما اینجا باید مفصلتر بنویسم.
گاهی یادم میرود آنچه که برای من واضح است، برای بیمارم نیست.
برای من واضح است که به خاطر سن بالا، سرطان و شیمیدرمانی مستعد عفونت میشوند. برای آنها واضح نیست.
برای من واضح است که کمک آنتیبیوتیکی هم حدی دارد. برای آنها واضح نیست.
برای من آنقدر واضح است که وقتی میپرسند چرا عفونت کرده، تعجب میکنم. و بعد یک نفس عمیق میکشم و به یاد میآورم که برای آنها واضح نیست.
و دلم میخواهد که جدی بودن ماجرا را – وقتی که هنگام گلبول سفید پایین پس از شیمیدرمانی عفونت میکنند – از من مستقیماً نپرسند. اما میپرسند.
حرفهای ضبطشده در ذهنم را میگویم. حرفهایی از جنس جدی بودن، محدودیت کمک داروها، ضعف سیستم ایمنی و …
اما میدانم گاهی حرفهایم را لطیفتر میگویم. نمیدانم. گیر میکنم. نمیدانم باید بدترین را گفت و ببینیم چه پیش میآید یا نه؟ کسی هم دقیقاً نمیدانم که چه پیش میآید. نمیشود فهمید. حداقل با علم فعلی که تمام متغیرها روشن نیست. یک حدس کلی میشود زد صرفاً.
من دلم نمیخواهد امید را بکشم. از این کار متنفرم.
و البته از لحظهای نیز که مجبوری وخامت را امیدوارانه بگویی، متنفرم.
بوی مدفوع و کاغذ در حال سوختن با هم در هوا پیچیده بود. کاغذ را میسوزاندند که بوی مدفوع بیماری را که بیاختیاری پیدا کرده بود، از بین ببرند. مؤثر است.
بو از سمت بیمار من بود. منتظر بودم که همراهش پرده را کنار بزند تا بتوانم پیششان بروم.
به محل سوختن کاغذ نزدیک بودم. نفس عمیقی کشیدم. بعد به سمت او رفتم.
بوها را خوب متوجه میشوم. اما معمولاً تحملم نسبت به بوهای زننده قابل قبول است. هر چند فردای همین روز بود که از شدت بویی دیگر، نتوانستم تحمل بکنم و قدمی به عقب برداشتم. دست خودم نبود. فکر کنم متوجه شد. نمیخواستم ناراحتش بکنم. اما بسیار شدید بود.
پلاستیک استفراغ مریضم که بخش عمدهی مریاش را به خاطر سرطان برداشته بودند و معده را به بالا کشیده تا به بخش باقیمانده مری وصل شود، یکباره به کنار تخت افتاد و محتویات آن پخش زمین شد و در ثانیهای، بوی استفراغ چند ساعت در پلاستیک مانده، تمام بینی را پر کرد.
اگر خودم جای بیمار بودم، دلم میخواست که این لحظات هوشیاری نمیداشتم. حتماً آنها هم خودشان بیش از بقیه از این مسائل خجالت میکشند.
ادامه دارد.
قبل از طلوع آفتاب از خونه زدیم بیرون.
تصمیم گرفته بودیم که به روستای کنار شهر که هوای عالی و کوه های زیادی داره بریم. خوب بود و بیشتر از همه از مدرسه ای که در دامنه اون کوه بزرگ بود خوشم اومد، مدرسه ای دبستانی با دیوارهایی به رنگ آبی آسمونی، چقدر قشنگ بود. خواستم عکسی بگیرم که بلندی کوه و هم آسمون و هم مدرسه در دامنه اش معلوم باشه بعد از اینکه ازش فاصله گرفتیم رفتم بالای ماشین تا ارتفاع بگیرم و بتونم با این جزئیات عکس رو بگیرم و عکس گرفتم.
نزدیک ورودی شهر بودیم دوستم می خواست دست و صورتشو بشوره بیمارستان هم نزدیک ترین محل بود و من خیلی از این بابت خوشحال شدم به اونجا رفتیم همینکه پامو گذاشتم داخل بیمارستان بخدا اون تپش دیوانه وار اومد سراغم، غرق در احساس بودم که دوستم گفت حالم از بوی بیمارستان بهم میخوره با خودم گفتم پس کسایی که اینجا هستن چطور می تونن این بوها رو تحمل کنن. خلاصه رفتیم و رفتیم رسیدیم به بخش جراحی عمومی یه عالمه چهره های نگران دیدم که منتظر بودن عمل تموم بشه. از اونجا گذشتیم یهو به سمت راست خودم نگاه کردم و یه درب شیشه ای سفیدرنگ دیدم که با رنگ آبی که در وبلاگ شما هست روش نوشته بود داخلی لبخند اومد به لب هام و یاد شما افتادم دوستم می خواست بره یه قسمت دیگه ولی من گفتم بریم اینجا و یه عکس هم از درب گرفتم که یه طرفش پنجره داشت و گل و گیاه هم از پنجره مشخص بودن.
موقع برگشتن بوی خیلی خوبی پیچیده بود یادم نمیاد تا حالا همچین بویی رو در بیمارستان احساس کرده باشم دوستم گفت نه به اون بو که اولش اومدیم حالمون بهم خورد نه به این بو که اینقدر خوبه.
وقتی اومدم که به اینجا سر بزنم و دیدم از بیمارستان نوشتید و همچنین بو، برام خیلی جالب بود 🙂
بابت همین نوشتم و خیلی ببخشید که اینهه طولانی شد.
راستی در مورد نوشتن، من وقتایی که روز های نسبتا شلوغی دارم و می خوام بیخیال بشم و ننویسم، حس می کنم یه بار سنگین رو دوشمه و یه عالمه حرف توی ذهنم می چرخه خیلی حس بدیه و نمی تونم که ننویسم.
ولی اون حس بعد از نوشتن از روزهای شلوغم رو خیلی دوست دارم عالیه.ذهنم آرامش می گیره.
امیدوارم شما هم همیشه به نوشتن ادامه بدید.