خاطرات بخش: The Show Must Go On

خاطرات بخش: The Show Must Go On

خاطرات بخش: The Show Must Go On 150 150 امیرمحمد قربانی
۴٫۱ (۸۱٫۴۳%) ۱۴ votes

بیپ بیپ بیپ. سکوت. کسی بیدار نیست. کسی حرف نمی‌زند. بیپ بیپ بیپ.

دوباره چند ثانیه بعد، از بلند‌گویِ قلبِ چندین بیمار، این ریتم سه ضربی به گوش می‌خورد.

حدود ۴ صبح است. کارهایم را انجام دادم. شرح حال را از بیماران جدید گرفتم. چند سوال از آن‌ها داشتم و چند معاینه‌ی کوچک باقی مانده بود. اما هیچ کدام اورژانسی نیستند. صبح به سراغشان خواهم رفت.

حال همه‌ی مریض‌ها مثل قبل است و نسبتا وضعیت پایداری دارند. می‌شود این دو سه ساعت باقی مانده تا کلاس ۷:۳۰ صبح را خوابید.

خوابگاه دور به نظر می‌رسد. انرژی‌ای که قرار است برای رسیدن به آن‌جا صرف شود، نمی‌ارزد. ترجیح می‌دهم آن انرژی را بر دو صفحه کتاب بگذارم قبل از این که بخوابم.

یک تخت تاشو در اتاق کنفرانس بود که یکی دیگر از پرسنل بخش در آن خوابیده است.

به تخت کناری اتاق کنفرانس فکر می‌کنم. وسایلم را می‌گذارم. پرده را می‌کشم. صورتم را می‌شورم. مسواک می‌زنم. به تصمیمات امروزم فکر می‌کنم. به سراغ تخت می‌روم. پنجره را باز می‌کنم. روی تخت دراز می‌کشم. کتاب را از کیفم بیرون می‌آورم. دو سه صفحه می‌خوانم. خوابم گرفته است. دو صفحه‌ی دیگر ادامه می‌دهم. بر روی کتاب به خواب می‌روم. چراغ را یادم رفته است که خاموش کنم.

بیمارستان نمازی

حدود ۱۰۰ دقیقه گذشته است. نزدیک ۶ صبح است.

«سلام. صبح بخیر. وقت نوار قلب است. آمدم نوار قلب‌ات را بگیرم». خانم جوانی در ورودی اتاق ایستاده است.

از خواب می‌پرم. نگاهش می‌کنم. برای چند لحظه جوابی نمی‌دهم.

فهمیده است که اوضاع عادی نیست. اسکراب و شلوار جین تنم است. به مانیتور وصل نیستم.

با شک و تردید می‌پرسد: «بیمار هستی»؟

هنوز به خاطر ناگهانی از خواب پریدن جوابی نمی‌توانم بدهم. سرم را به آرامی به نشانه‌ی نه تکان می‌دهم.

روپوش‌ام در کنار تخت است. آن را می‌بیند. پزشک هستی؟ «ای وای. ببخشید». سریع بیرون می‌رود.

دیگر تمایلی ندارم که بخوابم. بلند می‌شوم. دوباره صورتم را می‌شورم. مسواک می‌زنم. لباسم را عوض می‌کنم. و در آینه نگاه می‌کنم. به یاد آینه‌ی اتاق خودم می‌افتم که بر روی آن شعر مولانا را نوشته‌ام:

خنک آن قماربازی که بباخت هر چه بودش
بنماند هیچ‌اش الا هوس قمار دیگر

مولانا

به درون بخش بازمی‌گردم. از دور او را می‌بینم. دکمه‌های پیراهنش باز است و جای زخمی عمودی بر روی قفسه‌ی سینه‌اش به چشم می‌خورد. زخمی قدیمی است.

کسی دستش را گرفته و به سختی مشغول راه رفتن است. تعادل ندارد. آن همه مایع که در شکمش جمع شده است، راه رفتن را سخت می‌کند.

امروز هفتاد و پنجمین روز بستری بودنش است. در اتاقی کوچک، بدون همراه، منتظر. در انتظار یک قلب. قلبی که بتواند از قلب الان خودش قوی‌تر بتپد.

۹ سال و یکی دو روز پیش، جوان عاشقی تفنگ را بر روی شقیقه‌اش گذاشت و ماشه را کشید. خودکشی کرد. ۹ سال پیش، قلب این عاشق‌ِ به معشوق نرسیده را به حمیدرضا داده بودند و در سینه‌ی او می‌تپید.

ولی حالا بدنش دیگر این قلب را نمی‌خواست. آن را پس زده بود. برای او نبود.

روز اول که دیدمش، کمی UpToDate را بالا و پایین کردم. به این پاراگراف رسیدم:

جواب پرسشم را پیدا کردم. حدودا بعد از عمل قلب، بزرگسالان ۱۱ سال زنده می‌مانند. مگر این که دوباره قلب دیگری به آن‌ها داده شود.

هر روز صبح لبخند بر لب دارد. تا حالا ندیده‌ام که لب به شکوه گشاید و از وضعیتش نالان باشد. وقتی به اتاقش می‌روم، همیشه خنده‌ای واقعی تحویلم می‌دهد. هم‌چنان به زندگی کردن ادامه می‌دهد.

می‌جنگد و تسلیم نمی‌شود و لیست ۱۳ تایی داروهایش روزانه‌اش را می‌خورد و لبخند می‌زند و ادامه می‌دهد.

به او احترام می‌گذارم. به جنگیدنش. به تسلیم نشدنش. به تحمل کردن آن لیست بلندبالای داروها. به لبخند زدنش و به ادامه دادنش.

وظیفه‌ی من است که او را دلگرم نگاه دارم. ولی اوست که به من دلگرمی می‌دهد.

یاد Freddie Mercury افتاده‌ام که فریاد می‌زند:

Ooh, inside my heart is breaking
My make-up may be flaking
But my smile still stays on
۱۸ دیدگاه