شعری تازه از سایه – همزاد
چند قدمی بود که از حافظیه بیرون آمده بودم. در آن هیاهوی پیادهرو، نگاهم به تصویر سایه بود. شعری را که به تازگی سروده بود، میخواند: همزاد. همچنان در آن هیاهوی خیابان قدمزنان ادامه دادم. کمی سرعتم را کم کردم؛ زیرا که خیابان را دیگر شفاف نمیدیدم. ابر ماژلانی بزرگ (منبع عکس: ناسا) هزار سال […]