نبودنت: یک ماه بخش هماتولوژی آنکولوژی

برایم از یأس بگو، از یأست، من هم از یأسم با تو خواهم گفت.
در این میانه، زندگی همچنان می‌گذرد.
در این میانه، آفتاب و گوهرانِ زلالِ باران
غلتانند
در چشم‌اندازها،
بر هامون‌ها، بر درختان دوردست
بر کوه‌ها و رودها.


مری آلیور – غازهای سفید – ترجمه‌ی محمدرضا فرزاد – از کتاب نبودنت

نیمه شب بود. واتس‌اپ را باز کردم. به گروه داخلی رفتم تا مریض‌های جدید، مریض‌های انتقالی و مریض‌های از دست‌رفته/داده‌ی کشیکم را بنویسم. دیدم که دوستم نوشته است: متأسفانه تخت ۲۰ بخش هماتولوژی، م. م. فوت شدند.

یک کرختی به سراغم آمد. از آن جنسی که الان این پیام را ول کن. به این موضوع فکر نکن که ادامه‌ی کشیک خیلی سخت می‌شود. به این فکر نکن که از بیمارهایی که یک ماه هماتولوژی داشتی، نیمی‌شان رفتند.

مریم بی‌نظیر بود. دوست‌داشتنی. خیلی زیاد. HIV داشت و به خاطر همان دچار لنفوم مغز شده بود. همسرش هم فوق‌العاده. زوج دوست‌داشتنی بخش بودند. می‌دانم که به خاطر محل لنفوم‌اش مرا درست نمی‌دید. اما من هر روز او را نگاه می‌کردم. خیلی دقیق. چهره‌اش را. این‌که وقتی صدایش می‌کردم بلافاصله می‌نشست. فکر می‌کرد مرا نگاه می‌کند اما جهت نگاهش اشتباه بود.

خوشحال بودم که به خاطر داروهای ART که برایش شروع شده، ویروس به قدری در خونش کم شده که دیگر با PCR تشخیص داده نمی‌شود. فکر می‌کردم که مرخص بشود. اما نشد.

امان از لنفوم. کاش لنفومش از بین برود. ای کاش برود. داشت از بین می‌رفت. اما کووید به سراغش آمد.

اه. یاد وقتی افتادم که برای مریم Temozolomide نسخه کردم و وقتی فهمیدم هر دانه کپسولش سیصد هزار تومان است، ناگهان دست و پاهایم بی‌جان شد.

تازه قیمتش به کنار. پیدا نمی‌شود راحت که.

در همین فکرها بودم که سوار آسانسور شدم تا به بخش جراحی پلاستیک بروم و مریضم را در آن‌جا ببینم که پدر یوسف (نام‌ها عوض شده‌اند) هم وارد شد. فلاسک چای دستش بود. با همان ریش سفید مرتب و حرف‌زدن مؤدب همیشگی‌اش. یوسف مریض چهارده ساله‌ام بود هست. الان دیگر پانزده ساله دارد می‌شود.

تخت ۲۴ بخش. لنفوم. از ۲۹ شهریور ماجرایش شروع شده و از آبان اینجاست. یک لحظه تصور بکن. پسرکی پانزده ساله که از آبان اینجاست.

پدرش یک فرقی با همیشه داشت. نگرانی‌اش کجا بود؟ هر وقت مرا می‌دید سؤال‌بارانم می‌کرد. این‌بار آرام بود و تنها گفت:

آقای ص هم رفت.

لعنت به تو. الان وقت گفتن این بود؟

آقای ص اول تخت ۲۲ بود. بعد کووید گرفت. رفت دو روزی بخش کووید. بعدش آمد و شد تخت ۱۴. بعد با سرپرستار صحبت کردم که دوباره به همان اتاق بیاورند او را و شد تخت ۲۳. یک تخت به یوسف نزدیک‌تر شد.

قارچ گرفت. قارچ گرفت و رفت. الان یوسف هم قارچ گرفته.

چیزی نتوانستم بگویم. حتی الان یادم نمی‌آمد چی گفتم. فقط دلم می‌خواست آسانسور تندتر حرکت بکند که به طبقه‌ی ۳ برسد تا پدر یوسف پیاده شود تا مجبور نشوم حرف بزنم.

پیاده که شدم، سریعاً موبایل را درآوردم و سایت را چک کردم. HIS را. به بخش هماتو رفتم. سه اسم آشنا تنها باقی مانده بود. یوسف. ثریا. امیر.

و فردا کشیک همین بخش هماتو هستم دوباره. و قرار است هر سه را ببینم. نمی‌دانم چطور نگاهشان کنم.

دوستم دارند. دوستشان دارم.

فقط امیدوارم از بیمارهای قبلی صحبتی نشود. نمی‌توانم. واقعاً سخت است.

کاش بشود با امیر شانزده ساله مثل همان روزهای اول با هم بخندیم. زمانی که می‌گفت:

دکتر. من رفتم برای ذخیره‌ی اسپرم. ظرف به من دادند. اما هر کاری کردم نیامد.

خندیدم و گفتم:

حق داری. در آن دستشویی کثیف درمانگاه نمی‌شود. نگرانش نباش.

او هم خندید. لبخندش خیلی قشنگ است. هر بار می‌بینمش با این لبخندش مکالمه‌مان شروع می‌شود.

بقیه‌اش را شاید بعداً بنویسم. شاید هم ننویسم.

اما الان نمی‌توانم بنویسم. نوشتن از آن‌ها برایم سخت است. می‌خواهم همین‌طور به قطعه‌ی لیست گوش بدهم. همین.

۲۲ نظر

  1. سلام وقت بخیر. امیدوارم روزهای خوبی رو در دوران دستیاری تو تهران تا به الان گذرونده باشید 🙂
    این چندمین باره که از اخرین نوشته این‌جا سر میزنم به امید نوشته ی جدید. البته تو جاهای دیگه فعالیت دارید اما فضای اینجا و نوشته هاش خیلی متفاوت تر هست. حداقل برای من. امیدوارم وقت کنید بیش‌تر بنویسید چون مطمئنم نوشته های این‌جا برای خیلی‌ها مثل من انگیزه‌ بخش هست:))

  2. نمیدونم این سبک از آهنگ رو گوش میدی یا نه ولی بهتر از این پیدا نکردم برای آن پسرک
    https://msbmusic.ir/%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A7%D8%AF-%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D9%84%D8%A7%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C/

  3. من امروز روز سختی داشتم تو مدرسه، خیلی دلزده و خسته و کلافه بودم. از اون روزایی بود که حس ناکارآمدی می‌کردم و حتی به رها کردن کارم فکر کردم. اومدم توی وبلاگم دوباره یه چیزایی نوشتم از مشکلات بچه‌ها ( عاطفی، مالی و تحصیلی و …) و استیصال خودم تو حلشون، ولی ثبت موقتش کردم. چون حس کردم من زیادی ناله‌ام، زیادی مایوس‌ام. آدما رو هم خسته می‌کنم انقدر از این‌چیزا می‌گم و می‌نویسم.

    اومدم یه چرخی تو بلاگا بزنم و از نوشته‌های دیگران بخونم. و تو صفحه‌ی اول سایتت قبل باز کردن مطلب این شعر رو دیدم؛
    《برایم از یأس بگو، از یأست، من هم از یأسم با تو خواهم گفت.》

    خیلی عجیب و الهام بخش بود برام خوندنش تو این لحظه‌ی به خصوص. گاهی از این اتفاقا می‌افته برا آدم، انگار وقتی آسیب پذیر و ناراحتی، با تمام وجودت گوش و چشمی و منتظر شنیدن یا خوندن حرفی که برات معنایی داشته باشه‌.
    امیرمحمد تو این مهارت رو داری که از رنج بگی، بدون اینکه شکل غر زدن به خودش بگیره. و این برای من الهام بخشه.
    برام تلنگر خوبی بود که اشکالی نداره که اینطور احساس می‌کنم، و مگه می‌تونم انکار کنم‌حسمو؟ ولی خیلی باید حواسم باشه پام لیز نخوره بیفتم تو دره‌ی غر و شکایت دائم و انفعال.

  4. سلام آقای قربانی
    ببخشید حتما به این سوال من جواب بدید
    دانشجوی ترم دوم ورودی از مهر
    به بیمارستان میرود؟

  5. متن رو که خوندم برام سوال شد که چرا پس من هیچ حسی نداشتم اون لحظه؟!
    دقیقا همین دیروز که رفتم برای یکی از بیمارانم نوت بزارم
    وقتی داشتم حالشو می‌پرسیدم یهو گفت تخت کناری دیشب ساعت سه رفت که رفت…
    یه لحظه بی حرکت موندم تا چیزی که شنیدم پردازش بشه ولی بعدش هیچ حسی رو حس نکردم
    هرچی هم فکر کردم یادم نمیومد فردی که روی اون تخت کناری بود چه شکلی بود
    اما دوستم که شنید ناراحت شد بیمار اون بود و کنسر کبد داشت
    و الان که واکنش شما رو هم خوندم یه لحظه ترسیدم که چرا هیچ حسی نداشتم
    و چند دقیقه بعد که پاسختون به کامنت «حامد» رو خوندم
    متوجه شدم علت اینکه اونجا واکنشی نشون ندادم نشناختن اون تخت کناری بود
    من حتی ندیده بودمش هم.
    متوجه شدم نه منم حس دارم:
    اونجا که وقتی پرونده بیمارم رو داشتم صبح میخوندم و به این جمله:«مرخص شود…» رسیدم چنان ذوق کردم که کلا یادم رفت برم پیشش و نوت بزارم
    کلا دو بار هم بیشتر ندیده بودمش و در این دوبار هم زیاد با خودش همکلام نشده بودم.

    و سرِ راند به خاطر نوت فراموش شده ام هم توبیخ شدم
    اون لحظه وقتی به علت فراموشکاریم فکر میکردم لبخندی نبود که نزنم.

  6. سلام امیرمحمد
    مداسکیپ یه مطلب جالب گذاشته
    به یکی از مطالب قبلیت ربط داره که بعد از cpr بیمار، نمیدونستی کار درستی کردی یا نه.
    https://www.medscape.com/viewarticle/966886?uac=325508BY&faf=1&sso=true&impID=4032054&src=WNL_infocu1_220219_MSCPEDIT
    وقت کردی مطالعه ش کن

  7. سلام
    نوشته هاتون باعث شد که کمی با این رشته بیشتر آشنا بشم با تخلی ها و شیرینی ها و سختی هاش بیشتر آشنا بشم . مدتی هست که نوشته هاتون را می خوانم تقریبا همش را خواندم واقعا پزشک دلسوزی هستید مدتی بود که وقت نداشتم و به وبلاگتون سر نزده بودم و امروز که اومدم و خواندمش حالم خوب شد با نوشته هاتون امیدوارم مثل شما پزشکی خوب و دلسوز بشم قبل از اینکه نوشته هاتون را بخوانم دنبال کسی می گشتم که درباره این رشته بهم اطلاعاتی بده ولی خب کسی نبود که ازش بپرسم وقتی وبلاگتون را دیدم و نوشته هاش را خواندم خوشحال شدم چون تا حد زیادی به سوال هام پاسخ داده شد امیدوارم راه را درست انتحاب کرده باشم با اینکه خیلی ها بهم میگن که چی چرا اینقدر تلاش می کنی ولی توی این راه نمی خوام سرد بشم. هنوز هم خیل سوالات مانده که دوست دارم درباره کارتون بپرسم ولی نمی دانم جواب میدید یا نه

  8. چه مبارک است این غم که تو در دلم نهادی
    به غمت که هرگز این غم ندهم به هیچ شادی…

  9. امیرمحمد عزیز ؛
    بنظرم عیار آدمهابه اندازه ی متاثر شدنشون از رنج دیگرانه، به اندازه ی غصه خوردنشون نه حتی براشون کاری کردن … تو توی هرشهر و کشوری باشی،هر بیمارستانی باشی ،مستقیم میری توی بخش ، توی اتاق ، از هر تخت دُنگ غمت رو برمیداری و تودلت نگهشون میداری …خیلی ارزشمندی…

  10. مشو در پیچ و تاب رنج و غم گم
    به هر حالت تبسم کن تبسم

  11. صادقانه دلم برای لحظه نگار ها تنگ شده امیرمحمد..یعنی تو اون بیمارستان به این بزرگی زیبایی قابل تعریفی نیست؟
    برامون بنویس
    لطفا

  12. هرچند وقت یک بار وب سایتتون رو چک میکنم
    هر وقت که میبینم مطلبی نوشتید حسابی خوشحال میشم
    مرسی از شما
    بیشتر بنویسید!

  13. هرچند وقت یک بار این جا رو چک میکنم

  14. به نظرتون این ناراحت و غمگین شدن برای مریض هاتون می‌تونه در آینده تاثیر منفی روی روابطتون مثلا با همسر یا خانوادتون داشته باشه؟ چقدر احتمالش هست اینکه این غمگین بودن رو انتقالش بدید به زندگی شخصیتون ؟ آخه توی پزشکی احتمال این غمگین شدنا خیلی بیشتر از حالت عادیه ….. ربطی به این پست نداره اما به این پرمشغله بودنتون ، به این زیاد درس خوندناتون ، به اینکه زندگیتون جریان داره واقعا غبطه میخورم . یه سال و نیم که به خاطر کنکور توی خونه حبس بودم ( البته اون موقع راضی بودم ) الآنم به خاطر مجازی بودن دانشگاها . واقعا برام این موضوع خیلی اذیت کننده شده . حبس کردن هرروزه خودم توی اتاقم . البته بودن توی اتاقم رو به گشت و گذار کردن توی شهرک کوچیکمون که زیاد دوسش ندارم ترجیح میدم . حس یه پرنده ای رو دارم که اجازه پرواز کردن بهش نمی‌دن میدونم همش ربطی به مجازی بودن دانشگاها نداره ببخشید زیاد نوشتم نوشتن اینجا آرومم می‌کنه شاید به خاطر نوشته ها و مدل شخصیت آروم و مهربون خودتون باشه

  15. سلام
    خیلی ممنون که برامون نوشتید 🙏🙏🙏
    میشه لطفا بگین در کدوم تخصص های پزشکی مرگ و میر کمتره؟
    در جراحی مغز و اعصاب چه طوریه؟؟

  16. سلام وقت بخیر
    تعریف سایتتون رو تو نظرات یه کانال تلگرام خوندم
    چرا کانال نمیزنید مطالبتون رو اونجا بذارین؟

  17. سلام وقت بخیر.
    چقدر خوب که دوباره نوشتید و چقدر دردناک هست این از دست رفتن‌ها. و چیزی که اصلا خوب نیست تو این موضوع اینه که ممکنه جرقه ای که از دست رفتن یک نفر درونمون ایجاد میکنه خیلی از کسانی که شرایط مشابه داشتند یا حتی نداشتند و میشه گفت عبور کردیم از رفتنشون و البته که پاک نشدن از ذهنمون رو برامون یادآوری میکنه.
    نمیدونم چرا این رو که میگم یاد جمله ی هانس سلی که راجب استرس تو کانال گذاشتید افتادم. تحمل این غم ها تا عبور کردن ازشون هم مثل استرس باید هزینه ای داشته باشه.

  18. ..::هوالرفیق::..
    خیلی سخت است. خیلی.

    هنوز اشک ریختن خانمش و صدای گریه خودش را به یاد دارم. زمانی که آبسه مغزی درگیرش کرده بود، تنها ۴۰ روز بعد از پیوند موفق کبدش. چهل سال بیشتر نداشت و وقتی نگاهش می‌کردم مثل کسی بود که ۷۰ سال تجربه زیستن دارد…

    خیلی سخت است. خیلی…

  19. الهه ابراهیمی

    یک دوستی دارم امیرمحمد ، که صمیمی ترین همراهمه . یکبار کتاب سه شنبه ها با موریش رو داد که بخونم . فقط تم کتاب یادمه . با اینکه از مردن موری حرف میزد ولی بوی مرگ نمیداد . به کتاب موری که فکر میکنم یه چیز دیگه هم برام تداعی میشه . اینکه این دنیا قراره بدون موری هم به راهش ادامه بده . همه زندگیشون رو میکنن ، آدما سر کار میرن ، بر میگردن ، گنجشکا مثل قبل آواز میخونن . عین خیال هیچکس نیست که دیگه موری تو این دنیا نیست .شعری که بالا نوشتی بهانه ای شد که اینا یادم بیاد . این واقعیت نا امید و ناراحتم نمیکنه . بیشتر باعث آرامشم میشه . بهم حس پذیرش میده .
    (امیرمحمد امیدوارم سالم وسلامت باشی . وقتی یه مدتی خبری ازت نیست آدم نگران میشه 😉 خجالت میکشم به عنوان فالوورت درخواست کنم بیشتر بنویسی . فقط میشه امیدوار بود برنامه هات طوری پیشبره که به بیشتر نوشتنت ختم شه . مثلا اتفاقات خوب زیادی بیفته که برای عبور کردن ، خبرشو بهمون بدی . ما هم از قِبلش صاحب فیض بشیم 🙂

  20. سلام امیر محمد جان
    سوالیه که همیشه تو ذهنم هست و الان هم چون کار بالینم شروع شده مهم تر شده اینه که مرز رابطه با بیمار تا کجاست؟اون مرز باریکی که هم حس همدردی و بتونی تجربه کنی و به مریض هم انتقال بدی و هم اینکه اگه مریض اکسپایر شد از درون نابود نشی کجاست؟
    نه میخوام سنگ دل باشم و نه اینکه همدردی بیش از اندازه باعث آسیب زیاد به خودم و بعد از اون به بیمار های بعدیم بشه.
    ممنونم از اینکه تجربیاتت رو با ما سهیم میشی

    • حامد.

      ببین کلا یه حالتی وجود داره. من الان بهت بگم مثلا امروز یه نفر در تهران به خاطر کنسر متاستاتیک معده مرد. تو احتمالا هیچ حالتی برات اتفاق نمیفته. البته که بعضی حالت‌های خاص وجود داره. مثلاً اگه بگم یه پسر/دختر بچه‌ی ۱۲ ساله به خاطر تجاوز وحشیانه‌ی یه عده فوت کرد.

      اما حالا فرض کن این فرد شخصی باشه که تو مثلا یک ماه پزشکش بوده باشی. بدونی چه کاره هست؟ چند تا بچه داره؟ فعالیت‌هاش چطوره؟ عقاید سیاسی-مذهبیش چطوره؟ به چه چیزهایی علاقه داره و …
      اون وقت از فوتش اذیت میشی. حالا این یه قدم میشه بیشتر باشه و مثلاً فرد یک دوست نزدیک/فامیل/اعضای خانواده باشه. بیشترین اذیت‌شدن اونجا وجود داره.

      من معمولا اگه کسی رو دو سه بار ویزیت کنم دیگه از مرز اولی عبور می‌کنه و میره وارد دومی میشه. حتما متوجه هستی که دومی هم یه طیف داره.

      بلد نیستم واقعا رد نشم. تنها جاهایی که رد نمیشم وقتی هست که اون بیمار رو دوست نداشته باشم. طبیعی هست دیگه؟ ما که قرار نیست همه رو دوست داشته باشیم. از بعضی‌ها خوشمون نمیاد. حالا نمیخوام خیلی فرویدیش بکنم و بگم Negative Countertransference وجود داره و احتمالا اون فرد ما رو ناخودآگاه یاد کسی میندازه که ازش خوشمون نمیاد.

      آره. کسایی هستن که میان همین بخش هماتو و یه ماه هم اینجا هستن و «در ظاهر» ککشون نمیگزه. گفتن از این افراد پیچیده‌تر از این هست که در این کامنت بخوام بگم.

      خیلی مقدمه گفتم. بذار حرفم رو خلاصه کنم:

      این که اذیت نشی به نظرم مهم نیست. این که چی حس می‌کنی هم به نظرم مهم نیست. تو حق داری هر حسی داشته باشی. دو تا موضوع مهم است:
      اول این که بتونی در کنار این حس‌ها، Objectivity رو حفظ بکنی.
      دوم این‌که بتونی ازشون عبور بکنی.

      برای اینکه هر دوش رو انجام بدی به چند تا موضوع نیاز هست که خودم هم مبتدی هستم در اون‌ها: شناخت هیجان‌ها و شناخت اثر هیجان‌ها روی تصمیم‌گیری‌های ما. برای دومی هم روش‌های خاصی هست: از هنر بگیر تا نوشتن و دویدن و … یعنی دومی نیاز داره به زمان دل بسپاری.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.