معنی زندگی (۱) – ویکتور فرانکل: انسان در جستجوی معنی
انسان در جستجوی معنی

معنی زندگی (۱) – ویکتور فرانکل: انسان در جستجوی معنی

۳٫۶ (۷۲٫۳۱%) ۱۳ votes

پیش‌نوشت: این پست، شروع نوشتن در مورد معنی زندگی است. نمی‌دانم به چند نوشته خواهد رسید. احتمالا تعداد قابل توجهی خواهد بود.

کتاب را در تعطیلات نوروز (در ذهن اکثر ما تعطیلات نوروز، دو هفته است و از ۵ ام تا ۱۲ ام را که تعطیل نیست نیز جزو تعطیلات حساب می‌کنیم. نمونه‌ی بارز آن را وقتی می‌بینیم که وسیله‌ای نیاز داریم و وقتی به فروشگاه مراجعه می‌کنیم، می‌گویند: “بعد ۱۳ام میاریم”.) خریدم و در همین تعطیلات خواندن آن را تمام کردم.

عکس روی این چاپ از کتاب را بیشتر دوست داشتم و به خاطر همین آن عکس را گذاشتم.

چقدر این کتاب به حال و هوای من نزدیک بود و چقدر خواندن آن لذت‌بخش و سوال برانگیز. خواندن نوشته‌ی ویکتور فرانکل، برای من سوال‌های زیادی ایجاد کرد. یک سری سوال نیز داشتم که آن‌ها را برایم واضح‌تر کرد. سوال‌هایی که در این چند روز به آن‌ها فکر کرده و البته هنوز نتوانسته‌ام به همه‌ی آن‌ها جواب دهم.

به نظرم، کتابی که سوال‌های خوبی ایجاد کند، کتاب خوبی است.

کتاب با مقدمه‌ی گوردون آلپورت شروع می‌شود. نام او را برای اولین بار در درس‌های شخصیت‌شناسی متمم دیده بودم. آلپورت در مقدمه‌ی کتاب می‌نویسد که دکتر فرانکل گاهی از بیمارانی که دچار درد و رنج بوده و شکوه می‌کردند، این سوال را می‌پرسید:

چرا خود‌کشی نمی‌کنید؟

و با جواب این سوال، او اغلب می‌توانست خط اصلی روان‌درمانی خود را بیابد.

در زندگی هر کسی، چیزی وجود دارد.

این اولین سوالی بود که برای من ایجاد شد. این که چرا خودکشی نمی‌کنم. آن چیز در زندگی من چیست که باعث می‌شود ادامه بدهم و معنی زندگی من چیست.

مدتی طولانی است که با این بحث دست و پنجه نرم می‌کنم. این که فایده‌ی این همه کارهایی که انجام می‌دهم، چیست. تا حد زیادی به دنبال معنی در زندگی خود بودم و هستم و کمی، معنی را در زندگی افراد دیگر جستجو می‌کردم. نه این که به دنبال معنی زندگی خود، در زندگی آن‌ها بگردم. می‌خواستم ببینم که آیا آن‌ها می‌دانند که معنی زندگی‌شان چیست؟

با یکی از دوستانم ساعت‌ها در این مورد بحث کردیم. یادم هست که آخرین بار، یک پیاده‌روی سه ساعته در زیر بارانی شدید داشتیم که مقدار قابل توجهی از راه یا سکوت بود یا صحبت در مورد معنی.

مشتاقانه به دنبال مطالب و کتاب‌هایی در این موضوع بودم که با ویکتور فرانکل آشنا شدم. کسی که بنیان‌گذار مکتب لوگوتراپی یا معنی‌درمانی است. لوگوس یک واژه‌ی یونانی است که معادل معنی است.

ویکتور فرانکل، نویسنده‌ی کتاب، روانپزشکی اتریشی است که از بازماندگان اردوگاه‌های کار اجباری نازی‌ها ست. او مدتی در آشویتس و سپس در اردوگاهی دیگر به نام داخاو بود. فرانکل، خود مورد آزمایش مدل خود قرار گرفت! او در طول کتاب می‌گوید که تنها چیزی که به او این انرژی و انگیزه را می‌داد که روزهای طاقت فرسای زندانی بودن را سپری کند، انگیزه‌اش برای نوشتن دوباره‌ی کتابی بود که در اردوگاه یک بار آن را نوشته بود و آن را از دست داد. کتابی در مورد معنی‌درمانی.

فرانکل معتقد است که تلاش برای یافتن معنی در زندگی، اساسی‌ترین نیروی محرکه‌ی هر فرد در دوران زندگی اوست. در لوگوتراپی بیمار در جهتی راهنمایی می‌شود که معنی زندگی خود را بیابد.

به نظر فروید، این نیرو، این نیروی محرکه، بر پایه‌ی اصل لذت طلبی بود. گریز از درد و رسیدن به لذت. اما فرانکل معتقد به قدرت معنی بود.

فرانکل می‌گوید که معنی زندگی هر فرد، منحصر به فرد بوده و مخصوص خود اوست. تنها و تنها اوست که می‌تواند به این معنا تحقق بخشد. و فقط در این صورت است که معنی‌جویی او ارضا خواهد شد.

به نظر من انسان قادر است و می‌تواند به خاطر ایده‌ها و ارزش‌هایش زندگی کند و یا در این راه جان ببازد!

ویکتور فرانکل

عجب حرفی! چه شهامتی می‌خواهد گفتن این حرف. آن هم به این صراحت. نمی‌دانم که موضع من در برابر این حرف چیست. نه دلیل دارم که آن را رد کنم. نه دلیل دارم که با آن موافق باشم. هم کسانی هستند دور و بر من که آن را بی‌اساس می‌دانند و هم کسانی هستند که این جمله در مدل ذهنی آن‌ها تعبیه شده است. هنوز نمی‌دانم که موضع من چیست ولی این را می‌دانم که به معنی نیاز دارم. پس کتاب را ادامه می‌دهم.

فرانکل، معنی‌جویی را یک حقیقت می‌داند، نه یک عقیده و ایمان. فکر می‌کنم در اینجا فرانکل به تفاوت‌ معنایی کلمات Fact و Belief و Faith می‌پردازد.

او با سارتر نیز موافق نیست. سارتر می‌گوید که انسان سازنده و طراح عنصر و جوهر خود است. اما فرانکل بر این باور است که معنی هستی ما ساخته و پرداخته‌ی خود ما نیست، بلکه ما آن را جستجو و کشف می‌کنیم.

کمی بعد فرانکل در مورد ارزش‌ها صحبت کرد. در مورد آن در جلوتر می‌نویسم. این جا بود که سوال دیگری برای من شکل گرفت. فرق معنی و ارزش چیست؟ این دو یکی هستند یا خیر؟ حدود یک سال هست که با این سوال درگیرم که چطور ارزش‌هایم را مشخص کنم؟ راه درست مشخص کردن آن چیست؟ این بحث وقتی برای من شروع شد که به اهمیت مشخص بودن ارزش‌ها در وقت تصمیم‌گیری پی بردم. نوشته‌ای در سایت محمدرضا شعبانعلی می‌خواندم که اهمیت این موضوع را گوشزد می‌کرد.

فرانکل در مورد ارزش‌ها می‌گفت:

ارزش‌ها انسان را برنمی‌انگیزانند و او را به سویی سوق نمی‌دهند، بلکه برعکس عواملی هستند که انسان را به سوی خود می‌کشند. انسان به وسیله‌ی ارزش‌ها کشیده می‌شود. چیزی که در آن مستتر است این حقیقت است که برای فرد همواره آزادی گزینش وجود دارد.

انسان هرگز به سوی رفتار اخلاقی سوق داده نمی‌شود، بلکه تصمیم می‌گیرد که اخلاقی رفتار کند. او این کار را برای ارضای سائق اخلاقی و یا آسودگی وجدان انجام نمی‌دهد، بلکه به خاطر دلیل و علتی که به آن پای‌بند و معتقد است، به خاطر کسی که دوستش دارد و یا به خاطر خدای خویش انجام می‌دهد. اگر این کار را به منظور آسودگی وجدان انجام می‌داد، چون فریسیان (نام یکی از دو فرقه‌ی بزرگ یهود که افراطی در اجرای ظواهر آداب مذهبی یهود بودند- کنایه بر توجه افراطی به ظواهر و ریاکاری درونی نسبت به اصول بنیادی آداب و سنن و الهی) می‌شد و دیگر فردی به معنای واقعی اخلاقی نبود.

نمی‌دانم که با فرانکل موافق هستم یا نه. هنوز نمی‌دانم. آن را در اینجا نوشتم که بیشتر به آن فکر کنم. اول از همه فکر می‌کنم بهتر است معنی دو کلمه را به طور دقیق معلوم کنم.

۱. ارزش چیست؟

۲. معنی چیست؟

برای متوجه شدن مفهوم ارزش به سایت mindtools رفتم.

ارزش‌های تو همان چیزهایی هستند که فکر می‌کنی با توجه به روش زندگی و یا کار کردنت برایت مهم هستند (زحمت ترجمه‌ی این خط، با شایان بوده)

ارزش‌های ما، اولویت‌های ما را مشخص می‌کنند.

وقتی که طرز رفتار ما و کارهایی که انجام می‌دهیم با ارزش‌های ما همخوانی داشته باشد، زندگی برای ما بر وفق مراد است و ما رضایت داریم. ولی هنگامی که این دو با هم جور نشوند، احساس لنگیدن و غلط بودن کار به ما دست می‌دهد. این می‌تواند منشأ نارضایتی و عدم خوشحالی باشد.

برای مثال، این موارد نمونه‌هایی از ارزش‌ها هستند:

Freedom – آزادی
Generosity – سخاوت
Happiness – شادی
Hard Work – سخت‌کوشی
Health – سلامتی
Honesty – صداقت
Independence – استقلال
Intelligence – ذکاوت
Justice – عدالت
Love – عشق
Loyalty – وفاداری

کار راحتی نیست معلوم کردن ارزش‌ها. از آن سخت‌تر، اولویت‌بندی آن‌ها است.

اولویت گذاشتن برای آن‌ها، جرئت زیادی می‌خواهد. تا شروع نکنیم، متوجه نمی‌شویم که چه کار سختی است.

ولی هنگامی که بتوانیم این کار را انجام دهیم، در تصمیم‌گیری بسیار راحت‌تر خواهیم بود. فقط کافی است در ذهن خود، اولویت ارزش‌هایمان را مرور کنیم. آن وقت است که تصمیم درست در روبه‌روی چشمانمان خواهد بود.

خب. حالا بهتر است که به سراغ معنی بروم.

پی‌نوشت: راستش دلم می‌خواست که این متن را بیشتر ادامه بدهم. اما خراب بودن لپتاپم و این که ۶ بار در حین نوشتن این متن خاموش شد، مقدار زیادی از انرژی و وقت مرا گرفت. با توجه به این که فردا صبح هم پرواز دارم، خیلی برنامه‌ی منعطفی ندارم که بتوانم وقت بیشتری برای این متن بگذارم. ادامه‌اش برای روزی دیگر.

پی‌نوشت ۲: برای خواندن نوشته‌ی دوم به این لینک بروید.

This Post Has 18 Comments

  1. به گمانم “معنا” اولین قربانی معرکه ی پرهرج و مرج زندگیست. ارزش چیست و معنا کدام؟ آنچه برایش تلاش می کنم صرفا ترس از عقب افتادن از “دیگران” است یا تمایل قلبی خودم؟ برای من دغدغه ی “معنا” می شود گفت از سال گذشته همین روزها پررنگ تر شد. راستش تا قبل از آن دنبال معنایی ماورایی پشت واقعیات زندگی بودم.ولی یک سالی هست که معنا برایم شکل دیگری گرفته. پذیرش عوض شدن سریع ارزش ها برایم قابل هضم نیست. اغلب پیش می آید که با مسیری که اطرافیان می روند همراه می شوم ولی به سرعت متوجه عدم تطابق ارزش هایم با ارزش های جمع موجود خواهم شد.حرف از درست و غلط نیست ولی فکر می کنم هر انسانی باید معنای خودش را پیدا کند. دو انسان با معنی نزدیک وجود دارد و هم معنی نه! و این چیزیست که این روزها از آن رنج میبریم. علت را دقیق نمی دارنم. فرضیاتی دارم. به هرحال این کتاب را حتما می خوانم چرا که معنی ام را هنوز نیافته ام.
    من هم دوست دارم این متن را ادامه دهید و برای ما به اشتراک بگذارید.

    1. سلام فاطمه. ببخشید که با تأخیر جواب میدم. خودت میدونی که لپ‌تاپ نداشتم این چند وقت. منم به امید یافتن جوابِ سوالی که مشابه پرسش تو بود، این کتاب رو خوندم. البته جوابی پیدا نکردم ولی صورت سوال برایم واضح‌تر شد. به تازگی کتابی به نام “اعتراف” از تولستوی رو شروع کردم. تولستوی شرح گرفتاری خودش رو نوشته. دست و پنجه نرم کردن خودش با این سوال. تموم که شد، از اون هم یه سری نکته اضافه می‌کنم. قسمت دوم این پست رو هم تا چند روز دیگه مینویسم.

      راستی، منتظرم وبلاگت به زودی راه بیفته.

  2. سلام دوست عزیز
    ممنون بابت پستی که گذاشتی…بد نبود
    ولی در کل موردی که باید بفهمیم,درک کردن هست و عمل کردن…فلسفه چیندن فایده نداره چون بازم هرکس دیدگاه خودش رو داره و انسان رو گیج میکنه و باید بدونیم واقعیت زندگی افراد با همدیگه فرق میکنه
    و مهم درک کردن و عمل کردن به دانسته های درسته
    این کتاب بهم یاد داد که هدف داشته باشم و عشق و معنایی برای ادامه زندگی
    در پناه خدا

    1. سلام کیمیا.
      راستش من هدفم از نوشتن این پست‌ها در مورد معنی زندگی این هست که خودم به نتیجه برسم.
      این کتاب، به نظرم، “فقط” برای شروع خوندن در مورد چنین مبحثی مناسبه و اصل بحث معنی زندگی، خیلی عمیق‌تر هست.

  3. سلام جناب قربانی
    لطفا کتاب هایی که در زمینه معنا یابی مطالعه می کنید معرفی کنید. من هم به این زمینه علاقه دارم و نمی دونم از چه کتابی شروع کنم.
    متشکرم

    1. سلام نفیسه.

      وقت‌ات بخیر.

      ببین این کتاب انسان بدر جستجوی معنا از ویکتور فرانکل، به نظرم، کتاب مناسبی برای شروع هست. ولی اصلا کتاب کاملی نیست. حس می‌کنم کتاب رو با اطلاعات کمتری داده بیرون که برای عموم قابل استفاده باشه. ولی باز هم فقط برای شروع مناسبه. من خودمم از این کتاب شروع کردم.

  4. سلام دوستم
    به دنبال کتاب در موضوع معنای زندگی می گشتم که به وبلاگ شما هدایت شدم و به خاطر اینکه به شدت جذب نوشته هاتون شدم، بسیاری از مطالب را خوندم. این مطلب، همچنین مطالب «در آشتی با گم گشتگی و ابهام» و «برای بچه ها شل سیلور استاین بخوانید» را خیلی دوست داشتم.
    راستش را بخواهید، من از بچگی، و شاید به جرأت بتونم بگم از پیش از ده سالگی با این سرگشتگی ها و سردرگمی ها درگیر بودم و هنوز هم که در دهه چهارم زندگی هستم درگیرشان هستم و فکر نمی کنم هیچ وقت بتوانم از آنها رها شوم. شاید مهم ترین علت گرفتاری در دام افسردگی و یأس هم همین امر باشه. بدتر از همه اینکه هیچ وقت کسی را نشناختم که درگیر این مسائل باشه و همین مرا به چاه عمیق تنهایی فرو برد.
    حالا بعد از این همه سال نمی دونم آیا راهی برای یافتن معنایی برای زندگی هست یا همچنان زندگی برایم بی معنا باقی خواهد ماند؟!

    1. سلام.وقت بخیر.

      خوش اومدین به اینجا. خوشحالم که نوشته‌ها رو دوست داشتین.

      بعضی موقع‌ها، ما یه معنایی داریم. معنایی که باهاش زندگی مون رو میبریم جلو. من اوایل فکر می‌کردم که این معنا رو از ما بگیرند دیگه هیچی نداریم. اگه این معنا خراب بشه،‌ همه‌چی پوچ میشه. ولی یه نفری یه عینک دیگه بهم داد و تونستم از یه راه دیگه نگاهش کنم:

      این که شاید خراب شدن این معنا چیز بدی نباشه. مثل یه برجی در نظر بگیرش. این برج خراب شده. حالا میشه از آجر‌های اون برجِ خراب‌شده‌ی معنا استفاده کرد. یه برج دیگه ساخت. یه برج محکم‌تر و بلند‌تر. یه معنای جدید‌تر.

      پی‌نوشت: می‌دونم این حرف رو زیاد زدم که این نوشته‌ها رو قراره ادامه بدم. ولی به خودم قول دادم که تا پایان سال، حداقل دو تا دیگه بنویسم. و مینویسم.

      امیدوارم باز هم اینجا ببینم شما رو.

  5. سلام
    به‌نظر‌من‌برای‌زندگی‌معنایی‌درست‌کردن‌و‌در‌طول‌تاریخ‌در‌مغزمون‌ودر‌فرهنگمون‌‌فرو‌کردن‌وقتی‌معنای‌زندگی‌رو‌تعریف‌کردن‌دیگه‌نیازی‌نیست‌ما‌کاری‌بکنیم‌‌
    ولی‌به‌نظر‌من‌دنیا‌بی‌معناست‌وما‌باید‌بهش‌معنا‌بدیم‌و‌این‌کار‌سختیه‌
    تمام‌پیشرفت‌بشر‌به‌دست‌کسانی‌اتفاق‌افتاده‌که‌تلاششون‌برای‌معنا‌دادن‌به‌زندگی‌بوده

  6. من اعتقاد دارم که زندگی یه توفیق اجباریه ینی از بدو تولدمون فقط باید سعی کنیم که بهترین شکل بگذرونیمش من خیلی در این باره تحقیق کردم اما هر کسی یه عقیده ای داره و هنوزه به باور درستی از درک معنی زندگی و هدفش نرسیدیم

    1. به قول یه فیلسوفی:

      هر بار که معنی زندگی را پیدا کردم، عوضش کردند :))

  7. سلام
    فکر میکنم معنا همایندی زیادی با انگیزه داره و اون هایی تو پیدا کردن و حفظ کردن معنای زندگی شون موفق هستن که انگیزه ی درونی داشته باشن. انگیزه های بیرونی همیشه بعد از یه مدتی آدم رو ناامید میکنن.

    1. سلام زهره. من یه جورایی برعکس تو فکر می‌کنم. درست و غلطش رو نمیدونم البته. من فکر می‌کنم کسی که معنا داره میتونه انگیزه داشته باشه – انگیزه‌ی درونی.

دیدگاهتان را بنویسید

Close Menu