امیرمحمد قربانی

در راه شناختن

توران خانم

توران خانم 150 150 امیرمحمد قربانی

پیش‌نوشت: پراکنده است و با عجله نوشته شده است؛ چون می‌بایست امروز Publish می‌شد. بابت این موضوع عذر می‌خواهم.   ۲۶ خرداد تولد توران میرهادی بود. تا همین چند وقت پیش، حتی اسم ایشان را نشنیده بودم. توران خانم را نمی‌شناختم. نمی‌دانستم کیست و چه کرده است. اسم توران خانم را اولین بار در نوشته‌های یلدا (ابتهاج) دیدم و آن‌جا (کانال تلگرام یلدا) بود که با توران میرهادی آشنا شدم.   توران خانم کیست؟ او چه کرد؟ نام او با کودکستان و مدرسه‌ی فرهاد گره خورده است. مدرسه‌ای با شیوه‌ی آموزشی تازه. مدرسه‌ای که سال‌هاست تعطیل شد و هم‌چنان جای چنین مدارسی در کشورمان خالی است. مدرسه‌ای که مدل ذهنی بچه‌ها را شبیه مدارس حال شکل نمی‌داد. بگذارد از مدل ذهنی توران میرهادی، مدیر مدرسه‌ی فرهاد، شروع کنیم. این حرف توران میرهادی، مدل ذهنی او در مورد آموزش را به خوبی نشان می‌دهد: بزرگترین خطری که امروز آموزش و پرورش…

ادامه مطلب

تمرینی برای محک زدنِ Empathy خود

تمرینی برای محک زدنِ Empathy خود 150 150 امیرمحمد قربانی

همیشه تلاش کرده‌ام که احساسات بیمارانم و همراهان آن‌ها را درک کنم. وقتی از بیماری خود می‌گویند. وقتی از نداری خود می‌گویند. وقتی از مشکلات‌شان می‌گویند. وقتی از دغدغه‌هایشان می‌گویند و وقتی از خودشان می‌گویند. همیشه کار راحتی نیست. گاهی حرف‌هایشان احمقانه به نظر می‌رسد و گاهی زیادی متعصبانه. گاهی باعث می‌شود درمانده شوم و گاهی حس می‌کنم تمام کارهایی که برای‌شان می‌کنم کافی نیست و کمکی نمی‌کند. اما این مورد – این اتفاقی که در دو هفته‌ی گذشته افتاد – یکی از عجیب‌ترین‌ها بود. اصلا انتظارش را نداشتم. نمی‌دانستم و نمی‌دانم باید چه کار کنم. باید سعی کنم درکش کنم یا باید سعی کنم نظرش را عوض کنم. به نظرم، این اتفاق، برای همه‌ی ما، تمرین خوبی است برای تقویت Empathy. این که سعی کنیم احساسات فرد مقابل‌مان را درک کنیم. از کمی قبل‌تر می‌نویسم تا شرایط را بهتر درک کنید: غروب بود که به بخش منتقل شد. مادرش…

ادامه مطلب

کشیک دوم اطفال: عزیزکم، تو نمی‌توانی پزشک شوی.

کشیک دوم اطفال: عزیزکم، تو نمی‌توانی پزشک شوی. 150 150 امیرمحمد قربانی

پیش‌نوشتِ بعد‌التحریری: پراکنده است. ناراحت کننده است. آلوده به ذهن من است. بدون انتها هست.   بیمارستان نمازی،‌ اردیبهشت ماه ۹۷   حیاط بیمارستان نمازی، شیر در قفس، چند روز قبل   — دکتر استیودنت‌هات رو نگه دار. باید یکیشون با مریض بره درمونگاه. — خب دکتر جان، بعد از این که با مریض رفتی درمانگاه و برش گردوندی بخش، آف هستی. — باشه. ممنونم.   نگاهم به رضا افتاد. با سه‌چرخه‌ی قرمزش در راهروی طویل بخش مشغول ویراژ دادن بود. ناخودآگاه لبخندی به او زدم. پاسخم را با لبخندی داد. یاد دقایقی پیش افتادم: داشتم از در بخش خارج می‌شدم. حواسم دوباره به عکس استاد پرت شده بود که دم در چسبانده‌اند. عکس استاد که مشغول ضدعفونی کردن دستش با محلول ضدعفونی‌کننده است. عکسی که به خاطر این چسبانده‌اند که هر لحظه به تو یادآور شوند که چقدر مهم است که دائما دستت را در بیمارستان تمیز نگاه داری.…

ادامه مطلب

دعوت به شنیدن (۷): مرثیه‌ای برای قربانیان زلزله و سونامی ۱۱ مارس ۲۰۱۱، نوبویوکی سوجی

دعوت به شنیدن (۷): مرثیه‌ای برای قربانیان زلزله و سونامی ۱۱ مارس ۲۰۱۱، نوبویوکی سوجی 150 150 امیرمحمد قربانی

چند ماه پیش بود که در یوتیوب به دنبال یک اجرای خاص می‌گشتم. یک قطعه از اولیویه مسیان می‌خواستم. قطعه‌ای نیست که زیاد اجرا شده باشد و خیلی هم محبوب نیست. از آن قطعه‌های اذیت کننده است. از آن‌هایی که تو را در منگنه می‌گذارد و آن‌قدر فشارت می‌دهد که دیگر نفس‌ات بالا نیاید. برای همین گشتن‌ام یه مقدار بیش از حد معمول طول کشید. در این میان، یک تیتری دیدم که به نظرم بسی بیخود و مزخرف بود. عنوان این بود: Pianist in tears!!!. Most moving piano performance از حماقت‌اش عصبانی شده بودم. اصلا چنین چیزی نمی‌تواند وجود داشته باشد. در دنیای موسیقی most moving نداریم. بهترین قطعه نداریم. پر احساس‌ترین قطعه نداریم. قشنگ‌ترین قطعه نداریم. ممکن است که قطعه‌ای، بنا بر حال تو در زمانی که به آن گوش می‌سپاری، برای‌ حالت در آن لحظه،‌ بهترین باشد. همین. به همین‌چیز‌ها فکر می‌کردم. اما روی لینک کلیک کردم و توضیحات…

ادامه مطلب

ابرروندهای پزشکی (۱): مقدمه‌ای با چاشنی پیرپزشکی

ابرروندهای پزشکی (۱): مقدمه‌ای با چاشنی پیرپزشکی 150 150 امیرمحمد قربانی

سال ۱۸۰۲ بود که بیمارستانی در پاریس به نام Hôpital des Enfants Malades گشوده شد. بیمارستانی که تمام بیماران آن کمتر از پانزده سال سن داشتند. اگر اشتباه نکنم، می‌توانیم بگوییم که این بیمارستان، اولین بیمارستان تخصصی کودکان بوده است و این بیمارستان، نقطه‌ی عطفی در علم Pediatrics بود. منبع عکس این روزها، اگر به کسی بگویی که فرزندم را به پیش متخصص کودکان برده‌ام، تعجب نخواهد کرد. موضوعی عادی است. آن‌‌‌قدر عادی که اگر فرزند بیمارت را به پیش متخصص دیگری ببری، همه متعجب می‌شوند. اما حالا من به شما می‌گویم که می‌خواهم مادربزرگ‌ام را به پیش پیرپزشک ببرم. پزشک سالمندان. شاید تعداد زیادی از شما از من این سوال را بپرسید که مگر چنین چیزی داریم؟ پیرپزشک (Geriatrician) دیگر کیست؟ شاید بعضی از شما، به فکر فرو روید و به این سوال فکر کنید که چرا چنین چیزی به وجود آمده است؟ اصلا جهان به چنین چیزی نیاز…

ادامه مطلب

نامه‌ای برای تو که می‌خواهی پزشک شوی

نامه‌ای برای تو که می‌خواهی پزشک شوی 150 150 امیرمحمد قربانی

مقدمه‌ ۱، حرفی از استاد و استادِ استاد: سر راند کلورکتال (جراحی دستگاه گوارش) بودیم. پسری ۱۴ ساله را راند می‌کردیم. استاد، بیمار را به علت سابقه‌ی قبلی‌اش می‌شناخت. او را اسپایدر من کوچک صدا می‌زد. یکی دو سال پیش، هنگام جنگولک بازی روی درخت، از درخت افتاده و با باسن روی زمین فرود آمده بود. شانس آورده بود که به رکتوم و مقعدش آسیبی جدی وارد نشده بود و با عملی جزئی حالش خوب شده بود. جای اسکار جراحی قبلی، روی باسن‌اش موجود بود. این دفعه، بیمار نوجوان‌مان جوگیر شده بود و نمی‌دانم کدام فیلم اکشن را دیده بود و می‌خواست مانند آن‌ها رفتار کند. دورخیز کرده بود و پس از چند متر دویدن، از یکی دو متری روی موتور پریده بود. دلش می‌خواست روی موتور، به نرمی فرود آید و موتور را روشن کند و شروع به حرکت کند. اما نتیجه‌اش چه شده بود؟ نتوانسته بود درست فرود…

ادامه مطلب

دوش گرفتن: قبل از خواب یا پس از بیدار شدن؟

دوش گرفتن: قبل از خواب یا پس از بیدار شدن؟ 150 150 امیرمحمد قربانی

انتخاب‌های ما مهم‌اند. می‌توانید امروز تصمیم‌هایی بگیرید که فردا به شما انرژی بیشتری می‌بخشند. انتخاب‌های صحیح با گذر زمان به نحوی قابل توجه شانس شما را برای برخورداری از یک زندگی طولانی و سالم افزایش می‌دهند. مشکل این‌جاست که شما خطراتی که تصمیم‌های کوچک روزمره ایجاد می‌کنند، در لحظه‌ی حال نمی‌بینید. شما فوریتی احساس نمی‌کنید که رژیم غذایی‌تان را تغییر دهید تا زمانی که به دنبال سال‌ها مصرف غذاهای سرخ‌کرده، قند و گوشت‌های فراوری شده در سن ۶۰ سالگی دچار حمله‌ی قلبی شوید. تصمیم‌های کوچک همه‌چیز را عوض می‌کنند. انتخابِ گزینه‌های بهتر، کار می‌برد. به این منظور، باید هر روز از خود انعطاف و گذشت نشان دهید، اما به زحمتش می‌ارزد. جملات بالا را از فصل اول کتاب «چگونه بخوریم، بجنبیم، بخوابیم: چگونه انتخاب‌های کوچک به تغییرات بزرگ منجر می‌شوند» انتخاب کرده‌ام. این کتاب را تام راث نوشته و غزاله خطیبی آن را به فارسی ترجمه و نشر هنوز آن…

ادامه مطلب
ارتوپدی

ارتوپدی: روزهای بیمارستان چمران، چهارشنبه‌های سیاه و دیگر ماجراها

ارتوپدی: روزهای بیمارستان چمران، چهارشنبه‌های سیاه و دیگر ماجراها 700 299 امیرمحمد قربانی

اول اسفند ۱۳۹۶ بود که بخش ارتوپدی من شروع شد. برای دانشجویان دوران عمومی در این‌جا، نام ارتوپدی با بیدارشدن‌های صبح زود -نسبت به باقی بخش‌ها- گره خورده است. راند‌های که ۶:۴۵ شروع می‌شوند. و عمده‌ی دانشجویان، تنها چیزی که پس از پایان یک ماه از این بخش تعریف می‌کنند همین بیدار شدن‌های صبح زود است. چیز دیگری در مغز آن‌ها باقی نمی‌ماند. طبق معمول، روز اول به تقسیم‌بندی اختصاص دارد. هر کسی در سرویس کدام استاد باشد و به کدام بیمارستان برود. چمران باشی یا نمازی. باز هم پای موضوعی دیگر در میان است. در کنار راند‌های صبح زود، بخش ارتوپدی به یک چیز دیگر هم معروف است. این که اگر بیمارستان نمازی باشی، قرار است ۴ یا ۵ روز بسیار خاص را در ماه تجربه کنی: چهارشنبه‌های سیاه. در نگاه اول به نظر می‌رسد که این دانشجوهای تنبل و فراری از درس و بی‌انگیزه و بی‌اشتیاقِ این سال‌های…

ادامه مطلب

دعوت به شنیدن (۶): در ستایش بیان کلاسیک – کنسرتو ویولن بتهوون

دعوت به شنیدن (۶): در ستایش بیان کلاسیک – کنسرتو ویولن بتهوون 150 150 امیرمحمد قربانی

هیچ‌وقت نمی‌شنوید ورزشکاری در حادثه‌ای فجیع حس بویایی‌اش را از دست بدهد. اگر کائنات تصمیم بگیرد درسی دردناک به ما انسان‌ها بدهد، که البته این درس هم به هیچ درد زندگی آینده‌مان نخورد، مثل روز روشن است که ورزشکار باید پایش را از دست بدهد، فیلسوف عقلش، نقاش چشمش، آهنگساز گوشش، و آشپز زبانش. جزء از کل – استیو تولتز – ترجمه‌ی پیمان خاکسار این اتفاقی بود که برای بتهوون افتاد. آهنگسازی که به آرامی شنوایی‌اش را از دست داد. اختلالات شنوایی بتههون در حدود ۱۹۷۶ شروع شد؛ زمانی که بتهوون تنها ۲۶ سال داشت. شروع ناشنوایی از سال ۱۷۹۸ بود و در ۳ سال بعدی، ۶۰ درصد از شنوایی‌اش او را ترک گفته بود. در سال ۱۸۱۶ بود که دیگر کاملا ناشنوا شد و تا زمان فوتش (۱۸۲۷) در ناشنوایی به سر برد. اما این ناشنوایی، چیزی نبود که جلوی آهنگساز را بگیرد. در این سال‌ها نیز بتههون قطعاتی…

ادامه مطلب

لحظه‌نگار: دو هدیه

لحظه‌نگار: دو هدیه 150 150 امیرمحمد قربانی

یک‌شنبه‌ها از روزهای کلینیک من است. همان کلینیک‌هایی که خودم از ترم ۴ می‌رفتم. امروز نیز یک‌شنبه است. اما امروز، به دلایلی که مربوط به این نوشته نیست، به کلینیک نرفتم. مشغولِ نوشتنِ شماره‌ی ششم دعوت به شنیدن بودم که زنگ موبایلم حواسم را پرت کرد. زیر انبوه کتاب‌ها، کاغذ‌ها و جزوه‌های روز میز، موبایلم را پیدا کردم. دیدم که استادم است. همان استادی که قرار بود با او امروز به کلینیک بروم. — سلام استاد — سلام امیر جان. خوبی؟ کجایی؟ — ممنون خوبم. شما خوبی استاد؟ خونه‌ام. — یه لحظه بیا دم در کارت دارم. من پایین‌ام. (استاد آن‌قدر به من لطف دارد که پس از کلینیک، خودش مرا تا خانه می‌رساند و به همین خاطر آدرس را می‌دانست.) سریع حاضر شدم و پایین رفتم. استاد در کنار ماشین مشغول راه رفتن بود. احوال‌پرسی کردیم و گفت: چون تا پایانِ تعطیلات دیگه نمیدیدمت، اومدم که خدافظی کنم و…

ادامه مطلب