نمی‌دانم نامش را چه بگذارم!

استاندارد

از اتاقی به اتاق دیگر، از آدمی به آدمی دیگر، از من به منی دیگر:

چند بیمار مرخص شده بودند.

آن خانم خوش‌صحبت آبادانی را به بیمارستان سوختگی فرستاده بودیم تا برایش Skin Graft انجام شود. زخم پای دیابتی داشت. اهواز به او گفته بودند که باید پایش قطع شود. به این‌جا آمده بود. مراقبت بسیار خوبی از او شده بود. دیگر نیازی به قطع پا نبود. دیگر عفونتی در کار نبود. قرار بود بر روی زخم پوست قرار بگیرد تا از آن محافظت شود.

آن آقای خوشحال را هم که یا جدول حل می‌کرد یا از بخش جیم می‌زد، مرخص کردیم. استیودنت‌اش خودم بودم. حالش خوب شده بود. به خاطر این که انسولین مصرف نکرده بود، دچار DKA یا Diabetic Ketoacidosis شده بود. از او هم خوب مراقبت شده بود. دیگر نیازی نبود که در این‌جا بموند.

آن خانم ۲۲ ساله را هم مرخص کردیم. بعد از مدت طولانی گشتن، تمام دلایل بیماری‌های دیگر رد شد و به تشخیص Functional Postprandial Hypoglycemia رسیدیم. روز آخر دیدم یک عروسک باربی که نیم متری طول داشت، روی تختش است. دید که با تعجب به عروسک خیره شده‌ام. خندید و گفت که برای دخترش خریده است. خانه‌اش در جیرفت بود و برای درمان به شیراز آمده بود.

سه تخت خالی داشتیم.

چهارشنبه در وسط راند بود که خبر دادند یک مریض جدید آمده است. به اتاقش رسیدیم.

به اتفاق استاد به سراغش رفتیم.

بارها شنیده‌ایم که پیش-قضاوت از روی ظاهر کار درستی نیست؛ اما پیش-قضاوت و سپس به یقین رسیدن، قسمتی از پزشکی است.

می‌بینیم، فرضیه‌سازی می‌کنیم، آزمایش می‌کنیم، به یقین می‌رسیم و درمان می‌کنیم.

تا او را دیدم، به اعتیاد شدید فکر کردم. هر کسی که در آن اتاق بود، همین فکر را می‌کرد.

همین معتاد‌های بی‌خانمان که در خیابان‌ها هستند. همان‌ها که هیچ‌کس بهشان اهمیت نمی‌دهد و برای کسی مهم نیستند.

همان‌ها که کسی را ندارند و همه کس خود را به اعتیاد باخته‌اند.

همان‌ها که کسی دوستشان ندارد و همه از آن‌ها فراری‌اند.

دوباره نگاهش کردم.

هوشیار نبود. عمیق و تند تند نفس می‌کشید. روی گردنش می‌شد نبض را دید.

روی صورتِ آفتاب‌سوخته‌اش، لکِ بزرگِ سفیدی بود که توسط ریش‌های ژولیده‌اش پوشیده شده بود.

چشم‌هایش بیرون زده بود و پلکش کامل بسته نمی‌شد.

ماهیچه‌های روی شقیقه‌اش تحلیل رفته بود و صورتش بسیار لاغر و نزار بود.

حتی یک دندان هم نداشت. صورتش به داخل فرو رفته بود.

دست و پایش لاغر بود.

لباسش از روی سینه و شکمش کنار رفته بود. از اسکار بزرگی که روی شکمش بود، معلوم بود که جراحی شده است.

قلبش بسیار تند می‌زد و ماهیچه‌های تنفسی، به سختی کار می‌کردند که بتوانند چنین تنفس عمیق و تندی را حفظ کنند.

روی سینه و گردنش را لایه‌ی عرق گرفته بود.

کنارش خانمی نشسته بود که بسیار نگران بود. تا ما آمدیم از جایش پا شد و با نگرانی به ما نگاه می‌کرد.

به تخت نزدیک‌تر شدیم.

 

استاد، معاینه‌ی کوتاهی کرد. برای او نیازی نبود تا معاینه‌ای مفصل کند تا به تشخیص برسد.

تقریبا بلافاصله گفت که بیمار Thyroid Storm دارد.

(به جرئت می‌گویم، هنوز کسی را ندیدم که اینقدر با‌سواد باشد. اصلا دلم نمی‌خواهد که این ماه تمام بشود. هم استاد و هم فِلوشیپ (دانشجوی فوق تخصص) به طرز شگفت‌انگیزی با‌سواد هستند.)

طوفان تیروئیدی

طوفان(عکس از سایت takenbystorm.nl)


راند تمام شده بود. بقیه بعد از اتمام کارهایشان رفته بودند.

کشیک بودم. تازه نهار خورده بودم و در ایستگاه پرستاری نشسته بودم. منتظر بودم که لیست باقی کارهای امروز مرتب شود تا کارها را شروع کنم.

کسی در بخش نبود. من بودم و استیودنتی دیگر و چند پرستار.

ناگهان از راهرو صدایی شنیدم.

بیاین، بدوید، قلبش ایستاد… تو رو خدا بیاین…

ضجه‌اش در کل بخش پیچیده بود.

ثانیه‌ای بعد، به ایستگاه پرستاری رسید.

تا او رسیده بود، ما تقریبا در حال خروج از ایستگاه پرستاری بودیم.

به طرف اتاقش می‌دویدم.

این یکی دو ثانیه که از ایستگاه پرستاری تا اتاق او طول کشید، ضربان قلب خودم را حس می‌کردم. دلهره‌ی زیادی هم داشتم.

 

کل مسیر در حال یادآوری مراحل CPR و ACLS بودم. Advanced Care Life Support و Cardiopulmonary Resuscitation

داشتم فکر می‌کردم دوز اپی‌نفرین چقدر باشد؟ اگر Naloxone لازم شد چه دوزی؟؛ هر چه باشد، معتاد بوده. کدام ریتم شوک پذیر بود؟ به کدام ریتم نباید شوک می‌دادم؟ صدای استاد طب اورژانس توی ذهنم می‌چرخید که: “بابا شما کجای این الگوریتم، آتروپین می‌بینید که به بیمار موقع CPR آتروپین می‌دهید. آتروپین نده … دوست عزیز هر چیزی که شد نباید شوک بدهید، شوک قانون دارد. مانیتور را نگاه کنید. ببینید اصلا لازم هست شوک یا نه.”

یادم می‌آمد که موقع درس دادن سی‌پی‌آر، چقدر عصبانی بود. چقدر درماندگی در چهره‌اش بود. احیای غلط زیاد دیده بود و این موضوع، سخت آزارش میداد.

لهجه‌اش را هم یادم می‌آمد. اصلا به خاطر لهجه‌اش هست که آن کلاس هیچ وقت از یادم نخواهد رفت. آخر او ایرانی نبود. دقیقا نمی‌دانم از کجا آمده بود؛ اما از یکی از کشورهای عرب‌زبان منطقه بود و با مخلوطی از فارسی و انگلیسی، کلاس را درس داد.

صحبت‌های رییس دانشکده یادم می‌آمد که می‌گفت خیال‌تان راحت باشد. در دوران استیودنتی، احیا کردن وظیفه‌ی شما نیست. ما قبل از اکسترنی یه دوره‌ی کاملِ احیا برای شما می‌گذاریم و آن را به شما کامل یاد می‌دهیم.

تو دلم می‌گفتم که کجایی که ببینی وظیفه‌ی من هست یا نیست. وقتی مریض ایست قلبی بدهد و من آن‌جا باشم، دیگر مهم نیست که وظیفه‌ی من هست یا نیست.

به اتاق رسیدیم.

اتاقی سه تخته بود.

تخت کنار در خالی بود. در تخت وسط همین مریض ما قرار داشت و تخت دور از درِ اتاق، برای مریضی بود که در سرویس ما نبود.

پرده‌ی بین تخت وسط و تخت آخر را کشیدم که او شاهد این صحنه‌ها نباشد.

در همین لحظه، پرستاری همراه بیمارمان را به بیرون اتاق برد و از او خواست که بیرون منتظر بماند تا کارهای بیمارش را انجام دهیم.

یک نفر دیگر داشت تخت را صاف می‌کرد و بالشت را از زیر سر بیمار بر می‌داشت. یک نفر دیگر دستگاه شوک را آماده می‌کرد و نفری دیگر آماده بر بالین بیمار ایستاده بود تا به محض این که تخت صاف شد، احیای قلبی را آغاز کند. دستانش را آماده بر روی سینه‌ی بیمار گذاشته بود.

احیا شروع شد…

تا دستگاه به بیمار وصل شود و ریتم قلب او را ببینیم، به نوبت ماساژ می‌دادیم. کمی من، کمی آن پرستار و کمی آن استیودنت دیگر.

هم‌زمان، یک نفر دیگر داشت تلاش می‌کرد که لوله‌ای را وارد نای بیمار کند. این کار در حالت عادی هم سخت و استرس‌زا است. چه برسد به شرایط بحرانی.

لوله بالاخره وارد شد. آمبو بگ را وصل کردیم. تنفس مصنوعی هم به ماساژ قلبی اضافه شد.

نمی‌دانم چند دقیقه گذشت که به پرستار گفتم یک اپی‌نفرین به او بدهد.

به اپی‌نفرین اول جواب نداد.

همین موقع بود که اکسترن هم رسید.

اپی نفرین دوم… دیگر مانده بودم چه کار کنم. به سراغ کابینت داروهای اورژانسی رفتم. کابینتِ قرمز رنگِ زیر دستگاه شوک. به دنبال naloxone می‌گشتم. پرستار آمد و کمکم کرد. دارو یافت شد.

معذرت خواهی نه چندان از ته دلی از بیمار کردم. می‌دانم قرار بود درد زیادی را تحمل کند. Naloxone هر چقدر که مواد مخدرِ ضدِ درد در بدن باشد را سریعا خنثی می‌کند. اما او که مرده بود. برای مرده که دردِ ترکِ موادِ مخدر، معنایی ندارد. شک داشتم که نکند قبل از این که به بیمارستان بیاید، چیزی مصرف کرده باشد.

ویال را شکستم و به پرستار دادم به تا به او تزریق کند.

اولین دوز داده شد.

صدای استاد را می‌شنیدم که می‌گفت اگر نمی‌توانید تزریق کنید، ویال را بشکنید و در داخل بینی‌اش بریزید.

رفتم تا به ماساژ قلبی کمک کنم. می‌دانستم که کاری بس انرژی بر است و کمی پس از شروع، کل انرژی آدم را می‌گیرد.

دومین اپی‌نفرین.

خیلی امید نداشتم. پرستار تخته‌ی شوک را بهم داد تا به زیر بیمار بگذارم.

حتی اگر شوک هم لازم نباشد، این تخته چیز خوبی است.

دوباره صدای استاد طب اورژانس در سرم بود که پسر جان، دختر خوب، مریض را بگذار روی یک جای سفت و بعد ماساژ بده. در جای نرم باشد، با فشاری که تو میدهی، مریض فرو می‌رود. تشک جای مناسبی برای احیا نیست. در جای نرم، نیروی کمی به قلبش منتقل می‌شود و عملا خون کمی از قلب پمپ می‌شود.

سومین اپی‌نفرین.

هم‌چنان در حال ماساژ قلبی. یک نفر هم هر چند ثانیه یک بار آمبو بگ را فشار می‌داد تا هوایی را که ممدِ حیات است، وارد ریه‌های پردردِ او کند. اگر ریه‌هایش می‌توانستند حرف بزنند، از این فشار سنگینی که موقع احیا به آن‌ها وارد می‌شد، خیلی شاکی می‌بودند.

در هنگام احیا، فشار زیادی به سینه‌ی بیمار وارد می‌شود. حتی دنده‌ها ممکن است بشکند…

صدای گریه‌ی همراهش از بیرون می‌آمد. در کنار گریه، همهمه‌ی زمینه‌ای هم وجود داشت. انگار تعداد زیادی آدم آن بیرون بودند.

با قیافه‌ای درمانده به مانیتور نگاه کردم. ریتم‌های شوک پذیر از یادم رفته بود.

خیالم راحت بود که در بخش غدد که مریض قرار نیست ایست قلبی بدهد. احیا هم که وظیفه‌ی من نیست. بگذار موضوعات دیگری را بخوانم.

هیچ‌وقت، این‌قدر از خودم به خاطر اهمال کاری در یادگیری یک موضوع، عصبانی نبودم.

به دنبال اکسترن گشتم. می‌خواستم از او بپرسم که چه کار کنیم. شوک بدهیم یا نه؟

ناگهان پرستار گفت، نبض دارد.

همان موقع دومین نالوکسان هم تزریق شده بود.

نبض او را گرفتم. خیلی ضعیف بود. انگار باریکه‌ای از خون فقط به انتهای دستش می‌رسد و این نبض را ایجاد می‌کند؛ اما مهم نبود که یک باریکه است یا سیلی از خون. مهم این بود که وجود دارد. مهم این بود که قلب او، هر چقدر هم ضعیف، دارد می‌تپد و این باریکه‌ی خون را می‌فرستد.

نبض داشت…

همه به مانیتور چشم دوخته بودند. پرستاری گفت انگار تعداد ضربان قلبش در حال افت پیدا کردن است. راست می‌گفت. امکانش بود دوباره ایست قلبی بدهد.

صبر کردیم و چشم دوختیم و باز هم صبر کردیم.

از صبر کردن خوشم نمی‌آید.

رفتم در را باز کنم و بیرون بروم. یکی که نمی‌دانم کی بود، گفت خیلی امید ندهی، شاید برنگردد.

همان خانمی که به ایستگاه آمده بود، پشت در بود.

آن‌قدر گریه کرده بود که نفسش بالا نمی‌آمد.

تنها نبود. تعدادی دیگر هم بودند. دو نفر از بیماران هم آمده بودند.

چند جمله‌ای گفتم. واضح یادم نمی‌آید.

یادم است که گفتم الان برگشته است. داریم سعی می‌کنیم که وضعیتش را پایدار کنیم.

عذرخواهی کردم و به داخل اتاق برگشتم.

هنوز نبض داشت.

گویا فعلا در این دنیا ماندنی بود.

دوباره به بیرون رفتم. خانمی دیگر هم کنار او ایستاده بود. ظاهری بسیار مرتب و چهره‌ای پرتجربه داشت. تازه رسیده بود. چشم‌هایش از پشت عینک، سرخ بود.

به سمتم آمد. روسری‌اش را مرتب کرد و چشم‌هایش را با دستمال پاک کرد.

خودش را معرفی کرد:

من خواهر بزرگ بهزاد هستم. از بندرعباس آمدم.

من آدم ضعیفی نیستم و لطفا هر چه هست را با صداقت به من بگویید.

این را بگویم که من نمی‌خواهم برادرم درد بکشد. اگر رفتنی است، بگذارید برود. اذیتش نکنید. او به اندازه‌ی کافی این مدت درد کشیده است.

شما نمی‌دانید که چطور از مادرم مراقبت می‌کرد. نمی‌دانید چطور شبانه‌روز با مادر بود، به او غذا می‌داد، جایش را مرتب می‌کرد، به او می‌رسید و همه‌ی کارهایش را انجام می‌داد.

سال‌ها از مادر مراقبت کرد تا ده ماه پیش که مادر فوت کرد.

دلش نمی‌خواهد این‌جا بماند. می‌خواهد به پیش مادر برود.

لطفا کاری نکنید که خیلی درد بکشد.

— یاد naloxone افتادم. الان که برگشته بود، حتما درد وحشتناکی داشت —

گریه می‌کرد و صحبت می‌کرد.

دلم می‌خواهد زندگی‌اش را فیلم بکنم. دلم می‌خواهد به همه نشان بدهم که یک پسر چه کارها که برای مادرش نکرده است. دلم می‌خواهد به همه بگویم که یک معتاد، از پس چه کارهایی برنمی‌آید.

من این‌جا نبودم و در بندرعباس بودم و او به تنهایی از مادر مراقبت می‌کرد.

به جمعیت اضافه می‌شد. ده نفری پشت در بودند. مرد و زن نمی‌توانستند از اندوه حرف بزنند.

حرف‌هایش تلنگری شدید بود به فکر من. چرا مدل ذهنی خود را به این سمت برده بودم که فرد معتاد تزریقی، فرد بی‌مصرفی است. چرا فکر می‌کردم که یک معتاد تزریقی، نمی‌تواند مسئولیت‌پذیر باشد. چرا فکر می‌کردم که خانواده‌ای معتاد‌ها، بدون آن‌ها راحت‌تر هستند.

با ادامه‌ی حرف‌های خواهر بهزاد به خودم آمدم.

می‌شود ببینمش؟

می‌دانستم که قوانین اجازه نمی‌دهند ولی او را با خود به داخل بردم. از بندرعباس به شیراز آمده است. حق دارد که برادرش را ببیند. شاید برادرش ساعتی دیگر زنده نباشد.

به داخل رفتیم.

خیلی سخت خودش را کنترل می‌کرد که جلوی ما، بلندبلند گریه نکند. به سراغ برادر رفت و موهای او را نوازش کرد.

با او حرف می‌زد. موهایش را از روی پیشانی‌اش کنار زد. او را بوسید و بعد دوباره به بیرون رفت.

یاد تخت کناری افتادم. همان تختی که آقایی در آن بود و من پرده را کشیده بودم که این صحنه‌ها را نبنید.

حالش بد شده بود. به زور بهم گفت که می‌شود این سرم را جدا کنی که تا کمی به بیرون بروم؟

آمدم از پرستار خواهش کنم که سرمش را heparin lock کند. پرستار قبل از این که من حرف بزنم، به سمت او رفته بود تا این کار را بکند.

نگاهی به مریض کردم.

فعلا ماندنی بود.

ادامه دارد…

عادی شدن

استاندارد

آن که می‌پندارد مرگ مقتدر است

خود دلیلی زنده بر مقتدر نبودنِ آن است

 

زندگی‌ای پیدا نمی‌شود که دست کم یک لحظه

جاودان نبوده باشد.

 

مرگ

همیشه در فاصله‌یِ همین لحظه تأخیر می‌کند.

 

بیهوده دستگیره‌یِ دری نامرئی را

تکان می‌دهد.

هرچه را که به دست آورده‌ای

نمی‌تواند از تو پس بگیرد.

 

ویسواوا شیمبورسکا – قسمتی از شعرِ بدونِ اغراق درباره‌ی مرگ – ترجمه‌ی مارک اسموژنسکی، شهرام شیدایی، چوکا چکاد


یک شهریور هزار و سیصد و نود و شش – بیمارستان نمازی

اولین روزِ ورود به بخش

 

حدود دو ساعت بود که از راند صبح می‌گذشت.

وارد اتاقی شدیم. حدود ۱۵ نفر بودیم و به سختی در اطراف تخت مریض جا می‌شدیم.

در اتاق، دو تخت بود. بر روی هر یک، مردی افتاده بود.

بر تخت اول، زندانی‌ای را با دست‌بندی بر دست و دست‌بندی به پا به تخت زنجیر کرده بودند.

دو سرباز در کنار تخت، بر روی صندلی‌ِ تخت‌شو، لم داده بودند.

نگاهشان که می‌کردی، واضح بود که حوصله‌شان سر رفته است.

یادم آمد قبل از راند که از کنار این اتاق رد می‌شدم، دیدم که ریش‌تراشی به دست زندانیِ بیمار داده‌اند تا صورتش را اصلاح کند.

به صورتش نگاه کردم.

یکی دو جایش را بریده بود.

و برای کسی اهمیتی ندارد که به یک زندانی، که معلوم نیست چه کرده است که به زندان افتاده، یک تکه پنبه و الکل بدهد تا صورتش را از تمیز کند.

دو متر آن طرف‌تر، مردی دیگر بر تخت افتاده بود. خواب بود.

سریع نفس می‌کشید.

پای راستش را از کمی از مچ بالاتر، در پلاستیک پیچیده بودند.

پلاستیک را با چندین لایه چسب، محکم به پا چسبانده بودند.

 

جای پای چپ، خالی بود.

 

مرد، ۴۵ سال داشت. همسر مهربانش بر بالای سرش بود.

مرد خواب بود.

زن می‌دانست که امیدش واهی است ولی اندک امیدی داشت که جوابی متفاوت بشنود.

ولی خب، بی‌دلیلی نیست که نامش امید “واهی” ست.

 

— پایش باید قطع شود. عفونت سرتاسر پایش را گرفته است.


خطاب به استیودنت مسئول:

زخم رو بشور و تمیز کن و پانسمان کن. سه بار در روز.

کانسالت عفونی، معاینه‌ی قلبی برای قبل عمل، پاتولوژی و جراحی بفرست.

PBS بکش.

Culture بفرست. برای Gram Stain هم بفرست.

هیستوری کامل بگیر. فیزیکال اگزم کن.

برای دیالیز هم بفرست.


راند تمام شد. کتاب را مرور سریعی کردم که ببینم در مورد زخم پای دیابتی نکته‌ای را جا نندازم.

سه نفری به اتاق رفتیم. ست شست‌وشو و پانسمان را آوردیم.

نگاهم به زندانی و سرباز افتاد. نمی‌دانم آن یکی سرباز کجا رفته بود.

از اتاق بیرون رفتم و با سه ماسک دیگر برگشتم. یکی را به زندانی، یکی را به سرباز و یکی را به همسر بیمار دادم.

بیمار هم‌چنان خواب بود.


بعید می‌دانم بتوانید تصورش کنید.

پایی که از چندین ناحیه دچار زخم‌هایی بودکه از آن چرک بیرون می‌زد. انگشتانی که سیاه شده بودند. تاندون‌های پا که معلوم بودند. پوستی که کنده شده بود و به سختی وصل بود. گوشتی که دیده می‌شد.

و بویی که به قدری زیاد بود که کل بخش را فرا گرفت. بوی عفونت. بوی قطع شدن پا!


شست‌وشو … گاز استریل … محکم بکش … فشار بده تا چرک تخلیه شود …. دوباره شست‌وشو … گاز استریل … باز هم گاز استریل بده … محکم‌تر بکش تا کنده شود… روی این قسمت سرم بریز… این قسمت را تمیز نکردی… از این قسمت خون می‌آید… باز هم گاز بده… این‌جا هنوز کلی چرک است… یک تشت دیگر بیار… قبلی پر شد… یک سرم… دو سرم… سه سرم… باز هم سرم شست‌و‌شو بیار، قبلی‌ها تمام شد… تشت پر از خون و آب چرک شد… یک تشت دیگر لازم است… شست‌وشو… گاز وازلین بده… باز هم لازم هست… باز هم… هنوز هم گاز وازلین لازم است… بس است… گاز استریل بده… باز هم… باز هم… باند بده… یکی دیگر… کافی است… تمام شد… چسب نیست که باند را محکم کنیم؟


دیگر نیازی به پلاستیک نبود. زخم تمیز شده بود.

ولی خب، در قطع نشدن، تأثیری نداشت. فقط از پخش عفونت، جلوگیری می‌کرد.

سه نفری، خسته ولی راضی در استیشن نشسته بودیم.


— مریض arrest داد.

اتاق رو‌به‌روییِ اتاقی بود که تا لحظاتی پیش در آن بودم.

مانیتور، خطی صاف را نشان می‌داد.

او رفت.

و لحظه‌ای بعد، گویی اتقافی نیافتاده بود.

هیچ چیز.

هیچ.

هیچ.


مریض من نبود. قبل از راند، لحظه‌ای در اتاق سرک کشیده بودم و دیده بودمش. من نمی‌شناختمش.

اما،

چطور مرگ می‌تواند عادی شود؟


 

چیزی اینجا آغاز نمی‌شود

در زمانِ همیشگی خود.

چیزی اینجا اتفاق نمی‌افتد

طوری که قرار بود.

کسی اینجا بود و بود

و بعد ناگهان ناپدید شد

و مدام، نیست.

 

ویسواوا شیمبورسکا – قسمتی از شعرِ گربه‌ای در خانه‌یِ خالی – ترجمه‌ی مارک اسموژنسکی، شهرام شیدایی، چوکا چکاد

ویسواوا شیمبورسکا

بیگانگی در دوگانگی

استاندارد

 

بر فراز آن بلندی، سنتوری ایستاده بود. نیمی اسب، نیمی انسان.

سم‌هایش، همانند سم یک اسب؛

قدرتش، همانند قدرت یک اسب؛

غرورش، همانند غرور یک اسب؛

اما اشک‌هایش،

همانند اشک‌های آدمی.

 

بر فراز بلندی، سنتور در رفت و آمد است،

چرخی به دور کوه می‌زند و باز می‌گردد.

با دنیای رویایی، فاصله‌ها داشت

ولی از دنیای آدمی کمی فراتر رفته است.

 

یک بار، سنتور عاشق مادیانی شد که همراه با او به همه‌جا می‌تاخت.

می‌دویدند و دشت‌ها را درمی‌نَوَردیدند

سنتور و مادیان وحشی.

 

پس از دویدن و درنَوَردیدن

آن‌ها آرام و ساکت در گوشه‌ای ایستادند.

اما سنتور، حرف‌ها داشت. حرف‌ها برای گفتن داشت.

ولی مادیان، فقط روحی مادیانی داشت و حرف نمی‌زد.

 

بر فراز بلندی، سنتور به راهش ادامه داد،

چرخی به دور کوه می‌زد و باز می‌گشت.

با دنیای رویایی، فاصله‌ها داشت

ولی از دنیای آدمی کمی فراتر رفته است.

 

یک بار، سنتور عاشق دختری شد. دختری که رویاهای زیبای سنتور را می‌دانست.

در جنگل، نجواکنان، با هم قدم می‌زدند

سنتور و دختر زیبا.

 

اما هنگامی که قدم زدن و نجوا کردن به پایان رسید،

سکوت کردند و گریستند.

چون سنتور که نسیمی او را به هیجان تاختن دعوت می‌کرد،

به کسی نیاز داشت که بتواند در کنارش بدود و بتازد و درنوردد.

 

بر فراز بلندی،

سنتور کوه را بالا می‌رود و بازمی‌گردد

با دنیای رویایی، فاصله‌ها دارد

و هنوز هم از دنیای آدمی فراتر است.

 

بر فراز آن بلندی، سنتوری ایستاده است.

 

On that hill a centaur stands, half stallion, half man,
and his hoofs are the hoofs of a stallion,
and his strength, it’s the strength of a stallion,
and his pride, the pride of a stallion.
But his tears are the tears of a man.

Over the hill the centaur goes,
round the mountain and back again,
a little too far from the world of dreams,
and just beyond the world of a man.

Once the centaur loved a mare who rode beside him everywhere,
(They were) racing, chasing cross the fields,
(the) centaur and the wild mare.

But with the racing and chasing done,
they stood silent and silent there.
But the centaur, he had words to say.
(But) the mare had only the soul of a mare.

Over the hill he rode on,
round the mountain and back again,
a little too far from the world of dreams,
and just beyond the world of a man.

Once the centaur loved a girl who saw his golden aspiration.
(They were) walking, whispering through the woods,
the centaur and the lovely girl.

But with the walking and whispering done,
they stood silent, and then they cried.
For the centaur felt the stirring breeze,
He needed someone who could ride by his side.

Over the hill, climbing the mountain and back again,
a little too far from the world of dreams,
and still beyond the world of a man.

On that hill a Centaur stands.

 

بارها و بارها شعر بالا را خوانده‌ام. برای خودم زمزمه کرده‌ام. برایش تو ذهنم موسیقی نوشتم. روی ساز آوردمش.

امروز بالاخره تصمیم گرفتم که آن را بنویسم.

 

راستی، ترجمه‌ای که بالا نوشتم، از خودم است. ترجمه‌ای که از شعر خوانده بودم، راضی‌ام نکرد. ترجمه‌ی بی‌غلطی نیست اما قطعا از ترجمه‌ی قبلی بهتر است.

شعر هم از سیلوراستاین است. همان سیلوراستاینی که بارها از او برای دوستانم گفته‌ام و چندین بار از او نوشته‌.

تمام حرف‌هایی که می‌نویسم، فکر‌ها و نظرات خودم است. شاید برای شما صادق نباشد.


سنتور، قنطروس یا نیماسب موجودی است که نیمی‌اش اسب و نیمی‌اش انسان است (اگر هری‌پاتر‌ها را خوانده باشید، حتما این موجودات را می‌شناسید). در جایی که باید گردن اسب شروع شود، نیم‌تنه‌ی یک انسان قرار دارد.

نقاشی زیبای بالا را ببینید که از جان لا فارژ (John La Farge) است. سنتوری را به تصویر آورده. به نظرم موجوداتی شگفت‌انگیز اند.

سنتور‌ها داستان‌های جذابی دارند. اگر دوست داشتید، در مورد کایرون Chrion، سنتور خردمند، بخوانید. او به داشتن دانش بالا و مهارت در علم طبابت، مشهور بود. خانواده‌ها آموزش فرزندان خود را به او می‌سپردند. بگذریم. حرفم این نیست.

 

 

می‌خواستم بگویم که

سنتور نمی‌تواند فقط یک اسب باشد و قسمتی از خود را فراموش کند.

سنتور نمی‌تواند فقط آدمی باشد و روحِ آن اسبِ سرکش و طغیان‌گر را فراموش کند.

 

او موقعیتی را تجربه کرده و دیگر نمی‌تواند اسب باشد. دیگر نمی‌تواند انسان باشد.

و این علت درد سنتور است.

سنتور بودن درد دارد. سنتور بودن تنهایی دارد.

 

فکر می‌کنم در بازه‌هایی از زندگی، انتخاب‌هایی کردیم که ما را در موقعیت‌هایی قرار داده و لحظاتی خود را مانند سنتور یافتیم.

 

ضیافتی به سبک متمم

استاندارد

داشتم فکر می‌کردم که داستان گردهمایی متمم را چگونه شروع کنم.

یادم آمد که میچ البوم، کتابِ در بهشت پنج نفرمنتظر شما هستند را از انتها شروع می‌کند. عجیب است. کتابی که از پایان آغاز می‌شود. او می‌گوید:

اما هر پایانی، آغازی هم هست. فقط آن لحظه این را نمی‌دانیم.

میچ البوم

من هم داستان گردهمایی را از انتها شروع می‌کنم:

 

۷. قسمت آخر:

— سلام مامان اون آقا کیه؟

— محمدرضا شعبانعلی.

— مامان محمدرضا کیه؟ همکلاسی یا دکتره؟

— نه دکتره، نه همکلاسی. یه جورایی معلمم هست.

— معلم چی مامان؟ پسرم خیلی مواظب باش. به هر کسی اطمینان نکن.

 

وقتی پیام آخر را خواندم، بلند بلند می‌خندیدم. نمی‌دانستم چه بگویم.

مادرم عکس مرا با محمدرضا در پروفایلم دیده بود.

نمی‌دانست او کیست. احساس کرده بود که بهتر است به من بگوید که در این جهانِ پر از گرگ، مواظب باشم!

البته برای من، موضوعی عادی است. تقریبا از همان دوران ابتدایی و راهنمایی، مادر و پدرم فقط تعداد کمی از دوستانم و افرادی را که با آن‌ها در ارتباط بودم، کار‌هایی را که انجام می‌دادم و … می‌شناختند. این تعداد کم، از وقتی به دانشگاه آمدم، کمتر هم شده است.

آشنایی با متمم و محمدرضا هم برای بعد از دانشگاه بود.

 

۶. یکی مانده به آخر:

گردهمایی تمام شده بود. سخنرانی محمدرضا به پایان رسیده بود. به علت مصرف آب و قهوه به میزان نسبتا زیاد، مثانه دائما آلارم می‌فرستاد!

سریعا به سمت دستشویی رفتم. دوستان عزیزتر از جان را در آن جا دیدم (به علت اصل رازداری از گفتن اسامی معذورم 😀 (من امروز امتحان اخلاق پزشکی داشتم 😉)). صف نسبتا طولانی بود و با گپ زدن خود را سرگرم می‌کردیم تا نوبت‌مان شود. بعد از آسودگیِ پس از تخلیه‌ی مثانه، با لبخندی بر لب به بیرون آمدیم!

(میان پرده: استاد نازنینی دارم که یورولوژیست است. سر کلاس بود. سوالی خیلی پایه‌ای از ما پرسید. Dysuria چیه؟

در بین عموم به عنوان سوزش ادرار شناخته می‌شود و تعریف دقیق پزشکی آن کمی متفاوت است.

بچه‌ها بر همین اساس جواب‌هایی را دادند که هیچ کدام را قبول نکرد.

آخر سر برگشت گفت:

ببینید! ادرار کردن (دقیقا این لغت را به کار نبرد البته!) عملی لذت بخشه! تو میری خودت رو خالی می‌کنی؛ این همراه با لذته!‌ هر وقت دیگه لذت نداشت، یعنی Dysuria!

بعید می‌دانم این تعریف هیچ‌وقت از یادم برود.)

بچه‌ها در هر گوشه و کنار مشغول گپ زدن بودند. در بیرون سالن هم تعداد زیادی دور و بر محمدرضا را گرفته بودند و عکس می‌انداختند.

گپ زدیم. عکس گرفتیم. صحبت کردیم. خندیدیم. خاطره گفتیم. شماره‌ی همدیگر را گرفتیم. شهرهایمان را پرسیدیم. مسخره بازی در آوردیم. و این چرخه را آن‌قدر ادامه دادیم که دور و بر محمدرضا خلوت‌تر شد و به بیرون رفتیم تا با او عکس بگیریم.

عکس‌هایی را که گرفتیم، ایمان در این‌جا آپلود کرده است.

دیگر کم کم داشت نوبت من می‌رسید. نمی‌دانستم به او باید چه بگویم. اولین دیدار حضوری‌ام با او بود.

می‌دانستم نمی‌خواهم از او سوالی بپرسم. آن جا جایش نبود.

می‌دانستم که درخواستی هم ندارم. حداقل آن موقع نداشتم. اگر هم داشتم، باز هم به نظرم آن‌جا جایش نبود.

آخر سر جلو رفتم. خودم را معرفی کردم. صحبت کوتاهی داشتیم که این‌جا، محل مناسبی برای بازگو کردن آن نیست و در نهایت، عکسی با هم گرفتیم. ایمان زحمت عکس را کشید:

mohammadreza shabanali - amirmohammad ghorbaniتعداد انسان‌هایی که تا کنون که ۲۲ سالم است، تأثیری عمیق بر من داشتند، از انگشتان دو دست فراتر نمی‌رود. از بین این افراد، فقط یک نفر را ندیده‌ام.

دیدن او امکان پذیر نیست. ۵ سال قبل از به دنیا آمدن من، فوت کرد. از او، تصویری روی میزم هست و هر روز، دقایقی به آن نگاه می‌کنم.

بگذریم. این پست در مورد او نیست.

شنیدن نام محمدرضا شعبانعلی و متمم به همان اوایلی که به دانشگاه آمدم، برمی‌گردد. نمی‌دانم از کجا بود. سرچ کردم، کسی به من معرفی کرد، در دانشگاه شناختمش یا …

مهم هم نیست، مهم تاثیرات بعد از آشنایی است.

از ترم سه بود که شروع کردم به خواندن حرف‌های محمدرضا. تک تک حرف‌هایش را سعی می‌کردم بخوانم. همه‌ی آن‌ها را هنوز تمام نکرده‌ام البته. از خواندن تک تک جملاتش لذت می‌بردم و آن روز‌ها بود که تپش دیوانه‌وار قلب را حس می‌کردم.

این‌ها همه گذاشت تا رسید به پنج‌شنبه و او را از نزدیک دیدم.

وقتی او را دیدم، یک لحظه به خودم آمدم که من شاگرد خوبی نبودم. من دو سال است که او را می‌شناسم و بیش از ۱۰۰۰ روز هست که در متمم عضوم. ولی وقتی به روند کار کردن خودم نگاه می‌کنم، می‌بینم که شاگرد خوبی نبودم.

این چند روز به این موضوع فکر کردم و سعی می‌کنم تا آخر هفته، برای خودم برنامه‌ای برای متمم خوانی بریزم و خودم را از این روزهای معیوب متمم‌نخوانی یا متمم‌کم‌خوانی خارج کنم.

این قسمت را نوشتم تا یادم باشد که چنین تصمیمی گرفتم. می‌خواهم دفعه‌ی بعد که او را ملاقات می‌کنم، بتوانم به خودم بگویم که من شاگرد خوبی بوده‌ام.

 

۵. خود گردهمایی:

در مورد خود گردهمایی و سخنرانی‌ها، این‌قدر دوستان عزیز نوشته‌اند که من حرفی برای گفتن ندارم.

تنها کسی را که از قبل می‌شناختم، ایمان بود. بقیه را هرگز ندیده بودم و از متمم و وبلاگ‌هایشان آن‌ها را می‌شناختم.

از آشنایی با تک تک آن‌ها خوشحالم و قدردان این دوستی‌ها هستم. کم کم در صفحه‌ی وبلاگ دوستان من، از آن‌ها بیشتر می‌نویسم و آن لیست را تکمیل می‌کنم.

 

۴. قبل از گردهمایی:

به علت مشکلات فنی‌ای که پیش اومد، از پنج‌شنبه‌ی قبل گردهمایی، یعنی ۱۹ ام، به وبلاگم دسترسی نداشتم. این مشکل دقیقا در روز گردهمایی برطرف شد. دوستان پست‌هایی با عنوان #بامتمم می‌گذاشتند و شماره‌ی صندلی خود را اعلام می‌کردند. من متاسفانه به علت عدم دسترسی، نتوانستم چنین پستی را بنویسم. ولی خوشبختانه، تقریبا همه‌ی افرادی را که می‌خواستم ملاقات کنم، دیدم.

 

۳. روز قبل از گردهمایی:

تصمیم گرفتم که روز قبل گردهمایی به تهران بیایم. وسایلم را جمع کرده بودم. البته کل وسایلم یک کوله پشتی کوچک بود. صبح پرواز، کلاس و ارائه داشتم. قسمتی از درس اخلاق پزشکی، سمینار دانشجویی است. یک صحبت ۱۵ دقیقه‌ای افتضاح در مورد تکنولوژی، پزشکی و اخلاق به بچه‌ها ارائه دادم که مطمئنم حوصله‌شان را سر بردم. آماده نبودم.

 

۲. ثبت‌نام در گردهمایی:

ثبت‌نامم در گردهمایی با ترس و لرز بود. برنامه‌ی مرداد ماه معلوم نبود. اگر بخش داشتم، آمدنم به اجازه‌ی رزیدنت و استاد مربوط بود. اگر اجازه نمی‌دادند، نمی‌توانستم بیایم.

اگر روز گردهمایی و امتحان یکی می‌شد، باز خودش داستان‌های خاصی داشت.

خلاصه، با اضطراب ثبت‌نام کردم. خوشبختانه، هیچ‌کدام از این‌ها پیش نیامد و من راحت به گردهمایی آمدم.

 

۱. شروع ثبت نام گردهمایی