ماجراهای بیمارستانی

خاطرات بخش: The Show Must Go On

خاطرات بخش: The Show Must Go On 150 150 امیرمحمد قربانی

بیپ بیپ بیپ. سکوت. کسی بیدار نیست. کسی حرف نمی‌زند. بیپ بیپ بیپ. دوباره چند ثانیه بعد، از بلند‌گویِ قلبِ چندین بیمار، این ریتم سه ضربی به گوش می‌خورد. حدود ۴ صبح است. کارهایم را انجام دادم. شرح حال را از بیماران جدید گرفتم. چند سوال از آن‌ها داشتم و چند معاینه‌ی کوچک باقی مانده بود. اما هیچ کدام اورژانسی نیستند. صبح به سراغشان خواهم رفت. حال همه‌ی مریض‌ها مثل قبل است و نسبتا وضعیت پایداری دارند. می‌شود این دو سه ساعت باقی مانده تا کلاس ۷:۳۰ صبح را خوابید. خوابگاه دور به نظر می‌رسد. انرژی‌ای که قرار است برای رسیدن به آن‌جا صرف شود، نمی‌ارزد. ترجیح می‌دهم آن انرژی را بر دو صفحه کتاب بگذارم قبل از این که بخوابم. یک تخت تاشو در اتاق کنفرانس بود که یکی دیگر از پرسنل بخش در آن خوابیده است. به تخت کناری اتاق کنفرانس فکر می‌کنم. وسایلم را می‌گذارم. پرده را…

ادامه مطلب

خاطرات بخش: دست‌های تو با من آشناست

خاطرات بخش: دست‌های تو با من آشناست 150 150 امیرمحمد قربانی

روزهای تابستانی مرداد را در اتفاقات گوش، حلق و بینی (ENT) در بیمارستان خلیلی می‌گذرانم. اتفاقاتی که اگر روزی معمولی باشد، حدود ۲۰۰ تا ۳۰۰ مریض دارد. شنبه، ۱۳ مرداد، کشیک داشتم. از همان ابتدای صبح، بیمارها و بیماری‌ها در پشت در اتاق معاینه صف کشیده بودند. نسبت به کشیک قبلی شلوغ‌تر بود و تا نیمه‌های شب، بی‌وقفه می‌آمدند. مرد ۳۰ ساله‌ای که برای رفع عفونت، سیر در گوش خود کرده بود. ثمین ۳ ساله که خواهر دوقلویش برگ درخت را در بینی ثمین فرو کرده بود و وقتی که او را نگه داشتم تا رزیدنت برگ را از بینی‌اش خارج کند، با تمام وجود برای آزادی‌اش تقلا می‌کرد. آن‌قدر محکم خود را تکان می‌داد که می‌ترسیدم دست‌ها و پاهایش بشکند. یا رضای ۱۴ ماهه که کلا ۸ دندان داشت و با همان ۸ دندان زبانش را گاز گرفته و آن را پاره کرده بود. ۳ نفر سر و گردن،…

ادامه مطلب

اتفاقات اطفال

اتفاقات اطفال 150 150 امیرمحمد قربانی

پیش‌نوشت: حرف خاصی ندارم. صرفا برای این است که کم می‌نویسم و می‌خواهم خودم را به نوشتن متعهد کنم.   شاید این حرف از پل اکمن باشد. یادم نیست. مطمئن نیستم. این حرف که می‌گوید: هر داستان سه وجه دارد: آن‌طور که تو می‌گویی. آن‌طور که او می‌گوید. آن‌طور که واقعا روی داده است. بدیهی است که چرا در پزشکی به دنبال قسمت سوم ماجرا هستیم. آن‌چه که واقعا روی داده است. تو می‌دانی که این فاصله‌ی بین آن‌طور که او می‌گوید و آن‌طور که واقعا روی داده است، ممکن است به قیمت از دست دادن جان، به قیمت از دست دادن یک عضو و یک عمر زندگی سخت‌تر، تمام شود. و باز هم بیمار دروغ می‌گوید. و باز هم دانشجو دروغ می‌گوید. گاهی دانشجو شرح حال کامل نگرفته است و گاهی بیمار شرح حال کامل نگفته. گاهی دانشجو از خود شرح حال سازی (History Making) می‌کند و گاهی بیمار. گاهی…

ادامه مطلب

تمرینی برای محک زدنِ Empathy خود

تمرینی برای محک زدنِ Empathy خود 150 150 امیرمحمد قربانی

همیشه تلاش کرده‌ام که احساسات بیمارانم و همراهان آن‌ها را درک کنم. وقتی از بیماری خود می‌گویند. وقتی از نداری خود می‌گویند. وقتی از مشکلات‌شان می‌گویند. وقتی از دغدغه‌هایشان می‌گویند و وقتی از خودشان می‌گویند. همیشه کار راحتی نیست. گاهی حرف‌هایشان احمقانه به نظر می‌رسد و گاهی زیادی متعصبانه. گاهی باعث می‌شود درمانده شوم و گاهی حس می‌کنم تمام کارهایی که برای‌شان می‌کنم کافی نیست و کمکی نمی‌کند. اما این مورد – این اتفاقی که در دو هفته‌ی گذشته افتاد – یکی از عجیب‌ترین‌ها بود. اصلا انتظارش را نداشتم. نمی‌دانستم و نمی‌دانم باید چه کار کنم. باید سعی کنم درکش کنم یا باید سعی کنم نظرش را عوض کنم. به نظرم، این اتفاق، برای همه‌ی ما، تمرین خوبی است برای تقویت Empathy. این که سعی کنیم احساسات فرد مقابل‌مان را درک کنیم.   از کمی قبل‌تر می‌نویسم تا شرایط را بهتر درک کنید:   غروب بود که به بخش منتقل…

ادامه مطلب

کشیک دوم اطفال: عزیزکم، تو نمی‌توانی پزشک شوی.

کشیک دوم اطفال: عزیزکم، تو نمی‌توانی پزشک شوی. 150 150 امیرمحمد قربانی

پیش‌نوشتِ بعد‌التحریری: پراکنده است. ناراحت کننده است. آلوده به ذهن من است. بدون انتها هست.   بیمارستان نمازی،‌ اردیبهشت ماه ۹۷   حیاط بیمارستان نمازی، شیر در قفس، چند روز قبل   — دکتر استیودنت‌هات رو نگه دار. باید یکیشون با مریض بره درمونگاه. — خب دکتر جان، بعد از این که با مریض رفتی درمانگاه و برش گردوندی بخش، آف هستی. — باشه. ممنونم.   نگاهم به رضا افتاد. با سه‌چرخه‌ی قرمزش در راهروی طویل بخش مشغول ویراژ دادن بود. ناخودآگاه لبخندی به او زدم. پاسخم را با لبخندی داد. یاد دقایقی پیش افتادم: داشتم از در بخش خارج می‌شدم. حواسم دوباره به عکس استاد پرت شده بود که دم در چسبانده‌اند. عکس استاد که مشغول ضدعفونی کردن دستش با محلول ضدعفونی‌کننده است. عکسی که به خاطر این چسبانده‌اند که هر لحظه به تو یادآور شوند که چقدر مهم است که دائما دستت را در بیمارستان تمیز نگاه داری.…

ادامه مطلب
ارتوپدی

ارتوپدی: روزهای بیمارستان چمران، چهارشنبه‌های سیاه و دیگر ماجراها

ارتوپدی: روزهای بیمارستان چمران، چهارشنبه‌های سیاه و دیگر ماجراها 700 299 امیرمحمد قربانی

اول اسفند ۱۳۹۶ بود که بخش ارتوپدی من شروع شد. برای دانشجویان دوران عمومی در این‌جا، نام ارتوپدی با بیدارشدن‌های صبح زود -نسبت به باقی بخش‌ها- گره خورده است. راند‌های که ۶:۴۵ شروع می‌شوند. و عمده‌ی دانشجویان، تنها چیزی که پس از پایان یک ماه از این بخش تعریف می‌کنند همین بیدار شدن‌های صبح زود است. چیز دیگری در مغز آن‌ها باقی نمی‌ماند. طبق معمول، روز اول به تقسیم‌بندی اختصاص دارد. هر کسی در سرویس کدام استاد باشد و به کدام بیمارستان برود. چمران باشی یا نمازی. باز هم پای موضوعی دیگر در میان است. در کنار راند‌های صبح زود، بخش ارتوپدی به یک چیز دیگر هم معروف است. این که اگر بیمارستان نمازی باشی، قرار است ۴ یا ۵ روز بسیار خاص را در ماه تجربه کنی: چهارشنبه‌های سیاه. در نگاه اول به نظر می‌رسد که این دانشجوهای تنبل و فراری از درس و بی‌انگیزه و بی‌اشتیاقِ این سال‌های…

ادامه مطلب

از خاطرات کلینیک: تابویی بزرگ

از خاطرات کلینیک: تابویی بزرگ 150 150 امیرمحمد قربانی

پشت میز کوچکی در کنار میز استاد نشسته بودم. یک چهارشنبه‌ی دیگر بود و از ۴ تا ۸ درمانگاه. فکر می‌کردیم دیگر بیماری نمانده‌ست؛ میخواستم برم چای و قهوه و بیسکویت همیشگی درمانگاه را بیاورم که خود استاد، طبق معمول، من را شرمنده کرد و خودش به سمت فلاسک آبجوش و لیوان و بیسکویت‌ها رفت. اما در به صدا در آمد. استاد بر صندلی نشست و دو پسر وارد شدند. حدودا بیست ساله به نظر می‌رسیدند. در ورودی، چند متری با صندلی استاد فاصله دارد و معمولا تو این فاصله، استاد یک سلام و علیک اولیه و گرم با بیمار می‌کند. یکی جوابی نداد و آن دیگری جواب استاد را، نه چندان گرم، داد. فردی که جواب داد، بر روی صندلی مریض نشست و دیگری در کنارش، در جایگاه همراه بیمار. زیادی از حد ساکت به نظر می‌رسید. به نظر می‌آمد که او بیمار است و در جایگاه اشتباهی نشسته…

ادامه مطلب

سی سال مراجعه نکردن به پزشک

سی سال مراجعه نکردن به پزشک 150 150 امیرمحمد قربانی

این‌روزها مطالعات گسترده‌ای در مورد غده‌ی تیروئید دارم. هر چیزی را که راجع به آن بیابم، می‌خوانم. کیس‌های مختلف از سراسر جهان را نگاه می‌کنم. مطالعات و تحقیقات جدید را می‌بینیم. رفرنس‌های مختلف را نگاه می‌کنم. سایت‌های مختلف. از آپ‌تو‌دیت تا Forgotten diseases. خلاصه، هر چیزی که راجع به تیروئید باشد. اما دیروز به مقاله‌ای کوتاه در New England Journal of Medicine برخوردم که باعث شد حسابی درگیرش شوم. مقاله، کیسی را گزارش می‌کرد در مورد خانمی ۵۶ ساله که با حالت گیجی به اورژانس آورده شده بود. معاینه شروع شد: دمای بدنش ۳۴ درجه بود. قلبش کند می‌زد و ریه‌هایش به آرامی، هر ۵ ثانیه یک‌بار، باز و بسته می‌شدند. پاهایش ورم داشت. پوستش خشک و مانند سمباده بود. ناخن‌هایش شکننده و ناجور شده بودند. موهایش به مقدار قابل توجهی ریخته بود و صورتش شکلی زمخت و ورم کرده پیدا کرده بود. تشخیص تقریبا واضح بود و آزمایش‌ها آن…

ادامه مطلب

خاطرات بخش: لوپوس

خاطرات بخش: لوپوس 150 150 امیرمحمد قربانی

نرگس ۲۶ سال داشت. عاشق بچه بود. تا‌به‌حال، دوبار حامله شده بود که در نهایت منجر به سقط شده بودند. می‌خواست دوباره بچه‌دار شود که متوجه شد یک سری برجستگی زیر پوستی دارد. چند عدد زخم هم در درهانش شکل گرفته بود که خونریزی داشت. تعدادی هم لکه‌های پوستی به وجود آمده بود. پیش متخصص پوست رفت. آن پزشک، تعدادی آزمایش برایش نوشت. بعضی از آن‌ها، به نفع یک بیماری روماتیسمی بود و متخصص پوست او را به یک روماتولوژیست ارجاع داد. درنهایت معلوم شد که نرگس لوپس (لوپوس – تلفظ انگلیسی لوپِس است اما این‌جا لوپوس تلفظ می‌شود) دارد. لوپوس یعنی گرگ. گرگ وقتی که حمله می‌کند، رحم ندارد. تمام نقاط بدن را مورد حمله قرار می‌دهد. لوپوس هم به این شکل است. مانند گرگ، به همه‌ی قسمت‌های بدن، حمله می‌کند.   The word lupus (from the Latin word for wolf) is attributed to the thirteenth century physician Rogerius, who used…

ادامه مطلب

هنوخ شوئن لاین پورپورا

هنوخ شوئن لاین پورپورا 150 150 امیرمحمد قربانی

قبل از ورود به دانشکده‌ی پزشکی بود که با بیماری هنوخ شوئن لاین پورپورا (Henoch–Schönlein Purpura) آشنا شدم. در یکی از اپیزودهای House MD. از همان موقع اسم آن برایم جذاب بود. (البته من تنها کسی نیستم که اسم این بیماری را جذاب می‌داند. احتمالا به خاطر تلفظ بامزه‌ی آن است). هنوخ شوئن لاین پورپورا جزو بیماری‌هایی هست که در آن، رگ‌ها دچار مشکل می‌شوند. التهابی درون آن‌ها شکل می‌گیرد و متعاقب آن، کلیه‌ی علامت‌های بیماری به وجود می‌آید.   روز اول بخش جنرال بود که متوجه شدم یک بیماری داریم که هنوخ شوئن لاین پورپورا دارد. انکار نمی‌کنم که اشتیاق داشتم. دلم می‌خواست که استیودنتش خودم بشوم. موقع تقسیم بیمار‌ها رسید. بچه‌ها قبول کردند که من با شرط این که خودم مریض‌هایم را انتخاب کنم، آن فردی باشم که کل ماه، یک مریض اضافه داشته باشد. من هم بدون تردید، همین مریض را انتخاب کردم.   هنوخ بیشتر در بچه‌ها…

ادامه مطلب