اعتراف:‌ فرار از انتخاب (برای دانشجویان پزشکی)

در این بخش – اتفاقات نورولوژی – به قدری درگیر بیمارستان شده‌ام که تنها کاری که در رابطه با وبلاگم توانستم بکنم، تایید و خواندن کامنت‌ها بود. هر شب چند خطی می‌نوشتم و با به خواب رفتن پشت میز، این نوشتن پایان می‌یافت. امروز مرخصی هستم که توانستم این مطلب را کامل کنم.

نوشته‌ی زیر، یک اعتراف هست. اعترافی که آن را به بهانه‌ی پیام حسین نوشتم:

سلام امیرمحمد نمیدونم منو یادت هست یا نه برا همین خومو معرفی میکنم
من حسینم از ورودی مهر ۹۶

سوالم اینه: تو هر دوره‌ای از ۷ سال پزشکی که گذروندی (علوم پایه، فیزیوپات، کارآموزی) اگه بهت میگفتن اجازه داری به عقب برگردی کدوم کارها رو حتما انجام میدادی و کدوم کارها رو هیچ وقت انجام نمیدادی؟ (برای فهم بهتر و عمیق‌تر دروس).

با این که هنوز نوشتنش را شروع نکردم، مطمئنم آنقدر به حاشیه می‌زنم که امیدوارم حسین بتواند جواب سوالش را از میان انبوه حرف‌های مربوط و نامربوطی که می‌نویسم، پیدا کند. اگر هم پیدا بکند، حرف‌هایم مسلما آلوده به مدل ذهنی من و کسانی که از آن‌ها سعی می‌کنم اثر بگیرم، هست؛ حرف‌هایی که نمی‌دانم برای حسین هم مفید خواهند بود یا خیر.

اعتراف: فرار از انتخاب

حسین جان؛

شاید برایت گفته باشم که در دوران دبیرستان، رشته‌ی من ریاضی بود و اکثر دوستان نزدیکم نیز در این رشته تحصیل می‌کردند. پس از کنکور، آن‌ها به سراغ تحصیل رشته‌های مختلف مهندسی رفته و من از جمع آنان جدا شده و به سراغ پزشکی آمدم.

در طول یکی دو سال گذشته، می‌دیدیم که تمام آن‌ها دوران کارشناسی خود را تمام کردند. برخی از ایران رفتند، تعدادی مشغول به کار کردن شدند و عده‌ای نیز کارشناسی ارشد را انتخاب کردند.

و من چی؟

من در بخش‌ها بودم و به جایی رسیده بودم که تازه مرا استیودنت خطاب می‌کردند.

دوستانِ فارغ‌الدانشگاهم را که می‌دیدم، به یاد هنگامی می‌افتادم که تازه می‌خواستم به دانشگاه وارد شوم. هنوز قدم در آن نگذاشته، غریبه و آشنا به من می‌گفتند که این دوران، زود خواهد گذشت و هفت سالش، به سرعت تمام خواهد شد.

اهمیتی به این حرف‌ها نمی‌دادم. راستش هیچ‌وقت برای پزشکی خودم – طبابت و تدریس آن – پایانی تصور نمی‌کردم. دلم می‌خواست این کاری باشد که تا آخر عمرم انجام می‌دهم. به همین خاطر، دیگر این حرف‌ها اهمیتی نداشت. من به دنبال زودتر تمام شدن این دوران نبودم. من می‌خواستم با این دوران زندگی کنم.

هیچ‌گاه، منتظر تمام شدنِ دورانِ علوم پایه نبودم. بر بلاک‌های تمام شده از فیزیوپات خط نمی‌کشیدم و روزشماری برای اتمامش نداشتم. برای ورود به بخش لحظه‌شماری نمی‌کردم.

روز به روز دوران استیودنتی را با این فکر سپری نمی‌کردم که کی اکسترن می‌شوم و مُهر خواهم گرفت. و این روزهای اکسترنی را با این ذهنیت نمی‌گذرانم که کی اینترن خواهم شد و در مهرم کلمه‌ی «دکتر» نیز ثبت خواهد شد.

راستش دلم به حال کسانی که روزهای خود را با انتظار برای پایان دوران‌ها سپری می‌کردند، می‌سوخت. شاید بد نباشد که این نقاط را Milestone بنامیم.

من به دنبال رسیدن به Milestone ها نبودم و نیستم. به نظرم احمقانه می‌رسید؛ مگر این جاده مقصد نهایی دارد که من چشم به راهِ تابلوهایی باشم که نشان می‌دهند چند کیلومتر تا رسیدن به مقصد باقی مانده است؟

حداقل برای من ندارد (تو چی؟ پایانی برایش متصور شده‌ای؟).

چرا باید لحظه شماری کنم برای رسیدن:

آزمون جامع علوم پایه، پایان فیزیوپات و ورود به بخش، پایان استیودنتی و اکسترنی (استاژری)، آزمون جامع پیش‌کارورزی، شروع و پایان اینترنی، استریت شدن و طرح، آزمون رزیدنسی، رزیدنت شدن و جونیوری، آزمون‌ ارتقا،‌ مدیوری، آزمون ارتقا، سینیوری، بورد کتبی، بورد شفاهی، فلوشیپ، بورد، طبابت خصوصی یا اتندینگ شدن، استادیاری، دانشیاری، استاد تمام،‌ استاد ممتاز و …

انتظار برای پایان یکی از موارد فوق، انتظار برای پایان قسمتی از عمر من است. چرا باید برای پایانش انتظار بکشم؟

راستش تمام این موارد را Pseudo-Milestone می‌بینم.

نکته‌ی اصلی در ورود به فیزیوپات این است که آیا من واقعا آن‌قدر اطلاعات پایه‌ام کافی و مناسب است که بتوانم در دوران فیزیوپات از هر بیماری یک Illness Script قوی تو ذهنم بسازم؟

ورود به بخش مهم نیست. دغدغه باید این باشد که آیا من برای ورود به بخش آماده هستم یا نه؟ من می‌توانم با بیمار به خوبی ارتباط برقرار کنم؟ من «توانِ غمناکِ تحملِ» درد بیمار را دارم؟ یا آن‌قدر از این موضوع و از انتقال احساس‌های بیمار به خودم هنگام صحبت با او بی‌اطلاع هستم که ناخودآگاه خودم را در نقطه‌ای می‌بینم که Overwhelm شده و کم کم همان انسانی می‌شوم که هنگام صحبت با بیمار دیگر چیزی حس نمی‌کنم؟

موضوع این است که آیا من که اکنون اکسترن شده‌ام، آمادگی این را دارم که در کشیک‌ها، بتوانم حداقل در مواقع اورژانسی، کاری برای مریض انجام دهم؟

آیا الان که اینترن اسکرین هستم واقعا آن‌قدر بلد هستم که بدانم مریض را به کدام سرویس باید بفرستم؟ (کمترین ضرر این که مریض را به سرویس اشتباه بفرستی، ضرر مالی است و زمانی و بیشترینش را هم که می‌دانی).

آیا حال که رزیدنت هستم، رزیدنت‌وار مریض می‌بینم یا هنوز هم انگار استیودنتی هستم صرفا با اختیارات بیشتر؟

برای همین هیچ وقت نتوانستم عمیقا با کسانی که برای پایان یک دوره‌ای در پزشکی لحظه‌شماری می‌کنند، همدردی کنم. دغدغه باید این باشد که آیا برای این قسمت از جاده، آمادگی را دارم یا نه؛ نه این‌که زودتر به این قسمت مسیر برسم.

مشاهده‌ی محدود این چند سال نیز به من نشان داد که هر کس در هر دورانی که است، فکر می‌کند که بازه‌های قبل و بعد آن، بهتر هستند و این روند تا پایان ادامه دارد.

علوم‌پایه‌ای جوان معتقد است که استادان این دورانش، نمی‌فهمند که چه در بالین می‌گذرد و مطالب زیادی به او می‌گویند که در آینده به دردش نمی‌خورد و هر روز باید این زجر را تحمل کند که مطالب به درد نخور را برای امتحان یاد بگیرد.

دانشجوی فیزیوپات از فرسایشی بودن دوران شکوه دارد و به استیودنت‌های بخش‌ غبطه می‌خورد که در کل سال پنج یا شش امتحان بیشتر ندارند. استیودنت، خشمگین از این که در اسفل‌السافلین هرم قدرت بیمارستان قرار دارد و از اتندینگ تا بیماربر، به او زور می‌گویند.

اینترن دربه‌در به دنبال استریت شدن و نرفتن طرح است. می‌گوید از این سیستم خسته است ولی با تمام وجود تلاش می‌کنند که طرح نرود و رزیدنسی بخواند (تناقض‌های زیادی را در حرف‌هایشان خواهی دید).

رزیدنت جونیور، از جونیور بودن و بله-قربان گفتن خود غمگین و رزیدنت سینیور از این که مجبور است آن حجم وحشتناک را برای امتحان بورد بخواند، درمانده. دلش می‌خواهد که بورد خود را بگیرد و شاید بتواند فلوشیپ خواندن را شروع بکند.

اتندینگ نیز از آن حجم مسئولیت که بر دوش او ریخته‌اند به ستوه آمده و گاهی به کسانی که Private Practice دارند غبطه می‌خورد. گاهی نیز به همکارانش در تخصص‌های دیگر.

این همه حرف را گفتم که به یک نتیجه‌ای برسم: برای رسیدن به این Pseudo-milestone ها تلاش بیهوده نکن. خبری نیست. قرار نیست به سرعت بروی. آرام آرام پیش برو. این زندگی‌ات هست. دغدغه‌ات را آمادگی برای قسمت بعدی جاده قرار بده؛ نه صرفا رسیدن به یک Pseudo-milestone.

از حرف اصلی خیلی دور شدم. داشتم می‌گفتم که می‌دیدم دوستان دبیرستانم وارد مراحل جدیدی شده‌اند و من هنوز همان مسیر نخست را نیز تمام نکرده بودم.

باز هم اطرافیانم دائما در مورد این که زود تمام خواهد شد، اظهار نظر می‌کردند و من صرفا به خاطر احترام و ملاحظات، حرف‌هایشان را گوش می‌دادم.

دیدن مسیر‌های جدید دوستان دبیرستانم، یادآورِ هشداری برایم بود:

این طولانی بودن مسیر، خیالی خام را همراهِ خود می‌آورد. خیال این که من وقت دارم آزمون و خطا کنم. خیال این که من می‌توانم انتخاب‌های متعددی را بررسی کنم. خیال فرصت‌های دوباره‌. خیالِ این که خود را در همه حال در ابتدای مسیرِ رشد و یادگیری می‌دانیم.

به بالاتر برگرد. نوشتم که دوستانم در حال یک انتخاب جدی بودند و من تازه استیودنت خطاب می‌شدم. می‌بینی که چقدر این حرف که هر روز دانش‌آموز خطاب شوی، این خیال فرصت‌های زیاد و متعدد را تقویت می‌کند؟

مدتی طولانی را با این خیال سپری کردم: به هر جایی سرک می‌کشیدم. در قسمت‌های مختلف دانشگاه کار کردم. به درمانگاه‌های مختلف رفتم (و می‌روم): عمومی، داخلی، جراحی، پزشکی اجتماعی و پاتولوژی (من هنوز دانشجوها و پزشک‌هایی می‌بینیم که نمی‌دانند پاتولوژیست نیز گاهی مریض می‌بیند).

در حوزه‌ی آموزش پزشکی مطالعه کردم و خواندم و سعی در بهبود آن داشتم.

درس‌های مختلف را عمیق و سطحی خواندم. درس دادم، به دبیرستانی‌ها، به دانشجوهای خودمان، به دانشجوهای غیرفارسی زبان.

مهارت‌های مرتبط با پزشکی را بررسی کردم و در حد خودم در حال یادگیری آن‌ها هستم.

در مورد آینده‌ی پزشکی خواندم. آینده‌ی هوش مصنوعی و تأثیرش در پزشکی. در مورد پیچیدگی و تأثیرش بر پزشکی. در مورد اقتصاد رفتاری و تأثیرش بر پزشکی. در حوزه‌ی آموزش پزشکی کار کردم. در مورد موسیقی درمانی. در مورد …

کنگره برگزار کردیم، کمپین گذاشتیم، با مردم صحبت کردیم و در حوزه‌ی سلامت عمومی کار کردم و می‌کنم.

خلاصه این که به شکل افراطی، به سراغ حوزه‌های مختلف رفتم و در هر کدام وقت قابل توجهی را گذاشتم. در همه‌ی آن‌ها هم چیزی برای یاد گرفتن وجود داشت. یادگیری داشتم، اما پراکنده بود. بهتر بخواهم بگویم، حجم پراکندگی وحشتناک بود.

البته از هیچ‌کدامشان پشیمان نیستم. من همیشه به این حرف محمدرضا باور داشتم:

موفقیت

اگر بخواهم برایت مثالی بزنم، همان درسنامه‌ی غدد که دانشجوها معمولا بابتش غر میزنند که زیاد است و انگلیسی دارد و فلان، یکی از همین کارهایی بود که می‌توانستم انجام ندهم.

پشیمانی من اینجاست که کمتر به فکر این بودم که در چه حوزه‌ای، یادگیری تخصصی و عمیق داشته باشم. دلیلش هم این بود که نمی‌خواستم (خواهم) این انتخاب را انجام دهم.

انتخاب این که در چه حوزه‌ای متمرکز شوم. می‌دانستم که دیر یا زود باید انتخاب کنم. ولی درد این انتخاب برایم زیاد‌تر از این بود که بخواهم با آن مواجه بشوم. انتخابی برای ادامه‌ی مسیر.

یادم است که شبی در کشیک، در خوابگاه بیمارستان با چند تا از بچه‌ها صحبت می‌کردیم. یکی از آن‌ها از من پرسید:

می‌خواهی در چه رشته‌ای ادامه بدهی؟

گفتم: نمی‌دانم. هنوز انتخاب نکردم. داخلی را دوست دارم. نوروسرجری را هم دوست دارم. طب اورژانس هم دوست دارم (به شکلی Middle-ground دو رشته‌ی فوق حساب می‌شود). شاید هم اصلا رزیدنسی نخوانم.

خنده‌اش گرفته بود. گفت مرا مسخره می‌کنی؟

چیزی نگفتم.

الان دیگر معتقدم که اگر در دنیای پزشکی انتخاب نکنی، محکوم به نابودی هستی. حتی اگر نخواهی تخصص بخوانی (که البته این خود یک انتخاب است). آن‌قدر اطلاعات موجود، زیاد و فوق تخصصی شده است که تو محکوم به انتخاب هستی. برای فهمیدن این نکته هم بهای کمی پرداخت نکردم. عملا چند ماه از عمرم را گذاشتم تا به جواب این سوال برسم. شاید لجبازی بود. شاید دوست نداشتنِ انتخاب کردن بود. هر چه که بود، خیلی خوب توانسته بودم خودم را قانع کنم که این تصمیمم درست است و باید این کار را انجام دهم.

من چند ماه وقت گذاشتم تا بفهمم که آیا واقعا آن‌قدر که همه می‌گویند اطلاعات در پزشکی وجود دارد که نمی‌شود کمی عمومی‌تر «طبابت» کرد؟ حتما مجبوریم این‌قدر فوق تخصصی مریض ببینیم؟ حتما مجبور به انتخاب هستیم؟ ‌حرفم تشخیص نیست، کل طبابت است. Management است.

من برای چند ماه، شبانه‌روز روی تیروئید کار کردم. هر چه را که به دستم می‌رسید، می‌خواندم. کتاب، مقاله و …

به جرئت می‌توانم به تو بگویم که هیچ دانشجوی پزشکی عمومی، این‌قدر یک مبحث خاص را عمیق نخوانده است، حتی یک دستیار داخلی هم به یک، دو یا سه کتاب در مورد یک مبحث اکتفا می‌کند. من از ۱۵ تا ۲۰ رفرنس مختلف تمامی این مطالب را خواندم و درس دادم.

و می‌دانی در انتها چه شد؟ هنوز به مطالبی برمی‌خوردم که برایم کاملا جدید بود. حتی اگر به مطلبی جدید هم برنمی‌خوردم، مگر می‌توان تمام مباحث را این‌گونه خواند؟

این‌جا بود که – با بهای گذاشتن چند ماه از عمرم – فهمیدم که ما محکوم هستیم به انتخاب یک رشته‌ی تخصصی یا فوق تخصصی (البته در بعضی از رشته‌ها، تخصصی کفایت می‌کند). البته در مورد پزشکی، می‌توانی یک رشته‌ی فوق تخصصی را در کنار رشته‌ی تخصصی انتخاب بکنی.

فوق تخصصی شدن، برای من، برابر با جذابیت کمتر بود. اما این انتخابی است در این دنیای تخصصی، ناگزیر با آن مواجه می‌شویم. به قول دوباتن، «ما به دندانه‌های کوچک و نسبتا پولداری تبدیل شدیم که درون ماشین‌های بزرگ کار می‌کنیم».

دوباتن علتش را بدین شکل بیان می‌کند:

اگر به دوران کودکی خود بازگردیم، منشأ بی‌قراری خود را می‌یابیم. در کودکی، در صبح شنبه‌ای، می‌توانیم تخیل کنیم که جستجوگری در قطب شمال هستیم، سپس فرض کنیم معماری هستیم که خانه‌ی لگویی می‌سازد. خواننده‌ای که برای شیرینی شعری می‌سراید و …

در مقایسه با بازی‌های کودکی، به سوی زندگی محدودی حرکت می‌کنیم. هیچ درمان ساده‌ای برای این موضوع وجود ندارد. همان‌طور که آدام اسمیت استدلال می‌کرد دلایل این امر اشتباه‌های شخصی نیست، بلکه محدودیتی است که منطق بزرگتر بازار اقتصادیِ بهره‌ور و رقابتی بر ما تحمیل می‌کند.

با این حال می‌توانیم از این موضوع ناراحت باشیم که همیشه جنبه‌های بزرگتری از شخصیت ما از این وضعیت ناراضی است. این نشانه‌ی حماقت یا ناشکری نیست، بلکه فقط با تقاضای شغلی بازار و توانایی گسترده و آزاد زندگی هر شخص مغایرت دارد.

در این بینش قدری ناراحتی برای ما پیش می‌آید. اما همچنین یادآور این واقعیت هستیم که این فقدان رضایت در هر شغلی که انتخاب می‌کنیم، همراه ما خواهد بود: نباید سعی کنیم با تغییر شغل بر آن فائق آییم. هیچ شغلی به تنهایی رضایت‌بخش نخواهد بود.

پس باید انتخاب کرد و این را فراموش نکن. به پشت گوش انداختن آن، تو را معاف نخواهد کرد.

آن همه پراکنده‌خوانی من و به دنبال مهارت‌های مختلف رفتن که در بالا به آن‌ها اشاره کردم، به هیچ دردی نمی‌خورد اگر که ندانم آن‌ها را در چه مسیری به کار بگیرم.

این اولین حرفی هست که می‌خواهم برایت بگویم. بیشتر شبیه یک اعتراف بود. نمی‌دانم که به تو کمکی کرد یا نه. اما نوشتنش برای خودم کمک‌کننده بود.

وقت و انرژی تو نامحدود نیستند که هر چه خواستی را امتحان بکنی؛ انتخابی هوشمندانه‌تر مورد نیاز است.

حواست به این موضوع باشد که الان که تو در دوران علوم پایه هستی، یادگیری پراکنده مناسب است، در دوران فیزیوپات و حتی استویودنتی و با کمی اغماض اکسترنی، نیز مناسب این کار هست؛ ولی هر چه به جلو می‌آیی، باید یادگیری تخصصی خود را شروع بکنی و در کنار آن، یادگیری پراکنده داشته باشی.

من آن‌قدر در یادگیری پراکنده غرق شدم (شاید خودم را غرق کردم درست‌تر باشد) که یادگیری تخصصی به حاشیه فرستاده شد. تو این اشتباه را تکرار نکن.

پراکنده‌دانی، آن‌هنگام به کارت می‌آید که یک ستون محکم داشته باشی و با این پراکنده دانستن‌ها، ستون خود را مزین کنی.

حرفم این است که به فکر ستون هم باش. جست و خیز کردن را فراموش نکن؛ اما در کنارش سعی کن کارهایی را انجام بدهی که بتوانی ستون را نیز قائم کنی.

برای این کار، هم باید ستون‌ها را بشناسی و هم توانایی‌های خودت.

اکنون که در دوران علوم پایه به سر می‌بری، زمان خوبی برای خودشناسی است. نقاط قوت و ضعفت. استعدادهایت. داشته‌هایت و توانمندی‌هایت.

به بخش‌ها که وارد می‌شوی، می‌توانی ستون‌ها را بهتر بشناسی. البته لزوما بخش‌ها، تصویر درستی به تو از آن رشته، ارائه نخواهند کرد. اثر استاد مهم‌تر است. اگر از استاد خوشت بیاید، به بخش جذب خواهی شد و برعکس.

دو هزار و پانصد کلمه تا به این جا نوشتم که این حرف را به تو بگویم که یادت باشد هم باید یادگیری پراکنده داشته باشی و هم یادگیری تخصصی. و مهم‌ترین کاری که می‌توانی در این دوران برای یادگیری تخصصی انجام بدهی، این است که انتخاب بکنی در چه حوزه‌ای می‌خواهی/می‌توانی/بهتر است یادگیری تخصصی داشته باشی.

شاید الان نتوانی بگویی که چه می‌خواهی ولی، توانستن و بهتر بودن را تا حد قابل قبولی می‌فهمی.

متمم در یکی از درس‌های مهارت یادگیری، به خوبی این همه صحبت من را توضیح داده است. متمم، یادگیری تخصصی را به عدد یک و همه‌ی یادگیری‌های پراکنده را، به صفر‌های جلوی یک تشبیه کرده است.

هر چقدر هم که صفر بگذاری، اگر عدد یک نباشد، ارزشی نخواهد داشت.

این نوشته ادامه خواهد داشت و باقی آن را نیز خواهم نوشت. قسمت بعدی آن، لجبازی من در هنگام انتخاب منبع برای خواندن درس‌ها بود. نمی‌دانم کی می‌توانم آن را بنویسم، اما قول می‌دهم زودتر بنویسم.

حسین عزیز، امیدوارم این نوشته برای تو کمک‌کننده بوده باشد؛ راستش، برای خودم بود. اعتراف کردن، کمک‌کننده است.

۲۵ نظر

  1. اعتراف کردن کمک کننده است…

  2. چقدر مثل محمدرضا حرف میزنی?به تک تک کلمه هات اهمیت میدی . پزشکی که مثل محمدرضا باشه چقدر دوست داشتنی و موفق میشه.

  3. سلام
    دکتر خوبی؟من دانشجوی رشته روانشناسی ام(مقطع کارشناسی)
    رشته دبیرستانم تجربی بود(راستش عشق پزشکی ام)
    الان که وارد این رشته(روانشناسی)شدم میبینم خیلی غریبه ام توی این محیط.اصلا هیچ ارتباطی نمیتونم با این محیط برقرار کنم.هنوزم اون هدف پزشکی داره اذیتم میکنه که چرا براش حتی یه قدمم برنداشتم.راستش هر چقدر فکر میکنم کم میارم.
    ولی هر روز به امید رسیدن بهش از خواب بلند میشم.
    ولی میدونی چیه؟انگار جا موندم.فریز شدم.یه جوری که باتریم خالی شده.میخوام برسم و زندگی کنم با اون هدف ولی نمیتونم حرکت کنم سمتش.واقعا فریز شدم.
    حرفی،نصیحتی برا من دارید؟بعنوان یک دوست؟؟؟؟

  4. چقدر انگیزه پیدا کردم که دوباره برگردم و باز کنکور تجربی رو بدم اما خیلی به نظرم سخت شده واسم مخصوصا که نمیدونم از کجا باید شروع کرد و کلا چه کرد ??

  5. سلام.اقای قربانی همیشه دوست داشتم بدونم شما میخوای بعدا چ رشته ای بخونی؟

    • سلام سارا.
      تا اینجایی که رفتم جلو، فعلا Rule Out کردم چیزایی رو که نمیخوام برم. تا آخر ۹۸، تعداد به دو رشته کاهش پیدا می کنه و اوایل ۹۹ تصمیم رو میگیرم. اون موقع کامل توضیح میدم که چرا.

      • آقای دکتر البته حس میکنم شما هم وقتی آزمون دستیاری دادید و قطعا رتبه خیلی خوبی کسب کردید میرید همون پوست، چشم،رادیو،پزشکی هسته ای.البته عذر می خوام قصد بی حرمتی نداشتم تجربم از آشنایی با دانشجو های با سواد مثل شما اینو میگه چون خودمم استیجر هستم .

        • سلام رضا.
          میفهمم که اینطوری فکر میکنی. من رشته‌ای رو انتخاب می‌کنم (یا حداقل دلم میخواد انتخاب کنم) که خودم بیشتر حس زنده بودن رو داشته باشم اونجا. راستش حداقل تا الان که چشم و رادیو و پزشکی هسته‌ای رو دیدم، این حس رو به من ندادن.
          امسال چند ماه رو مرخصی گرفتم. یک دلیلش همین بود که به این بحث بپردازم برای خودم و تصمیم بگیرم.

  6. نمی دونم هرکسی که این کامنت رو میخونه فکر میکنه سخت ترین قسمت پزشکی کجاست؟ شب بیداری ها؟ درس های زیاد؟ نداشتن تفریح مثل بقیه؟ انتخاب کردن؟ نمی دونم اما از نظر من سخت ترین کار پزشکی اینه که یک پزشک به جایی برسه که درد دیگران براش عادی بشه دیدن رنج دیگران عادی بشه حتی یک بچه کوچیک حتی یک نوزاد…
    اونموقع خیلی خوش به حالشه چون اون با مرده فرقی نداره …
    از طرف کسی که پزشکی ارزوی همیشگیش بوده و هست و در کنار شوق ها ترس های زیادی هم داره .

  7. وای! خوندن این نوشته خیلی عجیبب و جدید بود مثل اینکه وسط یه رویای بزرگ که فکر میکردی بهترین راهه میفهمی همچین چیزی وجود نداره و باید خودتو محدود و محدودتر کنی (البته اگه بشه اسمشو محدودیت گذاشت) راستش من الان علاوه بر اورژانس به اطفال هم کمی فکر میکنم. ازتون واقعا ممنونم و امیدوارم بازم بنویسید.

  8. سلام اقای قربانی به طور خیلی اتفاقی با وبسایتتون اشنا شدم و چه اتفاق خوب و دوس داشتنی بود، دنیای وبلاگ نویسی انقدر ناشناخته و گنگه برام ک حد نداره،اما شدبدا علاقمند شدم بهش،بعد از ۳سال دوری از درس اما به قولی پشت کنکور بودن:) به طور جدی شروع کردم درس خوندن برای کنکور،فقط برای علاقم به پزشکی،امیدوارم بتونم موفق بشم تو این زمان باقی مونده و بعد از کنکور شروع کنم به نوشتن و وبلاگ نویسی
    از نوشته هاتون دید کامل تری نسبت به رشته ی مورد علاقم پیدا کردم ممنون بابت به اشتراک گذااشتن این همه تجربه
    با ارزوی موفقیت و شادی روز افزون

    • سلام اقای قربانی دخترم و پایه ی دهم تجربی هستم با وجود اینکه به پزشکی علاقه دارم اما ریاضی فیزیک مشکل دارم و ریاضیم رو تک اوردم و احتمالا امسال ریاضی بیوفتم….
      خیلی نا امیدم با اینکه من خیلی تلاش کردم به خاطر عدم علاقه موجب بهم ریختن اوضاع شده…
      به نظرتون من باید راهمو عوض کن و سراغ رشته ی دیگری برم؟…من خانوادم تنگ دستن و سر همینم خیلی نمیتوتم بی پروا راجبش تصمیم بگیرم و به خودم تلنگری زدم که اگه ریاضی، فیزیک افتادم به فکر تعویض رشته باشم…
      گاهی هم دلم میسوزه چون به عشق پوست و مو اومدم و از این ادماییم که ازمایش انجام میدن و تا حالا چن بار کرم دست ساز درست کردم…
      اما با وجود تلاش های فراوان نمرات خیلی پایین و همون طور که عرض کردم یه جورایی ریاضیم رو افتادم و کلا درسم خیلی بده ویه جورایی از رشتم زده شدم…
      جای من بودید چه میکردید؟):

  9. علی قربان‌پور

    سلام امیرمحمد
    حرفات مثل همیشه امیدبخش و پندآموز بود و چه زیباست که تو دست‌آورد ماه ها و سال هات رو با چند واژه به علی ها و حسین ها می‌بخشی. حس کردم امیرمحمد خونم کم شده بود، خوب شد سری زدم به وبلاگ

    • آقای قربان پور تو نظرتون فرمودید که ((حاصل دست آورد ماه ها و سال ها رو به علی ها و حسین ها می بخشی…..))واقعا مطالب دکتر قربانی و حسی که تو دل صحبت هاشون هست واقعا آدم رو جذب میکنه …کاشکی در دسترس بودی داداش …

    • با صحبت با عجله و کوتاهی که داشتیم، منتظر شروع وبلاگ نوشتن‌‌ات هستم علی.

  10. سلام امیرجان
    حرفای خوبی بودن ولی کاش همیشه زندگی همینقدر یوتوپیایی بود تا میتونستی حداقل انتخاب کنی!
    چون گاهی جوری میشه که مجبوری به انتخاب‌های زندگی تن بدی! و این میشه بدترین نقطه‌ی زندگی!
    واقعیت اینه که زندگی عادلانه نیست! قرار هم نیست عادلانه باشه! توی دانشجوی پزشکی علاقه‌مند به رشته و کارت هم باید زندگیتو پای چیزی بدی که شاید تا اخرش نفهمی ارزششو داشت یا نه!
    اون همه شب زنده‌داری و فشار عصبی، ارزششو داشت یا نه!
    و در نهایت میدونی چی از همه بیشتر روی اعصابه؟! اینکه تو هرچقدر هم که خوب باشی، هرچقدرم که خوب بشی، تو همیشه توی نیمه تاریک ماجرایی و حتی حتی نمیتونی یه قدم اونور ترتو پیش بینی کنی!
    این میشه که گاهی نمیشه! و این گاهی نشدن‌های زندگی کم کم تبدیل میشه به همیشه نشدن! جوری که اگر یه روزی یه جایی برحسب اتفاق، شد، اینقدر توی ناباوری غرق شدی که با یه پوزخند از کنار زندگی میگذری و به هر روز غرق‌تر شدنت ادامه میدی!
    خلاصه میخوام بگم، گوشم پر شده ازین همه حرف خوب خوب، تشنه‌ی چند کلمه بدبیراه به انسانیتم!
    موفق باشی امیرجان
    مراقب لبخندت باش

  11. سلام آقای قربانی عزیز .باز هم ممنون از مطالبتون. من همون محمدم که درمورد آینده کاریش نگرانه .واقعا این روزا از گذر روز هاخوشحالم چون۱.وقتی تو این دوران مطالعه می کنم و سوالاتم رو یه کاغذ می نویسم متوجه میشم که صفحه پر شده و هیچ وقت هم تو ترم اول که گذشت اساتید کامل و قانع کننده جوبم رو ندادن و میدونم همین روال تو دوران علوم پایه ادامه داره.۲.دوست دارم زود بگذره چون می ترسم نتونم طبابت کنم ….آقای دکتر من خودم خیلی دوست دارم رشته تخصصی مورد علاقه خودم رو انتخاب کنم و فکر هم می کنم در بارش ولی متاسفانه به این جواب رسیدم که اکثر دانشجو های موفق تو رزیدنت میرن رادیولوژی و چشم پزشکی و بقیه مینور ها…به خاطره منابع مالی .حالا شما چطور؟

  12. pseudo-milestone ذهنمو درگیر کرد.
    حتی همین الان و شکست های دوران حاضرم برای اینه که در گزشته این نقاط امنو تو ذهنم تعریف کردم!
    مسیر تقریبن همه ی زندگی منه که فراموشش کردم!
    سپاس بابت این اعتراف

  13. امیرمسعود حدیدی

    سلام امیرمحمد
    نمی دونم چرا موقعیت صحبت کردن برای ما پیش نیومد، و من از این بابت عذر می خوام
    پیامی که برای حسین نوشتی برای من هم کفایت می کنه، خواستم تشکر کرده باشم، باید چندین مرتبه ی دیگر بخونمش و به کارهایی که کردم ( و نکردم ) فکر کنم

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.