دوران بالینی (۳): جای چهار انگشت من بر جلد مقوایی کتاب
این کوه، عزیزِ من هست. دوستش دارم. به اینجا میآیم و – با خنده ادامه داد – با سنگها صحبت میکنم. یاد آن شعر شاملو افتادم که با کوه و سنگ و اسب و چاه، در راه، صحبت کرده بود و رازش را گفته بود: با من رازی بودکه به کو گفتم با من رازی […]