پهلوان اکبر می‌میرد

روزهای نخست فروردین بود. هنوز جنگ بود.

پیامی کوتاه آمد که او دیگر بین ما نیست و من نمی‌دانستم که در تمام این مدت، او مشغول مردنش بود. فکر می‌کردم بیماری‌اش تمام شده. فکر می‌کردم همه چیز گذشته.

اما انگار سرطان هنوز سر جایش بود و او دیگر نبود.

آخرین عکس را که در آخرین دیدار قبل از بیماری در خانه‌ی غریب خیابان قریب با هم گرفتیم، نگاه می‌کردم.

یادم است که چند ماه بعد روزی زنگ زد. بیمارستان بودم. مشغول بودم. نتوانستم جواب بدهم.

و فراموش کردم بعدش پیامی بدهم و او نیز دیگر پیامی نفرستاد. کمی بعد فهمیدم که عمل کرده و توده را از سر خارج کرده‌اند.

با هم صحبت کردیم. عذرخواهی کردم. عمیقاً از خودم عصبانی بودم که آن روز نتوانستم جواب دهم و فراموش کردم که پیامی نیز بدهم.

مثل همیشه، خیلی ساده گرفت و گفت موضوعی جدی نبود که دوباره پیام دهد و یادآوری کند. یک سری سؤال داشت که حل شد.

مثل تمام آن مدتی که با هم در شیراز به کلاس یوگا می‌رفتیم. آخ که چقدر گذشته است.

مثل آن زمانی که از آن دفتر کار در برج کج پیاده برمی‌گشتیم و خیلی ساده از زندگی می‌گفتی. خیلی ساده از این‌که نمی‌دانی الان چه می‌خواهی و این اشکالی ندارد و داشتی ادامه می‌دادی.

خیلی ساده و بی‌سروصدا هم از پیشمان رفتی و این دوستی یازده ساله، دیگر فقط در یاد من ادامه دارد.

آن روز فروردین ماه ۱۴۰۵، به تو فکر می‌کردم و برای این‌که بیش از حد به تو فکر نکنم، سه کتاب را از اول تا آخر خواندم و چهارمی را شروع کردم. درست همانند تمام سال‌های گذشته که گاهی – و بیشتر از گاهی – به دنیای خیال پناه آورده‌ام.

سومین کتاب، «پهلوان اکبر می‌میرد» بود. نمایشنامه‌ای قدیمی از بهرام بیضائی.

چند روز پیش دوباره کتاب را ورق می‌زدم و چند جمله‌اش را که رنگی کرده بودم، جداگانه نوشتم:

پیش از اون‌که زمونه پیرت کنه پیر شدی؛ نگذار پیش از مرگت بمیری.


پهلوان: (مکث) اکبر دیگه به چیزی دل نمی‌بنده پدر.

پیر: که مبادا از دست بده؟


تو از هیچکس شکست نخوردی اکبر الا خودت! دردت رو مزه‌ی می‌ات کن؛ میی می‌خوام تلختر از این درد.


های پهلوون این چیه که تاریکه؛ آسمون یا دل تو؟


می‌فروش:‌ بریم به خمخونه پهلوون.

پهلوون: هه تو اون زیرزمین دل هر چی بزرگتر باشه زودتر میگیره.

می‌فروش: برای دل فرق نمی‌کنه کجا بگیره، اما برای من فرق می‌کنه؛ تا حالا دو مرتبه در اینجارو بستن!

و اولش نوشتم: سومین کتاب در روز مرگ معین.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

اسکرول به بالا