دو / یک (آپدیت چهار)

لامپ حمام سوخته بود. آن قسمت فلزی‌اش کمی ذوب شده و گیر کرده بود. تقریباً هم‌زمان، لامپ اتاق هم سوخت. وقت نکرده بودم تعویض‌شان بکنم. در تاریکی دوش گرفتم و حاضر شدم و به سمت بیمارستان راه افتادم.

این ماه بخش جنرال هستم و سه اتندینگ در این ماه راند می‌کنند. باید قرعه می‌کشیدیم که با کدام باشیم. هر سه نفر خوب بودند. فرقی برایم نداشت با کدام باشم و از آن‌جایی که چهار ماه از سال نخست دستیاری را در این بخش هستم، عملاً با بیشترشان خواهم بود.

قرعه‌ها را کشیدیم و تخت‌ها را تقسیم کردیم و شروع کردیم بیمار‌ها را دیدن.

دوباره یک بیماری نادر. چقدر من در همین مدت بیماری‌های نادر دیدم. البته این پیرمرد ۸۶ ساله که دو ساعدش پر از خال‌کوبی بود، بیماری‌اش نادر نبود؛ یک شکل نادر از یک بیماری شایع بود. سل داشت و اکنون دور ریه‌اش چرک جمع شده بود (TB Empyema).

چهره‌اش آن‌قدر چروک داشت که چشمانش خوب دیده نمی‌شد. گوش‌هایش نیز دقیق نمی‌شنید. هپاتیت بی هم داشت. شاید از سوزن آلوده‌ی موقع تتو؟ کلیه‌اش نیز کم‌کار بود و ریه‌اش به خاطر سال‌ها سیگار و تریاک کشیدن، بدجوری خسته.

باز هم بیماری داشت. لیستش بلند بالا بود. اما امروز، آن‌قدری وضعیتش پایدار بود که به خانه برود و مرخص بشود.

فقط می‌بایست کتتر پلورال‌اش (Pleural Catheter) را در بیاورم. آن را گذاشته بودیم تا چرک تخلیه بشود.

به استیجرم گفتم که بیا به تو یاد بدهم چگونه در بیاوری. این‌جا معمولاً کاری به آن‌ها نمی‌دهند. من اگر بودم حس بدی داشتم که نقشی در درمان ندارم. برای همین کارهای عملی را که این‌جا اصلاً دست‌شان نمی‌دهند – کمی یواشکی – به خودشان می‌سپارم و تحت نظارت خودم انجام می‌دهند.

غصه‌ام گرفته بود که چطور به آن پیرمرد با گوش‌های سنگین بفهمانم که باید نفس عمیق بکشد و اگر می‌تواند لحظه‌ای نفسش را نگه دارد. نمی‌شد ارتباط برقرار کرد.

همسرش را صدا کردیم. به او توضیح دادیم. استرس گرفته بود که نکند اتفاقی افتد. او برای پیرمرد توضیح داد. پس از توضیح مجدد و تأکید چندباره، شروع کردیم.

لباسش را بالا زدم که دیدم خود کتتر خارج شده است و اصلاً نیازی به کارهای من نیست. همسرش که فهمید، بلافاصله – با لحنی کمی تند – به او گفت:

این‌قدر تکان خوردی و جابه‌جا شدی که خودش در آمده. الان اگر ریه‌ات مشکل پیدا کند، چی؟

و داشت به شوهرش غر می‌زد که دیگر ما رفتیم.

بیمار کناری را هم دیدم. از درد پهلوی چپ شکایت داشت. کلی سؤال پرسیدم و به همه چی فکر کردم به جز یک دلیل ساده: ضربه (تراما). آخرسر هم دلیلش همین بود. از آن بیمارهایی بود که چندان راحت با او ارتباط برقرار نمی‌کردم. او هم – شاید به خاطر کلافگی‌اش – کمکی به بهتر کردن رابطه‌مان نمی‌کرد.

امروز کشیک اورژانس هستم. یک و نیم بود که به سمت اورژانس راه افتادم و با سه دقیقه تأخیر رسیدم. از این که با افرادی کشیک می‌دهم که گاهی از والدینم نیز مسن‌تر هستند، کمی خسته‌ام. من خجالت می‌کشم که وقتی کارها زیاد است به آن‌ها بگویم انجام بدهند. آن‌قدر Assertive نیستم. سعی می‌کنم خودم بیشتر کارها را انجام بدهم. اما این نیز فرسودگی و استهلاک دارد.

و امروز، از آن روزهای شلوغ اورژانس هست. خیلی هم شلوغ.

بیمارهای مختلف. از مسمومیت با لیتیم تا AML M2 و AML M3 و CML. سرطان‌ها خون.

موقع کار با مریض‌های سرطانی راحت هستم. از آن‌ها فرار نمی‌کنم. نه این‌که اذیت نشوم. این حرف را زیاد می‌شنوم که اگر می‌خواهی به سراغ فیلد هماتو/آنکو بروی و با سرطانی‌ها کار بکنی، باید «روحیه‌» قوی‌ای داشته باشی/بتوانی «ایگنور» بکنی/ بتوانی خودت را از مریض‌ها «جدا» نگاه داری و …

انگار، در کنار آمدن آن‌ها با مرگ – نه لزوماً مرگ‌شان، بلکه فکر کردن به مرگ – این فرایند برای من نیز اتفاق می‌افتد. انگار که این دست و پنجه نرم کردنشان با مشکلات و شنیدن حرف‌هایشان – از اعتیاد پسرش، از طلاقش، از هزینه‌ی درمان، از ترسش، از جدایی، از تنهایی، از ارتباطش با دیگر اعضای خانواده – به من برای حل Conflictهای خودم نیز کمک می‌کند. شبیه به جلسه‌ی روان‌درمانی است.

وقتی آن‌ها را می‌بینم، یاد آن جمله‌ی درخشان می‌افتم که در روان‌درمانی اگزیستانسیال نقل شده بود:

سرطان، روان‌نژندی (Neurosis) را درمان می‌کند.

بارها دیده‌ام که این تجربه‌ی مرگ‌آگاهی و کنار آمدن با مرگ، خیلی چیزها را عوض می‌کند.

یکی از دلایلی که با نگفتن تشخیص سرطان به مریض‌ها مخالفم، همین است. مریض می‌آید و روزها و هفته‌ها سرطان دارد و هنوز نمی‌داند؛‌ نه به این دلیل که خودش به پزشکش درخواست داده باشد اگر چیزی بود به من نگو. به این خاطر که اطرافیانش به جای او تصمیم گرفته‌اند که «توان تحمل بار» تشخیص سرطان را ندارد.

چرا فکر می‌کنید دیگران نمی‌توانند با غم‌شان بنشینند و آن را تحمل بکنند؟

برادر یکی از بیمار‌هایم می‌گفت: نه. لطفاً الان به او نگو. الان زمان مناسبی برای گفتن این‌که سرطان بدخیم داری نیست.

فقط توانستم در جواب بگویم مگر هیچ زمانی زمانِ مناسب این است که به کسی بگوییم سرطان بدخیم دارد؟

امروز هم تقریباً در اورژانس، از هر دو بیمارم، یکی مبتلا به سرطان بود. قسمت‌های مختلف. خون. درخت صفراوی. کبد. معده. و حتی یکی که پخش شده بود؛ اما منشأ آن هنوز مشخص نبود و به او نگفته بودند و همراهش به من گفت که به او بگویم و دو باری که مراجعه کردم تا بگویم، خواب بود.

کنار آن درگیر بیمارم بودم که مسمومیت با لیتیم داشت. کلسیم‌اش بالا رفته بود و با فلو نفرولوژی که صحبت کردم، نظرش این بود که تا عدد ۱۴ صبر کنیم و بعد از آن دیالیز را شروع کنیم. برای این بیمار ۱۳/۹ آمد. درمان را کمی تهاجمی‌تر کردیم. آن‌قدر مایع می‌دادیم که تقریباً در روز ۵ لیتر ادرار داشت. کلسی‌تونین نیز برایش تزریق کردیم.

و این وسط به اینترنم درس می‌دادم. آن‌قدر ملاحظه‌ی مرا می‌کنند که نمی‌گویند این وسط شلوغی تو هم ما را گیر آورده‌ای. بگذار کارهایمان را بکنیم.

امیدوارم که از دستم کلافه نشوند و درک کنند که الان که مریضش را داریم، بهترین زمان ساخت Associationهای قطعه‌های اطلاعات است و می‌توانیم به خوبی این بیماری را در ذهن بسپاریم.

اتندینگ محبوبم در طب آن شب کشیک بود. البته همین یک نفر را از اتندینگ‌های طب می‌شناسم. صدایم کرد و گفت آزمایش‌های این بیمار را ببین. به نظر می‌آید به دیالیز نیاز دارد. من نیم ساعت آینده خالی هستم. با فلو نفرولوژی صحبت بکن و اگر دیالیز می‌خواهد به من بگو تا برایش شالدون بگذارم.

از او تشکر کردم و گفتم اگر می‌شود من هم بیایم که یاد بگیرم. لبخند زد و گفت حتماً.

منتظر جواب یکی از آزمایش‌هایش مانده بودم. گازهای خونی. همان مطلبی که ماه گذشته به دانشجوها چندین بار تدریسش کردم (+).

دخترش جواب آزمایشش را آورد. در مجموع، علائم و آزمایش‌هایش را که کنار هم می‌گذاشتیم، به دیالیز نیاز داشت. مخصوصاً آن پتاسیم بالایش در کنار نداشتن ادرار و اسیدی‌بودن شدید.

با فلو تماس گرفتم و شرایط را گفتم و او هم تأیید کرد. اما باز یک مشکل نامنتظره.

دخترش می‌گفت نمی‌خواهم دیالیز بکنم. معمولاً این وقت‌ها با توضیح ماجرا به شکل کامل، می‌توانم قانعش بکنم که نیاز دارد. در آن شلوغی وحشتناک آن شب برایش گفتم و گفتم. از اورژانسی بودن. از این‌که ممکن است قلبش دچار مشکل بشود و ایست قلبی بدهد و …

قانع شد که دیالیز نیاز دارد؛‌ اما نمی‌دانم چرا در برابر این‌که این مسئله اورژانسی است، این‌قدر مقاومت نشان می‌داد. می‌گفت می‌خواهم ببرمش بیمارستان نزدیک خانه و آن‌جا انجام بدهد. بعد از این همه توضیح احساس درماندگی می‌کردم. باز گفتم که همه از دماوند می‌آورند این‌جا. شما می‌روی و دوباره مجبور هستی که برگردی.

در تمام این مدت، مادر ساکت بود. نمی‌دانم چرا فرمان را به دست دختر داده بود. چیزی نمی‌گفت. انگار نه انگار که بدن اوست.

دختر راضی نشد. گفت که می‌برمش بیمارستان نزدیک خانه.

این‌گونه موارد معمولاً یک دلیل دیگر وجود دارد که در ابتدا نمی‌گویند. شاید از مسائل مالی می‌ترسند. برای همین خودم توضیح می‌دهم که هزینه‌اش در این بیمارستان تقریباً ناچیز است. گاهی نیز این ترس را از دیالیز دارند که اگر یک بار انجام بدهند، دیگر کلیه‌هایشان کار نخواهد کرد. این را هم برایشان می‌گویم.

اما باز هم نخواست بماند. شاید یک دلیل دیگر وجود داشت. نمی‌دانم.

اما برایم الان آن پتاسیم بالا و اسیدی‌بودن شدید خون مهم بود. بیمار من، مادرش بود؛ نه حس‌ها و دلایل آن دختر.

به اتندینگ طب گفتم که می‌خواهد برود. خودش آمد. با دختر صحبت کرد. همان توضیحات من. دختر باز هم قانع نشد.

در نهایت با صدای رساتر به او گفت حرف ما را متوجه می‌شوی که اگر مادرت را ببری، هر لحظه ممکن است ایست قلبی بدهد و فوت کند؟ آن وقت تو یک قاتل می‌شوی.

روی کلمه‌ی قاتل تأکید داشت.

دختر ساکت شد. انگار یک تئاتر بود. اورژانس هم لحظه‌ای ساکت شد. به لحظه‌ی حساس نمایش رسیده بودیم.

همه منتظر واکنش دختر بودند.

انگار پروژکتور توجه‌ها روی او بود. اکنون تصمیم‌گیری برایش سخت‌تر هم شده بود. نگاه دیگرانی را که فقط صحنه‌ی آخر ماجرا را دیده بودند، حس می‌کرد.

یکی‌شان هم زیر لب می‌گفت بگذار دیالیز بشود دخترم.

آرام گفت: باشد. دیالیزش کنید.

می‌فهمم که هنوز نکات زیادی راجع به ارتباط با بیمار باید بیاموزم. من نتوانستم قانعش بکنم. اتندینگ طب توانست.

روی صندلی استیشن اورژانس خودم را پهن کرده بودم و نگاهش می‌کردم. همان که با لیتیم مسموم شده بود. تختش جایی بود که به او دید داشتم. همسرش و برادرش با او بودند. اشک می‌ریخت. از درد جسمی نبود.

خوشا به حالش که دستان تسلی‌بخش برادر و همسرش را روی شانه‌هایش داشت.

فورنیه، ۱۰۵ سال پیش مرد. یک متخصص پوست فرانسوی بود. نامش روی یکی از بدبوترین بیماری‌های جهان است؛ زیرا که چندین کیس از این بیماری را توصیف کرد. امروز، دومین کیس گانگرن فورنیه را دیدم. حتی با وجود ماسک، بویش تحمل‌ناپذیر بود. به خاطر اسیدی‌بودن بسیار شدید خونش، قرار بود دیالیز بشود.

داشتم یکی دیگر از بیماران سرطانی را می‌دیدم که یکی آمد و گفت من می‌بینمش و تو برو به E1 زیرا که حال بیمارت بد شده است. وقتی رسیدم، پسرش همان زمان محکم به صورت خودش یک سیلی زد و گریه می‌کرد. هوشیاری پدرش کم شده بود. یک ارزیابی GCS سریع و عدد ۶ یعنی این‌که دیگر حتماً نیاز به تنفس کمکی دارد.

پسرش هم‌چنان گریه می‌کرد. صدای کد ۸۸ در ساختمان پیچید. احتمالاً یکی از بچه‌های سیستم پرستاری نگهبان را پیج کرده بود تا پسرش را ببرند. نمی‌دانم چرا نامش را ۸۸ گذاشته‌اند. اذیت‌کننده است.

قبل از آمدن نگهبان – به آرامی – دست پسرش را گرفتم و از آن‌جا دورش کردم و به او گفتم روی صندلی‌ای دورتر باشد تا ما کارمان را انجام بدهیم. چشمانش سرخ سرخ بود و رد اشک به روی صورتش.

این نوع سوگواری را زیاد دیده‌ام؛ آسیب به خود و داد زدن و جیغ زدن با صدای بلند.

برایم کمی غریبه است. من معمولاً گوشه‌ای دورتر از بقیه می‌روم و آن‌جا برای خودم گریه می‌کنم. در تشییع جنازه‌ی او، یادم است که اشک می‌ریختم و اشک می‌ریختم؛ اما کنار بقیه نبودم. کلا با گریه کردن در کنار بقیه راحت نیستم؛ شاید تنها کنار یکی دو نفر – مگر این‌که از حد بگذرد.

گذشت و دوازدهمین کشیک نیز تمام شد.

آن روز صبح، بیمار جدیدی داشتم. یک آقا با توده‌ای در سینه. چقدر غمگین بود او.

تقریباً همیشه سعی می‌کنم آن دو سؤال غربالگری افسردگی اساسی را از بیمارهایم بپرسم. کمتر از یک دقیقه وقت می‌گیرد؛ اما شاید از خودکشی یک نفر جلوگیری بکند.

برای او، هر دویش مثبت بود.

هم این‌که در چند هفته‌ی گذشته غمگین و گرفته و ناراحت و محزون بود. و هم این‌که حوصله‌ی چیزهایی را که قبلاً برایش لذت‌بخش بودند، دیگر نداشت.

بقیه‌ی کرایتریا را نیز پر می‌کرد. او، مبتلا به افسردگی نیز بود.

اتندمان را واقعاً دوست دارم. برایمان وقت می‌گذارد. این برایم خیلی ارزش دارد. در بالین هر مریض کلی توضیح می‌دهد. رابطه‌اش با بیماران نیز خوب است.

مرا در مرز خودم به جلو می‌برد. این ویژگی‌اش را از همه بیشتر دوست دارم. به جلو هلم می‌دهد و برای این خیلی قدردانش هستم. درست است که روزهایم فشرده می‌شوند و کارهایم زیاد. اما می‌توانست این کار را نکند و برایش مهم نباشد و با همه یکسان برخورد بکند.

اما این کار را نمی‌کند و به همین خاطر بیش از پیش به او احترام می‌گذارم.

گرند راند. عالی بود. عالی. جو صمیمی. پر از خنده. پر از نکاتی برای یادگیری.

کیس را هم خوب پرزنت کردیم. استیجرم خیلی خوب پیش رفت. هر چند انتظار نداشت که آن اتندینگ سخت‌گیر بگوید قسمت بحث بالینی را هم او انجام بدهد. اما خیلی خوب توانست جمعش بکند. شکلات نیز به ما جایزه داد.

آن لبخندِ از پشتِ ماسک معلوم و چشمک یواشکی اتندینگ خودمان نیز نشان می‌داد که کارمان را به خوبی انجام دادیم.

راضی بودم.

امروز سیزدهمین کشیکم است. کشیک بخش گوارش. سنگین‌ترین کشیک نیز هست.

حوصله‌ی کشیک بیش از حد سنگین را ندارم. با کمی بدخلقی به سمت بیمارستان راه می‌افتم. لیوان قهوه‌ام در دستم است. قهوه را که بخورم، بدخلقی کمتر می‌شود. Placebo Effect قهوه روی مود من بیش از حد است. البته که خود کافئین واقعاً روی مود اثر می‌گذارد؛ اما نه این‌قدر.

کشیک پنج‌شنبه‌ها ساعت ۱۲:۳۰ شروع می‌شود. صبحش به بخش خودمان رفتم و بیمار جدیدم را دیدم. دوباره کنسر. دوباره خودش خبر نداشت. دوباره سرطان پخش‌شده با منشأ نامعلوم.

مریض‌ها را دیدیم و نشسته بودم به استیجرمان یاد می‌دادم. نکات را پشت هم می‌گفتم. آن‌هایی را که بلد بودم.

وقتی که تمام شد، بچه‌ها به خنده می‌گفتند که استیجر بدبخت می‌خواست در برود و تو نمی‌گذاشتی.

اتندمان آمد و راند را شروع کردیم. کنارش ایستاده بودم. از بچه‌ها سؤال می‌پرسید. آرام، جوری که فقط من که کنارش بودم بشنوم، گفت: می‌بینی چقدر خوب سر کارتان می‌گذارم؟

خنده‌ام گرفته بود. چقدر خوب است.

به ۱۲:۳۰ نزدیک می‌شدیم. ساعت شروع کشیک. آن یکی دو ساعت اول کشیک، تا اتمام تحویل شیفت پرستارها، فرصت استراحت است. بعدش شروع می‌شود.

در این بیمارستان درندشت، در یازده بخش، در چهار ساختمان که با فاصله‌ی زیاد از هم قرار داشتند، مریض داشتم. تلفنم پیوسته زنگ می‌خورد.

دائم در رفت و آمد بودم. وقتی این‌قدر شلوغ است، نمی‌رسم آن‌طور که می‌خواهم بیمارها را ببینم. امروز که هفت بیمار جدید بیشتر نداشتم؛ دفعه‌ی قبل چهارده تا بودند. اما امروز بیمارها پخش‌تر بودند.

اتفاق‌های زیادی افتاد. از بیماری که از دست دادم؛ برخورد مناسب سال دو؛ بدو بدو ها؛ آن بخش VIP یاس در دل دولتی‌ترین بیمارستان؛ باز هم بیمارانی که نمی‌دانند سرطان دارند؛ خونریزی‌های گوارشی به شکل Melena که بویش کل بخش را برداشته؛ ترس‌های همیشگی همراه‌های بیماران راجع به سرم‌هایی که تمام می‌شوند و …

اما، اتفاق Peak این کشیک برای من، برخورد فلو گوارش بود. آن لحظه، خستگی کشیک را دو چندان کرد.

سه مریض داشتیم که پنج‌شنبه صبح ERCP شده بودند. از آن‌جایی که یکی از عوارض ERCP التهاب پانکراس هست، بعد از ظهرش باید برای برای این موضوع معاینه می‌شدند. همان اول دو نفرشان را حضوری معاینه کردم و حال یکی‌شان را تلفنی پرسیدم.

کارهای لازم را نیز برایشان انجام دادم. نوشتنِ‌داخل پرونده‌ی آن سومی را که در یک ساختمان دیگر بود، برای زمان دیگری گذاشتم. آن سومی را باید به همین فلو نیز خبر می‌دادم.

چهار مریض بدحال داشتم که می‌خواستم به آن‌ها برسم. برایم اولویت داشتند. یکی سدیم ۱۷۱ داشت. یکی پتاسیم ۲/۲. یکی خونریزی شدید و دیگری کاهش سطح هوشیاری.

بعد از پایداری نسبی این بیمارها و دیدن سریع بیمارهای جدید که مشکل حادی نداشته باشند، به سراغ آن ساختمان دورافتاده رفتم که پرونده نویسی را تکمیل کنم. حدود ۹ شب بود.

همان موقع که به آن‌جا رسیدم و بیمار را دیدم و می‌خواستم پرونده را بنویسم، تلفنم زنگ خورد.

بخش گوارش بود. پرستار گفت که دکتر فلانی، فلوی گوارش، گفته است که بلافاصله با او تماس بگیری.

شاید قرار بود یک مریض بدحال را بفرستد.

زنگ زدم. بعد از چند بوق برداشت. معرفی خودم را تمام نکرده بودم که شروع کرد:

دکتر. من فلوی سال دو گوارش هستم. منِ فلو سال دو، نباید دنبال تو که رزیدنت سال یکی، باشم. تو باید «دنبال من باشی». من اگر هم اردری باشه، به فلو سال یک میگم. فلو سال یک به رزیدنت. وقتی مریضی ERCP میشه، باید اولویت باشه، چرا تا الان نگفتی؟

داشتم برایش توضیح می‌دادم که من اوضاع مریض را خبر داشتم و از حالت NPO درش آوردم؛ اما مریض بدحال داشتم و نرسیدم با شما تماس بگیرم.

دیدم نمی‌فهمد و باز دارد می‌گوید «منِ فلوی سال دو».

واقعاً از کسی که معنای اولویت را نمی‌فهمد عصبانی می‌شوم. وقتی مرا یک نفری مسئول حدود پنجاه مریض می‌گذارید که در یازده بخش پخش هستند، خودم را چند شقه که نمی‌توانم بکنم. باید اولویت‌بندی کنم.

من این کار را می‌فهمم. این‌که تو چرا نمی‌فهممی را، نمی‌فهمم.

و از طرفی برای کسی که کل هویتش را در این عبارت که «فلوی سال دو» هست خلاصه می‌کند، دلم می‌سوزد. چقدر کوچک است. در هر جا که گیر می‌آورند نیز، خودشان را این‌گونه معرفی می‌کنند. از نام در واتس‌اپ گرفته تا پشت تلفن و …

حوصله‌اش را نداشتم و کارهایم هنوز زیاد بودند. گفتم ببخشید و از این به بعد اول به شما می‌گویم. باز هم برای بار بعدی تکرار کرد که به فلوی سال دو اول تماس بگیرید. می‌خواستیم خداحافظی کنم که باز هم گفت در گروهتان نیز بگویید که اول با فلوی سال دو تماس بگیرند.

خوب است که می‌دانم عمده‌تان با چه سهمیه‌هایی وارده شده‌اید و سوادتان در مجموع و به شکل Cumulative، باز هم ناچیز است. اما چه کنیم که قدرت با شماست.

کاش می‌شد که «آینه‌ی زمانه‌مان» در مورد اوضاع پزشکی کشور را به راحتی بنویسم. اما چه کنیم که قدرت با شماست…

سدیم مریض را آزمایشگاه نمی‌داد. هم‌چنان بیدار و منتظر سدیم بودم. پشت مانیتور خوابم برده بود. ساعت چهار و خرده‌ای بود که بیدار شدم. کمی بعد تلفنم زنگ خورد. پرستار می‌گفت تخت ۱۲ از درد شکم شکایت دارد.

عزیز من. کاری از دستم برایت بر نمی‌آید به جز مسکن. چه کار برایت کنم وقتی سرطان تمام شکمت را برداشته است؟

برایش مورفین تجویز کردم.

سدیم هنوز نیامده بود. باز هم تماس با آزمایشگاه. باز هم جواب‌های سربالا.

پنج و خرده‌ای دوباره تلفنم زنگ خورد. در مورد همان مریض بود. به سمت بخش رفتم. هوا سرد بود. روی اسکراب، سویشرت پوشیدم. باز هم یاد آن خانم نود و خرده‌ای ساله افتادم و دختر هفتاد ساله‌اش.

آن لحظه‌ای که دخترش به من گفت: مادرم دیشب اکسپایر شد.

یاد آن‌ها با یکی از نامه‌های شار به کامو برایم گره خورده است. آن‌جا که شار در سال ۱۹۵۱ به کامو می‌نویسد:

آلبر عزیزم،

ساعاتِ قبل از سوگواری برای یک رابطه عذاب‌آور است. رنج و مبارزه‌ای که پیشاپیش محکوم به شکست است به طرز وحشتناکی بر روح و قلب فشار می‌آورد. مادرم با وجود سن و سال و ضعفش به سختی تسلیم مرگ شد. این منقلبم کرد.



از کتاب شب‌زمین – نامه‌نگاری‌های آلبر کامو و رُنه شار (۱۹۵۹-۱۹۴۶) – به کوشش فرانک پلانی – ترجمه‌ی عظیم جابری

یاد آن دو خانم می‌افتم؛ زیرا که اولین باری که با این پوشش به بخش رفتم، به بالین همان پیرزن نود و خرده‌ای ساله رفتم و دخترش نگاهم کرد و گفت: این لباست چه رنگ‌های قشنگی دارد.

لبخند زدم. خودم هم به رنگ سفید بی‌روح روپوش‌های کثیف و چروک با لکه‌های چای و خون و قهوه و چرک و خط‌های خودکار با موی مرگ، ترجیحش می‌دهم.

اسکراب سبز آبی تنم بود و یک سویشرت قرمز. این اسکرابم را از بقیه بیشتر دوست دارم. یکی از جیب‌هایش سوراخ شده و باید زودتر بدوزمش. چون دلم می‌خواهد بیشتر از بقیه بپوشمش.

در همین فکرها بودم که به بخش رسیدم. معاینه‌اش کردم. شکمش مثل قبل بود. اما به نظرم وارد انسفالوپاتی کبدی هم شده بود. درمان لازم را برایش گذاشتم.

و دوباره به سراغ سدیم آن بیمار رفتم.

صبحانه را همان‌جا خوردم و به سمت خانه راه افتادم. دوباره همان گربه را دیدم. در همان نقطه‌ی همیشگی‌اش. چرا یاد نمی‌گیرد که بهتر است از آن یکی درخت به کبوترها نزدیک بشود؟

امروز چهاردهمین کشیک سال یک رزیدنتی است. همه‌چی بستگی به بقیه دارد؛ چون که کشیک کاور هستم. حدود ۱۵ نفر دیگر باید سر کشیک‌شان حاضر بشوند و مشکلی نداشته باشند، تا من کشیک نباشم.

می‌خواستم به سمت بخش خودمان بروم که متوجه شدم روپوشم را جا گذاشته‌ام. با سرعت به سمت خانه برگشتم. خوب است که نزدیک است.

امروز می‌خواستیم از اتندینگ اجازه بگیرم که به مریضم بگویم آدنوکارسینوم متاستاتیک دارد.

مریض‌هایم را دیدم. آن‌که کنسر متاستاتیک داشت، کنجکاوانه سؤال می‌پرسید. اما الان زمان مناسبی نبود. نمی‌توانستم پیشش بمانم. از طرفی می‌خواستم به استیجرمان یاد بدهم که Bad News بگوید.

گذاشتم برای بعد از مورنینگ ریپورت.

سالن مورنینگ عوض شده بود. در محل همیشگی و اصلی‌اش برگزار می‌شد. به خاطر کووید، این مدت در آن مورنینگ برگزار نمی‌شد.

اولین بار بود که به این سالن می‌آمدم. چقدر حس دانشگاه و مورنینگ‌های واقعی پزشکی را داشت. همیشه دلم می‌خواست در چنین سالن‌هایی باشم.

با هر زنگ تلفنی، منتظرم که کسی بگوید من حالم بد شده و کووید گرفته‌ام و کشیک به جای من برو.

تا الان که زنگ نزده‌اند. اگر تا کمی دیگر نیز کسی زنگ نزد، این کشیک من، تمام خواهد شد و کشیک نخواهم بود. بالاخره می‌توانم کمی درس بخوانم. کمی هم کتاب. بهمن ماه امتحان پره‌ارتقا دارم و بهانه‌ای است برای منظم‌تر خواندن.

صبح یکشنبه بود و بیمار جدید داشتم. با استیجرم به سراغش رفتیم. گفتم سؤال‌ها را بپرسد و من کمکش می‌کنم.

گاهی زودتر از حد موعد اصلاحش می‌کردم. هنوز برای معلمی باید نکات زیادی را یاد بگیریم؛ یکی از آن‌ها، افزایش صبوری است.

این آقای سی و خرده‌ای ساله، سه هفته‌ای بود که شکمش کار نکرده بود و یک سالی بود که بدنش درد داشت. از چند روز پیش دردش دیگر خیلی شده بود و این باعث شد به اورژانس بیاید.

معلوم شد که سال ۸۸، برای درمان پرکاری تیروئید، ید رادیواکتیو گرفته است.

حالا معلوم شد که تمام علامت‌هایش به خاطر کم‌کاری تیروئیدِ پس از ید رادیواکتیو هست. گویا چند ماهی نیز لووتیروکسین خورده بود و سپس آن را رها کرده بود.

یاد همان مقاله‌ی معروف افتادم که پایبندی به مصرف منظم دارو حدود ٪۵۰ است و حواسمان باید به این قضیه باشد.

استیجرم گفت که راجع به غربالگری افسردگی از او بپرسم؟ گفتم که حتماً و رفت پرسید و گفت که مثبت است. بقیه‌ی علامت‌ها هم پرسید. معیارها را پر می‌کرد. تیروئیدِ کم‌کارش، افسرده‌اش هم کرده بود.

دوشنبه، چهاردهمین کشیک سال یک دستیاری است. کشیک کاور قبلی، اتفاقی نیفتاد و نرفتم. به همین خاطر، هم‌چنان کشیک چهاردهم هستیم.

کشیک جایی بودم که الان و این لحظه، اگر بخواهم در ایران فلوشیپ بخوانم و جنرال کار نکنم، به سراغش می‌روم:‌ هماتولوژی و آنکولوژی.

خوشحال از اتفاق صبح، به سمت بخش به راه افتادم.

صبح، پس از دیدن کلیه‌ی مریض‌ها و رفتن بقیه، می‌خواستم بروم که استاد صدایم زد. گفت که ریپورت سی‌تی این مریض که قبلاً با هم آن را دیده بودیم آمده است. حدس‌مان درست بود. یک توده‌ای در برونش قرار دارد که منجر به Collapse کامل همان لوب شده است.

باز هم دادن خبر بد. با علم امروزی، هیچ ریسک فاکتوری هم برای سرطان ریه نداشت.

ادامه داد که ما به این Lymph Node ها دقت نکردیم. بیا برویم دوباره عکسش را ببینیم و پیدایشان کنیم.

پیدایشان کردیم.

این جنس از فیدبک و اصلاح و کالیبره‌کردن دوباره‌ی ذهن، همان چیزی است که می‌خواهم. او، به این موضوعات اهمیت می‌دهد.

موقع رفتن گفت: ازت راضی هستم. همین‌طور تا پایان سال چهار ادامه بدهی، عالی می‌شود.

در یک فرد بزرگسال، در هر میکرولیتر از خون، حدود چهار هزار تا ده هزار گلبول سفید وجود دارد. اما در بخش هماتولوژی چطور؟

از دویست عدد گلبول سفید تا دویست و پنجاه هزار عدد گلبول سفید در هر میکرولیتر، داشتیم. هر دو به علت سرطان. محدوده‌ی گسترده‌تری هم قبلاً دیده‌ام. از صفر گلبول سفید تا هفتصد و پنجاه هزار تا. باز هم به علت سرطان.

بیمار جدیدم آمد. حدود ۶۵ سال داشت. همسرش همراهش بود. از آن افرادی بودند که از دیدنشان حس خوبی داشتم. دقیق‌تر بخواهم بگویم، در من Countertransference مثبتی ایجاد می‌کردند.

سختی ماجرا، دیدن بیمارانی هست که حس منفی به آن‌ها داریم. خیلی هم پیش می‌آید. چرا این حس منفی را داریم؟ ما که معمولا اولین بار است که آن‌ها را دیده‌ایم

می‌شود با مدل انتقال و ضد انتقال توجیه‌اش کرد. تقریباً از فروید شروع شد. روانکاوان تحلیلی می‌گفتند که ما هر رابطه‌ی جدید را از پشت عینک رابطه‌های قبلی‌مان نگاه می‌کنیم. گاهی به این موضوع آگاه هم می‌شویم. مثلاً می‌گوییم این فرد چشمانی شبیه به مادربزرگم دارد و دیدن او مرا به یاد مادربزرگم می‌اندازد. یا این‌که رفتارش و حرف‌زدنش دقیقاً شبیه فلان دوست دوران دبیرستانم است.

و این می‌شود که حس‌های پیش‌-ساخته‌ای نسبت به آن‌ها خواهیم داشت.

حس‌های مثبت ممکن است منجر به معاینه‌ی بیشتر و رسیدگی بهتر بشود. مشکل با این حس‌های منفی است.

همه‌ی ما با چنین موضوعی درگیر خواهیم بود. خود فروید نیز که این موضوع را مطرح کرد، گاهی دیگر به شدت کلافه می‌شد. در نامه‌ی سال ۱۹۲۸ اش به Istvan Hollos از این می‌نالد که فلان بیمارهایش را دوست ندارد و آن‌ها عصبانی‌اش می‌کنند.

من، به بیمار جدیدم و همسرش حس مثبتی داشتم. از زمانی که در آن اتاق بودم و با آن‌ها ارتباط برقرار می‌کردم و معاینه‌اش می‌کردم، لذت می‌بردم.

راننده بود و درد کمر اذیتش می‌کرد و کم‌خونی. درگیری کلیه هم داشت.

و آزمایشش؟

همین الان هم می‌شود حدس زد که مشکل از کجاست. از آن بیماران کتاب‌خوانده بود و دقیقاً شبیه به تکست‌بوک مراجعه کرده بود.

الکتروفورز را نگاه کردم. یک قله و بله، قله‌ی دوم. شبیه به حرف M می‌شود. [اگر M را نمی‌بینی، اشکالی ندارد. به کمی Hallucinogen نیاز داری.]

قبلش، استادم به او خبر بد را رسانده بود که بیماری‌اش نوعی سرطان خون است به نام MM. چند هفته‌ی دیگر، با خودش کلاس Bad News را داریم. منتظرم ببینم چه می‌توانم از او یاد بگیرم.

معاینه تمام شد و کارها انجام شد.

از او پرسیدم که کمرش درد دارد؟ با سر تأکید کرد. گفتم می‌خواهی امشب مورفین به تو بدهم که راحت بخوابی؟ خودش و همسرش خنده‌شان گرفته بود. همسرش هم به شوخی می‌گفت تا حالا راننده‌ای دیده‌ای که شیره‌ای نباشد؟ این پاکِ پاک است. بعد به همسرش نگاه کرد و ادامه داد که از پیشنهاد شما بدش نیامده است.

او هم که به نظر می‌رسید از بی‌دردیِ بعد مدت‌ها درد کشیدن استقبال می‌کند، نظر مثبتش را اعلام کرد.

۱۷ نظر

  1. موقع رفتن گفت: ازت راضی هستم. همین‌طور تا پایان سال چهار ادامه بدهی، عالی می‌شود….🥰🥰🥰✨✨✨

  2. سلام.
    خیلی متشکرم ازتون که تجربیات شیرین و گاه تلخ تون رو با ما به اشتراک می گذارید. عذر می خوام که سوالم بی ربط به موضوع هستش.
    راستش من از بچگی کف دستم عرق می کرد و من هم بهش عادت کردم و باهاش کنار اومدم، اما ترم بعد قراره برای کارآموزی برم بیمارستان و می ترسم که عرق کف دستم اونجا برام مشکل ایجاد کنه و نزاره وظایفم و درست انجام بدم . خیلی ممنونتون میشم اگه روشی به جز بوتاکس و جراحی وجود داره بهم معرفیش کنید.

  3. سلام آقا امیر محمد.
    اول بگم که ممکنه متن خیلی طولانیی بشه و از همینجا واقعا عذر میخوام و ببخشید. شاید هم اصلا نخونیدش بخاطر زیاد بودنش که بازهم درک میکنم.
    نمیخوام بگم خسته نباشید بخاطر سختی فعالیت هاتون، بلکه امیدوارم نتایج کارهاتون اونقدر درخشان و موردقبولتون باشه که خستگی های ذهنی و جسمیتون رو رفع کنه. من همین دیشب با وبلاگتون آشنا شدم و تا خوده الان که تصمیم گرفتم براتون بنویسم مشغول خوندن پست که نمیشه گفت، مشغول خوندن حرف های دلتون بودم. ضرب المثلی هست که میگه «قدر زر، زرگر شناسد قدر گوهر،گوهری» من چندین ساله که مینویسم، شعر، داستان، رمان، دلنوشته….هرچیزی که دلم یهو میگه بنویسش، شاید تقریبا مثل خودتون. برای همین وقتی حرف های شما رو خوندم…توی تک تک کلماتش غرق شدم. جوری قلم می زنین که وقتی کسی میخونتش دقیقا میتونه حس و هوای اون لحظات شما توی بیمارستان رو درک کنه، بوی الکل و مواد ضد عفونی پخش شده توی بیمارستان، سردی راهرو هاش، اون حس اضطراب خفیفی که حین کار احساس میشه، اون دپرسی موقع دیدن مریض های بدخیم و ناامید و حتی اون لبخند عمیقی که با دیدن ی بیمار قدیمی که حالا بهبود یافته روی صورت میشینه و… همه رو میشه از کلمات شما حس کرد.
    من امسال کنکوری هستم. سال اولمه. از تابستون دارم بصورت جدی برنامه درسی رو دنبال میکنم اما ی مشکلی این وسط هست و شاید شما مناسب ترین آدمی هستید که میتونید من رو از این مشکل رها کنید.
    خودتون بهتر میدونید که واسه داشتن انگیزه و تلاش باید هدفی وجود داشته باشه و من همچنان این هدف رو پیدا نکردم. اون هدفی که باعث میشه بهترین خودم رو انجام بدم، هنوز نمیدونم چیه. شاید تنها امتیازی که دارم این وسط اینه که خودم رو دقیق میشناسم. میدونم چجور آدمیم…همون مهارت فراشناختی که میگن.
    مشکل اصلی اینجاست که هنوز نمیدونم واسه چی دارم تلاش میکنم. خیلیا بهم میگن لازم نیست از الان رشته خاصی رو انتخاب کنی و مهم رتبه است. وقتی رتبه خوبی آوردی اونوقت میتونی به انتخاب رشته ت فکر کنی…این حرف شاید درست باشه ولی نه برای من…چون میدونم اگ اینطوری پیش برم از اونجایی که آدم خیلی هولی میشم توی این مواقع(مثل روزای انتخاب رشته) قطعا تصمیمی رو خواهم گرفت که بعدش پشیمون میشم و…نتیجه ش یک سال تلاش بیثمره.
    میخوام از همین الان هدف نهاییم رو مشخص کنم و تمام تلاشم رو برای اون بزارم تا بهینه و بهترین ترین نتیجه رو بگیرم. نمیخوام روی رتبه هدف گذاری کنم چون با ی بررسی کوتاه روی قبولی های این چندسال گذشته متوجه شدم که قبولی های هرسال توی رنج رتبه های متفاوتی بودن. برای رشته هم همچنان بین پزشکی و داروسازی مردد هستم و نمیدونم باید واسه کدوم تلاش کنم. از طرفی بشدت دوست دارم که با آدم ها مخصوصا اونهایی که میتونم براشون کاری انجام بدم تعامل داشته باشم و قطعا مثال بارز این موضوع پزشکیه. اما از طرفی هم خودم رو میشناسم و میدونم تحمل این مقدار فعالیت سنگین رو ندارم. شاید بگین اگه اون علاقه و دوست داشتن واقعی باشه این فشار و سنگینی رو میشه تحمل کرد اما این موضوع هم فقط ی احتماله و حتی ۵% هم ممکنه نتونم تحمل کنم و خب، این ۵% هم ممکنه اتفاق بیوفته. از اونطرف هم به داروسازی اعتمادی ندارم و نمیدونم قراره آیندم رو چجوری ترسیم کنه. نمیدونم میتونه من رو به اون اهدافی که چیزهایی که میخوام میرسونه یا نه.
    شاید تجربه کرده باشید که قرار گرفتن توی ی خلا و کاملا احساس ناتوانی کردن چه حسی داره. من الان همین حس رو دارم. گیجم و نمیدونم قراره چیکار کنم. کاملا درک میکنم که الان بشدت درگیر هستید و مشغله های زیادی زیاد و مهم تری نسبت به طومار یک پسر ۱۸ ساله دارید اما ای کاش میتونستم باهاتون صحبت کنم و میتونستید کمکم کنید.
    ارادتمند شما،امیر

  4. نمیدانم این نوشته را می‌خوانی یانه ولی خب بنظرم لازم است بدانی این احوالات نوشته هایت عجیب به دل چنگ می زند و رسوخ می‌کند در جان
    نمیدانی چقدر عجیب مرا سر ذوق می آوری و دل خوشی ماست دیدن پست جدید
    قلمت مانا و وجودت بیش از پیش برسد به داد درماندگان

  5. امیرمحمد عزیز ؛ سلام و خداقوت . بعد از مدتها فرصتی شد تا بیام اینجا و این پست رو بخونم .. مثل همیشه این ماجراهای بیمارستانی به قلم شما خیلی دلنشینه برام . نمیدونم اما وقتی پشتکار زیاد و اون زمانی که به استاژر هات و .. میخواهی تمام چیزایی که بلدی و یا خودتون تجربه کردین رو یاد بدین ناخودآگاه لبخند رو لبام میاد .. امیدوارم حسابی قدر شما رو بدونن . اینکه حتی بهشون یاد بدی تا بتونن به بیمار خبر بدی رو بدن ، بیاد دارم که در این وبلاگ از زمانایی که بخوای خبر بدی رو بدی به بیمار و تجربه هات گفته بودی ! این موارد و دیدتون حقیقتا بینهایت ارزشمند و قشنگه . و نشان از مسئولیت و همون عشق همیشگی در مورد آموزش تمااام آموخته هات به دیگران هست 🙂
    و آن جناب فلوی دو ! وای که من حتی با خوندنش اعصابم خرد شد ! نمیدونم چطوری تونستین تحمل کنین که این هم نشان از صبر شماست ..
    خلاصه که دکتر جان تنت سلامت ، لبخند قشنگت حین ویزیت بیمارها ماندگار ، و خدا پشت و پناهتون

  6. سلام . ببخشید آزمون پره ارتقا چیه ؟

  7. مثل همیشه زیبا و دلنشین…
    ممنون ازت که بیشتر می نویسی.
    کاش یه مدت که گذشت از اینم بنویسی که از تصمیمت(منظورم انتخاب داخلیه)راضی هستی یا نه.

  8. ساعت ۵:۳۰صبحه که دارم برات مینویسم
    پس دکتر جان صبحت بخیر
    تمام مطالب جالب بودند،نمیدونم شاید جالب مناسب نباشه برای این مطالب اما خوب، به هر حال چند دقیقه ای را همراه نوشته هات زندگی کردم

    در مورد گربه بگم
    توی استوری های اینستا گرامت دیدم که تا حالا چند بار گذاشتی این گربه طفلکا😂اما چیزی که برام خیلی جالبه توجهت به اطرافه
    شاید ما هم هر روز کلی گربه و…ببینیم و اصلا به اونها دقت نکنیم
    شاید چشم های هزاران آدم از مقابلمون رد بشه و ما حتی دقت نکنیم که چه رنگیه
    و حتی روزانه کلی جایزه بگیریم(شکلات)اما با بی تفاوتی بزاریم توی جیبمون و بریم

    همیشه ازت درس گرفتم
    خیلی زیاد
    و امروز با خوندن متنت و البته ذهنیتی که از قبل نسبت بهت داشتم فهمیدم که میشه خیلی جزئی تر اتفاقات و رفتار های اطراف را زیر نظر داشت
    به نظرم میاد اینجوری دنیا قشنگ تر میشه توی دیدم
    ازت ممنونم دکتر💗

  9. این نوشته از آپدیت اول مونده بود و الان کامل خوندمش. خیلی برام لذت بخشه خوندنه این سبک نوشته هاتون:)
    من هم موافقم هر کسی توان این رو داره که غم هاش رو تحمل کنه، درسته که آدم ها برای کنار اومدن از شیوه های مختلفی استفاده میکنن و زمانش متفاوته اما در نهایت کسی چاره ای جز کنار اومدن نداره.
    صحبت از سرطان شد یاد دختری هم سن و سال خودم افتادم که سرطان خون داشت، نامزدش همیشه کنارش بود. هر موقع پیشش میرفتم لبخند روی لبم می آورد. اینکه انقد خوب با شرایط کنار اومده بودن و قدر لحظات رو میدونستن برام خیلی قشنگ بود.
    چقدر اینکه نمی تونید جلوی بقیه گریه کنید رو خوب درک میکنم. گاهی وقت ها این موضوع برام تحمل شرایط غم انگیزی که توش قرار میگیرم رو سخت تر میکنه تا وقتی تنها بشم.

    عکسی که برای نوشته انتخاب کردید منو یاد مطلب کانال انداخت. در نهایت تبدیل به AML شد؟

  10. سلام امیرمحمدجان. خداقوت خسته نباشی!

    “یکی از جیب‌هایش سوراخ شده و باید زودتر بدوزمش. چون دلم می‌خواهد بیشتر از بقیه بپوشمش.”
    چه قافیه زیبایی جور کردی. شاید اگه پزشکی رو انتخاب نکرده بودی شاعر می شدی 🙂

    پ.ن: من هنوز دوختن رو بلد نیستم :/

  11. جالب بود….

  12. یک بیمار مبتلا به سرطان در فرایند رواندرمانى می‌گفت:
    سرطان، اختلالات روانى را درمان می‌کند.
    گویى ابتلا به یک بیماری سخت مثل سرطان باعث می‌شود جزئیات رفتار سایرین و به طور کلی “جزئیات زندگی”، اهمیت خود را از دست بدهد؛ چون افراد، خود را در تقابل و رویارو با مرگ می‌بینند، پس عمیقاً درک می‌کنند که فرصت کم است.
    آنها به جای درگیر کردن خود با جزئیات رفتار سایرین و اتفاقات روزمره و متعاقباً دچار اختلالات روانی شدن، کلیت و معناى کلى زندگى را می‌بینند؛ چون فکر می‌کنند فرصتى برای پرداختن به جزئیات ندارند.
    گویى درک گذرا و کوتاه بودن زندگی باعث می‌شود بیماران دریابند که حیف است زمان کوتاهی که دارند را صرف جزئیات بی‌ارزش کنند.چقدر از اضطراب‌ها و افسردگی‌ها و استرس‌های ما ناشى از پرداختن به جزئیات رفتار اطرافیانمان است؟
    تنها تفاوت بیمار مبتلا به سرطان و فرد سالم در این است که شخص بیمار، واقعیت گذرا و کوتاه بودن زندگی را عمیقا باور کرده، چون در بدنش دلیلی برا تایید آن وجود دارد، اما فرد سالم این حقیقت را عمیقا باور ندارد؛ حتی اگر به زبان آن را تایید کند.
    پس فرد سالم چنان با جزئیات خود را درگیر می‌کند که انگار هزاران هزار سال دیگر برای پرداختن به مسائل مهمتر فرصت دارد..

    اروین یالوم
    از کتاب روان درمانی اگزیستانسیال

  13. نمیدونی وقتی دیدم پست جدید گذاشتی چقدر خوشحال شدم امیر محمد،
    ممنونم ازت برای وقتی که میذاری🙏

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *