اولین بار، سال ۱۳۹۳ بود که شیمبورسکا خواندم. که فکرش را میکرد اینقدر او را دوست داشته باشم که اکنون پس از ساعتهای فشرده در یک روز طولانی، به همراه دوستی (ایلقار عادلی) یکی دیگر از شعرهای او را ترجمه بکنیم و به ترجمه پناه آوریم؟
ترجمه تجربهٔ عجیبی است. برای من، ترجمه در راستای درک شعر است. درک تکتک کلماتی که شاعر انتخاب کرده. همراه شدن و ساعتی غرق شدن در شعر.
ترجمه تجربهٔ عجیبی است. کلمات را نگاه میکنی. آزمایششان میکنی که اینجا مینشینند یا خیر؟ مناسب هستند؟ آنقدر توانمند هستند که بار شعر و شاعر و کلمات و حس او را به دوش بکشند؟
همیشه نمیتوانی کلمهٔ مناسب پیدا بکنی. کلنجار میروی. میخوانی که کلمه بیابی. میخوانی و امیدواری که بیابی.
و غرق میشوی.
زمان میگذرد و میبینی که سنگینی خودت را هم به کلمهها سپردهای و هر کلمه تکهای کوچک از آن را با خود برده و اکنون سبک هستی.
«به خانه رفتن»
مرد به خانه آمد. هیچ نگفت.
اما روشن بود که چیزی درست پیش نرفته.
با همان لباسها به تخت رفت.
پتو را روی سرش کشید.
زانوهایش را جمع کرد.
درست همانگونه که در شکم مادرش بود
پوشیده در هفت لایه پوست،
در مأمنی از تاریکی.
فردا یک سخنرانی دارد
دربارهٔ هومئوستازی در سفرهای بین کهکشانی.
اما فعلاً، کز کرده و به خواب رفته است.
سلام.
چندین شب متوالی، به هریک از کلمه و چینش شعر فکر کردم و با هر یک واژه ها بهت زده می شدم و حسی که در پی آن ایجاد می شد رو می بلعیدم..
ساختار و تفکرات شاعر به وضوح و مستقیم در یک قالب گنجانده نمیشه و باید ساعت ها درباره هر یک به گفت و گو پرداخت.
خانم شیمبورسکا به خواب نمیدید که این اشعار بیمعنیاش، یک روزی به فارسی ترجمه شود! آخر این شعر چه معنایی دارد؟ چه مفهوم عالی و یا عبرت پندآموز، و یا لااقل فرحبخش دارد؟
این کار شما مرا یاد انسانهایی میاندازد که ساعتها به یک تابلوی نقاشی در یک گالری یا نمایشگاه از فلان هنرمند خیره میشوند و سعی میکنند تا از آن بوم، یک معنا و مفهوم بلند استخراج کنند؛ حال آنکه چیزی که جلوی چشمشان است صرفا یک رنگآمیزی بیهدف و بدون غایت است، نه منظرهای زیبا، نه تصویری از یک حماسه، یا حتی یادآور عشق!
امیررضا جان.
شعر نه در زندان مفهوم عالی هست، نه مفهوم پندآموز و نه مفهوم فرحبخش. نه در بند منظرهای زیبا، نه حماسه و نه عشق.
امیدوارم روزی بزرگتر شوی و بتوانی فراتر از اینها نگاه بکنی. آنوقت علاوه بر شعر کلاسیک، از شعرهای افرادی مثل شیمبورسکا هم لذت میبری. تصاویری که در دیگر شعرها نمیتوانی پیدا بکنی.
راستی. کمی دور از ادب است که در اولین حرفت در خانهی فردی دیگر، به سلیقهاش – حتی اگر مشابه سلیقهٔ خودت نباشد – اهانت بکنی. کامنت امیرعباس را نگاه بکن. اگر ارتباط برقرار نمیکنی، شیوهٔ درست گفتنش این است.
چه اهمیتی داره اگر برداشت ذهنی یک فرد از اثر هنری، عینا منظور خالق اثر نباشه؟ یا حتی از دل چیزی بیمعنا، یک معنا یا مفهوم زیبا و کاربردی برای خودش استخراج کنه؟
گاهی اثر ادبی/ هنری در حکم یک ابزاره که به مخاطب “کمک” میکنه. اگر به تفاوت دنیای ذهنی آدمها و ادراکات واقف بودید، توجه میکردید که اساسا ممکن نیست دو نفر درک و برداشتی کاملا یکسان داشته باشند. ارتباط با اثر هنری/ ادبی خیلی سابجکتیوه.
یا در سطحی فراتر، مگه زندگی معنایی داره؟! با این حال آدمها برای ادامه دادن برای زندگی معنایی شخصی میسازند و این خودآفرینشبودنش چیزی از اعتبار و ارزش این معنا کم نمیکنه.
علاوه بر اینها و در همین راستا، شاید تابلو یا شعری که برای شما تداعیگر عشق نیست، به خاطر تجربیات متفاوت یک نفر دیگه، تداعیگر عشق یا تجربهی احساسی عمیق دیگهای باشه. شاید چیزی که به سلیقهی شما زیبا نیست، برای یه نفر دیگه زیبا و فرحبخش باشه. شاید شعری که برای شما و در چارچوب ذهنی شما، که متاسفانه خیلی هم محدود به نظر میرسه، تو ذهن یک انسان دیگه تصویر و حسّی ایجاد کنه که برای لحظهای احساس کنه درک شده یا تونسته خودش رو بفهمه.
کلمات این شعر از نظر تصویرسازی خیلی قدرتمندند (و این رو من دارم میگم که اصلا علاقهای به هیچ نوع شعری ندارم و شعر نمیخونم. طبیعتا ذهنم هم تو خوانش شعر تربیتنایافتهست) و همین به تنهایی، فارغ از معنای شعر، شگفتانگیز و نشوندهندهی قدرت کلمات (ابزار ارتباط آدمها)ه.
سلام؛
هیچوقت این نوع شعر های مینیمالیست و مضامینی که دارند را درک نکردم و نمیدانم چرا هیچ ارتباطی نمیتوانم با آنها بگیرم، مثلا وقتی سعدی یا مولانا میخوانم یک حس وجد و سرور کل وجودم را فرا میگیرد و میدانم که این حس از محتوا و موزون بودن آنها است اما این نوع شعر ها (و همینطور شعر های نو خودمان) این اثر را در من ندارند، خیلی خوشحال میشوم که بدانم شما آقای قربانی چگونه از شعر های مدرن لذت میبرید چون من هم نیاز دارم تا اینگونه از اشعار را مطالعه کنم.
چقدر زیبا بود؛ تا حالا از این دیدگاه و با این توصیف به ترجمه شعر فکر نکرده بودم؛ اینکه راهی باشه برای “درک” عمیق تر شعر نه صرفا تولید یک ترجمه! اینطور بهش فکر نکرده بودم.
واقعا ترجمه شعر از زبانی به زبان دیگر، هم مهات میخواد و هم لذت بخشه.
یکی از اولین مواردی که از ترجمه اشعار به فارسی خوندم، ترجمه های رضا علیزاده از اشعار تالکین بود که به نظرم واقعا هم خوب انجامش داده بود و از عهده انتقال حال و هوای شعر بر اومده بود.