شوخی مسخره

استاندارد

سال‌ها دیابت داشته باشی و قند خونت به صورت مزمن بالا باشد.

نتوانی غذاهای مورد علاقه‌ت را بخوری چون ممکن است قندت زیادی بالا رود.

با عواقب دیابت دست و پنجه نرم کرده باشی.

 

دیدگانت ضعیف شده و چشمانت را لیزر کرده باشی.

 

حس پاهایت و دست‌هایت کم شده باشد.

به همین خاطر، نتوانی خوب لمس کنی و بابت این موضوع، سختی بکشی.

 

کلیه‌ات از کار افتاده باشد و در بدنت کلیه‌ی فردی دیگر باشد.

یک کلیه‌ی پیوندی.

عواقب پیوند را تحمل کنی.

داروهایی که سیستم ایمنی‌ات را ضعیف کرده تا پیوند پس زده نشود.

صورتت به خاطر کورتون‌ها پف کرده باشد.

همیشه باید نگران این باشی که مریض نشوی.

یه بیماری ساده هم برای تو خطرناک است.

 

روزی چند بار نوک انگشتت را سوراخ کنی تا قندت را اندازه بگیری.

 

همه‌ی این‌ها به خاطر چه؟

 

اگر دیابت نوع یک باشد، چون دیگر انسولین نداری. چون سیستم ایمنی خودت، یاغی شده. چون این سیستم، دیگر فرق خودی و غیرخودی را نمی‌فهمد. خائن شده و به جای حمله به دشمن، به خود می‌زند.

 

با همه‌ی این قضایا کنار آمده باشی و حالا:

 

حالا فرض کن که یک دفعه حس کنی سرت گیج می‌رود. دست‌هایت شروع به لرزیدن می‌کند. تپش قلبت را حس کنی. اضطراب سراسر وجودت را فرا بگیرد.

این‌ها را به پزشک‌ات می‌گویی.

پزشک آزمایش می‌کند و می‌گوید:

خانم/آقا، شما یک توده دارد که به صورت خودکار و نابه‌جا، انسولین ترشح می‌کند و این باعث می‌شود که قند خون شما بیافتد. به آن انسولینوما می‌گویند. یعنی غده‌ای که انسولین ترشح می‌کند. وقتی آن را دربیاریم، مشکلات شما درست می‌شود، اما دیابت‌تان برمی‌گردد.

 

شاید آن لحظه، فرد با خود بگوید:

بدنم با من شوخی دارد؟ اول خودش به من حمله می‌کند و باعث می‌شود که یک عمر از عواقب دیابت رنج بکشم و تقریبا همه‌ی این عواقب از این ناشی می‌شود که دیگر انسولین ندارم. حالا یک غده دارم که نا‌به‌جا انسولین ترشح می‌کند؟

این چه شوخی مسخره‌ای است!

 

 

این ماجرا، ماجرای بیماری یک خانمِ حدودا چهل‌ساله‌ای است که در بخش بستری بوده و این هفته تولدش است.

نمی‌دانم نامش را چه بگذارم!

استاندارد

از اتاقی به اتاق دیگر، از آدمی به آدمی دیگر، از من به منی دیگر:

چند بیمار مرخص شده بودند.

آن خانم خوش‌صحبت آبادانی را به بیمارستان سوختگی فرستاده بودیم تا برایش Skin Graft انجام شود. زخم پای دیابتی داشت. اهواز به او گفته بودند که باید پایش قطع شود. به این‌جا آمده بود. مراقبت بسیار خوبی از او شده بود. دیگر نیازی به قطع پا نبود. دیگر عفونتی در کار نبود. قرار بود بر روی زخم پوست قرار بگیرد تا از آن محافظت شود.

آن آقای خوشحال را هم که یا جدول حل می‌کرد یا از بخش جیم می‌زد، مرخص کردیم. استیودنت‌اش خودم بودم. حالش خوب شده بود. به خاطر این که انسولین مصرف نکرده بود، دچار DKA یا Diabetic Ketoacidosis شده بود. از او هم خوب مراقبت شده بود. دیگر نیازی نبود که در این‌جا بموند.

آن خانم ۲۲ ساله را هم مرخص کردیم. بعد از مدت طولانی گشتن، تمام دلایل بیماری‌های دیگر رد شد و به تشخیص Functional Postprandial Hypoglycemia رسیدیم. روز آخر دیدم یک عروسک باربی که نیم متری طول داشت، روی تختش است. دید که با تعجب به عروسک خیره شده‌ام. خندید و گفت که برای دخترش خریده است. خانه‌اش در جیرفت بود و برای درمان به شیراز آمده بود.

سه تخت خالی داشتیم.

چهارشنبه در وسط راند بود که خبر دادند یک مریض جدید آمده است. به اتاقش رسیدیم.

به اتفاق استاد به سراغش رفتیم.

بارها شنیده‌ایم که پیش-قضاوت از روی ظاهر کار درستی نیست؛ اما پیش-قضاوت و سپس به یقین رسیدن، قسمتی از پزشکی است.

می‌بینیم، فرضیه‌سازی می‌کنیم، آزمایش می‌کنیم، به یقین می‌رسیم و درمان می‌کنیم.

تا او را دیدم، به اعتیاد شدید فکر کردم. هر کسی که در آن اتاق بود، همین فکر را می‌کرد.

همین معتاد‌های بی‌خانمان که در خیابان‌ها هستند. همان‌ها که هیچ‌کس بهشان اهمیت نمی‌دهد و برای کسی مهم نیستند.

همان‌ها که کسی را ندارند و همه کس خود را به اعتیاد باخته‌اند.

همان‌ها که کسی دوستشان ندارد و همه از آن‌ها فراری‌اند.

دوباره نگاهش کردم.

هوشیار نبود. عمیق و تند تند نفس می‌کشید. روی گردنش می‌شد نبض را دید.

روی صورتِ آفتاب‌سوخته‌اش، لکِ بزرگِ سفیدی بود که توسط ریش‌های ژولیده‌اش پوشیده شده بود.

چشم‌هایش بیرون زده بود و پلکش کامل بسته نمی‌شد.

ماهیچه‌های روی شقیقه‌اش تحلیل رفته بود و صورتش بسیار لاغر و نزار بود.

حتی یک دندان هم نداشت. صورتش به داخل فرو رفته بود.

دست و پایش لاغر بود.

لباسش از روی سینه و شکمش کنار رفته بود. از اسکار بزرگی که روی شکمش بود، معلوم بود که جراحی شده است.

قلبش بسیار تند می‌زد و ماهیچه‌های تنفسی، به سختی کار می‌کردند که بتوانند چنین تنفس عمیق و تندی را حفظ کنند.

روی سینه و گردنش را لایه‌ی عرق گرفته بود.

کنارش خانمی نشسته بود که بسیار نگران بود. تا ما آمدیم از جایش پا شد و با نگرانی به ما نگاه می‌کرد.

به تخت نزدیک‌تر شدیم.

 

استاد، معاینه‌ی کوتاهی کرد. برای او نیازی نبود تا معاینه‌ای مفصل کند تا به تشخیص برسد.

تقریبا بلافاصله گفت که بیمار Thyroid Storm دارد.

(به جرئت می‌گویم، هنوز کسی را ندیدم که اینقدر با‌سواد باشد. اصلا دلم نمی‌خواهد که این ماه تمام بشود. هم استاد و هم فِلوشیپ (دانشجوی فوق تخصص) به طرز شگفت‌انگیزی با‌سواد هستند.)

طوفان تیروئیدی

طوفان(عکس از سایت takenbystorm.nl)


راند تمام شده بود. بقیه بعد از اتمام کارهایشان رفته بودند.

کشیک بودم. تازه نهار خورده بودم و در ایستگاه پرستاری نشسته بودم. منتظر بودم که لیست باقی کارهای امروز مرتب شود تا کارها را شروع کنم.

کسی در بخش نبود. من بودم و استیودنتی دیگر و چند پرستار.

ناگهان از راهرو صدایی شنیدم.

بیاین، بدوید، قلبش ایستاد… تو رو خدا بیاین…

ضجه‌اش در کل بخش پیچیده بود.

ثانیه‌ای بعد، به ایستگاه پرستاری رسید.

تا او رسیده بود، ما تقریبا در حال خروج از ایستگاه پرستاری بودیم.

به طرف اتاقش می‌دویدم.

این یکی دو ثانیه که از ایستگاه پرستاری تا اتاق او طول کشید، ضربان قلب خودم را حس می‌کردم. دلهره‌ی زیادی هم داشتم.

 

کل مسیر در حال یادآوری مراحل CPR و ACLS بودم. Advanced Care Life Support و Cardiopulmonary Resuscitation

داشتم فکر می‌کردم دوز اپی‌نفرین چقدر باشد؟ اگر Naloxone لازم شد چه دوزی؟؛ هر چه باشد، معتاد بوده. کدام ریتم شوک پذیر بود؟ به کدام ریتم نباید شوک می‌دادم؟ صدای استاد طب اورژانس توی ذهنم می‌چرخید که: “بابا شما کجای این الگوریتم، آتروپین می‌بینید که به بیمار موقع CPR آتروپین می‌دهید. آتروپین نده … دوست عزیز هر چیزی که شد نباید شوک بدهید، شوک قانون دارد. مانیتور را نگاه کنید. ببینید اصلا لازم هست شوک یا نه.”

یادم می‌آمد که موقع درس دادن سی‌پی‌آر، چقدر عصبانی بود. چقدر درماندگی در چهره‌اش بود. احیای غلط زیاد دیده بود و این موضوع، سخت آزارش میداد.

لهجه‌اش را هم یادم می‌آمد. اصلا به خاطر لهجه‌اش هست که آن کلاس هیچ وقت از یادم نخواهد رفت. آخر او ایرانی نبود. دقیقا نمی‌دانم از کجا آمده بود؛ اما از یکی از کشورهای عرب‌زبان منطقه بود و با مخلوطی از فارسی و انگلیسی، کلاس را درس داد.

صحبت‌های رییس دانشکده یادم می‌آمد که می‌گفت خیال‌تان راحت باشد. در دوران استیودنتی، احیا کردن وظیفه‌ی شما نیست. ما قبل از اکسترنی یه دوره‌ی کاملِ احیا برای شما می‌گذاریم و آن را به شما کامل یاد می‌دهیم.

تو دلم می‌گفتم که کجایی که ببینی وظیفه‌ی من هست یا نیست. وقتی مریض ایست قلبی بدهد و من آن‌جا باشم، دیگر مهم نیست که وظیفه‌ی من هست یا نیست.

به اتاق رسیدیم.

اتاقی سه تخته بود.

تخت کنار در خالی بود. در تخت وسط همین مریض ما قرار داشت و تخت دور از درِ اتاق، برای مریضی بود که در سرویس ما نبود.

پرده‌ی بین تخت وسط و تخت آخر را کشیدم که او شاهد این صحنه‌ها نباشد.

در همین لحظه، پرستاری همراه بیمارمان را به بیرون اتاق برد و از او خواست که بیرون منتظر بماند تا کارهای بیمارش را انجام دهیم.

یک نفر دیگر داشت تخت را صاف می‌کرد و بالشت را از زیر سر بیمار بر می‌داشت. یک نفر دیگر دستگاه شوک را آماده می‌کرد و نفری دیگر آماده بر بالین بیمار ایستاده بود تا به محض این که تخت صاف شد، احیای قلبی را آغاز کند. دستانش را آماده بر روی سینه‌ی بیمار گذاشته بود.

احیا شروع شد…

تا دستگاه به بیمار وصل شود و ریتم قلب او را ببینیم، به نوبت ماساژ می‌دادیم. کمی من، کمی آن پرستار و کمی آن استیودنت دیگر.

هم‌زمان، یک نفر دیگر داشت تلاش می‌کرد که لوله‌ای را وارد نای بیمار کند. این کار در حالت عادی هم سخت و استرس‌زا است. چه برسد به شرایط بحرانی.

لوله بالاخره وارد شد. آمبو بگ را وصل کردیم. تنفس مصنوعی هم به ماساژ قلبی اضافه شد.

نمی‌دانم چند دقیقه گذشت که به پرستار گفتم یک اپی‌نفرین به او بدهد.

به اپی‌نفرین اول جواب نداد.

همین موقع بود که اکسترن هم رسید.

اپی نفرین دوم… دیگر مانده بودم چه کار کنم. به سراغ کابینت داروهای اورژانسی رفتم. کابینتِ قرمز رنگِ زیر دستگاه شوک. به دنبال naloxone می‌گشتم. پرستار آمد و کمکم کرد. دارو یافت شد.

معذرت خواهی نه چندان از ته دلی از بیمار کردم. می‌دانم قرار بود درد زیادی را تحمل کند. Naloxone هر چقدر که مواد مخدرِ ضدِ درد در بدن باشد را سریعا خنثی می‌کند. اما او که مرده بود. برای مرده که دردِ ترکِ موادِ مخدر، معنایی ندارد. شک داشتم که نکند قبل از این که به بیمارستان بیاید، چیزی مصرف کرده باشد.

ویال را شکستم و به پرستار دادم به تا به او تزریق کند.

اولین دوز داده شد.

صدای استاد را می‌شنیدم که می‌گفت اگر نمی‌توانید تزریق کنید، ویال را بشکنید و در داخل بینی‌اش بریزید.

رفتم تا به ماساژ قلبی کمک کنم. می‌دانستم که کاری بس انرژی بر است و کمی پس از شروع، کل انرژی آدم را می‌گیرد.

دومین اپی‌نفرین.

خیلی امید نداشتم. پرستار تخته‌ی شوک را بهم داد تا به زیر بیمار بگذارم.

حتی اگر شوک هم لازم نباشد، این تخته چیز خوبی است.

دوباره صدای استاد طب اورژانس در سرم بود که پسر جان، دختر خوب، مریض را بگذار روی یک جای سفت و بعد ماساژ بده. در جای نرم باشد، با فشاری که تو میدهی، مریض فرو می‌رود. تشک جای مناسبی برای احیا نیست. در جای نرم، نیروی کمی به قلبش منتقل می‌شود و عملا خون کمی از قلب پمپ می‌شود.

سومین اپی‌نفرین.

هم‌چنان در حال ماساژ قلبی. یک نفر هم هر چند ثانیه یک بار آمبو بگ را فشار می‌داد تا هوایی را که ممدِ حیات است، وارد ریه‌های پردردِ او کند. اگر ریه‌هایش می‌توانستند حرف بزنند، از این فشار سنگینی که موقع احیا به آن‌ها وارد می‌شد، خیلی شاکی می‌بودند.

در هنگام احیا، فشار زیادی به سینه‌ی بیمار وارد می‌شود. حتی دنده‌ها ممکن است بشکند…

صدای گریه‌ی همراهش از بیرون می‌آمد. در کنار گریه، همهمه‌ی زمینه‌ای هم وجود داشت. انگار تعداد زیادی آدم آن بیرون بودند.

با قیافه‌ای درمانده به مانیتور نگاه کردم. ریتم‌های شوک پذیر از یادم رفته بود.

خیالم راحت بود که در بخش غدد که مریض قرار نیست ایست قلبی بدهد. احیا هم که وظیفه‌ی من نیست. بگذار موضوعات دیگری را بخوانم.

هیچ‌وقت، این‌قدر از خودم به خاطر اهمال کاری در یادگیری یک موضوع، عصبانی نبودم.

به دنبال اکسترن گشتم. می‌خواستم از او بپرسم که چه کار کنیم. شوک بدهیم یا نه؟

ناگهان پرستار گفت، نبض دارد.

همان موقع دومین نالوکسان هم تزریق شده بود.

نبض او را گرفتم. خیلی ضعیف بود. انگار باریکه‌ای از خون فقط به انتهای دستش می‌رسد و این نبض را ایجاد می‌کند؛ اما مهم نبود که یک باریکه است یا سیلی از خون. مهم این بود که وجود دارد. مهم این بود که قلب او، هر چقدر هم ضعیف، دارد می‌تپد و این باریکه‌ی خون را می‌فرستد.

نبض داشت…

همه به مانیتور چشم دوخته بودند. پرستاری گفت انگار تعداد ضربان قلبش در حال افت پیدا کردن است. راست می‌گفت. امکانش بود دوباره ایست قلبی بدهد.

صبر کردیم و چشم دوختیم و باز هم صبر کردیم.

از صبر کردن خوشم نمی‌آید.

رفتم در را باز کنم و بیرون بروم. یکی که نمی‌دانم کی بود، گفت خیلی امید ندهی، شاید برنگردد.

همان خانمی که به ایستگاه آمده بود، پشت در بود.

آن‌قدر گریه کرده بود که نفسش بالا نمی‌آمد.

تنها نبود. تعدادی دیگر هم بودند. دو نفر از بیماران هم آمده بودند.

چند جمله‌ای گفتم. واضح یادم نمی‌آید.

یادم است که گفتم الان برگشته است. داریم سعی می‌کنیم که وضعیتش را پایدار کنیم.

عذرخواهی کردم و به داخل اتاق برگشتم.

هنوز نبض داشت.

گویا فعلا در این دنیا ماندنی بود.

دوباره به بیرون رفتم. خانمی دیگر هم کنار او ایستاده بود. ظاهری بسیار مرتب و چهره‌ای پرتجربه داشت. تازه رسیده بود. چشم‌هایش از پشت عینک، سرخ بود.

به سمتم آمد. روسری‌اش را مرتب کرد و چشم‌هایش را با دستمال پاک کرد.

خودش را معرفی کرد:

من خواهر بزرگ بهزاد هستم. از بندرعباس آمدم.

من آدم ضعیفی نیستم و لطفا هر چه هست را با صداقت به من بگویید.

این را بگویم که من نمی‌خواهم برادرم درد بکشد. اگر رفتنی است، بگذارید برود. اذیتش نکنید. او به اندازه‌ی کافی این مدت درد کشیده است.

شما نمی‌دانید که چطور از مادرم مراقبت می‌کرد. نمی‌دانید چطور شبانه‌روز با مادر بود، به او غذا می‌داد، جایش را مرتب می‌کرد، به او می‌رسید و همه‌ی کارهایش را انجام می‌داد.

سال‌ها از مادر مراقبت کرد تا ده ماه پیش که مادر فوت کرد.

دلش نمی‌خواهد این‌جا بماند. می‌خواهد به پیش مادر برود.

لطفا کاری نکنید که خیلی درد بکشد.

— یاد naloxone افتادم. الان که برگشته بود، حتما درد وحشتناکی داشت —

گریه می‌کرد و صحبت می‌کرد.

دلم می‌خواهد زندگی‌اش را فیلم بکنم. دلم می‌خواهد به همه نشان بدهم که یک پسر چه کارها که برای مادرش نکرده است. دلم می‌خواهد به همه بگویم که یک معتاد، از پس چه کارهایی برنمی‌آید.

من این‌جا نبودم و در بندرعباس بودم و او به تنهایی از مادر مراقبت می‌کرد.

به جمعیت اضافه می‌شد. ده نفری پشت در بودند. مرد و زن نمی‌توانستند از اندوه حرف بزنند.

حرف‌هایش تلنگری شدید بود به فکر من. چرا مدل ذهنی خود را به این سمت برده بودم که فرد معتاد تزریقی، فرد بی‌مصرفی است. چرا فکر می‌کردم که یک معتاد تزریقی، نمی‌تواند مسئولیت‌پذیر باشد. چرا فکر می‌کردم که خانواده‌ای معتاد‌ها، بدون آن‌ها راحت‌تر هستند.

با ادامه‌ی حرف‌های خواهر بهزاد به خودم آمدم.

می‌شود ببینمش؟

می‌دانستم که قوانین اجازه نمی‌دهند ولی او را با خود به داخل بردم. از بندرعباس به شیراز آمده است. حق دارد که برادرش را ببیند. شاید برادرش ساعتی دیگر زنده نباشد.

به داخل رفتیم.

خیلی سخت خودش را کنترل می‌کرد که جلوی ما، بلندبلند گریه نکند. به سراغ برادر رفت و موهای او را نوازش کرد.

با او حرف می‌زد. موهایش را از روی پیشانی‌اش کنار زد. او را بوسید و بعد دوباره به بیرون رفت.

یاد تخت کناری افتادم. همان تختی که آقایی در آن بود و من پرده را کشیده بودم که این صحنه‌ها را نبنید.

حالش بد شده بود. به زور بهم گفت که می‌شود این سرم را جدا کنی که تا کمی به بیرون بروم؟

آمدم از پرستار خواهش کنم که سرمش را heparin lock کند. پرستار قبل از این که من حرف بزنم، به سمت او رفته بود تا این کار را بکند.

نگاهی به مریض کردم.

فعلا ماندنی بود.

ادامه دارد…

پرسه‌های اورژانسی (۱): کوثر و مادرش

استاندارد

بیمارستان نمازی – اورژانس بزرگسال – قسمت حاد ۲ – ساعت ۱ بامداد – ۱۲ مرداد ۹۶

 

— از مامانم چجوری عکس می‌گیرین؟

— با اینی که اینجاست.

(دستگاه سونوگرافی را به کوثر نشان دادم).

— این چجوری عکس میگیره؟

— این رو میبینی؟ میذاریم رو شکمش. عکس میگیره.

(پروب سونوگرافی را نشانش دادم).

https://www.absolutemed.com/picts/products/tn300x300-sonosite-c60e-ultrasound-transducer.jpg

رزیدنت آمد. رو به کوثر کرد.

— چی میگی کوچولو؟

— میگم از مامانم چجور عکس میگیرین؟

دندان‌هایش افتاده بودند و هنوز در نیامده بودند. موهایش کمی بلند بود و یک تی‌شرت گل‌بهی به تن داشت.

— الان میبینی.

دستگاه را روشن کرد. کمی ژل بر روی پروب زد.

کوثر با تعجب فراوان به کل فرایند نگاه می‌کرد.

کوثر و مادرش تصادف کرده بودند. مادرش پشت فرمان بود. صورت و شکم مادر ضربه خورده بود. لکه‌های خون بر روی لباس و دست‌ها و صورتش خشک شده بود. نگران بود. بیچاره با آن حال می‌خواست حواسش به کوثر باشد که در هیاهوی اورژانس گم نشود. مادر بود.

رزیدنت سونوگرافی را شروع کرد. کلیه‌ها خوب بودند. کبد خوب بود. دور قلب خون جمع نشده بود. وضعیت مثانه خوب بود. به روی رحم رسید.

متوجه شدم که دارد بیشتر از معمول مکث می‌کند. همینجور به تصویر نگاه می‌کرد. به ما گفت که رحم نباید اینقدر تیره باشد، باید خاکستری‌تر باشد.

از خونریزی می‌ترسید.

رزیدنت برای چند لحظه رفت. بیچاره بدجوری سرما خورده بود. رفت دستمال بردارد.

چهره‌ی مادر کوثر خیلی نگران بود. به من گفت:

— اگه چیزی شده به خودم بگید. چی شده؟

لبخندی به او زدم و گفتم صبر کنید تا آقای دکتر برگردد. الان لازم نیست نگران چیزی باشید.

همان موقع‌ها بود که پدر کوثر هم به ما ملحق شد. زمان در اورژانس به صورت معمولی نمی‌گذرد. نفهمیدم که دقیقا کی آمد.

دست همسرش را گرفته بود و آرام موهای او را نوازش می‌کرد. گاهگاه به صورت او بوسه‌ای می‌زد. در همین حال حواسش به کوثر بود که جایی نرود. مرد بدبخت نمی‌دانست برود کوثر را بغل کند یا همسرش را. حواسش به کدام باشد.

رزیدنت برگشت. نوک بینی‌اش قرمز بود.

لحظه‌ای گویا چیزی به ذهنش رسیده باشد.

رو به بیمار کرد و پرسید:

— خانم پریود هستی؟

با کمی خجالت گفت بله.

چهره‌ی نگران رزیدنت آرام شد. خیالش راحت شد که خون جمع شده در رحم، از پریود بودن فرد است. نه از ضربه‌ی تصادف. خندید و گفت:

— خدا رو شکر که پریودی!

فکر نمی‌کنم این جمله را کسی در طول عمرش زیاد بشنود! موقعیت‌های خاصی کاربرد دارد. یکی‌ش این جا بود.

رزیدنت دستمالی آورد و به بیمار داد تا ژل روی شکمش را پاک کند. ماشین سونوگرافی را خاموش کرد.

مرد خوشحال بود. بوسه‌ای دوباره به صورت همسرش زد.

رفت و دست کوثر را گرفت. نوبت کوثر بود که معاینه شود.

منفی دوازده و منفی یازده: گلابتون، خانم معلم و بیمارستان نمازی

استاندارد

گُلابَتون؟

چه اسم زیبایی.

پیرزنِ هشتاد ساله‌ی خوش‌رویِ زیبایِ خنده‌روی خوش‌برخوردِ بیمارِ داستانِ امشبِ من. پیرزنی با موهای سفید. تمام سوال‌ها را با لبخند جواب میداد.

نامش گلابتون بود. معنی آن را در واژه‌یاب سرچ کردم.

(گُ بَ) (اِ.) گل های برجسته که با رشته های طلا یا نقره روی پارچه می دوزند.

گلابتون دوزیگلابتون سرطان مثانه داشت. عمل شده بود، شیمی درمانی گرفته بود و اکنون به خاطر این که کلیه‌اش خوب کار نمی‌کرد، بستری شده بود تا دیالیز شود.

عروسش در کنارش بود. هر دو، سوال‌ها را با دقت و حوصله جواب می‌دادند.

چقدر لحظات خوبی بود در کنار آن‌ها.

قسمت دردناک ماجرا آن قسمتی بود که با سوال‌هایم، لبخند را از آن صورت مهربان بردم.

— علت فوت مادرت چه بود؟ گفتی سرطان مغز داشت؟ آهان.

— برادرت چه؟ به خاطر مشکل قلبی فوت کرد؟

— پسرت چه؟ او هم گفتی که فوت کرده؟

با این‌ سوال‌ها، در کمتر از یک دقیقه، کل خاطرات دردناک بیمار را به یادش می‌آوریم.

باید در موردش فکر کنم. چطور این سوال‌ها را بپرسم که کمترین درد و رنج برای بیمار باقی بماند. اگر اصل را در این قرار دهم که:

.Primum non nocere

first, do no harm.

ابتدا، آسیبی نرسان.

آسیب رساندن که فقط آسیب فیزیکی نیست. کسی که بستری است، به قدر کافی درد و رنج دارد. لازم نیست به درد و رنجِ فکری او نیز اضافه کنیم.

فکر می‌کنم می‌شود با یاد گرفتن یک سری اصول ارتباطی، این سوال‌ها را بهتر پرسید تا بیمار کمتر اذیت شود. مسلما راه بهتری از این که یک دفعه بپرسی که علت مرگ پدر و مادرت چه بود، وجود دارد.

سرچ می‌کنم و بیشتر می‌خوانم. آن‌چه را که پیدا کردم، در این جا می‌نویسم.

آخر سر، وقتی که صحبت با گلابتون تمام شد، شنیدیم که او و عروسش با هم می‌گویند:

معلم‌شان گفته بیایند این سوال‌ها را بپرسند. بعدا ازشون سوال میپرسه و اگه بلد نباشن، تنبیه میشن.

گلابتون، دوست داشتنی بیماری بود که توی بیمارستان سعدی دیدم.

نکته: مصرف تنباکو، شایع‌ترین فاکتور خطر در مبتلا شدن به سرطان مثانه است.


صحبت معلم شد. همان آن روز، در دو طبقه بالاتر، در بخش ریه بودم. داشتم صدای ریه‌ی بیماران را گوش می‌دادم. رزیدنت گفته بود.

رزیدنت ما، همان‌طور که قبلا گفتم، بسیار دلسوز، مهربان، با سواد و خوش‌برخورد است.

از اتاق که بیرون آمدم. خانم میان‌سالی آمد بیرون و ازم پرسید:

آقا پسر، خانم معلم تون کجا رفت؟ ازش سوال دارم.

جالب بود. رزیدنت را به چشم خانم معلم نگاه نکرده بودم. یاد دبستان افتادم.

با دست به او اتاق کنفرانس را نشان دادم و به آن‌جا راهنمایی‌اش کردم.


پنج‌شنبه به بیمارستان نمازی رفتیم. بیمارستان اصلی شیراز. واقع در دل شهر. آن‌جا بیماری ندیدیم و با رزیدنت صحبت کردیم.

۵ ماه گذشته، کلاس‌هایمان در سالن اقبال لاهوری در بیمارستان نمازی بود. چند عکس در این مدت از حیاط نمازی گرفتم. دو تا از آن‌ها را در این‌جا می‌گذارم.

گل ساعتی - بیمارستان نمازی حیاط بیمارستان نمازی