کشیک دوم اطفال: عزیزکم، تو نمی‌توانی پزشک شوی.

۴٫۸ (۹۶%) ۴۵ votes

پیش‌نوشتِ بعد‌التحریری: پراکنده است. ناراحت کننده است. آلوده به ذهن من است. بدون انتها هست.

 

بیمارستان نمازی،‌ اردیبهشت ماه ۹۷

 

حیاط بیمارستان نمازی، شیر در قفس، چند روز قبل

 

— دکتر استیودنت‌هات رو نگه دار. باید یکیشون با مریض بره درمونگاه.

— خب دکتر جان، بعد از این که با مریض رفتی درمانگاه و برش گردوندی بخش، آف هستی.

— باشه. ممنونم.

 

نگاهم به رضا افتاد. با سه‌چرخه‌ی قرمزش در راهروی طویل بخش مشغول ویراژ دادن بود. ناخودآگاه لبخندی به او زدم. پاسخم را با لبخندی داد. یاد دقایقی پیش افتادم:

داشتم از در بخش خارج می‌شدم. حواسم دوباره به عکس استاد پرت شده بود که دم در چسبانده‌اند. عکس استاد که مشغول ضدعفونی کردن دستش با محلول ضدعفونی‌کننده است. عکسی که به خاطر این چسبانده‌اند که هر لحظه به تو یادآور شوند که چقدر مهم است که دائما دستت را در بیمارستان تمیز نگاه داری. تمیز نگاه داری که عفونت را از بیماری به بیمار دیگر، از کودکی به کودکی دیگر، منتقل نکنی.

عکسی که آن را ببینی و یاد حرف‌های استاد کدیور در مورد اهمیت ضدعفونی کردن و تمیز نگاه داشتن دست‌ها بیفتی. عکسی که یاد آن ماجراهای عبرت‌افزا بیفتی.

دوباره در ذهن خودم سفر می‌کردم که موجودی کوچک به سرعت از کنارم رد شد. این‌قدر سریع می‌رفت که نشد متوفقش کنم. از سفر ذهنی خودم به سرعت خارج شدم. رضا بود. شیطانکی که سر جایش بند نمی‌شد.

برگشتم و به سراغ مادرش رفتم. از او پرسیدم در بخش کناری کسی منتظر رضا هست که این‌قدر با سرعت به آن‌جا می‌رود؟

مادرش خندید و گفت که کار هر روزش همین است. هنوز جمله‌اش را تمام نکرده بود که پرستار بخش، خندان و دست در دست رضا به اتاق آمد و او را به مادرش سپرد.

نگاهی به این پسر ۴-۵ ساله انداختم. در اولین نگاه، ضایعات پوستی روی صورتش جلب توجه می‌کرد. نمی‌دانستم برای چه بستری است و مشکلش چیست.

راه ساده این بود که پرونده‌اش را نگاه کنم. در عرض دقیقه‌ای به جواب می‌رسیدم.

اما چه جذابیتی در این بود؟

گفتم بگذار کمی دیرتر می‌روی و شرح حال می‌گیری و حدس می‌زنی که مشکل چیست و بعد پرونده را نگاه می‌کنی.

رفتم یک لیوان چای در کافی‌شاپ پایین گرفتم. و در کنارش یک آب معدنی. باید سریع‌تر به بخش برمی‌گشتم. آب معدنی را باز کردم و در لیوان چای ریختم تا چای را خنک کند و بشود آن را سریع‌تر خورد.

 

از ذهن خودم دوباره خارج شدم. به حال برگشتم.

پرسیدم که مشکلش چیست؟ برای چی باید به درمانگاه برود؟

— لازمه که اتندینگ کانسالت (مشاوره با استاد) شود. دکتر فلانی قرار هست امروز ببینشون.

می‌دانستم که استاد، متخصص پوست هست. یاد رضا افتادم. خوشحال شدم. بچه‌ی بامزه‌‌ای بود. آمبولانس سواری قطعا با او خوش می‌گذشت.

با حرف پرستار به خودم آمدم که گفت: گفته‌اند بیماری‌اش از پوست هم منتقل می‌شود. کلی ضایعه‌ی پوستی دارد. دستکش بپوش. احتیاط تماسی رو رعایت کن. مریض کیس HIV هست.

جا خوردم. مریض کی هست؟ اسم مریض را دیدم. رضا نبود. دختری ده ساله به نام زهرا بود.

پرونده‌اش را برداشتم و شروع کردم به ورق زدن آن.

بی‌شمار کانسالت روی پرونده‌اش بود. کانسالت جراحی، کانسالت ایمنی، کانسالت پوست قبلی، کانسالت روانپزشکی و …

به کانسالت ایمنی نگاه کردم. مریض، یک مورد ایدز بود و عدد CD4 اش را نوشته بود صفر.

به لیست داروهایش رسیدم. روزی ۱۴ نوع داروی مختلف.

در کانسالت روانپزشکی نوشته بود: بیمار در مدرسه دوستی ندارد. خیلی کم حرف می‌زند. ساعات زیادی را می‌خوابد. پدر و مادرش طلاق گرفته‌اند. [با پدرش زندگی می‌کند و این خانم همسر چهارم این آقا است]. با مادر فعلی‌اش ارتباط خوبی برقرار نکرده است. ایدز احتمالا از مادر اصلی او [در حین تولد یا شیردهی] به او منتقل شده است.

به کانسالت قبلی پوست رسیدم:

بیمار ضایعاتی در ناحیه‌ی Peri-anal (دور مقعد) دارد که مشخصه‌ی Molluscum Contagiosum است. [بیماری‌ای که راه انتقال آن تماس جنسی یا تماس با اشیا آلوده است]. کودک از نظر Child Abuse بررسی شود.

زهرا را دیدم. موهایش کمی از من بلند‌تر بود و روی پیشانی‌اش ریخته بود. موهای لختش قسمتی و ماسک بزرگ روی صورتش قسمت دیگری از پوست آفتاب‌سوخته‌اش را پنهان کرده بودند. چشمانش معلوم بودند. چشمان کودک نگاهم می‌کرد؛ نگاهش اما کودکانه نبود. لباس آبی بیمارستان بر تنش بود. کمی برایش گشاد بود. یک دستش را در باند پیچیده بودند و فقط ناخن‌های دستش معلوم بود. آن ناخن‌ها هم یکدستی ناخن سالم را نداشتند.

روی ویلچری نشسته بود. به سمت آمبولانس راه افتادیم. نامادریِ مادرتر از مادر، ویلچرش را هل می‌داد. با وجود چادر برایش کمی سخت بود. از او پرسیدم که می‌خواهد من ویلچر را هل بدم. لبخندی به عنوان تشکر زد. راه افتادیم.

کمی خم شدم تا زهرا صدایم را بشنود.

— تا حالا آمبولانس سواری کردی؟

— نه.

— منم نکردم. بریم آمبولانس سواری باهم. خوش می‌گذره.

راه افتادیم. از بخش به سمت آسانسور. به طبقه همکف آمدیم و به طرف در اورژانس رفتیم. از آن‌جا خارج شدیم.

آمبولانس هنوز نرسیده بود.

— کلاس چندم هستی؟

(سوالی که وقتی چیزی به ذهنم نمی‌رسد از بچه‌ها می‌پرسم.)

— چهارم.

— درس پتروس فداکار هنوز هست؟ یادمه که به خاطر این که تو املا یه کم بد خط مینوشتم [ر، ز، ژ را زیادی می‌کشیدم] معلمم مجبورم کرد که ۱۰ دور از روی این درس بنویسم.

زهرا خندید و فقط گفت نه نیست.

— کدام درس را دوست داری؟

— علوم

— منم علوم رو دوست داشتم. علوم چهارم دبستان راجع به اتم بود نه؟

— آره.

دیگر کفگیرم به ته دیگ داشت می‌خورد. نمی‌دانستم چه بگویم. خوشبختانه همان موقع آمبولانس رسید و مرا از این عذاب – حداقل برای لحظاتی – نجات داد.

با کنجکاوی کودکانه‌ام آمبولانس را بررسی کردم. دنبال دستگیره‌ی در آن در قسمت پشتی می‌گشتم. می‌خواستم آن را باز کنم. در را باز کردم که با برخوردی از سوی راننده مواجه شدم.

— دکتر چرا در پشت رو باز کردی؟ بیاین این ور. از در بغل سوار بشین.

می‌خواستم در را ببندم که راننده‌ی آمبولانس آمد و گفت خودم می‌بندم. خیلی حوصله نداشت و این کار من بدتر بی‌حوصله‌اش کرده بود.

سوار شدیم. زهرا روی صندلی پزشک نشست و منم به سراغ تخت بیمار رفتم. از او خواستم که کمربندش را ببندد. دستش را به سمت کمربند برد. بعدش گفت نمی‌توانم. سفت است. موقع برگشت که کمربندش را خودم بستم متوجه شدم که حق با اوست.

درمانگاه دور همان میدان نمازی بود. با ویلچر می‌رفتیم سریع‌تر می‌رسیدم ولی خب قوانین بیمارستان است که با آمبولانس برویم.

البته منم بدم نمی‌آمد که سوار آمبولانس شوم. تا حالا سوار نشده بودم.

اما متاسفانه مسیر کوتاه‌تر از این بود که بخواهیم از این سواری لذت ببریم.

به درمانگاه رسیدیم. پیاده شدیم و زهرا دوباره سوار ویلچر شد. ویلچر را هل دادم و به سمت مسیر ویلچر رفتیم.

— زهرا قرار هست یه کم بلرزی. محکم بشین.

از شیب دندانه‌دار مخصوص ویلچر بالا رفتیم. در طول مسیر چند باری مجبور به توقف شدیم که انسان‌های نامحترم سالمی که از مسیر ویلچر می‌آیند از کنارمان رد شوند.

او را از در مخصوص پزشکان بردم. هم نمی‌خواستم که معطل شویم. هم حوصله‌ی نگاه‌های ترحم آمیز مردم را به کودکی با ماسک که روی ویلچر نشسته است، نداشتم. از آن بیشتر حوصله‌ی این را نداشتم که مردم فکر کنند او بیماری‌ای مسری دارد که ممکن است بگیرند.

احتمالا ذهنم زیادی از حد به اتفاقی که قبل از سوار شدن به آمبولانس رخ داده بود، آلوده بود.

کنار زهرا، منتظر آمبولانس ایستاده بودیم. خانمی با سر و وضعی مرتب با چشمانی پرسان کنارمان ایستاده بود. می‌دانستم سوالی دارد. او را نگاه کردم و لبخندی زدم که شروع مکالمه را برای‌اش راحت‌تر کند. با تأنی از من پرسید:

— آشنایم در اینجا بستریه. توی زیر زمین نمازی. میگن سکته کرده. من دستش را بوسیدم. مریضیش که به من منتقل نمیشه؟

— نه نگران نباشین. سکته مسری نیست. فشار خون بالا هست که میتونه به سکته منجر بشه که اونم مسری نیست. فشارتون رو چک کنید.

— کثیفی‌های بیمارستان چی؟

— اگه دستش آلودگی‌های خاصی نداشته نباشه چیزی شما نمیگیرین. نگران نباشین.

 

تشکر کرد و رفت.

از در مخصوص پزشکان رفتیم. دکمه‌ی آسانسور را زدم. آسانسور رسید و سوار شدیم و رفتیم.

به سراغ منشی استاد رفتم. نمی‌دانم بیشتر به خاطر خودم بود که نمی‌خواستم زیادی معطل شوم یا زهرا که به او گفتم:

— سیستم ایمنی بیمار من خیلی خیلی ضعیفه. میشه لطفا کار ما رو زودتر انجام بدین که استاد بیمار رو ببینه.

— چشم. حتما. کارهای حسابداریش رو انجام بده میفرستمش داخل.

 

مادر چهارم زهرا را به سراغ کارهای حسابداری فرستادم. خودم و زهرا و دوست جوانی که همراه من آمده بود به واحد کناری رفتیم. منشی‌اش مرا به واسطه‌ی این سه سالی که چهارشنبه‌ها برای کلینیک رفتنِ اختیاریِ خودم به آن واحد می‌آمدم، می‌شناخت.

سلام و احوال‌پرسی کردیم و کمی با او صحبت کردم. فهمیدم که دلیل خلوتی امروز، مرخصی بودن یکی از اساتید است.

ویلچر زهرا را در کنار صندلی‌های اتاق انتظار بردم. خودم در کنارش نشستم و دوست جوانم در کنار من. سوالی را از او پرسیده بودم. سوالی که خودم نیز درگیرش بودم. ذهنش را درگیر کرد بود:

— اگر بخواهی از یک کودک در مورد تجاوز بپرسی، چطور می‌پرسی؟ چطور ارتباط برقرار می‌کنی؟ چه سوال‌هایی از او می‌پرسی؟ چه کار می‌کنی که به تو اعتماد کند؟

 

مشغول صحبت با زهرا شدم.

— دوست داری چه کاره بشی؟

(سوال دیگری که وقتی چیزی به ذهنم نمی‌آید از بچه‌ها می‌پرسم).

— دکتر.

آن‌جا بود که آن پتک بر سر من فرود آمد. کلی حرف در دلم بود، کلی حرف در ذهنم بود؛ اما نمی‌دانستم به او چه بگویم.

کنار زهرا نشسته بودم. خاموش بودم. حرفی با او نمی‌زدم اما در ذهنم، صحبتی در جریان بود:

 

دختر عزیز من، مرا ببخش که در برابر درد تو، این حجم از سکوت را در پیش گرفته‌ام.

مرا ببخش که این‌قدر خاموش هستم.

مرا ببخش. مرا که دارم آموزش می‌بینم برای خدا شدن. پزشک، موجودی که خدا خواهد شد. پزشک،‌ موجودی که خود را خدا می‌بیند.

اما مرا ببخش که با این وجود،  نتوانسته‌ام از درد و رنج تو بکاهم.

مرا ببخش که نمی‌توانم کمکت کنم که به رویایت نزدیک شوی. مرا ببخش که نمی‌توانم به تو کمک کنم که پزشک شوی. تو شاید حتی به آن لحظه نرسی که انتخاب کنی که در این مسیر گام برداری.

این حق تو نبود که این کوهِ درد، بر روی شانه‌هایت گذاشته شود. این حق تو نیست که این‌قدر زود، با برخی از درد‌ها روبه‌رو شوی.

زهرا، امیدوارم از من نپرسی که کی حال من خوب می‌شود. امیدوارم از من نپرسی که کی از بیمارستان می‌روم. امیدوارم از من نپرسی که کی می‌توانم به مدرسه برگردم. امیدوارم از من نپرسی که تا کی باید روزی این همه قرص بخورم. امیدوارم از من نپرسی چون نمی‌توانم جوابت را بدهم. جرئت‌اش را ندارم. خاموش می‌مانم. سکوت می‌کنم.

امیدوارم تمام این فرضیات ما غلط باشد. این بیماری دهشتناک و سهمگین کم نیست که تحمل درد تجاوز هم شاید ضمیمه‌ی آن شده باشد. امیدوارم دردت فقط همین درد ایدز باشد – که البته دردی نیست که بشود به آن گفت فقط همین. امیدوارم این طور نبوده باشد که درد و رنج تجاوز، تو را خاموش کرده باشد و گفته‌های کودکانه‌ات را از تو گرفته باشد.

زهرا جان، مرا ببخش که نتوانسته‌ام کاری کنم که غمگینی تو کم‌تر شود.

مرا ببخش عزیزکم. مرا ببخش که تو هیچ‌وقت نمی‌توانی پزشک شوی.

مرا ببخش.

 

با صدای زهرا به خودم آمدم. گویا دو باری صدایم کرده بود و متوجه نشده بودم. می‌گفت:

— نوبتمون شده.

بهش گفتم:

— خوب درس بخون که پزشک خوبی شوی.

و ویلچر را به سمت اتاق استاد هل دادم.

 

پی‌نوشت: نمی‌توانستم این ماجرا را فقط درخودم نگاه دارم. چند ساعت بعد، وقتی برای دوستی این‌ها را تعریف کردم، به من گفت:

زندگی تا هست،‌ زندگی‌ست. وقتی مرگ هست، مرگ هست. ولی زندگی تا هست، هست. می‌شود انسان تمام تلاش‌اش را بکند. تمام خاطرات با آن کسی که می‌ماند، می‌ماند. و حاصل لحظات خوب، برای همان لحظاتِ زندگان هست. همان حالی هست که وقتی چیزی خوشمزه هست، همان موقع هست و لذتش برای همان موقع است.

مگر درد داشته باشد. درد قضیه را سخت می‌کند. ولی باز هم برای تو که مقابلی، باید لحظات را خوب رقم بزنی. انتخاب دیگری نیست. فشرده‌ترین اندازه‌ای که می‌شود خوبی و مهربانی کرد. لحظات دل‌پذیر را رقم زد.

خوشی روی دیگر ناخوشی است. مرزی باریک دارد. برای غمگین نبودن باید شاد بود. اما شادی واقعی. زندگی برای همه‌ی ما تبدیل این‌هاست. منتها جایی مثل این، فشرده‌ترین می‌شود. گفتن‌اش آسان است و عمل‌اش سخت؛ مگر باورش داشته باشیم.

زهرا جان نمی‌دانم تو به سراغ کی می‌توانی بروی. آن پدری که هیچ وقت نیست یا مادری که هدیه‌ای برای‌ات گذاشته که تو را به مرگ نا‌به‌جا محکوم کرده است. اما امیدوارم امشب کمی آسوده‌تر بخوابی.

امیدوارم که آن لبخندی که به خاطر ویلچر سواری تو راه برگشت، تند هل‌دادن‌های من، بوق زدن‌های تو برای مردم تو راهروی بیمارستان، سبقت‌های من از آن‌ها، برید کنار گفتن‌های تو به آن‌ها و باقی صحبت‌ها برای‌ات به ارمغان آورده بود، حداقل همین امشب پایدار باشد. امیدوارم نقره‌پاشی ماه امشب، برای‌ات نقره‌گون‌تر باشد. امیدوارم باران امشب، کمی از درد تو را با خودش برده باشد. امیدوارم آرام‌تر باشی. امیدوارم توانسته باشم لحظه‌ای فشرده از خوبی و مهربانی برای‌ات فراهم کرده باشم. لحظه‌ای فشرده از مهربانی در این عمر فشرده‌ی تو.

 

پی‌نوشت ۲: نمی‌دانم که تویی که این نوشته را می‌خوانی، فکر می‌کنی بدترین قسمت پزشکی کجاست؟ درس‌ خواندن‌های همیشگی؟ دریغ کردن لذت‌هایی که بقیه می‌توانند داشته باشند؟ وقف کردن زندگی‌ات برای بقیه؟ نمی‌دانم تو چه فکر می‌کنی. اما من فکر می‌کنم که بدترین قسمت پزشکی، عادی شدن است. عادی شدنِ درد دیگران. عادی شدن رنج دیگران. عادی شدن دیدن بیماری. و وقتی دیگر درد کودک هم برای تو عادی شده باشد، – خوشا به حالت (؟) – تو مرده‌ای.

This Post Has 25 Comments

  1. من بیمارستانم که میرم گریه و ناراحتیه مردمو میبینم گریم میگیره همیشه هم میگم خدایا من چجوری میخوام دکتر بشم واقعا؟ از هرکسیم میپرسم همش میگه عادی میشه عادی میشه دقیقا حرفتون خیلی درست بود به نظر منم بدترین قسمته پزشکی همین عادی شدن نسبت به درده مردمه😭😭😩😩 اون روز که رفتم بیمارستان یکی از دانشجوهای سال اخر وقتی داشتم نگاه یه سری خانواده ی داغ دیده میکردم که برم شاید ابی چیزی بیارم واسه خانومی که داشت گریه میکرد خیلی شدید یا برم حتی بغلش کنم خیلی راحت بهم گفتن روتو بکن اونور نگاهشون نکن ☹️😩
    واقعا متن رو خیلی زیبا نوشته بودین🌷 و البته بسیار متاثر شدم…

    1. سلام پردیس. می‌فهمم چی میگی. این قسمتش رو ننوشتم. این قسمت که عادی نشدن این درد برای تو، از دید بقیه غیر عادی هست. اما از دید تو این که درد برای بقیه عادی میشه، غیرعادیه.
      البته شاید غیرعادی درست نباشه. یه جورایی براشون مکانیسم دفاعی هست. اما به قول دوستی، باید یاد بگیریم که از این غم استفاده کنیم. این غم خودش میتونه نیروی محرکه‌ی تو باشه برای پیش رفتن.

  2. امیر جان؛
    متن خیلی خوب و البته متأسف کننده ای بود.
    خیلی خوشحالم که پزشک جوانِ نویسنده ای هستی.

    1. سلام شاهد

      خوشحالم که اینجا میبینمت. ممنون که برایم نوشتی. لطف کردی به من.

  3. اشکم دراومد 🙁
    خب نمیدونم شاید من اشتباه فکر میکنم ولی نیازی به عادی شدن نیس! میشه با هر مریض درد رو تجربه کرد، میشع با تک تکشون خندید و گریه کرد. میشه باهاشون بزرگ شد . هر تجربه ی دردی یه پختگی داره. میشه باهاشون این قدر این قدر مسیر پختگی رو بری تا بسوزی. شاید این سوخته مصداقش دکترایی باشن که حرفشون نه خود حرفشون، لحن حرفشون درد مریص رو کم میکنه. نمیدونم شاید دارم کلیشه ای فکر میکنم شاید این اتفاق واسه خودم هیچ وقت نیفته 🙁
    موفق باشید 🙂

    1. سلام زهرا. همونجوری که برای پردیس نوشتم، حس کردن این درد وقتی ارزشمندتر میشه به نظرم، که ازش به عنوان یه نیروی پیشراننده استفاده کنی تا بتونی کاری براشون انجام بدی.

  4. سلام . متن متاثرکننده ای بود . و اون بدترین قسمت … من کاملا حسش کردم وقتی آقای دکتردرباره سوالی که از وضعیت کنسر مادرم ازش پرسیدیم خیلی سرد و بی روح برگشت گفت بذارید به حال خودش بمونه .انگار نه انگار که اونی که رو تخت هنوز داره نفس میکشه.

    1. سلام طاهره.

      متاسفم که چنین تجربه‌ای رو داشتی. بعضی مواقع پزشک یادش میره که کلمات چقدر میتونن برای بیمار، برای همراهان بیمار و برای کسانی که این بیمار عزیزشون هست، دردناک باشه.
      یک جایی هست که پزشک میبینه اگه درمان رو بیشتر از این ادامه بده، فقط به زجر بیشتر بیمارش منتهی میشه. اما این که چجوری این رو به بیمار و عزیزانش بگه، اهمیت زیادی داره.

  5. وقتی از زهرا وزهرا های دیگه میشنوم شوک میشم که چرا؟و میترسم از حضور توی جامعه ای که تظاهر به خوب بودن داره ولی در باطن به یه بچه هم رحم نمیکنه..جامعه ای که خیلی کارا میتونه انجام بده ولی فقط ساکت نشسته و تماشا میکنه .عادی شدن نه تنها توی پزشکی،هرجای دیگه ای هم که رخ بده فاجعس بنظرم..میشه گفت فاجعه مرگبار،که مثل خوره میفته به جونتو تورو یواش یواش بدون اینکه متوجه بشی از بین میبره…چیزی که الان افتاده به جون ما…یه جمله خوندم که ما برای حضرت رقیه ی سیلی خورده چقدر عزاداری میکنیم و اگه کسی توهینی کنه به ایشون چه واکنش ها که نشون نمیدیم ولی چرا نسبت به رقیه های امروز بی تفاوت میگذریم……این دین و آیین ما نیست!

    1. سلام فاطمه.
      نمیدونم راستش، احتمالا یه جور مکانیسم دفاعی هست. راحت‌تر هست برای فرد که عادی بشه و توجه نکنه و اذیت نشه، تا بخواد عادی نباشه و توجه بکنه و اذیت بشه. این نوشتن من در این مورد هم به نظرم وقتی ارزش داره که بتونم در انتها کاری در مورد این بکنم.

  6. واقعا دیدن اینکه یک نفر داره رنج میکشه و ما نمیتونیم کاری براش بکنیم که از بار غمش کم کنه خیلی زجرآوره… در هر منسبی باشی همینطوره… چه مهندس باشی ، چه پزشک و چه معلم… وقتی میفهمی که کاری ازت ساخته نیست خیلی غمگین کنندس… وقتی میخوای ولی نمیشه…

  7. پزشک، موجودی که خدا خواهد شد. پزشک،‌ موجودی که خود را خدا می‌بیند.
    این جمله شما خیلی عالیه فقط اینکه همه پزشکها خودشون رو خدا تصور میکنند یا معدودی از اونها؟ به نظرم مریض ها هم نگاهشون به پزشک خداگونه و با تقدس زیاده

    1. سلام صغری.

      قطعا همه نیستند. من چند تا استاد دارم که به جرئت میتونم بگم از بهترین‌های ایران هستند و اون‌ها اصلا خودشون رو اینجوری نمیبینن.
      یه بحثی وجود داره به اسم Medical Paternalism. وقتی در موردش بنویسم بیشتر در مورد این قضیه توضیح میدم.

  8. مکانیسم دفاعی رو خیلی بجا گفتید. عموما همینطوره که شخص ِ پزشک یا پرسنل بیمارستان پس از مدتی برای اینکه خودش در این اتمسفرِ مریض، کمتر دچار آسیب و بحران بشه، برای بی تفاوت شدن تلاش میکنه. و این مسئله در افرادی که کنترل احساساتشون براشون مشکل هست، بیشتر بروز میکنه.

    اما نکته اینجاست که مرز خیلی باریکی هست بین “کنترل احساسات” و “بی تفاوت بودن به درد بیمار”.

    چیزی که باید همه از بین ببریم اش ضعف نشون دادن و احساساتی شدن های بیجاست.
    و چیزی که هرگز نباید از بین ببریم اش احساس نوعدوستی و وجدان و انسانیت هست.

  9. این متن فوق العاده بود. خوشحالم که هنوز هم پزشک هایی هستن که درد ها و رنج های بیماران براشون عادی نمیشه و پرنده ی وجدان شون با شلیک های بی رحمانه ی سیستم بیمارستان نمرده.

    و ازین بابت که این اندوه های درونی رو با بقیه به اشتراک گذاشتین تا تلنگری برای همه محسوب بشه هم خوشحالم. چرا که اگه دست هامون بسته است و کاری ازمون برنمیاد حداقل زبان مون قفل نیست و میشه از این دردها و مشکلات صحبت کرد و گاهی معترض شد.

    امیدوارم تمام تاثرمون بابت ماجراهای اینچنینی رو جهت دار کنیم. بلکه دردی کمتر، احوالی بهتر…

    1. سلام زهرا

      ممنونم که نظرت رو برایم نوشتی و عذر میخوام که اینقدر با تاخیر جواب میدم. امیدوارم بشه کاری کرد و این حرف‌های من به غر زدن در همین‌جا ختم نشه.

  10. بدترین قسمت پزشکی دقیقا همون “امیدوارم” هایی هست که آخر کار نوشته بودید…امیدهای عذاب‌آور‌‌‌…اونم درست وقتی که یه کودک نگاه مظلومانه و منتظرش رو به تویی که پزشکی دوخته و منتظره جوابه…و تو با پشتوانه ای از غول های بزرگی مثل گایتون و هریسون و…فقط بهش نگاه میکنی…این اوج ناتوانی یه پزشکه و برای من اوج درد…درد بیمارم برای من عادی نمیشه…چون هرچند نوع بیماری تکراری باشه اما بیمار یه آدم جدیده…من شاید هزاربار این بیماری رو دیده باشم اما بیمارم اولین باریه که تجربش میکنه…جنس تجربه قابل عادی سازی نیست…ممنون که این تجربه هاتون رو با ما درمیون میذارید.
    به امید امیدهایی که عذاب آور نباشن

    1. سلام زینب

      ممنونم که برایم نوشتی. و چقدر قشنگ گفتی اینجا: «من شاید هزاربار این بیماری رو دیده باشم اما بیمارم اولین باریه که تجربش میکنه».
      کاش این حرفی که زدی، میتونست در مدل ذهنی همه‌ی دانشجو‌های پزشکی قرار بگیره.

  11. رنج دیدن مشکلات و مریضی بیماران یه حالت روحیه ، یه درد فیزیکی نیست که عادی بشه؛ بنظرم‌ فقط طی پروسه این چند سال پزشکی سعی میکنیم بهش فکر نکنیم ، ندیدش بگیریم، به خودمون امید بدیم که نه فلان مریض اند استیج قرار نیست چیزیش بشه ، به اینکه دعا کنیم بخشمون زودتر تموم بشه قبل اینکه عمرش تموم بشه ، به اینکه خودمون رو مسئول ندونیم … نمیدونم شاید بیست سال بعد که از دنیای دانشجویی فاصله گرفتیم ما هم به ردیف پزشکانی بپیوندیم که برامون عادی بشه اما بعید میدونم تعداد این مدل افراد زیاد باشه و دیدن رنج بقیه همیشه درد آوره و هیج وقت عادی نمیشه.

    منم این سه ماه بخش اطفالم و حقیقتا تحمل دیدن مریضی این فرشته های کوچیک یکی از سخت ترین کارهاست…

    1. سلام نیما.

      خوشحالم که اینجا میبینمت. امیدوارم خوب باشی.

      این جمله‌ای که گفتی فکر کنم برای خیلی‌ها آشناست و آرزوی خیلی‌هامون هست:‌ به اینکه دعا کنیم بخشمون زودتر تموم بشه قبل اینکه عمرش تموم بشه.

  12. من هر روز با طپش دیوانه وار قلب از خواب پا میشم و عاشقانه به بخش میرم .امیدوارم ادامه داشته باشه!:)

    1. حسین عزیز من

      میدونی که چقدر دلتنگتم. دیدار آسانسوری، دیدار نامنتظره‌ی قشنگی بود. اگه سرما نخورده بودم – البته اگه مطمئن باشم سرما هست، میدونی که بخش عفونی‌ام :)) – حتما بهت میگفتم اگه که میتونی فردا همدیگه رو ببینیم. نمیخوام تو هم چند روز از کارهات بیفتی.

      بدون که من هنوزم با این طپش دیوانه‌وار میرم.

  13. دانشجوی مهندسی ام. راستش هیچ وقت دغدغه های یک پزشک را این قدر دردناک نخوانده بودم. خاطره هایم با پزشک ها همین عادی شدن ها بود که گفتی. در اتاقشان می رفتم نسخه ای تکراری می پیچیدند و می رفتم. حقیقتش بعد از خواندن این مطلب شکل دیگری از سختی کارتان را دیدم. امیدوارم برای همیشه قوی تر از سخت ترین قسمت شغل شریفت یعنی عادی شدن درد دیگران باشی. هر چند حقیقتا به شما حق می دهم که برای زنده ماندن اعصابتان گاهی هم چشم هایتان را ببندید.
    واقعا خوش حالم که با پزشک خوش قلبی چون شما زیر یک آسمانم.

    1. سلام امیرحسین.

      ممنونم که برایم نوشتی.

      میفهمم چی میگی و افراد زیادی هستند که به این شکل عمل می‌کنند. راستش کسی اینجا یاد نمیده که چجور بتونی با این مسائل کنار بیای. مشاوره‌ای وجود نداره. شاید بیشترین چیزی که گیرت بیاد اینه که خیلی خودتون رو قاطی مسائل بیمار نکنین. این‌ها منجر به این فعال شدن مکانیسم‌های دفاعی میشه که یکیش این بی‌تفاوتی و عادی شدن هست. نیاز به شکستن این چرخه هست.

  14. خواستم بنویسم اما … بگذریم… فقط بگم گاهی واقعا این زندگی لعنتی غیر قابل تحمل میشه…
    برای من، سخت ترین قسمت پزشکی دوست داشتنی ام، دیدن رنج دیگران و کنترل خودمه برای نترکیدن از سنگینی که رو دلمه وبغضی که توی گلومه…
    بگذریم…
    راست میگن که سلامتی عجب نعمتیه …
    سلامت باشی امیر جان، سلامت باشی

دیدگاهتان را بنویسید

Close Menu