فوریت‌های جراحی

زمانی بود که دلم می‌خواست جراح اطفال بشوم. چندان از آن نمی‌گذرد. همین ۵ سال پیش بود. دلم می‌خواست جراحی عمومی و سپس جراحی اطفال را به عنوان ادامه‌ی مسیر حرفه‌ای خودم انتخاب کنم.

اما اکنون، دیگر نه. نزدیک به دو سال است که این انتخاب را کنار گذاشته‌ام. علاقه‌ام هم‌چنان پابرجاست و این خرداد ماه ۹۹ که در اورژانس جراحی مشغول هستم، دستان خود را در هر لحظه که فرصت پیدا می‌کند، به دور قلب من می‌فشارد. می‌فشارد تا آن روزها را به یادم بیاورد.

کوتاه‌نوشته‌های اتفاقی، حاصل شب‌ها و روزهای اواخر اسفند ۹۸ تا ۳۱ اردیبهشت ۹۹ بود. روزهای اورژانس عمومی.

همه نوع بیماری به آن‌جا می‌آمد. با هر مشکلی.

تعدادی از آن‌ها را پس از کارهای اولیه، به اورژانس جراحی می‌فرستادیم. اورژانس جراحی که این ماه، من در آن‌جا هستم.

این نوشته، حاصل این شب‌ها و روزهاست و تا پایان خرداد ماه ادامه دارد.

یک‌شنبه ۴ خرداد ۹۹ – فوریت‌های جراحی – بیمارستان شهید فقیهی (سعدی)

وارد فوریت‌های جراحی شدم.

یک آی از منتهی‌الیه چپ و یک آی از منتهی‌الیه راست.

فریادِ بم‌تر از مردِ جوان سمت راست بود. جوابش را زن سپیدموی سمت چپ می‌داد. هر کدام که ساکت می‌شد، دوباره لحظه‌ای بعد، یکی آغاز کرده و دوئت‌شان را با هم از سر می‌گرفتند.

نگاهی به تمامی بخش انداختم. پنجره داشت. لبخند زدم. پنجره را دوست دارم.

هر چند که پنجره‌اش خراب بود. نه درست باز می‌شد و نه درست بسته. جایی‌اش یک گیر داشت که من بلد نبودم درستش کنم.

یک پنجره‌ی خراب. پنجره‌ای شکسته. اما، بهانه‌ای بود برای به یادآوردن شعر شاملو. آن نگاه خاص.

پنجره‌ای که همانند قاب عکس است و آسمانی پر از ابر، تصویر درون قاب.

به جُستجوی تو
بر درگاهِ کوه می‌گریم،
در آستانه‌ی دریا و علف.

به جُستجوی تو
در معبرِ بادها می‌گریم
در چارراهِ فصول،
در چارچوبِ شکسته‌ی پنجره‌یی
که آسمانِ ابرآلوده را
                        قابی کهنه می‌گیرد.


احمد شاملو – از دفتر مرثیه‌های خاک

آخرین آزمایش‌ها را بررسی کردم. مشکل حادی وجود نداشت.

تا که آن مردِ فریادزن، هم‌چنان فریاد‌زنان، به سراغم آمد.

چهره‌اش از آن چهره‌هایی بود که برای همدلی کردن، نیاز بود انرژی بیشتری بگذارم و عمیق‌تر بشوم. باید به پسِ پشتِ آن صورت می‌رفتم تا بتوانم با او همدلی بکنم.

به این فکر می‌کردم که چه چیز همدلی با او را سخت می‌کند؟

این که حدس می‌زدیم اعتیاد داشته باشد؟

این که ظاهری ژولیده داشت؟

این که وقتی نزدیکت است، حتی از پشت ماسک، بوی تند و زننده‌ی استفراغ می‌آید؟

این که تمامی بدنش خیس عرق شده بود؟

یک آی گفت. شکمش را گرفت و ادامه داد که به دستشویی رفته و در مدفوعش خون بوده است.

به این فکر می‌کردم که باید باورش کنم یا نه. یک ظرف به او دادم که نمونه‌ای مدفوع برای آزمایش بدهد. قرار شد چند لحظه‌ی دیگر به دستشویی برود.

اما هنوز هم باید احتیاط می‌کردم. خونریزی گوارشی یک مشکل جدی است.

داروهایش را چک کردم. پنتوپرازول را به شکل تزریقی دریافت می‌کرد – هر چند نباید این‌گونه به او این دارو را می‌دادند و شکل خوراکی‌اش اکتفا می‌کرد. مایع هم می‌گرفت.

پس درمان اولیه‌ی خونریزی گوارشی را می‌گرفت، هر چند که اگر خونریزی بود، باید کمی در دوز دارو و سرمش تغییر ایجاد می‌کردم.

به سراغ خودش رفتم. دستم را به روی مچ دستش گذاشتم و نبضش را پیدا کردم. منظم بود. به همین خاطر، فقط ۱۰ ثانیه شمردم. ۱۳ تا در ۱۰ ثانیه. پس ضربان قلبش نیز بالا نرفته بود.

خوب است. حتی اگر خونریزی هم داشته باشد، خون زیادی از دست نداده است.

به استیشن برگشتم. لحظه‌ای بعد آی‌آی‌کنان به دستشویی رفت.

در دستشویی که بود صدایش نمی‌آمد و فراموشش کرده بودم. داشتم کاغذبازی‌های بستری‌کردن بیماری دیگر را انجام می‌دادم که دیدم ظرف نمونه‌ی مدفوع با دری باز، حاوی یک مدفوع نیمه‌سفتِ چسبناکِ قیری رنگ، روی نوشته‌هایم گذاشته شد.

صدایش را بالاتر برد: آی. ببین. آی. گفتم که خون بود. آی. یک چیز بده تا دردم کم شود.

مریض است. می‌گوید درد دارد. لازم نیست من به او توضیح بدهم که جای نمونه‌ی مدفوع روی وسایل من نیست. جملات بالا را به خودم می‌گفتم که داد مسئول بخش درآمد:

آقا! جای نمونه‌ی مدفوع که ایستگاه پرستاری نیست. چرا این‌جا را کثیف می‌کنی؟ برو در محل خودش بگذار.

گذاشتنش روی وسایل من، یک خوبی داشت. فهمیدم راست می‌گوید. خونریزی داشت. نمی‌دانم از کجا می‌دانست این نوع مدفوع، یعنی خونریزی. شاید دفعه‌ی قبل، خون تازه‌تری درون مدفوع بود.

مهم نیست. این مهم است که این نوع مدفوع را که به آن Melena می‌گویند، نمی‌تواند از خودش بسازد. یک مشکلی دارد. هر چند که تمامی این مشکلات، وجود اعتیاد را رد نمی‌کنند.

و البته وجود اعتیاد، سوال خودم را پاسخ نمی‌دهد. من چرا نمی‌توانم به خوبی با او همدلی کنم؟ می‌دانم اعتیاد دلیلش نیست. حداقل می‌توانم بگویم قبلا بارها با چنین افرادی همدلی داشته‌ام.

داروهایش را کمی تغییر دادم و به سراغش رفتم.

۵ میلی‌گرم دیگر مورفین، به شکل زیرپوستی، برایش تزریق کردم.

هنوز مورفین را تزریق نکرده، آرام گرفت و خوابید.

تا ساعاتی بعد، این ماجرای آی درد دارم و گرفتن مخدر، چند باری تکرار شد. این بین، یکی دو باری نیز از طرف پرستارها Placebo دریافت کرد. آن هنگام نیز، ساکت می‌خوابید. زمان تزریق داروهای دیگر، به او می‌گفتند که قرار است مپریدین (پتدین) بگیرد. یک نوع مخدر دیگر.

یکی از دو دوئت‌خوان، ساکت شده بود. دیگری نیز به تنهایی صدایش در نمی‌آمد.

می‌توانستم بیشتر به بقیه‌ی بیمارها برسم. سه تا از بیمارها، برای تعیین تکلیف شدن، نیاز به سی‌تی اسکن داشتند. چند باری تماس گرفته بودیم و زنگ زدن به بخش رادیولوژی دیگر جواب نمی‌داد. به آن‌جا رفتم.

همین حدودها بود که استاد می‌رسید و احتمالا تمام کارهای انجام نشده را از چشم من و رزیدنت می‌دید.

دست از پا درازتر برگشتم. یکی از دستگاه‌های سی‌تی کلا خراب شده بود و دیگری، داغ کرده و ارور داده بود. قرار شده بود کمی خاموشش کنند که ببینند چه می‌شود.

همین که وارد شدم، اتندینگ را دیدم. مانتویی گشاد با طرح گل و مرغ به تن داشت. حدس می‌زدم در این لباس به اندازه‌ی وقتی که روپوش سفید به تن دارد، عصبانی نشود. خوشحال بودم که این‌گونه آمده است.

برایش جریان سی‌تی اسکن را توضیح دادم.

گفت که اگر درست نشد، با نمازی هماهنگ بکنید که فلان بیمار به بیمارستان نمازی برود.

اگر دستگاه درست نمی‌شد، یک آمبولانس سواری در انتظارم بود.

امیدوار بودم درست شود.

هیچ علاقه‌ای به آمبولانس‌سواری نداشتم. تجربه‌های راحتی نیستند.

جمعه ۱۶ خرداد ۹۹ – فوریت‌های جراحی – بیمارستان شهید فقیهی (سعدی)

تنها پنجاه دقیقه خوابیده بودم. وقتی که تا پس از ۵ بامداد بیدار می‌مانی، صحبت می‌کنی و ماه را نگاه می‌کنی، همین می‌شود دیگر. آن پنجاه دقیقه هم، تماما با استرس این بود که خواب بمانم و دیر برسم.

سریع یک امریکانو در خانه درست کردم و خوردم و به سمت بخش راه افتادم.

به بیمارستان رسیدم. راهروها را طی کردم. در ذهنم بتهوون پخش می‌شد. پنجمین کنسرتوی او برای پیانو. دومین موومانش. شگفتا به این تفسیر لنی. چقدر دوستش دارم. قطعه را. او را. بتهوون را.

قطعه هنوز تمام نشده بود. دلم می‌خواست کندتر راه بروم تا تمام شود؛ اما دیر می‌شد.

آخرین پیچ را رد کردم. لحظه‌ای بعد، دستم را بالا آوردم تا چشم الکترونیک در تشخیصم بدهد و در باز بشود.

وارد شدم.

نخست دو سرباز دیدم. قدهای بلند. لاغر. در لباس‌هایی سرمه‌ای بودند که پوست روشن‌شان را به خوبی نشان می‌داد. یکی صورتی کشیده داشت و دیگری صورتی گرد. دو سه روزی از آخرین اصلاح صورتشان می‌گذشت و آن‌که صورتش کشیده بود، کمی جوش‌های قرمز و صورتی روی پیشانی‌اش داشت.

لبخند زدم و سلامشان کردم. احتمالا دوباره یک بیمار زندانی داریم و سربازها با او هستند.

بلی. دیدمش. او که دست چپش را به سمت چپ تخت و پای راستش را به سمت راست تخت بسته بودند.

مشکلش چه بود؟ هنوز نمی‌دانستم.

منتظر کشیک قبلی شدم که بیاید و از او بخش را تحویل بگیرم.

به جز یکی، مشکل همگی Obstruction بود؛ قسمتی از دستگاه گوارش بسته شده بود. آن یکی هم سنگ کیسه‌ی صفرا داشت.

همان هنگام تحویل گرفتن بخش بودم که رزیدنت نیز آمد.

با هم راند کردیم. حالش خوب نبود. سرفه می‌زد و مریض‌احوال بود. گفت که اگر کاری بود، به او بگویم و از اورژانس بیرون رفت تا به بقیه‌ی مریض‌هایش برسد. آن قیافه‌ی خسته‌ی لهِ رزیدنت سال یک، در چهره‌اش موج می‌زد. اما با این وجود، با مهربانی صحبت می‌کرد.

لیست کارهایم را مرور کردم. همه را انجام دادم. تنها چند TR در انتظارم بودم. Toucher Rectal. معاینه‌ی مقعدی. Rectal Exam.

اسم‌ها و مخفف‌های مختلفش را در ذهنم مرور می‌کردم. بهانه‌ای بود برای به تأخیر انداختنش.

برایم چندش‌آور یا حال‌به‌هم زن نبود. صرفا تنبل شده بودم در آن لحظه. آن ماه‌های اول که به بخش آمده بودم، هنگام معاینه‌ی مقعدی پیرمردی ۸۰ ساله و مبتلا به سرطان پروستات، دستکش در آن داخل پاره شده بود و هنگامی که دستم را بیرون آوردم، مدفوعی که معمولا به دستکش می‌چسبد، به دستم چسبیده بود.

از آن به بعد دیگر، کل این معاینه برایم طبیعی‌تر شده بود.

به سراغ زندانی رفتم. از آن قدبلندِ صورت‌کشیده خواستم که بازش بکند تا بشود معاینه را انجام داد.

زندانی از درد به خودش می‌پیچد. شکمش کار نکرده بود و به شدت درد داشت.

خوشبختانه خود آن بیمار می‌دانست چه اتفاقی قرار است افتد. دانستن‌اش، کار را برای‌ام راحت می‌کرد.

به نظرم سخت‌ترین قسمت این معاینه، توضیح این فرایند به بیمار است. این‌که می‌خواهم چنین معاینه‌ای انجام بدهم.

دستکش را پوشیدم. کمی ژل لیدوکائین به پشت دست چپم ریختم. انگشت اشاره‌ی دست راستم را به ژل آغشته کرده و به آرامی به داخل فرستادم. چیزی به دست نمی‌خورد. انگشتم را چرخاندم. پروستات نیز در لمس مشکلی نداشت.

انگشتم را در آوردم. به دستکش نیز چیزی نچسبیده بود.

هنوز دقیقه‌ای نگذشته بود که او از سرباز خواست بازش کند تا به دستشویی برود. همان که صورتی کشیده داشت، با خنده به من نگاه کرد و گفت: خوب شکمش را راه انداختی.

به چشمانش نگاه کردم. خندیدم. او نیز خندید.

کمی بعد نیز نامه‌ای برای آن دو سرباز نوشتم تا بتوانند از سلف بیمارستان غذا بگیرند و خودم نیز به سلف رفتم. در بخش کاری نداشتم. نیازی به حضورم نبود.

روز خلوتی بود. غذایم را نصفه خوردم و در تختی دراز کشیده بودم. کتابی در دستم. به نوشته‌های روی کف تخت بالایی نگاه می‌کردم. جای چند مهر نیز بود.

کتابم را باز کردم. آوای شمال:‌ زندگی‌نامه‌ی ادوارد گریگ، آهنگساز نروژی.

آوای شمال زندگی‌نامه‌ی ادوارد گریگ آهنگساز نروژی

لحظه‌ای چشمانم را بستم. کنسرتو برای پیانوی او را به خاطر آوردم. آن موسیقی باشکوه. با آن آکوردهای با صلابت.

در موسیقی گریگ غرق بودم که موبایلم مرا به خود آورد.

رزیدنت‌مان بود: «دکتر. یک مریض بدحال دارد می‌آید. پریتونیت است. هر وقت آمد، مرا خبر کن».

التهاب پرده‌ای که دور عضوهای شکمی است. بر اثر چی؟ هنوز نمی‌دانستیم.

به بخش رفتم و به پرستارمان سپردم که به محض آمدن بیمار با من تماس بگیرد. نگاهی به سربازها انداختم. هر دو نشسته به خواب رفته بودند. زندانی نیز خواب بود.

لبخندی زدم و دوباره به خوابگاه برگشتم.

کتاب را شروع کردم. فصل سوم بود که از بخش تماس گرفتند.

سریع خودم را رساندم.

دیدمش. معلوم بود بدحال است. خیلی زیاد. هوشیاری چندانی نداشت. تنفسش نیز به کمک دستگاه بود.

کمی بعد، رزیدنت‌مان نیز آمد. رزیدنت سینیور هم آمد. کارها را سریع شروع کردیم.

شرح حال. معاینه.

به نظر می‌آمد قسمتی از روده‌هایش پاره گشته است.

دو نفری از سمت چپ تخت او را به سمت خودمان کشیدیم و نفری دیگر او را از سمت راست هل داد تا بتوانیم به پهلو نگه داریمش تا یک نفر دیگر برایش TR انجام دهد.

طبیعی بود.

رزیدنت‌مان شروع کرد لوله‌ای در رگ گردنش گذاشتن تا بتوانیم بیشتر و سریع‌تر مایعات بدهیم (تریپل لومن).

یک سرم به دست راست. یک سرم به دست چپ و دو سرم به تریپل لومن که در گردن بود وصل شد. از لحاظ مایع، عقب بود. خیلی زیاد.

وقت فرستادن بقیه‌ی آزمایش‌ها بود و درخواست برای نوار قلب. در آن لحظه‌ی نخست، تنها یک آزمایش گرفته بودیم. گازهای خونی که خونی به شدت اسیدی‌شده را نشان داد.

عکس قفسه سینه پرتابل نیز درخواست دادیم.

نوارش را گرفتند. نگاهش کردم. به رزیدنتمان گفتم که Prolonged QT دارد. خندید و ازم خواست که به رزیدنت کاردیو خبر بدهم. از آن خنده‌هایی که دیگر همین را کم داشتیم.

کمی بعد عکس قفسه‌ی سینه‌اش را نیز گرفتند. با رزیدنت نگاهش می‌کردیم: این که عکسش به کووید هم مشکوک است.

شانه‌ای بالا انداختیم. حرفی نبود. خنده‌ای نیز نبود. ادامه دادیم و عکسش را برای استاد عفونی‌مان فرستادیم تا نظرش را بگوید.

درگیر این بودیم که به اتاق عمل کووید برود یا اتاق عمل معمولی. همان موقع بود که استاد عفونی‌مان پیام داد که اگر علامت ندارد، به عنوان کووید در نظر نگیرید او را.

رزیدنت‌مان خوشحال بود. می‌توانستم حدس بزنم که عمل کردن با لباس‌های محافظتی کووید چقدر برایش دشوار است. حق دارد.

با بیمار به سمت اتاق عمل رفتند.

او که نامش امان بود، نزدیک به ۳ لیتر مایع گرفته و فشارش از ۸ به ۱۰ رسیده بود. خوشحال بودیم.

آن‌ها رفتند. بخش ساکت شد.

ساعت گذشته شلوغ بود و پر کار.

اما احساس می‌کردم که زنده‌ام. همین کافی‌ست.

به بیرون رفتم. خودم نیز به مایعات احتیاج داشتم. کمی آبمیوه خوردم و به بخش برگشتم. دیگر کم کم به ساعت پایانی کشیک نزدیک می‌شدم.

صدای پرستارمان مرا به خود آورد: دکتر. یک های‌بای به او بدهم؟

اولین بار بود این مخفف را می‌شنیدم. در ابتدا، یاد آن بیسکوئیت افتادم.

به چی های‌بای می‌گوید؟ به بیماری که انگشت اشاره‌اش نشان می‌داد، نگاه کردم و فهمیدم منظورش هالوپریدول و بایپریدین است. زیرا که او از مشکلات اعصاب نیز رنج می‌برد.

فکر کرد که منظورش را نفهمیدم. می‌خواست برایم توضیح بدهد که گفتم منظورتان را فهمیدم. دارم در ذهنم مرور می‌کنم که ممنوعیتی برای این فرد نداشته باشد که ندارد.

به او های‌بای بدهید. این را با چشمانی گرد شده و لبی خندان گفتم.

پس از گفتنش، به ده سال پیش سفر کردم. چقدر خاطره با های‌بای داریم. من و او.

دوشنبه ۱۹ خرداد ۹۹ – فوریت‌های جراحی – بیمارستان شهید فقیهی (سعدی)

وارد فوریت شدم. چقدر شلوغ بود.

کشیک قبلی را یافتم. داشت توضیح می‌داد که همین الان، این همه مریض با هم آمده است. تا قبلش خلوت بود.

رزیدنت‌مان نیز به شوخی می‌گفت که بدکشیک نیست و اینترن قبلی هم که بدکشیک نبود. به من نگاه می‌کرد و ادامه می‌داد: پس بدکشیک کیست که این همه مریض آمده است؟

منم به روی خودم نمی‌آوردم. حوصله‌ی این مکالمه را نداشتم.

شروع کردیم کارها را. شرح‌حال پشت شرح‌حال. معاینه پشت معاینه. دارو پشت دارو.

و در این بین، دادن جواب دو بیمار با Pilonidal Cyst که معنای اورژانس را نمی‌فهمیدند و دائما می‌گفتند که ما زودتر آمده‌ایم.

از آن بیماری‌هایی است که کمی شرم همراهش دارد. شاید به همین خاطر می‌خواستند زودتر از این‌جا بیرون بروند. یک کیست دردناک است در بین شکاف نشیمنگاه.

علاقه‌ی من به ریشه‌ی کلمات باعث شده بود که ببینم کلمه‌ی باسن که این‌قدر متداول است، از کجا می‌آید. فهمیدم که از فرانسه به زبان ما جاری شده و معادلی دقیق برای نشیمنگاه نیست. باسن یا Bassin معادل Pelvis است که معنایش لگن می‌شود.

در همین فکرها بودم که رزیدنتمان گفت: تا حالا یک کیست پایلونایدال را زده‌ای؟ گفتم: نه.

گفت حالا قرار است این کار را بکنی. بی‌حس می‌کنی. با نایف (Knife) یک برش صلیبی می‌دهی و گوشه‌ای از صلیب را برمی‌داری.

به سراغ مریض اول رفتیم. من قبلا عملش را دیده بودم. دردناک است. خیلی زیاد.

دو آمپول لیدوکائین را برایش در آن ناحیه تزریق کردم. هنوز هم قرار بود دردناک باشد.

برش را خود رزیدنت داد. اما بعدش از من خواست که انگشتم را به داخلش ببرم. باید با انگشت و وسیله‌های دیگر اینکار را می‌کردیم تا باز می‌شد. آن‌قدر عمیق بود که یک و نیم بند از انگشت من به داخل رفته بود.

این دو کیست هم تمام شد.

دوباره به سراغ بقیه‌ی کارها آمده بودم که پرستارمان گفت آن محسن نیست؟ همان که آن روزهای اول ماه بود و اذیت می‌کرد. همان که دائما پتدین می‌خواست.

گفتم مطمئنی خودش هست؟ این محسن است و قیافه‌اش را مرتب کرده؟

راست می‌گفت. فامیلی‌اش را که دیدم فهمیدم خودش است.

لحظه‌ای بعد نیز همراهش را دیدم که به سمتم می‌آمد.

گفت: سربازی؟

یک لحظه با خود گفتم که چه می‌گوید؟ با چشمانی گرد و متعجب نگاهش کردم. خودش نیز حس کرد که سوال مناسبی نپرسیده است.

لحظه‌ای فراموش کرده بودم که همین چند ساعت پیش موهایم را خودم کوتاه کردم و الان کمتر از یک سانتی‌متر است. بلافاصله لبخند زدم و گفتم نه و بعد، صحبت‌مان راجع به محسن را ادامه دادیم.

چه حوصله‌ای داشت. به بیمارستان آمده بود در این نیمه‌های شب تا بگوید لباس که به جای جراحی‌اش می‌خورد، اذیتش می‌کند.

دیگر نزدیک ۳ بامداد شده بود. به حیاط رفتم. یک آبمیوه خریدم. کمی با مسئول بوفه صحبت کردیم. می‌گفت که کم‌پیدا هستی دکتر.

درست می‌گفت. این چند وقت، بیشتر کشیک‌هایم در نمازی بود.

کمی پیشش ماندم و بعد به پیش گربه رفتم.

نگاهش کردم و با گردنی کج نگاهم می‌کرد. مشکلی داشت؟

چرا با چرخش سر (Head Tilt) نگاهم می‌کند؟ چرا یک چشمش بسته به نظر می‌رسد؟ عصب سومش فلج شده و سرش را چرخانده بود تا از دوبینی حاصل از فلج عصب جلوگیری کند؟

کمی پیشش نشستم و همدیگر را نگاه کردیم. حرف چندانی نداشتیم.

به خوابگاه برگشتم.

راهروی تاریک. بوی تند سیگار، آمیخته به بوهای دیگر.

شاید اگر سال پیش بود، این بو چندان اذیتم نمی‌کرد. اکنون اما، دیگر این‌طور نیست.

به اتاقی وارد شدم. تخت را آماده کردم و روی آن دراز کشیدم.

تولد دوستی را به او تبریک گفتم.

صحبت می‌کردیم که تلفنم زنگ خورد و می‌بایست به بخش می‌رفتم.

پسرکی ۱۹ ساله با مادری نگران. مادرش متخصص زنان بود و دائما به من می‌گفت کاری برایم پسرم بکن. نمی‌بینی که آجیته (Agitated) است و آرام و قرار ندارد؟

من اما، می‌دیدم که پسرک آرام است و مادر، آجیته.

با شکم درد آورده بودش. می‌فهمیدم که نگران است و به همین خاطر دائما به ما می‌پرد.

وقتی مدتی در اورژانس باشی، اتفاقی می‌افتد و من، این ماه چهارمم بود.

آن هنگام که بیماری‌های واقعا اورژانسی و خطرناک را می‌بینی، دیگر آن‌قدر برای شکم درد ساده نگران نمی‌شوی. نخست بررسی می‌کنی که هیچ کدام از آن دردهای اورژانسی نباشد. وقتی که این‌گونه نبود، دیگر نگرانی‌ات کمتر می‌شود.

البته به او حق می‌دادم. او در آن لحظه پزشک نبود. مادر بود. به عنوان پزشک، خودش نیز می‌دانست که درد پسرش، دردی اورژانسی نیست. به عنوان مادر اما، پسرک‌اش را می‌دید که درد می‌کشد.

خودش نیز به همین اعتراف کرد.

موقع مرخص شدن رو به ما کرد: من غرغرو نیستم؛ من مادرم.

برایش لبخند زدم. واقعی.

پنج‌شنبه ۲۲ خرداد ۹۹ – فوریت‌های جراحی – بیمارستان شهید فقیهی (سعدی)

۱

مگر من به تو نگفتم به این بیمار آپوتل (Apotel) نباید داد و او به استامینوفن حساسیت دارد؟

با سرعت وحشتناکی ذهنم را مرور می‌کردم. بعدش، نوشته‌هایم را ورق زدم.

آرام گفتم نه. نفر قبلی به من گفت به کدئین حساسیت دارد، نه آپوتل.

او نیز – رزیدنت‌مان – پیام‌هایش را به من مرور می‌کرد که ببیند چنین چیزی به من گفته است یا نه.

نگفته بود. با این که نگفته بود، دوباره هم پرسید؟

شک به سراغم آمد. نکند نفر قبلی گفته باشد آپوتل و من نوشته باشم کدئین؟

به آن خمیده‌قامتِ ترک‌زبانِ از تبریز به شیراز آمده، نگاه کردم. تند نفس می‌کشید. رنگ‌پریده شده و فشارش افتاده بود. ضربان قلبش نیز، تند.

شک و ترس و اضطراب در سراسر وجودم.

اکسیژن. مایعات. هیدروکورتیزون و …

او حالش رو به بهبودی رفت. فشارش بالا آمد. ضربان قلبش کم شد و حال عمومی‌اش، بهتر.

اگر در پزشکی اشتباه کنم، از موقعیت‌هایی‌ست که سخت با خودم همدلی می‌کنم. خیلی سخت.

این‌جاست که به شدت خودم را محکوم می‌کنم.

شاید اگر کسی دیگر این ماجرا را برایم تعریف می‌کرد، نقطه‌ای برای دلداری و همدلی پیدا می‌کردم.

مثلا آن‌جا که پرستار می‌دانست بیمار به این دارو حساسیت دارد و باز هم دارو را به او داده بود.

کل این اشتباه، تقصیر من نبود. اما من آن را این‌گونه نمی‌دیدم. من از این اشتباه‌ها نمی‌کنم. به گفته‌ها اعتماد نمی‌کنم. دوباره می‌پرسم. اما این کشیک، حواسم پرت بود. خیلی پرت. تنها امیدوار بودم اشتباه مرگباری نکنم.

این اما، تنها اشتباه آن شبم نبود.

۲

هر چقدر هم که نگاه کنم، هر چقدر که به آن هلال نازک مشکی هوا نگاه کنم، زمان به عقب برنمی‌گردد.

دخترک ۱۸ سال داشت. می‌گفت که از سه هفته پیش درد پهلو و قسمت پایین شکم دارد و از دیشب دردش بدتر شده است.

معاینه‌اش کردم. چند بار.

به شکل غریبی مؤدب بود. در صدایش احترام موج می‌زد و با پاسخ‌های «بله» جوابم را می‌داد. آن‌قدر آرام دراز کشیده بود که از ذهنم می‌گذشت نکند واقعا درد نداشته باشد؟

درد، ذهنی است. وجودش را نمی‌توان فهمید. تنها شاهدت حرف‌های بیمار است و تغییر حالت چهره‌ی فرد در هنگام فشار آوردن بر عضو دردناک (بررسی Tenderness)، وقتی که حواسش را پرت کرده‌ای.

سونوگرافی دخترک تجمع مایع را در فضای شکم و لگن نشان می‌داد.

چند آزمایشی همراهش بود. نگاه کردم که beta-hCG دارد یا نه. داشت. خوب است. کار من سریع‌تر شده بود.

تقریبا برای هر کسی که قابلیت حامله‌شدن دارد و با شکم‌درد مراجعه می‌کند، تست حاملگی چک می‌شود. چه بگوید رابطه جنسی داشته و چه نداشته است. حتی اگر بگوید که باکره است. من در همین چند سال، چندین باکره‌ی حامله داشته‌ام. باکره‌هایی که وقتی فهمیده‌اند حامله‌اند، معمولا از بیمارستان فرار می‌کنند.

حاملگی خارج از رحم (Ectopic Pregnancy)، شوخی ندارد. می‌تواند آن‌قدر خونریزی کند که فرد را بکشد. نمی‌توان وقتی فردی با علائم EP مراجعه می‌کند، این ریسک را به جان خرید که او شاید به علت تابوها و فرهنگ ما، راحت نباشد که از حاملگی و رابطه جنسی حرف بزند.

زیرا که راحت نبودن آن لحظه‌اش، به یک راحت خوابیدن همیشگی و مردن ختم خواهد شد. پس تست حاملگی را انجام می‌دهیم.

تست حاملگی دخترک اما، منفی بود. بقیه‌ی آزمایش‌هایش نیز مشکل خاصی نداشت.

درگیر گشتن‌ها و پرسیدن‌ها شدیم. درگیر مشورت با رزیدنت زنان و رزیدنت رادیولوژی که سونوگرافی را انجام داده بود.

او جلوی چشممان حالش بدتر و بدتر می‌شد. رنگ‌پریده‌تر می‌شد.

بی‌روح. مرده‌.

نمی‌دانستیم مشکل از کجاست. همه جا را گشتیم، اما یادمان رفت که یک عکس را نگاه کنیم.

عکس ساده‌ی قفسه‌ی سینه را. Chest X-Ray را.

یادم رفت. من با بقیه کاری ندارم. این‌که دیگران این عکس را ندیدند، توجیهی نیست برای این که منم آن را ندیدم.

یک ساعت پس از گرفتن این عکس، آن هنگام که دخترک می‌گفت دردش به شانه‌اش می‌کشد (که نشان از آن داشت که چیزی دیافراگم را تحریک می‌کند)، به خاطرمان آمد که عکسش را ندیده‌ایم. به دنبال مشکل در جایی دیگر می‌گشتیم.

دیدن عکس، برابر با بلیتی به اتاق عمل بود. آن هوای زیر دیافراگم، از پارگی جایی حکایت می‌کرد.

بلافاصله به اتاق عمل فرستادیمش.

دخترک یک زخم دو سانتی‌متری در معده‌اش داشت که سوراخ شده بود. هوا از معده‌اش به آن‌جا آمده بود.

حالش اکنون خوب است. احتمالا مرخص هم شده.

۳

ماجراهای آن کشیک اما، هم‌چنان ادامه داشت.

پسری ۲۲ ساله و اهل افغانستان به پیشمان آمد. با درد شکم. او هم به شکل غریبی، آرام بود.

به یاد حرف یکی از اساتید قدیمی‌ام افتادم. همیشه می‌گفت که ببینید چه کسی است که با شکایت درد آمده. آقایان معمولا کمتر مراجعه می‌کنند. اتباع نیز همین‌طور. آن‌ها وقتی با شکایت درد آیند، حتما درد مهمی است که به بیمارستان آن‌ها را آورده. ولشان نکنید.

عکس نفر قبلی را فراموش کرده بودم و ببینم و وقتی پسر را برای عکس شکم فرستادم، با چشمانی قرمز و نیمه‌باز، پشت مانیتور، با حالتی خمیده، منتظر بودم.

عکسش را دیدم.

ولولوس
volvulus

به رزیدنت‌مان زنگ زدم که Volvulus است و عکس‌ها را برایش فرستادم. عکس‌ها را که دید نوشت:‌

خدا نکشتت قربانی [از بس بدکشیک هستی و مریض‌های بدحال در کشیک تو می‌آید]. برو برایش NG Tube بگذار و من الان می‌آیم.

به طرف یخچال رفتم و از فریزش، لوله را در آوردم.

با کمی ژل و لوله و دستکش، به طرفش راه افتادم. پسرکی جوان‌تر با موهایی روشن و چشمانی روشن‌تر، کنارش نشسته بود. با چهره‌ای نگران.

برایشان توضیح دادم که روده‌ات پیچ خورده و این باعث شده مسیرش بسته شود. الان می‌خواهم برایت لوله‌ای از بینی به داخل معده بفرستم. فشار را در آن‌جا کم می‌کند و این کمک می‌کند درد شکمت بهتر شود.

هم‌چنان آرام بود. حرفی نمی‌نزد.

ژل را به پشت دستم ریختم و لوله را به ژل آغشته می‌کردم و از او می‌خواستم آن هنگام که لوله را در حلقش حس کرد، قورت بدهد.

عذرخواهی کردم که قرار است کمی اذیت شود و کار را شروع کردم. به آرامی لوله را از سوراخ سمت راست بینی، به داخل فرستادم.

چهره‌اش نشان می‌داد که درد می‌کشد – به این فکر می‌کردم که چشمان سبز و طلایی او از دیدن درد دوستش چگونه است؟

نمی‌توانستم سرم را بالا بیاورم که نگاه کنم. باید کارم را تمام می‌کردم.

لوله به داخل معده رفت. با سرنگ Toomey پنجاه سی سی هوا کشیدم و تزریق کردم و به قل‌قل‌اش گوش دادم که مطمئن شوم داخل معده است.

چسب زدم و او را تنها گذاشتم. دیگر برایش توضیح ندادم که کار بعدی گذاشتن لوله‌ای در مقعد و رها کردنش در همان‌جاست تا شاید این پیچ باز شود. فکر نمی‌کردم زودتر دانستنش، کمکی به او بکند. تنها شاید شرم و دردی بیشتر. از آن شرم‌هایی که شاید دیگر روزی، کمتر شود.

جمعه ۲۳ خرداد ۹۹ – فوریت‌های جراحی – بیمارستان شهید فقیهی (سعدی)

بخش جراحی شبیه به Grey’s Anatomy یا The Good Doctor نیست. بخش داخلی هم شبیه به House MD نیست.

قرار نیست هر روز کیس‌های نادر، بیماری‌های خاص و تشخیص‌های عجیب و جالب را ببینیم. بیماری‌ها، بی‌جهت، صفت نادر را با خود حمل نمی‌کنند. اگر هر روز دیده می‌شدند که دیگر نادر نام نداشتند.

آپاندیس ملتهب را هر روز می‌بینی. روده‌ی بسته‌شده را هر روز می‌بینی. هموروئیدِ‌ بیرون‌زده‌شده را هر روز می‌بینی.

این تصویرها با تصاویری که سریال‌ها ارائه می‌دهند فرق دارد. خیلی زیاد.

آن روز نیز، بدین‌گونه می‌گذشت. همین چیزهایی که هر روز می‌بینیم. تنها آن‌که Ogilvie Syndrome داشت، برایم جدید بود. نام دیگرش فلج حاد کاذب روده‌ی بزرگ (Acute Colonic Pseudo-obstruction) است. روده‌اش از کار افتاده بود و حرکتی نمی‌کرد.

پسرک ۲۰ ساله‌ای بود. تختش در کنج آن اتاق بزرگ. هر ۴ ساعت می‌آمد که وقت TR شده است.

این کارش دیگران را به خنده می‌انداخت. می‌گفتند تاکنون ندیده‌ایم فردی خودش طالب چنین معاینه‌ای باشد.

کلافگی را در چشمان او می‌دیدم. این‌که دلش می‌خواهد زودتر از این‌جا خلاص شود. شاید به این خاطر بود.

از همان پنج‌شنبه هر ۴ ساعت خودش به پیشم می‌آمد که یادآوری کند. من هم با یک ژل زایلوکایین به پیشش می‌رفتم.

ریختن کمی ژل بر روی پشت دست، انگشت را به آن آغشته کردن، یک عذرخواهی و سپس شروع. و باز هم نتیجه‌ی معاینه همان: رکتوم Empty است و چیزی به دست نمی‌خورد.

آن روز، همین‌طور می‌گذشت. بیماری‌های شایع به همان شکل معمول‌شان. تیپیک‌ترین شکل‌شان.

حدود ۹ شب شده بود.

من تا ۱۰ کشیک بودم. بعدش می‌توانستم به خانه بروم و چند ساعتی بخوابم. فردا ۸ صبح دوباره کشیک داشتم.

گرسنه بودم. داشتم فکر می‌کردم که بروم شام بیمارستان را بخورم یا ساندویچ سرد بوفه؟ شام دیشب‌شان، تن‌ماهی نجوشیده بود. نخوردمش. از او می‌پرسیدم که من این را چه کار کنم؟ هم با کلام و هم با نگاهش می‌گفت که به من ربطی ندارد و مشکل من نیست.

امشب همبرگر بیمارستان‌پز و آش رشته می‌دادند.

می‌خواستم بروم که ناگهان کسی را در شوک آوردند.

جوانی گندم‌گون – شاید کمی تیره‌تر. شلوار گشاد پارچه‌ای او، سراسر خونین.

بوی تلخ خونِ جاری از زخم‌هایش با بوی تند الکل از بازدمش و بوی زننده‌ی عرق از بدنش در هوا پیچید. حتی از پشت این ماسک‌ها نیز به خوبی حس می‌شد.

سریع لباس‌هایش را با قیچی پاره کردیم.

چند جای چاقو. روی باسن و پشت ران.

همین‌طور خونریزی می‌کرد. خیلی زیاد.

آمادگی این را نداشتیم. این‌جا که مرکز تروما (Trauma) نیست. برای چی به این‌جا آوردنش؟

وسایل لازم برای آن را نداریم. اما او در شوک بود.

شروع کردیم به انجام کارهای اولیه.

دو تا رزیدنت، منِ اینترن، دو تا پرستار، یک بیماریار.

بعد از نزدیک به یک ساعت، بالاخره وضعیتش پایدار گشت. آن‌قدری پایدار گشت که بشود با او صحبت کرد. اما هنوز هم در جواب سوال‌هایی مانند «نامت چیست؟»، «به تو چه» پاسخ می‌داد.

کنار رزیدنت جونیورمان ایستاده بودم. دلسوز بود و مهربان. به آرامی گفت: این روش برخورد با تروما را یاد نگیری! تروما اصول دارد. ما طبق آن‌ها پیش نرفتیم. منظم کار نکردیم. اصول را به ترتیب انجام ندادیم.

لبخند زدم و به آرامی گفتم: متوجهم.

برای خودم ABCDE یِ تروما را در ذهنم مرور می‌کردم که رزیدنت‌مان – آن‌که از خوش‌برخوردترین رزیدنت‌های سینیور بود – گفت: از این یکی زخمش عکس نگرفته‌ام. تو از این یکی بگیر و برایم بفرست که منم برای استاد بفرستم.

زخم چاقو

۱۷۸ نظر

  1. سلام آقای قربانی یه سوال داشتم ممنون میشم راهنماییم کنید من می خوام پزشکی بخونم اما می ترسم مطالب رو فراموش کنم و این باعث آسیب به بیمارم بشه

  2. سلام ، خسته نباشی 🌱🌱🌱

  3. امیرمحمد
    بیشتر بنویس یا حداقل بگو کی اپ میشی
    روزی شونصد بار سر میزنم بهت بلکه یه چیزی نوشته باشی
    من خواننده جدید وبلاگتم تو بی نظیری

  4. یه سوال امیر محمد جان
    در تعجبم که چطور نظرات را زود تایید میکنی ولی جوابش را بعدا میدهی (یک بار میخوانی و تایید میکنی و بعد تر دوباره میخوانی و پاسخ میدهی) (کار را سخت نمیکنی آیا؟!!🤔🤨)
    یا نمیخوانی و فقط تایید میکنی(بعیده)
    یو وقت تایپ و یا فکر در موردش را نداری و فقط میخواهی زود تر تایید شود..!
    شایدم تقسیم کار کرده ای
    🙃

    این چهارمین نظرم در ۲۴ ساعت که نه حتی ۱۲ ساعت است شاید😳🧐
    من را ببخش
    خسته نباشی
    و از این که صبورانه مرا تحمل میکنی ممنونم
    😗🙏

    • این نا‌هم‌زمانی باعث میشه که اگه بخوام جوابی برای کامنتی بنویسم، جواب بهتری بتونم بنویسم امین. من دلم میخواست اصلا مجبور به این تایید کردن نباشم. ولی چون یه بازه‌ای نیاز به تایید رو برای کامنت برداشتم و نتیجه‌ی خوبی نداشت، فعلا مجورم که بذارم همینطور باشه.

      اتباع هم به علت مشکلات فرهنگی نیست. علتش پول هست. بیمه ندارند. هزینه زیاد میشه.

      اینکه چند نفر اشتباه بکنن یا یک نفر، واقعا به خاطر دخالت خداوند نیست. تمام این اشتباه‌ها، اشتباه سیستمی هست. نه دخالت الهی. نه اشتباه انسانی.

      تیرماه بخش ندارم. ماه پایان‌نامه هست. از مرداد دوباره.

      • خب یه کاری کن هر موقع وقت داشتی و خواستی جواب بدی هم تایید کن و هم جواب بده (البته اون که روش فکر کنی و جواب بهتری بدی جداست هرچند که گاهی اوقات بهترین جواب در لحظه به ذهن آدم میاد و بعد دیگه به اون خوبی نمیشه جواب داد)
        تایید را هم که درک میکنم باید باشه

        در مورد اشتباه سیستمی برام بیشتر بگو و بنویس (هرچند منم برای خواست خدا هنوز قانع نشدم)(مگر میشه که چند نفر اشتباه کنن از همراه تا پرستار تا دکتر و …. اونم پشت هم و هیچ همپوشانی هم نباشه!!!؟)

        این جیمیل من هست اگر دوست داشتی و البته وقت
        پیام بده خوش حال میشم😊

        m.amin.m.2002@gmail.com
        🙂

      • البته سیاست های غلط را هم اشاره کردم و خیلی کم در موردش میدانم
        در مورد کوید و پایان باز نوشته هایت برایم نگفتی؟؟!

  5. سلام آقای قربانی
    شما بعد از اینکه درمان اولیه رو برای بیمار مراجعه کننده انجام میدید بعد از اون فکر میکنید که حالش خوب شده یا نه و اون ماجرا براتون یادآور میشه؟
    نمی‌دونم همه ی پزشک ها اینطوری هستن یا در اثر مراجعه کننده های زیاد یادشون میره؟

  6. امیدوارم که آخر نوشته قبلی ام تو را اذیت نکند و یا نا امید یا نمک پاشی بر زخم نباشد.

    ولی این را هم بگویم (شاید امید بخش باشد) که کمی از این سختی ها و بی خوابی ها لازم است دلیلش را خودت بهتر از من میدانی (ولی باید حساب شده و با نظارت باشد تا اشتباهی رخ ندهد)

    و اگر این فضا نبود با همه خوبی و بدی هایش پزشکی و درمان ما به این درجه از موفقیت نمیرسید؟؟

    راستی چه خبر از کوید
    تازگی ها در نوشته هایت مهمانش نمیکنی
    قهر کرده خدا را شکر

    داروخانه میگفت موج دوم شروع شده و در فضای مجازی هم سخن در مورد کشنده تر شدن و اپیدمی بیشتر و …. زیاد هست
    این ها
    شایعه یا واقعیت؟؟؟؟؟

  7. سلام امیر محمد جان
    خوش حالم که باز هم نوشتی و ازت میخواهم که این نوشته را ادامه بدهی و زود تمامش نکنی

    تنها جایی که بی قراری هایم (در پزشکی) و دلتنگی هایم را آرام میکند اینجاست

    چرا نباید اتباع به راحتی به پزشک مراجعه کنند ؟؟؟ یعنی ممکنه مشکل فرهنگی باشه و باید فرهنگ سازی کرد؟؟!!

    از آنجایی که این نوشته آخرت مال ۲۲ خرداده چرا پایانش را ننوشتی و باز گذاشتی؟؟ یعنی از آنجا به بعد به شما مربوط نبوده ؟؟؟ و خودتون هم نمیدونید ؟!!

    و دلیل اینکه این عکسا بعضی وقتا باز نمیشن و یا سخت (دیر و با چند بار ریسرچ ) باز میشن چیه ؟؟

    در مورد اشتباهاتت که در نوشته یک گفتی باز هم خواهی نوشت ؟؟ یا همان پایان نوشتنش بود؟

    این دا هم بگویم که معمولا اشتباهات پزشکی به صورت دومینو وار و وابسته به چند نفر است ( که اگر همه ۶ دانگ حواسشان جمع بشود این اتفاقات کم میشود) ولی اینکه چند پزشک و پرستار و … به صورت دومینویی اشتباه کنند نمیتواند چیزی بجز خواست خدا باشد (البته که این نباید بهانه از شود برای مواخذه نکردن و یا سهل انگاری)
    (و این را بدان که اگر پزشکی اشتباه کند و راحت با خود همدلی کند و خودش را سخت محکوم نکند نامش هرچه هست پزشک نیست.)
    و یکم هم مربوط به سیاست های غلط است که آنقدر کادر درمان را خسته و اذیت میکنند که حواس و انرژی برایشان نمیماند چرا باید از عشق عاشقان سوء استفاده شود چرا باید شما با چشمانی قرمز به مانیتور خیره شوی و بعضی روز ها نخوابی یا ۵۰ دقیقه بخوابی؟؟؟😶😕☹

  8. سلام و خسته نباشید به شما
    من دانشجوی ترم ۸ پزشکی هستم و استاجریمو با جراحی شروع کردم و این یک هفته ای که کلاسا شروع شده به حدی سردرگم و کلافه ام که نمیدونم باید چیکار کنم… حس میکنم هیچ برنامه ای برای آموزش استاجرا وجود نداره و رسما فقط تو بیمارستان علافیم از طرفی مباحث تئوری که بهمون درس میدن اغلب بیش از حد تخصصیه کا نه نیاز ماست و نه فرصت میکنیم که کامل بخونیم و یاد بگیریم
    میشه خواهش کنم یه راهنمایی بکنید که ما چکار کنیم هم برای جراحی و هم کلا در طول استاجری رویه و هدفمون چی باشه؟؟

    • سلام زهرا جان.

      من سه تا نوشته در مورد علوم پایه و فیزیوپات و استاژری دارم. اون‌ها فکر می‌کنم کمکت می‌کنه. هر سه تا به هم ربط داره.

      آره درست میگی. هیچ برنامه‌ی خاصی وجود نداره برای آموزش و چرا تو انتظار داری برنامه‌ای وجود داشته باشه؟

  9. سلام امیر محمد امیدوارم حالت خوب باشه
    یه پیام اومد برام درباره اینکه گلاب خیلی روی روند کرونا و بهبود ریه موثره و حتی از ضد عفونی کننده هم بهتره و خاصیت انتی اکسیدان داره خواستم ببینم آیا واقعا همینطوره ؟ میگفتن یه بیمار بوده ۸۰ درصد ریه اش رفته بوده ودیگه قطع امید کرده بودن موقع ساکشن ریه ۲ سی سی گلاب
    بهش داده بودند و ۴۸ بعد حالش خوب شده مرخص شده
    نمیدونستم تا چه قدر ممکنه صادق باشه ولی فکر کردم از شما بپرسم بهتر باشه
    میدونم حتما سرت شلوغه ولی لطف میکنی جواب رو بهم بگی
    با آرزوی ارامش و سلامتی برای شما دکتر زحمتکش⚘

  10. ..::هوالرفیق::..
    Dear Amir Mohammad,
    Today, Professor K. of pediatric infectious disease was doing the round without any protection. even surgical masks. and have the Interns to do so!
    he said it’s the new policy: we all have to be contagious with CoVID-19 so that we will all immune during the following fall and winter…!
    don’t know what to say anymore. I’m so confused.
    Best Regards,
    AmirAli

  11. همیشه واسم سوال بود
    که چرا وقتی به دکتر میگم مثلا فلان جام درد میکنه دقیقا همونجا رو فشار میده🙄😬

  12. سلام منوببخشید این پیام رو اینجا می زارم
    تو پای مامانم خار رفته ونمیشه درش اورد و الان باد کرده و قرمز شده اگر امکانش هست راهنمایی کنید.

    • ببرش دکتر. جراحی سرپایی میکنن.بیرون میارن.هیچ کار دیگه ای هم نمیشه کرد.
      احتمالا هم پای مادرت الان عفونت کرده باشه…

  13. چقدر خوب که دختر خانم بیمار شما بوده و چه بهتر که قبل از اینکه دیر بشه تشخیص دادین.پارسال همین موقع ها بود که صدام گرفت وبه سختی حرف می زدم خانواده می گفتن هیچی نیست ویه سرماخوردگی سادس اما بعد از ۳و۴شبانه روز بیداری وتنگی نفس تصمیم گرفتیم بریم متخصص گوش وحلق و بینی . اتفاقا ایشان از دکترهای به نام شهرما بودن وبالای ۲۵سال سابقه طبابت داشتن.من رو معاینه کردن وگفتن هیچی نیست وصرفا یک سرماخوردگی ساده هست وبرام قرص جوشان نوشتن……خوشبختانه قبل از مراجعه من علت تنگی نفس رو گوگل کرده بودم ویکی از گزینه ها ذات الریه بود. وقتی داشتیم از اتاق دکتر خارج می شدیم من قضیه رو گفتم ودکتر با خنده عکس ریه نوشتن وگفتن اشتباه می کنم اما بعد از عکس وقتی رفتیم پیششون ذات الریه رو تایید کردن وروند درمانی که یک ماه وبیشتر درگیرش بودم ……امیرمحمد عزیز همیشه خوب بمون

  14. سلام آقای قربانی امیدوارم حالتون عالی باشه…چقدر خوشحالم که حالش خوب شد…معلومه درد زیادی رو متحمل شده بود که سراغ اون همه مسکن رفته.امیدوارم از این به بعد بیشتر مواظب سلامتیش باشه.چون واقعا نعمتیه که خیلی با ارزشه.

  15. سلام.
    کاش وقتتون این اجازه رو میداد که بیشتر بنویسید.. بیشتر از اینها..
    خیلی حرف ها هست که نانوشته موندن و به نظرم خیلی خوبه که از قلم شما گفته بشن..
    حقیقتش دلتنگ این هستم که سایت رو باز کنم و با چندصفحه از نوشته های جدید شما مواجه شم:)) همون نوشته روشن ها:))

    خدا قوت.

  16. سلام امیرمحمد جان
    یادت هست اسم دختره چی بود؟
    یه بار رفتم دکتر خودم یادم نبود که اون روز تولدمه و دکتر تولدم بهم تبریک گفت…
    خیلی حس خوبی بهم داد…
    احساس میکنم تو هم از این دکتر های خوش احساس باشی
    موفق و عاشق باشی

  17. تابو. خط‌ قرمز فرهنگ‌. فرهنگ! چه غریبم با این واژه امیرمحمد.
    غریبم با بیگانگی‌هاش، محدودیت‌هاش؛ با قفس.
    چرا باید روابط جنسی، روابط دختر و پسر اینقدر در فرهنگ ما تیره و تار باشه؟ که زبان بسته شه و تنها مرگ باشه که امضای نهایی رو بزنه پای قصه عمر کسی؟
    چرا باید تابوهای جنسیتی بخصوص درمورد زنان، تو بگیر PMS و… اینقدر سنگین باشه؟
    مگر این آدمیزاد چقدر پیچیدس که نه با جسمش، بلکه تنها با ذهنش میتونه اجیر و اسیر بشه؟
    نمی‌دونم!
    من هم اجیرم. همه اسیریم. در بند باورهای اشتباه. باورهای ضد انسانیت. ضد آرامش و حال خوب.
    چطور از بند اسیری می‌شود گریخت…
    رهاند و رها شد…

    • این اذیت شدن از دست این تابو ها و باورهای غلط برای دخترها خیلی زیاده.. خیلی اذیت میشیم ما..

    • محمد جواد. جواب خاصی ندارم برات بنویسم. میدونم که تو هم انتظار جوابی نداری از من.

      به قول محمدرضا: در کل، عقب‌ماندگی بسیاری لازمه که انسان، بعد از این همه تکامل، «بریدن سر» رو به عنوان یک رفتار انتخاب کنه.

  18. خیلی آخرش خوشحال شدم 🙂 وقتی داشتم میخوندم میترسیدم آخرش اون دختر خدایی نکرده چیزیش بشه .. خداروشکر ، ان شاءالله همه ی بیماران شِفا پیدا کنن .
    اما یه مورد ! ذهنم درگیر شد امیر محمد جان ، یعنی زخم معده داشت و این اتفاق براش افتاده بود؟ یعنی ناراحتی و‌سوزش های معده و بی توجهی هاش این بلا رو سرش اورده بود و اسید معده اش باعثش بود که معده اش سوراخ شده بود؟؟
    خداقوت جانانه دکتر جان 🙂

    • فراتر از زخم بود. زخمی که سوراخ شده بود.
      نه. عاملش بی‌توجهی نبود. علت اولیه رو نمی‌دونم که چرا ولی در طول چند هفته‌ی گذشته مقدار قابل توجهی مسکن مصرف کرده بود. علت زخم معده این بود. داروهای دسته‌ی NSAID.

      • الهی بگردم 🙁 چقدر درد رو تحمل کرده ! تصورش حتی ازار دهنده اس !
        حس کردم باید مدت زمان زیادی با درد معده دست و پنجه نرم کرده باشه !که حتی تا این اندازه مسکن مصرف کرده.
        اوه‌ !‌ به هیچ وجه فکر نمیکردم یه ایبوپروفن یا مفنامیک و .. بتونه این بلاهارو سر آدم بیاره ! واقعا فکرشم نمیکردم! بیشتر فکر میکردم روی کلیه و کبد تاثیر مخربی بذاره ..
        ممنونم بابت پاسخگوییتون ،مرسی
        پایدار باشید .

        • در مورد سوالت: این دسته داروها، عوارض دارند. مثل خیلی دیگر از داروها. اثر جانبی اصلی‌شون هم روی دستگاه گوارش هست و کلیه. تابستون هست و سعی کن بدنت کم‌آب نشه وقتی این داروها رو میخوری. برای دستگاه گوارش هم گایدلاین وجود داره که کنارش نیاز هست دارویی داده باشه برای زخم دستگاه گوارش یا نه. سن بالا و مشکلات قبلی دستگاه گوارش از نظر زخم، عواملی هست که در نظر گرفته میشه در این گایدلاین.

  19. سلام
    هر وقت احساس خستگی کنم و حوصلم سر رفته باشه از یکنواختی، همه ی اصطلاحات و کلمه هایی که توی نوشته تون باشه و به پزشکی مربوط باشه رو سرچ میکنم و در ارتباط با اونها میخونم اینکار حسابی منو شارژ می‌کنه و خیلی به آگاهیم کمک میکنه
    مرسی (((:

  20. کیمیا#دختری_پشت_سد_کنکور

    توی یک کلمه دکتر قربانی رو توصیف کنین:))فوق العاده🌟⁦☀️⁩✨
    ✅پارسال نزدیکای کنکور وبتونو پیدا کردم.دوران جمع بندی بود.بعد دوسال مطمین بودم دانشجوی پزشکی میشم.ولی بخاطر ترس و استرس گند زدم و نشد😣با خودم گفتم اگ برم پرستاری یا ی رشته دیگ بخونم ممکنه هیچوقت از زندگیم لذت نبرم.برای همین دوباره کنکور سومو ثبت نام کردم.الان وقت جمع بندی با کتابای دور دنیا و زرد اختصاصی کانونه.یهووویییی اسم شمارووو بین کتابم پیدا کردم و پریدممم ک بیام ببینم باز فعالین یا نه.😜🤪🤩خوشحالممم بخاطر بودنتون🌟⁦☀️⁩✨مرسی ک هستین.شما ی الماس کمیابین💎
    همیشه سلامت باشین.مراقب خودتونم باشینن توی این اوضاع کرونا🌼🌻

    • شاید باورت نشه.ولی من هم دقیقا مث تو ام…… استرس گرفتم.کنکور رو خراب کردم. مونده بودم که برم پرستاری یا پای پزشکی بمونم….من هم موندم.ولی خب سال دوم کنکورم هست……..هعیییییییییییی.بد دردیه پشت کنکوری

      • کیمیا#دختری_پشت_سد_کنکور

        بدتراز همه میدونی چیه؟حرف مردم.تیکه و کنایه😣.ایناس ادمو داغون میکنه ک میگی نکنه راست بگن نکنه نشهه.وقتیم میبینن هنوز نرفتی دانشگاه و فعلا برنامه زندگیت مشخص نیس تورو ب پسر حَج عاقّا مصیب معرفی میکنن و میگن بیا زنش شو⁦👩‍❤️‍💋‍👨⁩ لااقل بتونی خونه داریو شروع کنی⁦⁩.ولی نباید کم بیاریم.با موفقیتمون بهشون ثابت کنیم که میتونیم💪.موفق باشی رعنا💪

        • آخخخخخخ،گفتی…..دقیقا.دقیقاا.ینی هر بار تلفن خونه رو جواب میدم ،هر کی که هست داره بهم درباره کنکور و زندگی اینا نصیحت میکنه،ینی واقعا آدم فقط میخواد سرش رو بکوبه توی دیوار.
          اوهوم.راست میگی دختر.این جنگ رو تموم میکنیم…..

        • تا زمانی که واقعا باور داشته باشی که کنکور سده ،واقعا مثل یک سد عمل میکنه
          کنکورت رو جاده فرض کن
          با همه ی فراز ها و نشیب هاش

  21. سلام امیر محمد جان کی این نوشته را به روز میکنی ؟ تیر ماه شد و جای نوشته هایت خالیست و نوشته های زیادی منتظر گذاشته شدن در این بخش هستند…

    بعد از خرداد اینجا تمام خواهد شد و تمام یا بخش جدیدی راه می اندازی؟؟!

    • سلام امین. شاید ادامه دادنش تا روزهای اول تیرماه ادامه پیدا بکنه. ولی خاطراتی که نوشته میشه، برای همون خرداد هست.
      تیر ماه بخش مشابهی نخواهد بود.

      ولی مرداد، دوباره چنین کاری رو انجام خواهم داد. مرداد هم احتمالا دوباره اورژانس هستم من. دو هفته اورژانس جراحی و دو هفته Trauma.

      • پس تیر ماه فعالیتت کم خواهد شد یا کار دیگری مد نظر داری؟؟ بخشی متفاوت؟

        من که به اینجا آمدن عادت کردم😁😄

        شما هم که همیشه قرعه اورژانس بهتون میفته😂😅😉

        شهریور را مرخصی مجازی گذاشتین و کلا سرتون به پایان نامه گرمه یا فقط در سایت فعالیتی ندارین؟؟؟ نمیدونم شهریور بدون اومدن به اینجا تو چه سایتی برم😭

  22. سال دوم پزشکیم و الان تموم دغدغه ام بعد از خوندن نوشته هات این شد که کاش بشه به اندازه ی تو عمیق باشم…
    پر انرژی باشی و موفق

  23. من ۵ بار این متن رو خوندم.۵ بار.وای خدای من.دارم دیوونه میششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششم
    فکر کنم باید یه بار دیگه هم بخونم.
    هیف که باید کنکور بدم .وگرنه با سر میومدم پزشکی.لنتی.للللللللللنتی.للللللللللللللللللللللللنتی.
    من دیگ دارم دیوونه میشمممممم.

  24. سلام
    آقای قربانی می خواستم ازتون اجازه بگیرم براتون ایمیلی ارسال کنم ممنون می شم آدرس ایمیلتون رو بهم بدید

  25. میشه یه حرف دلگرم کننده بزنی؟
    یکی از دوستام تو تولد ۱۸ سالگیش تصادف کرد و رفت….
    گیجم
    گنگم
    باورم نمیشه اصلا
    ببخشید ک اینجا گفتم
    اینجا همیشه بهم احساس خوبی میده
    مرسی که هستی:)……

    • فکر نمی‌کنم که الان، حرف دلگرم‌کننده‌ای بتونه بهت کمک بکنه. الان در این سوگواری هستی. سوگواری کردن بیشترین کمک رو بهت میکنه. اجازه بده به خودت که دلتنگ بشی و سوگ داشته باشی.

  26. امیرمحمد جان؛
    جایی که گفته بودی جاهایی پیش میاد چند ماه اگه اورژانس باشی، دیدن برخی چیزها خیالت روآسوده می‌کنه هرچند مادرش بشدت نگران باشه، یاد درس دایره همدلی متمم افتادم. توی سلسله درس‌های تفکر سیستمی.
    همونجام فهمیدم این دایره همدلی برای ماهایی که قراره پزشکی بخونیم خیلی مهمه که افسار گسیخته زیاد یا کم نشه..این هم در ذهنم بزرگ شده. اینکه کی باید این دایره رو بزرگ کنی کی کوچیک! مدیریت‌ش در فضایی مثل بیمارستان که بدترین حالت‌هارو میبنی یکم سخت بنظر میرسه.
    دایره همدلیت، متناسب :))

  27. شاید توی کل عمر کاری یک پزشک بشه به هزاران بیمار کمک کرد
    اما شما علاوه بر کمکی ک ب مردم میکنید با نوشتن این وبلاگ باعث میشید طرز تفکرتون نسبت ب پزشکی به بقیه ی افراد هم انتقال پیدا کنه و کمکی که دارید میکنید میتونه به ده ها و صدها هزار نفر و بیشتر سود برسونه. ممنون واقعا

  28. شاید ارزوت این باشه که از این درد و رنج ها خلاص بشی،خودت رو امید وار میکنی به زمانی که رزیدنتیت تموم میشه،یا تخصص میگیری یا …
    ولی شاید برات جالب باشهه بدونی که از تک تک سلول های بدنم دلم میخواد دردت رو حس کنم.بی خوابی ،خستگی ،خورد شدن جلوی استادا ،بدبختیا ،یه عالمه کتاب با اصطلاحات عجیب غریب ….
    وقتی پست هات رو میبینم،عطشم برای رسیدن به سختی بیشتر میشه……شاید واقعا یه روانی باشم،شاید واقعا قبل از درمان افراد دیگه باید خودم رو درماان کنم…..

  29. میدونم پرسیدنش بی جسارتی ولی برای امیر محمد قربانی که به قول استادش توی مریض هاش ذوب میشه ،توی یه کشیک میگه این تنها اشتباه امشبم نبود امیدوارم حالت خوب باشه امیرمحمد…

  30. سلام
    نمیدونم بقول دکتر شیری، این نشانه بینی هست یا نشانه سازی! ولی برای من خیلی اتفاق افتاده که از پزشکی خسته شدم، به خیلی از مسیر ها و آرزو های دیگه فکر کردم، به تغییر مسیر، به انصراف و ….
    اما بالاخره یجوری شده که اومدم اینجا و با خوندن متن هاتون انرژی و انگیزه گرفتم برای ادامه ی پزشکیم.متن هاتون انگیزشی نیست یا اغراق آمیز ولی واقعیته همراه با شیرینیِ پزشکی
    بنظرم شما یه پزشک فوق العاده هستین
    موفق باشین🌸

  31. با خوندن این نوشته حس کردم هنوز کنکوری ام و نوشته های ی دانشجوی پزشکی رو خوندم و انگیزه گرفتم برای کنکور ..ولی الان تقریبا سال دوم پزشکیم داره تموم میشه و شهریور علوم پایه دارم و حس میکنم همون دانش آموز کنکوری ام هنوز ..هیچ درکی از شیرینی دوران بیمارستان ندارم و حسابی به خاطر این دو سال خسته ام ! با خوندن انگل و ویروس و باکتری و غیره حس میکنم دارم زیست دبیرستان رو میخونم همونقدر بی مصرف و اضافه ! نمیگم کاربرد ندارن ولی حقیقتا در این حدی که ما میخونیم کاربرد ندارن ! خلاصه که مرسی می‌نویسی .. نوشته هات انگیزه ادامه مسیره برای ما 🌿

  32. سلام امیر محمد من از دیروز توی قسمت پایین شکم، سمت راست احساس درد میکنم انگار یهو میگیره ولی باز خوب میشه، خیلی نگرانم که ممکنه آپاندیس باشه،چیکار کنم چون واقعا نگرانم از این بابت که برم بیمارستان؟

  33. سلام آقای قربانی امیدوارم حال دلتون عالی باشه…ممنونم بابت نوشته هاتون که مثل همیشه عالی هستن.و مخصوصا این نوشته که با توصیفتون انگار تو بیمارستان هستیم و ما هم شاهد ماجرا ها…خیلی حس شیرینیه!
    نمیدونم چقدر میتونین با کم خوابی کنار بیاین که ۵۰ دقیقه خواب اذیتتون نمیکنه!ولی من که پریشب فقط ۲ ساعت خوابیده بودم.فرداش سر درد شدیدی داشتم.
    مادر ها همیشه نگرانن…همیشه مضطربن…کافیه یه چند لحظه دیر کنی یا خیلی چیزای دیگه…!ولی کاش اینطوری نباشن…حداقل بخاطر سلامتی خودشون.

    • آیلین سلام.

      یه زمانی فکر می‌کردم باید از ساعت خواب شبانه‌ام کم بکنم. الان احمقانه می‌بینمش و این کار رو نمیکنم مگر مجبور باشم. اون شب این‌طور بود. الان هدفم اینه که بتونم صبح‌ها زود بیدار بشم. هر روزی که میشه. قسمت سختش برای من اینه که مثلا بعد کشیک‌های اورژانس که شب کامل بیدار هستم، نخوابم و بیدار بمونم تا شب که تنظیم خوابم به هم نریزه.

  34. یکی بی نشان مرد

    سلام ای دکتر خوبان کجایی؟
    باسلام به آقای دکتر.امیدوارم حتی در این شرایط سخت هنوز هم غرق در مریض هایت باشی .
    غرض از مزاحمت اینکه من کنکوری تجربی هستم و آرزومند که روزی به جرگه جبهه سلامت بپیوندم.منتها مشکلاتی این چندروزه برمن چنبره افکنده اند که تحملش سخت است.بی حالی و کسلی و خستگی امانم را بریده و حال و حوصله ام را از دم تیغ گذرانده و مخلص کلام حال مطالعه ندارم.
    ممنونتان می شویم اگر از تجربه گرانبها و از آن انرژی فراوان بهره مندمان سازید
    باتشکر قربان آقای قربانی

  35. سلام امیرمحمد عزیز
    چه موقع بروز میکنید این نوشته رو ؟ پنج شش روز دیگه پایان ماه خرداده دکتر
    مشتاق خوندن این بخش هستم بشدت ..

    • سلام لعیا. احتمالا تا دو روز دیگه و بعدش تموم میشه این نوشته. تیر ماه هم، ماه مرخصی اینترنی من هست. روی پایان‌نامه‌ام قرار هست کار کنم و بخش نمیرم که چنین چیزی بنویسم.

      • سلام
        ممنونم بابت پاسخگوییتون ، مرسی که به اشتراک گذاشتید این تجربه ها و خاطرات و‌ لحظه هارو . تقریبا هر روز این قسمت از نوشته هارو چک میکردم که نوشته ی جدیدی اضافه شده یا خیر‌ 🙂
        متوجه شدم ، امیدوارم به‌خوبی پیش بره و براتون آرزوی موفقیت دارم امیرمحمد جان
        دعاتون میکنم پزشک متعهد و مهربان .
        ان شاءالله در آینده مراحل دفاع هم به خوبی پیش بره .

  36. شیخی از جرگه صبیان

    سلام آقای دکتر امیدوارم این روز ها هم در مریض هایت غرق باشی
    من یک داوطلب کنکور تجربی هستم و خیلی مشتاق هستم که به جرگه حضرات پزشکان بپیوندم
    اما مشکلی این چند روزه مرا در بر گرفته که از هدف دورم میسازد.چندوقتی است بی حوصله و بی حال شده ام و خستگی و کوفتگی وجودم را فرا گرفته و میل به مطالعه در وجودم کاهش یافته و آتش عشقم کم نور شده است.
    ساده بگویم .حال ندارم
    امیدوارم اندکی از تجاربت را با آن انرژی فراوان (که بنده خدایی زالو وار می مکیدش) ممزوج نموده با مهر و عطوفت همیشگی به بیان روان قلمت منتشر سازی که دوست دارانت مشتاقانه منتظران سخنان گرمت هستند
    قربان آقای قربانی

  37. سلام دکتر
    برای یک دانشجوی پزشکی ،گوشیه پزشکی تو چه بازه ی قیمتی مناسبه؟
    میخواستم هدیه بدم

  38. درود ، خسته نباشی 🌻
    از نوشته هات این حس بهم القا شد که گویی این روزا بی حوصله و خسته و شاید کمی ناراحت هستی ، شاید هم من در اشتباهم و امیدوارم همینطور باشد .
    در هر حال امیدوارم حال دلت خوب باشه / بشه .
    خدا همین جاست واسه همیشه ، چشماتو وا کن معجزه میشه 🌻
    خدا همین جاست بین من و تو ، ساده ی ساده ، عین من و تو 🌻
    خدا همین جاست تو این دقایق ، منتظر ما دلتنگ و عاشق 🌻

  39. سلام امیدوارم حالتون خوب باشه 🙂

    چقدر خوبه که میتونم با نوشته هاتون کمی توی بیمارستان چرخ بزنم و حس خوب بگیرم:)))

  40. سلام وقت بخیر امیر
    یک سوال داشتم ازت
    میدونم ممکنه جوابی واسم نداشته باشی اما برام مهم بود که اگر بلدی بهم جواب بدی
    حدود ۲ سال پیش بود که از بستگان نزدیکم
    سرطان رحم گرفت و مجبور شدن رحمش رو دربیارن ( شیمی درمانی انجام داد) با اینکه دوران سختی رو گذروند و سن بالا داشت اما خداروشکر دوام آورد والان حالش بهتره فقط یکسری حالات داره که اذیتش میکنند
    مثل: گر گرفتگی، ورم دست و پا ، شکم درد و البته شکم درد رو خیلی مطمئن نیستم به خاطر عوارض شیمی درمانی باشه یا نه .
    میدونم باید با دکترش مشورت کنه و یکسری ازمایش ها انجام بده برای چکاپ اما الان به خاطر کرونا خیلی امکانش نیست لطفا اگر میشه بهم بگی چه دارویی میتونه مصرف کنه که بهتر شه یا اینکه چی کار میتونه انجام بده
    باسپاس

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.