کوتاه‌نوشته‌های اتفاقی

سه‌شنبه ۲۷ اسفند ۹۸ – بیمارستان نمازی – اتفاقات

۱

خلاصه‌اش را بگویم؟

کرونایی‌ها را جدا کرده بودند. در اتاق کناری.

اما در این اتاق:

متانول. اسکیزوفرنی. متانول. پلاکت پایین. متانول. سکته قلبی. متانول. لخته در ریه. متانول. سکته مغزی. متانول. ضربه به سر. متانول. مصرف شیشه و شامپو. متانول. انگشت قطع شده. متانول. سرطان حنجره. متانول. سرطان ریه متاستاز داده به مغز. متانول. سنکوپ. متانول. قند بالا. متانول. دست قطع شده و …

در این کشیک ۱۲ ساعته‌ی اورژانس چند مریض مسمومیت با متانول دیده باشم خوب است؟

در این نخستین کشیکم در این دو ماه پیش رو که در اتفاقات و اسکرین بیمارستان هستم.

این ساده‌سازی بیش از حد است که تنها و تنها خود آن افراد را مسئول بدانیم. این ساده‌سازی بیش از حد است که بگوییم خب می‌خواستید مشروب نخورید. این ساده‌سازی بیش از حد است که بگوییم خودتان کرده‌اید، پس حق‌تان است.

انسانی نیست. بهتر بگویم: سیستمی نیست.

۲

همان بدو ورود، او را دیدم. می‌شناختمش. سال‌ها.

من اما نام او را نمی‌دانستم. او نیز نام مرا نمی‌دانست. ما اما، آن هنگام که همدیگر را می‌دیدیم، به هم سلام می‌کردیم. نه از روی اجبار. بلکه از مهربانی.

چند لحظه بعد از ورودم دیگر قلبش نمی‌خواست که بتپد. نه، نه، می‌خواست اما نمی‌توانست که بتپد.

متانول کار خودش را کرده بود.

او رفت. ایستادم و دیدم که سی دقیقه‌ای قلبش را میان جناغ و ستون فقرات می‌چلاندند. اما نه. توان برگشتن نداشت.

تا حالا یک قلب را چلانده‌ای؟

در معنای فیزیکی‌اش، سخت‌تر از معنای غیرفیزیکی‌اش است. خیلی.

دلم می‌خواهد برایش سوگواری کنم. شاید قطعه‌ای موسیقی. شاید تکه‌ای شعر. شاید سکوت.

۳

هفتاد و پنج ساله. سرزنده. داشت تازه به تخت کناری‌اش که مسمومیت با متانول بود می‌گفت: ما از این عرق‌هایی که شما می‌خورید، نمی‌خوریم. این‌ها به درد نمی‌خورد.

می‌خواستم شرح حال را کامل بکنم.

آن هنگام که رزیدنت‌مان رفت، نگاهم کرد: خودم فکر کنم می‌دانم چه مشکلی دارم.

گفتم: چه مشکلی دارید؟

پرستار خانمی در همان نزدیکی بود. نگاهی به او کرد. رزیدنت‌مان نیز خانم بود. منظورش را فهمیدم که باید صبر بکنم تا او نیز برود.

حدس می‌زدم که می‌خواهد چه بگوید.

حدسم درست بود. گفت برای نزدیکی با خانمم یک قرص خوردم. از همان قرص‌ها که برای نزدیکی است.

آری درست می‌گفت. سیلدنافیل (ویاگرا) با داروی قلبی‌اش (نیتروگلیسیرین) تداخل داشت و ترکیب این دو باعث افت فشار می‌شد.

حالش خوب شد و رفت. اما نمی‌دانم. نمی‌دانم چرا برای دیگر افراد کادر درمان قابل درک نبود این کار او. این که در این سن بخواهد با همسرش رابطه‌ای بهتر داشته باشد.

۴

مشروب خورده بود و مسمومیت با متانول او را به پیش ما آورده بود. برای دیالیز، مجرای نازکی (Double Lumen) در رگ گردن یا رانش می‌بایست می‌گذاشتیم.

به اندازه‌ی ده تا مریض هنگام این کار نق زدی. رزیدنت‌مان به شوخی به آن جوان بیست و چهار ساله می‌گفت.

برگشت گفت خدا با من هست که نمی‌گذاشت تو این لوله را در گردنم بکنی.

خنده‌ام گرفته بود. اما وقت مناسبی برای خندیدن نبود. رزیدنت‌مان نگاهم کرد و گفت دکتر یاد گرفتی که چگونه Double Lumen بگذاری؟

سری تکان دادم. گفت با هم می‌رویم از روی کتاب هم مرورش کنیم. تشکر کردم.

رو به جوان کرد: حالا برویم که می‌خواهیم عرق بدهیم بخوری. تعجب کرد و گفت: ناموسا؟

از قیافه‌های جدی ما و توضیح این که قسمتی از روند درمان اتانول است، فهمید شوخی نمی‌کنیم. لحظه‌ای ساکت شد و بعدش آرام گفت: آخر با کُمِ [شکم] خالی؟

دوباره خنده‌ام گرفته بود.

چهارشنبه ۲۸ اسفند تا پنج‌شنبه ۲۹ اسفندبیمارستان نمازی – اتفاقات

۱. رسیدم. سر تا پا خیس. قهوه‌ی رقیق‌شده‌ام با باران تقریبا تمام شده بود. طبق معمول برای قهوه درپوشی نگذاشته بودم. مصرف اضافی پلاستیک است و محروم کردن خودم از بوی قهوه.

۲. دستی به روی شانه‌ام حس کردم. در این دوران که لمس انسانی کم شده است، همین دست روی شانه، یادآور است. برگشتم که ببینم دست کیست؟ استادم بود. نگاهم کرد. لبخند زد. نگاهی واقعی. لبخندی واقعی.

۳. پسر خوب لطفا بخور و تمامش بکن. می‌دانم مزه‌اش خوب نیست. می‌دانم که ترسیده‌ای. ببین پدرت عصبانی نیست. هیچ کس عصبانی نیست. همه فقط نگران حال تو هستیم. بخور باز هم.

لیوان را به لبش نزدیک کرد. چند قلپ دیگر نوشید. کوکتل‌های درمانی تولیدشده در بیمارستان را می‌گویم که مزه‌اش را نمی‌توانم تصور کنم. ۱۰۰ سی‌سی اتانول ۹۹ درصد + ۴۰۰ سی‌سی سرم قندی ۵ درصد.

۴. خانواده‌ای سه نفره را آورده‌اند که می‌گویند بعد از خوردن سمنو سردرد گرفته‌اند. برای حاد ۲ بودند. آن‌قدر بدحال نبودند که به حاد یک بیایند. جایی که من کشیک بودم. کنجکاوی‌ام بر خستگی‌ام غلبه کرد. پا شدم. خودم را به حاد ۲ بردم.

یک جای کار می‌لنگید. آخر سمنو؟ نه. این تمام داستان نیست.

با اینترن آن‌طرف به سراغ مادر رفتیم. برای شرح حال گرفتن. نخست همان داستان سمنو بود. دوباره پرسیدم. باز دوباره. و باز هم. همدیگر را نگاه کردیم. من و آن اینترن دیگر. هر دو می‌دانستیم چه می‌خواهیم بگوییم. فقط گفتم که Hesitation؟ او هم سر تکان داد. جواب‌هایش سر این سوال که سرت ضربه نخورده با تامل و تردید بود.

دوباره آرام‌تر پرسیدم. می‌خواستم اطرافیانش را بیرون بکنم. اما اطرافیانش هیچ‌کدام از آشنایان او نبودند. گفتم که ما به کسی نمی‌گوییم. بین خودمان می‌ماند. دوباره پرسیدم. و باز هم پرسیدم. و باز هم اطمینان دادم. آخر سر گفت: حال پسرم هنگام خوردن سمنو بد شده بود و شوهرم عصبانی. من ترسیده بودم. شوهرم دو مشت به سرم زد.

با این داستان، فردی که معلوم نبود مشکلش چه است به یک Head Trauma تبدیل شد. دیگر می‌دانستیم باید برایش چه کنیم. حداقل برای این مشکلش.

۵. آخ که چقدر شلوغ شده است. چقدر مریض. تنها کاش یک دقیقه به من مهلت بدهند. یک دقیقه که بتوانم بدو بدو از پله‌ها بالا بروم و از Vending Machine دو طبقه بالاتر یک آب بگیریم. همین. اما مدام پشت سر هم می‌آمدند. بدون معطلی.

یک لحظه بین دو مریض با سرعت تمام دویدم و رفتم. اما در دستگاه آب نبود. آب‌میوه‌ی بی‌میوه‌ی بدمزه‌ای از آن گرفتم و سریع برگشتم.

۶. مادر؟ کانادا نگرفته‌ام؟ نه مادر. کرونا نگرفته‌ای. مادر؟ کانادا نیست مریضی‌ام؟ نه مادر خیالت راحت باشد. مادر؟ حالم خوب است؟ کانادا نیست؟ مادر حالت که خیلی خوب نیست؛ ولی کرونا نگرفته‌ای. کانادا نباشد بقیه اشکالی ندارد.

سکته کرده بود. سکته‌ی قلبی.

اما لبخند می‌زد و خوشحال بود؛ زیرا کانادا نگرفته بود.

من هم از لبخند او خوشحال بودم.

۷. هیچ کس ادعا نکرده است که بیمارستان و کادر درمان بدون خطا هستند. خطاهای ما همیشه هست. گاهی آسیب زیادی می‌زند و گاهی آسیبی نمی‌زند.

من امشب خطا کردم. نزدیک ساعت ۲ صبح بود که از من پرسید آب بخورم؟ حواسم به عکس‌برداری‌اش نبود. برایش سر تکان دادم. عدد اوره‌ی خونش را دوست نداشتم. دلم می‌خواست پایین‌تر باشد. به نظر می‌آمد حتی کَمَکی کم‌آب است. به همین خاطر تشویقش نیز کردم.

رفت برای تست و تستش به ۴ ساعت بعد موکول شد. چون آب خورده بود. عذاب وجدان داشتم. زیاد. با این که تستش اورژانسی نبود. اصلا.

از این مدل تست‌ها شده بود که بگذار بعد از اولی و دومی و سومی این را هم انجام بدیم که برای بار چهارم خیالمان راحت بشود.

البته این‌ها قرار نیست عذاب وجدان مرا کم بکند. باید بپذیرم که خطا کرده‌ام.

بیمارستان هم یک خطا داشت. مریض کووید ۱۹ را به قسمت ما فرستادند. علائمش معمول نبود و سیستم فعلی فقط موردهای معمول را تشخیص می‌دهد. از زیر دستشان در رفته بود و ما برایش تشخیص گذاشتیم.

من نگران خودم نیستم. تمامی اتاق بغل پر از بیمار کووید ۱۹ است. در هر صورت من با رفت و آمد‌ها به آن اتاق در معرض کرونا هستم. اما در تخت کناری او، یک نفر با سرطان بود. اما در آن یکی تخت کناری او، یک نفر با سکته‌ی قلبی بود.

۸. از او پرسیدم که چرا اینقدر دیر مراجعه کرده‌ای؟ کاش کمی زودتر می‌آمدی. می‌توانستیم کارهای بیشتری برایت انجام بدهیم.

سکته‌ی مغزی کرده بود و از ‌Golden Time آن گذشته بود.

نگاهم کرد. از آن نگاه‌های نافذ. لبخند زد. با چشم‌ها و لب‌ها. گفت: دل قوی دار.

گفتم: مثل اسم خودت. دلاور.

گفت: مثل اسم خودم. دلاور.

۹. عطر قهوه‌ی دم‌شده. وی ۶۰ دم کرده بود. جرعه جرعه نوشیدیم، در دماهای مختلف. در آن کافه‌ی زنده‌ی همیشه‌شلوغ پر از آدم، تنها من و او حضور داشتیم. تک چراغی در گوشه‌ای روشن. در شیشه‌ای حیاط نیز بسته.

کافه تعطیل بودم. از روزها پیش. تنها او در آن‌جا مشغول مطالعه و تمرین برای مسابقه بود. از کشیک قبلی که برمی‌گشتم، او نخستین دوستی بود که دیدم. قیافه‌ام را که دید گفت قبل از کشیک بعدی بیا تا برایت قهوه‌ای دم بکنم. تکه‌ای مهربانی. این لحظات را ارج می‌نهم. لحظاتی که تکه‌ای مهربانی در هوا جاری است.

۱۰. به موبایلم زنگ زده بود. می‌خواست ببیند که برای قهوه می‌آیم یا نه. داشتم دوش می‌گرفتم و سریع حاضر می‌شدم. ایمیلی را دیدم. از دوستی دیگر. یک قطعه موسیقی هدیه داده بود. لبریز از این تکه مهربانیِ آمده از سوی او، در را باز کردم و راه افتادم.

پنج‌شنبه ۲۹ اسفند ۹۸ تا جمعه ۱ فروردین ۹۹بیمارستان نمازی – اتفاقات

۱. همه‌ی بیمارهای حاد یک را مرخص کرده یا به بخش فرستاده بودیم. تنها او در لحظه‌ی تحویل سال مانده بود. هفتاد و پنج سال تجربه داشت. بیماری قلبی‌اش اجازه نمیداد دراز بکشد. سر تخت را آن‌قدر بالا آورده بود که بتواند مانند دیواری به آن تکیه دهد. گفت: اگر ساکت باشید برایتان حافظ می‌خوانم.

با صدایی رسا – توگویی نیرویی نهان یافته و بیماری‌ای ندارد – شروع به شعرخوانی کرد:

نفس باد صبا مشک‌فشان خواهد شد

عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد

ادامه داد. محو تماشای او بودم. این که دارد با شعر از سختی‌ها عبور می‌کند.

به این بیت رسید و تاکید داشت. مکث داشت. از شما به دور گفت. بیشتر از یک بار. و آخر سر برایمان خواندش:

گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت

که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد

۲. چند سین از هفت سین بیمارستانی‌مان کم بود. قامت شمع‌هایمان هم کج بود. یکی، سبزه را هم از اتاق سوپروایزر – نمی‌دانم با اجازه یا بی‌اجازه، لبخند مرموزانه‌اش می‌گفت بی‌اجازه – برداشته بود.

یکی از پرستارها به اتاق وسایل رفت و لحظه‌ای بعد، این‌گونه تکمیلش کرد.

۳. فامیلی‌اش مروارید چشم بود. پسرکی با چشمانِ سبزِ روشنِ پر از مروایدهای اشک.

۴. گفت: پسرم مرخصش بکن. ببین دارد غذا می‌خورد. آزمایش‌هایش هم که خوب است.

سپس شروع کرد به خاطره تعریف کردن از استاد خودش:

«رزیدنت بودم و اورژانس خیلی شلوغ شده بود. سه ردیف تخت در هر طرف اتاق گذاشته بودند. استاد آمد. دست به مرخص کردنش حرف نداشت.

رزیدنت داخلی با التماس می‌گفت که لطفا با استادتان صحبت بکن. این مریض PTE هست احتمالا (لخته در ریه). خواهش می‌کنم مرخصش نکن.

استاد با آن قد بلندش از آن بالا به ما نگاه کرد و گفت: آخر این که این‌قدر راحت نشسته است و دارد در اورژانس قرمه سبزی می‌خورد، چطور PTE است؟»

۵ صبح بود و هر دو با هم می‌خندیدم.

۵. یک قاشق کرونا به من بدهید. یک قاشق کرونا به من بدهید. داد می‌زد. با تمام وجود. مست بود. با تمام وجود.

۶. بعد از ۸ سال تصمیم گرفته بود که ترامادول را ترک بکند. ۸ سال. حالا با علائم ترک به اتفاقات آمده بود. خوشحال بودم از تصمیمش. خیلی. خیلی زیاد.

۷. همه با هم، دم در بخش کووید-۱۹ در اورژانس ایستاده بودیم. استاد اولین نفری بود که شروع کرد شمارش معکوس را خواندن.

چقدر دوستانه بود رفتارها. دلم نمی‌خواست تمام بشود.

گاهی با خود می‌گویم این انسان فراموشکار به یادآورهای بیشتری نیاز دارد تا بتواند مهربان بودن و دوستانه بودن را تمرین بکند. تا بتواند انسان بودن را تمرین بکند.

شنبه ۲ فروردین تا یک‌شنبه ۳ فروردین ۹۹بیمارستان نمازی – اتفاقات

۱. به سختی می‌توانم با افرادی که طولانی‌مدت و پیوسته و بلند بلند و همگانی غر می‌زنند، ارتباط همدلانه‌ی عمیقی برقرار کنم. نمی‌گویم دوران راحتی است. اما غرغروها سخت‌ترش می‌کنند. من آن‌قدر انرژی در کشیک‌هایم ندارم که به غرغرهایشان دائم گوش بدهم.

غرهای گاهگاهی خوب است و لازم. غر به پیش خود هم همین‌طور. برای دوستان نزدیک هم نیز.

اما نه این که برای همه، یک سری غرهای تکراری را بلند بلند تکرار بکنی. بس است دیگر.

به قول رزیدنت خودمان که غرهای آن رزیدنت‌های دیگر کلافه‌اش کرده بودند: اگر توانش را نداری، نیا رزیدنتی. همان عمومی بمان.

حکایت همان «مگر دعوت‌نامه برایت فرستادند؟» است.

۲. از آن انتهای استیشن، با صدای نه چندان آرام، گفت: عرق خوردن ایرانی‌ها کم بود. حالا باید افغانی‌ها را هم جمع بکنیم.

حرفش برایم سنگین بود.

خسته بود. می‌دانم. به او حق می‌دادم. خستگی زیاد و فرسودگی باعث می‌شود که انسان‌ها همدلی‌شان کمتر بشود.

اما نه. نمی‌توانستم هیچ‌چیزی نگویم و بگذارم این حرف مسمومش همین‌طور در هوا جاری بماند.

تنها گفتم: مگر برخی از ایرانی‌هایی که به ترکیه سفر می‌کنند، آن‌قدری مشروب نمی‌خورند که دیگر خدا را بنده نیستند؟ پزشک‌های ترکی باید بگویند به ما چه؟

چه فرقی دارد او با ما؟

۳. شلوغ‌ترین شب بود. پیوسته بیمار می‌آمد. اما یاد گرفتم که خود را آرام نگاه دارم. رزیدنت‌مان یادم داد. با رفتارش. Role Model خوبی است. به نظرم، این مهم‌ترین تفاوت استادها و رزیدنت‌هاست. توضیحات علمی کمابیش پیدا می‌شود. اما آن‌که می‌تواند Role Model خوبی باشد، نایاب است. باید قدرش را دانست.

۴. دیگری می‌گفت: چرا این‌قدر برایشان توضیح می‌دهی؟ این‌جا خارج نیست. پررو نکنشان.

۵. سی و پنج سال داشت. انسانی با صورت اصلاح نکرده و چشم‌های گودافتاده و موهای کمی سفید شده. هفته‌ی پیش برادرش فوت کرده بود. تحمل این از دست دادن، آن‌قدر برایش سنگین بود که دیگر ذهنش تاب‌آوری نداشت. به شکل علائم جسمی نشانش می‌داد. همان‌چیزی که در قدیم به آن هیستری و امروزه Conversion می‌گوییم.

همان‌چیزی که در قدیم فکر می‌کردیم فقط مختص زنان است و به همین خاطر نام هیستری بر رویش گذاشته شد. نامش عوض شد، اما انگ این نام‌گذاری همان‌طور باقی مانده است. به نظرم می‌آید برای افرادی که نام جدیدش را به کار می‌برند – مثل رزیدنت خودمان – احترام بیشتری قائل هستم.

۶. اورژانس به من این فرصت را نمی‌دهد. تقصیر او نیست. شلوغ است. اما دلم می‌خواست با آن دو نفر که به فاصله‌ی کوتاهی آمدند و یکی بیست قرص و دیگری سی قرص به قصد خودکشی خورده بود، صحبت کنم. اینکه چرا این تصمیم را گرفتند؟ چه هست در جان پردردشان؟

یاد آن حرف واسکونسلوس می‌افتم. حرفی که فکر کردن به آن، مرا انسان‌تر می‌کند:

در حقیقت هیچ‌کس نمی‌تواند بداند ظرفیت اندوه دیگران چه‌قدر است. تنها قلب خود ما است که می‌داند. ولی چه فایده دارد؟

۷. از دور داد زد که دکتر ول بکن مریض‌ها را. برو یک آب آلبالو بخر و بیا با هم دو پیک بزنیم. در مرحله‌ی اتانول خوردن بود و مستی کاملا در وجودش. لیوانش را برایم بالا گرفت. برایش سر تکان دادم و به او لبخند زدم. لبخندِ واقعیِ پشتِ ماسکی. به سلامتی گفت و خورد.

مستی باعث می‌شود دردشان را برای لحظاتی از یاد ببرند. این که شاید نابینا شوند. این که شاید فوت کنند.

همانند آن دیگری که از من پرسید می‌توانم غذا بخورم؟ گفتم آره حتما. فقط یک چیز سبک بخور که بالا نیاوری. لحظه‌ای به بیرون رفتم. برگشتم و دیدم یک دیگ چهارنفره‌ی پر از پلو و گوشت جلوی خودش گذاشته است و با ولع مشغول خوردن است. دوستش را هم خبر کرده بود.

۸. گفتم: لطفا اگر با فرد دیگری عرق خورده‌ای، به او هم خبر بده. باید بررسی شود. رزیدنتی دیگر از آن پشت به من گفت چه می‌گویی؟ کم این‌جا شلوغ است؟

رزیدنت خودمان دوباره از من دفاع کرد و گفت من هم می‌گویم.

لبخند زدم. لبخندی که حتی از پشت ماسک و شیلد محافظ هم دیده می‌شود.

دوشنبه ۴ فروردین ۹۹بیمارستان نمازی – اتفاقات

۱. گاهی آن چنان لبریزیم که با کوچکترین حرفی، انباشته‌ی اشک‌هایمان جاری می‌شود. دیگر کلمات کنار می‌روند و زبان همگانی اشک خود را نشان می‌دهد.

این لحظه برای آن سپیدموی هفتاد و پنج ساله، هنگامی بود که از او پرسیدم: حالت چطور است پدر جان؟

یکباره اشک‌هایش جاری شد. بلند گریه می‌کرد. مردمکان پوشیده از اشکش، عمق عجیبی یافته بود.

اگر کووید ۱۹ اینقدر دور و برم پرسه نمی‌زد، دستی بر روی شانه‌اش می‌گذاشتم یا دستش را می‌گرفتم یا حتی خودم اشک‌هایش را پاک می‌کردم.

۲. می‌گفت: اگر بتوانید در این دو هفته یاد بگیرید که هنگام تشخیص گذاشتن از Most Common به سمت Most Critical حرکت بکنید، بار خود را از این‌جا بسته‌اید. البته که دو هفته برایش کم است. اما برای شروع کافی است. باقی با خودتان. دانشجو هستید. به دنبالش بروید.

چهارشنبه ۶ فروردین تا پنج‌شنبه ۷ فروردین ۹۹بیمارستان نمازی – اتفاقات

۱

کم بخیه نزده‌ام. از پیشانی و ابرو و پلک و گونه و لب تا گردن و بازو و دست و پا و انگشت. هر کدام تجربه‌ای بودند.

گاهی جوانی با دو برابر وزن من از ترس بخیه به خود می‌لرزید و گاه کودکی ۵ ساله تشکر می‌کرد که بخیه زده‌ای.

یکی می‌گفت زودتر بخیه بزن تا بروم آن را که مرا چاقو زده است بکشم و دیگری می‌گفت که فقط زودتر تمامش بکن.

یکی را باید هفت نفری نگه می‌داشتیم و یکی مثل پسرک دیشب، با اینکه بیش از ۱۸ ساعت غذایی نخورده بود، صدایش در نمی‌آمد و تحمل می‌کرد.

پسرک. او را هیچ‌گاه از یاد نخواهم برد. ۱۲ ساله بود. با چهره‌ای آفتاب‌خورده. با چشمانی سبز که رگه‌هایی خاکستری در میانش وجود داشت. و کف دستان کوچکش، به رنگ حنا.

آن رنگ حنای دستانش خوب به یادم مانده است. من اگر نخواهم که چیزی رو ببینم، کف دستانم را به سمت چشمانم می‌گیرم.

اما او، او پشت دستانش را به سمت چشمانش و کف دستانش را به سمت من می‌گرفت. به همین خاطر بود که حنایی رنگ بودنش، به خاطرم است.

هر چه فکر می‌کنم یادم نمی‌آید که آخرین بار کی این کار را کرده‌ام. آخرین بار چه زمانی بود که دستانم را بر روی چشمانم گذاشته‌ام تا منظره‌ی رو‌به‌رو را نبینم؟ [تو چطور؟ به یاد داری؟]

شاید در یک جهان دیگر، پسرک ۱۲ ساله با آن نگاه سبز-خاکستری‌اش، نمی‌بایست ساعت ۸ شب سر کار باشد که زمین بخورد و میله‌گرد با پایش این کار را کند.

زخم عمیق پا

اما هنوز در این جهانیم و تنها کاری که از من برمی‌آمد، این بود که خودم بخیه‌اش را بزنم تا به اتاق عمل سرپایی نرود و هزینه‌ی اضافی نخواهد بدهد.

با حوصله، با حدود چهار لیتر سرم زخم را شستم. عمیق بود. آن‌قدر عمیق که به استخوان رسیده بود. استخوان را لمس می‌کردم. با انگشت و با گاز بر آن دست می‌کشیدم تا تکه‌های آلودگی را – اگر مانده است – خارج کنم.

نمی‌دانم این حجم از درد را چگونه تحمل می‌کرد. استخوان را لایه‌ای به نام Periosteum (پریئوست) در آغوش گرفته است که اعصاب زیادی دارد و به تحریک بسیار حساس است.

نمی‌دانم وقتی دستانم را – گاهی با کمی خشونت که مطمئن بشوم آلودگی‌ها پاک شده‌اند – بر روی استخوان حرکت می‌دادم، چگونه تحمل می‌کرد؟ بی‌حسی‌ای که برایش زده بودم، مگر چقدر اثر دارد؟ من که استخوان را بی‌حس نکرده بودم.

وقتی کف دستانش را بر می‌داشت، گاهی قطره‌ی اشکی در چشمانش می‌دیدم. به یاد سووشون می‌افتادم. آن‌هنگام که زری می‌گفت:

انگار همیشه یک قطره اشک ته چشمهای یوسف نهفته بود. مثل دو تا زمرد مرطوب.

در اصل باید دو سه روزی بستری می‌مانْد تا آنتی‌بیوتیک تزریقی بگیرد. در اصل نباید بخیه می‌زدم و باید تنها دو لبه‌ی زخم را به هم نزدیک می‌کردم (Approximation). اما او نمی‌توانست. پول نداشت. با مشورت با اتندینگ، چیزی بین Approximation و بخیه انجام دادم و او رفت.

او رفت و من همچنان به نگاه سبز-خاکستری‌اش فکر می‌کنم. به آن دو زمرد مرطوب.

۲

دیگر کلافه شده بودم. نه از بیماران. نه از کسی دیگر. از این لباس‌های محافظتی. روی بینی و گونه‌ام به شدت ملتهب شده بود. بند محکم ماسک دیگر داشت گوش‌هایم را می‌کند.

مریض‌ها را نگاه کردم. همه حالشان خوب بود.

لحظه‌ای از اتفاقات بیرون آمدم و با تمام وجود، هوای سرد را به داخل ریه‌هایم فرستادم. ماسک‌های این روزهایمان خوب چفت نمی‌شود و از درز‌هایش به راحتی هوا به داخل ریه‌هایم آمد.

چند نفس عمیق کشیدم. به حرف‌های چند لحظه‌ی پیش اتندینگ فکر می‌کردم. می‌گفت که الان یک نفر آمده که قرص برنج خورده است. کمی از من در موردش سوال پرسید و کمی برایم در مورد اثراتش توضیح داد.

انواعش را به تفصیل شرح داد و گفت من هنوز ندیده‌ام که بیماری با خوردن فلان نوعش زنده بماند. چهره‌اش را از پشت ماسک و کلاه نمی‌دیدم. تنها چشمانش از پشت عینک معلوم بود. اما همان چشمانش به من می‌گفت که تجربه‌اش بسیار است و مریض‌های زیادی دیده است.

دوستش داشتم. این استاد را. وقتی دید که من خودم مشغول بخیه زدن هستم، به کنارم آمد. برای این که چیزی به من یاد بدهد، در همان حال که من بخیه می‌زدم، برایم توضیحاتی را گفت. برای این که فرصت محدود است و او می‌خواست به من آموزش بدهد.

گاهی حجمی از مسئولیت که در برخی از افراد می‌بینم، آن‌قدر برایم عظیم و بزرگ است که نمی‌دانم چه بگویم. فقط بارها و بارها از او تشکر کردم. همین.

۳

افرادی که سابقه‌ی تشنج داشته باشند کم ندیده‌ام. اما تاکنون کسی در برابرم تشنج نکرده بود.

با اورژانس ۱۱۵ (EMS یا Emergency Medical Services) آمد. همراهی نداشت. برایم گفتند که دو بار تشنج کرده است.

به سراغش رفتم. پاسخم را نمی‌داد. به خود گفتم که در فاز Postictal است؟ دستانش را بالا آوردم و همان‌گونه بالا ماند. درست همانند یک موم، شکل می‌گرفت. به هر شکل که درش می‌آوردی، همان‌گونه می‌ماند.

لحظه‌ای بعد تشنج کرد.

نخستین بار بود که کسی پیش رویم تشنج می‌کرد. دامنه‌ی حرکت دست و پایش زیاد و فرکانسش کم بود. از دهانش ترشحات کف آلود کمی خارج می‌شد. کمتر از ۵ ثانیه از شروعش گذشته بود.

نخست شک کردم که واقعا تشنج می‌کند یا ادا در می‌آورد. آن‌قدر برایمان از افتراق تشنج واقعی و غیرواقعی گفته‌اند که اگر شک نمی‌کردم، عجیب بود. اما اکنون وقت شک نیست. تنها گفتم که یک آمپول دیازپام و پرستار باتجربه‌یمان خودش می‌دانست. دارو را بهش دادیم. او آرام‌تر شد.

لحظه‌ای بعد رزیدنت‌مان نیز آمد. بیمار را برایش توضیح دادم. به او گفتم که بیمار Waxy چی چی دارد. همان چیزی که بیماران کاتاتونیک دارند. الان اسم کاملش یادم نمی‌آید. با صدایی که نشان از آرام‌بودنش بود، گفت: Waxy Flexibility (انعطاف‌پذیری مومی). با خجالت گفتم که همین.

باید امروز بخوانم. آیا این دو به هم ربط دارند؟

۴

از همان روز نخست به این فکر می‌کردم که چرا به آن Grey Zone می‌گویند؟ چرا خاکستری؟ چرا اتاق بیماران کرونایی را منطقه‌ی خاکستری می‌گویند؟

در اورژانس نیز، یک خط ضخیم خاکستری روی زمین است. آن طرفش بیماران کرونایی و این طرفش، دیگر بیماران.

راه می‌رفتم. نزدیک خط خاکستری. حدود ۵ صبح بود. مریض‌هایم خواب. حالشان پایدار. مریض جدیدی نیز نداشتم. با دوستی از چند کیلومتر آن‌طرف‌تر شعر می‌خواندم و ادامه می‌دادم.

زیستن
و ولایتِ والای انسان بر خاک را
                                     نماز بردن؛
زیستن
و معجزه کردن؛
ورنه میلاد تو جز خاطره‌ی دردی بیهوده چیست،



احمد شاملو – خطابه‌ی آسان، در امید

تازه یک دور شعر را خوانده بودم که پیامی از استادم داشتم. دیگر تا جای ممکن به همه استاد نمی‌گویم. تنها کسانی که لیاقتش را دارند. اما آن استاد واقعی برایم یک ویدیو فرستاده بود و نوشته بود جهت اظهار لطف.

لپتاتم همراهم نبود. نمی‌توانستم اکنون انجامش دهم. برایش نوشتم که کشیک هستم و می‌گویم اکنون فردی دیگر انجام بدهد. همان دوستی که با او از دور شعر شاملو را می‌خواندم.

مکالمه ادامه پیدا کرد. می‌دانست که تعداد زیادی مسمومیت با متانول داریم. برایم نوشت که اتانول را خوراکی به آن‌ها می‌دهی یا تزریقی؟

گفتم که تزریقی نداریم و خوراکی می‌دهیم.

با خنده گفت که پس میخانه راه انداخته‌ای.

خندیدم. راست می‌گفت به داخل که می‌رفتی هر بیمار یک بطری آب‌معدنی – پر از اتانول رقیق شده با سرم قندی – و یک آبمیوه داشت.

مکالمه‌یمان کمی دیگر ادامه پیدا کرد.

اکنون می‌خندیدم و شعر می‌خواندم و ادامه می‌دادم.

۵

بیمارستان نمازی بزرگ است و معماری‌اش جالب. هنوز هم، گاهی در آن جاهایی را می‌یابم که هیچ ‌گاه ندیده‌ام. من حتی به روی پشت بامش نیز رفته‌ام. تقریبا همه‌جای پشت بامش. یک بار اتفاقی دری باز یافتم و این کار را کردم. گفتم به جای مسیر همیشگی از این مسیر بروم.

با دوستی دیگر بودم و البته نتیجه‌ی کارمان خوردن به یک در بسته و تمام راه را برگشتن بود. اما تجربه‌اش، به یاد ماندنی.

آن‌چه باعث می‌شود بیشتر عاشقش بشوم، درختان است. در راهرو راه می‌روی و ناگهان می‌بینی درست در وسط بخش‌ها، حیاطی وجود دارد. چند قسمت مربعی در بیمارستان وجود دارد. دور تا دور هر مربع بخش‌های مختلف است و وسطش باغچه و حیاط.

امروز بعد از کشیک که از کنار یکی از این باغچه‌ها رد می‌شدم، دوباره چشمم به آن‌ها افتاد.

آخر چرا این‌گونه با آدم صحبت می‌کنید که دلم می‌خواهد پنجره را باز کرده و دستانم را دراز و شما را در دست بگیرم؟

پی‌نوشت: این پست تا پایان اردیبهشت ما به‌روز می‌شود.

۱۳۵ نظر

  1. سلام دکتر قربانی عزیز😊🌷
    امیدوارم حالتون خوب باشه
    و خیلی خیلی خیلی مواظب خودتون باشید….

    واقعا ازتون ممنونم….خیلی خیلی خیلی خیلی زیاااد

    چند وقت پیش همان موقعی که در احساس گنگ پوچی غرق شده بودم
    دلم میخواست ساعت ها به اسمان خیره بشوم و هیچ کس مزاحمم نشود… حس میکردم در این مسیر تنها هستم…
    جز گروه و الضالین هستم…
    تا اینکه با ❤نوشته های نوید بخش شما اشنا شدم…

    به راستی که

    ((در پس هر گم شدنی شفافیت های بسیار نهفته است…))

    خیلی ممنونم که وقت گذاشتین🌷🌷🌷

  2. سلام به همگی
    من یه دانش آموز کنکوری هستم، پایه دوازدهم مدرسه نمونه درس میخونم من هدفم پزشکیه واقعا از عمق وجودم عاشقش هستم حاضرم برا به دست آوردنش هر کاری بکنم من پزشکی و بخاطر پولش انتخاب نکردم من واقعا میخوامش خیلی زحمت کشیدم براش تا اینجا، اما ی مدت هست خیلی زیاد ناامید شدم اونقدری ک فکر میکنم هیچوقت بهش نمیرسم ،سخته برام نمیتونم حتی ی لحظه ب رشته ای دیگه فک کنم اما حس میکنم هیچ انرژی برای ادامه دادن ندارم احساس میکنم کم اوردم این مدت فقط کارم گریه هست نمیدونم باید چیکار کنم از شما میخوام کمکم کنید گاهی وقتا حتی ی جمله میتونه زندگی کسی رو تغییر بده….

    • سلام دوست عزیز
      منم یه کنکوریم
      این حس و وضعیتی که گفتین طبیعیه و واسه همه اتفاق میفته این قانون کائنات هست که ببینه کی واقعا هدفشو دوس داره و کی دوس نداره البته منظور من از دوست داشتن اشتیاق سوزان برای هدف هستش کسی موفق میشه که کارشو انجام بده چه حس و حالشو داشته باشه چه نداشته باشه دقیقا فرق بین برنده و بازنده همینه . آدم های موفق کاری به حس و حال ندارند کاری که باید انجام بدهند را انجام میدهند بدون توجه به چیزهای دیگه . امیدوارم موفق باشی دوست عزیز و آرزو میکنم همکار باشیم😀
      نیتم فقط کمک بود و دوست نداشتم از این وب ناامید بری چون آقای دکتر جواب کنکوری ها را نمیدن به علتی که برای خودشون محترم هست .

      • ثنا جان. اینگونه نیست که من جواب کنکوری‌ها رو ندم. من جواب سوال‌هایی مثل این که چند ساعت درس بخونم و چطور درس بخونم برای کنکور رو نمیدم معمولا. با این جنس سوال‌ها مشکل دارم. فکر می‌کنم هر کسی که کنکور رو گذرونده باشه و به کنکور به عنوان منبع درآمدش نگاه نکنه، می‌فهمه که این سوال‌ها، سوال‌های اصلی در مورد کنکور نیستند. مهم‌تر از این که چند ساعت بخونی، این هست که چقدر قابلیت Recall اطلاعات داری. چقدر اون اطلاعاتی رو که خوندی، می‌تونی استفاده بکنی. لزوما به این قابلیت، با تعداد ساعت بیشتر نمیشه رسید.

    • سلام…نفس عزیز…منم کنکوری هستم…با این تفاوت ک من سومین سالی ک قراره کنکور بدم……برای دوباره بلند شدن..دوباره درس خوندن ..دوباره از نو شروع کردن ..همیشه ی دلیل میخواد …من از شرایط درسی تو خبر ندارم…ولی همین ک این سوال رو پرسیدی یعنی ی آرزو داری ..ی دلیل واسه زندگیت داری…مطمئنم از نظر درسی صفر صفر نیستی چون دانش آموزی.. تو هنوز زمان برای رسیدن ب آرزوت داری….فقط کافی ی کوچولو با خودت خلوت کنی و ب این فکر کنی اصلا واسه چی شروع کردی……هیچ وقت هم دنبال کسی نگرد ک شرایط مثل تو داشته…تا ببینی نتیجه اش چی شده از تو فقط ی دونه تو دنیا وجود داره..فقط خودت باش..بهترین خودت…💪💪

    • منم دوازدهمم تو مدرسه نمونه.گریه چرا؟؟؟آخه چرا فکر میکنی نمیتونی، اینا همش خیال و توهم الکیه.همونطور که تونستی رقیبات رو تو آزمون نمونه دولتی شکست بدی بازم میتونی تو کنکور شکست بدی.شک نکن و پشتکار داشته باش

  3. از اعماق وجود باید بگویم‌ چشم‌هایم خشک‌اشان زده به مانیتور آن کامپیوتر شخصی و این صفحه موبایل، که روزهاست منتظر اند باز هم بنویسی‌ و از خودت بگویی و بفهمم حداقل حال دلت تا آن اندازه‌ای خوب هست که قلم برداشته‌ای و می‌نویسی.
    بی خبرمان نگذار‌. جوانی ام در این امید پیر شد. 🙂

    مواظب خودت باش آقای دکتر عزیز.

  4. سلام..میشه ی سئوال بپرسم..من شنیدم اولین روز دانشگاه آزمون تعیین سطح زبان میگیرن..از دانشجو های پزشکی…و اگه این طور هست..چی میشه اگه نمره قبولی نگیری…لطفا برام توضیح بدین ممنون میشم

  5. ‍ سهراب سپهری:

    باید امروز حواسم باشد
    که اگر قاصدکی را دیدم ،
    آرزوهایم را
    بدهم تا برساند به خدا ،
    به #خدایی که خودم میدانم ،
    نه خدایی که برایم از خشم ،
    نه خدایی که برایم از قهر،
    نه خدایی که برایم ز غضب ساخته اند .
    به خدایی که خودم میدانم ،
    به خدایی که دلش پروانه است ،
    و به مرغان مهاجر هر سال راه را میگوید،
    و به باران گفته است باغها تشنه شدند ،
    و حواسش حتی
    به دل نازک شب بو هم هست،
    که مبادا که ترک بردارد ،

    به خدایی که خودم میدانم
    چه خدایی……

  6. موجود عجیب و متمایز از همه ی پسر هایی ک تا به حال دیدم
    چطور میشه شما رو خوشحال کرد؟؟؟
    و ی سوال دیگه
    از کامنت گذاشتن غریبه ها ک ناراحت نمیشین؟؟؟

  7. عاشق همیشگی طبابت

    تواین روزای سخت پشت کنکور تنها روزنه امیدم خوندن نوشته های این وبلاگه،قلبم باخوندن هر کلمه به تپش درمیاد،کاش فقط یه لحظه جای تو بودم.

  8. سلام ، مثل همیشه عالی و قابل تامل مینویسی ، تو منو به یاد شخصیت همسر دکتر چشم پزشک در رمان کوری میندازی ،
    انسان دشواری وظیفه است ، تا جایی که میشناسمت تو همیشه وظیفه ات را به بهترین نحو انجام دادی … همیشه پاینده باشی

  9. آشکارا نهان کنم تا چند؟

    دوست می دارمت به بانگ بلند…

    از کیلومتر ها دور تر …
    بدون انکه حتی صدای خنده هایت را که به ان معروفی شنیده باشم…
    دوستت دارم…

    ظاهرا ناشناسی
    اما
    انگار سال هاست روحم تو را میشناسد…

    من در خیال خودم به تو تعهد دادم که قدم در مسیرت بگذارم…

    میدانی ارزویم در این لحظه چیست؟؟؟
    اینکه الان لبخندی روی لب هایت باشد…
    و اگر هست پر رنگ تر بشود…😊😊😊

  10. چه قد ادم دوست دارن حسودیم شد بهت😒

  11. سلام
    به قول سهراب دلخوشی ها کم نیست دیده ها نابیناست..
    امیر محمد ،برادر مهربانم ،(ببخش اگر برادر خطابت میکنم )
    ممنون ازت که با نوشته هات باعث میشی علاقه من ،هر روز و هر روز به پزشکی بیشتر بشه ….
    من اگه به پزشکی برسم
    بی شک مدیون این بودم که هربار با خوندن نوشته هات انگیزم بیشتر شده وبا علاقه بیشتری ادامه دادم خواستم بگم
    شما واقعا دلخوشیه خیلیا هستین😊

  12. *فریدون مشیری*

    دل که تنگ است کجا باید رفت؟
    به در و دشت و دمن؟
    یا به باغ و گل و گلزار و چمن؟
    یا به یک خلوت و تنهایی امن
    دل که تنگ است کجا باید رفت؟
    پیر فرزانه مرا بانگ برآورد
    که این حرف نکوست ،

    دل که تنگ است برو خانه دوست… ؟
    شانه اش جایگه گریه تو!
    سخنش راه گشا!
    بوسه اش مرهم زخم دل توست!
    عشق او چاره دلتنگی توست…!

    دل که تنگ است برو خانه دوست…
    خانه اش خانه توست…

    باز گفتم:
    خانه دوست کجاست؟
    گفت پیدایش کن!
    برو آنجاکه پر از مهر و صفاست!

    گفتمش در پاسخ:
    دوستانی دارم
    بهتر از برگ درخت!
    که دعایم گویند
    و دعاشان گویم !
    یادشان در دل من ،
    قلبشان منزل من…!
    صافى آب مرا یاد تو انداخت ، رفیق!
    تو دلت سبز ،
    لبت سرخ ،
    چراغت روشن!
    چرخ روزیت همیشه چرخان!
    نفست داغ ،
    تنت گرم ،
    دعایت با من!
    روزهایت پى هم خوش باشد.!

    🌹تقدیم به آنانی که پاک و مهربان می اندیشند…
    حال دلتون کوک دکتر قربانی عزیز🌹🌹🌹

    • سلام خدمت آقای قربانی
      آقای قربانی گفته بودید یه پست راجع به کسانی که بعد از چندسال می خوان پزشکی بخونن می ذارید و مطلب می نویسید لطفا در اسرع وقت بنویسید .
      به شدت مشتاقم نظرتون رو بدونم .

  13. سلام امیرمحمد جان
    این روزا کمتر می نویسی میدونم این روزا کارِت خیلی سنگینه ولی فکر دل ما هم بکن خیلی مشتاق نوشته های جدیدت هستم.

    • سلام محمد جان.

      دلیلی که این پست آپدیت نشد، این بود که این هفته من کشیکی نداشتم. برنامه‌ی عید معمولا اینطور هست که دو نیمه میشه و هر کسی در یک نیمه به شکل کمی فشرده‌تر از زمان‌های عادی کشیک میده تا بتونه یه نیمه تعطیلی در عید داشته باشه.
      شرایط عید امسال به خاطر کرونا خاص بود و یه نامه‌ای دانشگاه زد که از مقطع اینترنی تا اساتید حق مرخصی در عید ندارن و عملا همه آنکال هستند که اگه لازم شد در بخش‌ها کشیک بدن.

      کشیک‌های خودم دوباره از هفته‌ی بعدی شروع میشه.

  14. سلام (:
    هرروز با شوق و ذوق میام و وبلاگتون رو به امید مطلب جدید چک میکنم. هر مطلب جدیدی رو با تمام تمرکزم میخونم. مطالب مربوط به جهان پزشکی رو بیشتر… هرکلمه رو مینوشم و لذت میبرم!
    این مطلب رو یه جور متفاوتی دوست دارم… هروقت به روز میشه، بدو بدو میرم به مامانم میگم آقای قربانی مطلب جدید نوشته! و مامانم هم میگه لطفا اورژانس و اتفاقات رو نیار جلوی چشمم! (:
    دوست ندارم این لذتم رو هیچوقت گم کنم.
    برای شما و همه همکاراتون آرزوی تندرستی دارم!
    و ممنون که لذت ها و گاها رنج هاتون رو با ما شریک میشید.

  15. یادمه قبلا می اومدم به سایتتون اقای دکتر و با علاقه پست ها و تکتک کامنتا رو میخوندم. خیلی وقت بود سر نزده بودم

  16. دوست دارم
    و دلم برات تنگ شده

  17. چند روزی است که آپدیت پست ات را نخوانده بودم.

    شاید برای منی که معمولا از دردمندی اطرافیان کمتر از بقیه خم به ابرو می آورم، عجیب بود که آن قدر از توصیف دردمندی کودک کار آن روزِ اورژانس، قلبم به درد آمد. خیلی زیاد. گاهی آدم زبانش بند می آید از ناتوانی در بیان این احساسات اندوهبار. البته این تعجب باز هم برایم کمتر از آن بود که دیدم کتاب های دوست داشتنی ات را به بیمارستان می بری. 🙂
    میخانه هم البته واژه ی جالبی است. دنیایی دارد. نوشته هایت!
    -آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش.

    مواظب خودت باش آقای دکتر عزیز.

  18. سلام آقای قربانی ,خسته نباشید
    داستان پسرک ۱۲ ساله بخیه زده خیلی ناراحت کننده بود.امیدوارم دنیا باهاش از این به بعد مهربونتر بشه ,گاهی فکر میکنم به دردایی که کسانی مانند این پسرک ,تحمل میکنن حتی میتونه یه بزرگسال رو از پا دربیاره,اون وقت میفهمم اینا کودک نیستن ,کودکی نکردن.و همینطور کسی که در مقابلتان تشنج کرد او هم به همان اندازه دردناک باشد.
    در این روز های پر تلاطم مواظب خودتان باشید شاد و سلامت باشید

  19. سلام.وقتتون به خیر.جا داره که ابتدا از شما و تمامی اعضای کادر پزشکی به خاطر تلاش های بی وقفه و این اراده پولادینتون در جهت کمک به مردم تشکر کرد؛حتی اگر شده با یک جمله که شاید چندان ارزشی هم نداشته باشه…به امید اینکه مردم فهیم کشورمون هم بیشتر درک کنند و با توی خونه موندنشون سپاسگزار زحمات باشند…یک سوال داشتم که امیدوارم بتونید پاسخگو باشید…میخواستم بدونم از اون پسر۱۲ساله آدرس محل سکونت یا هرچیزی که بشه با استفاده از اون پیداش کرد رو دارید؟میدونم درست نیست که اطلاعات بیمار رو فاش کرد اما اگر بتونید کمک کنید ممنون میشم

  20. کاش می دونستم چیکار می کنین که تا این حد نوشته هاتون به دل می شینن…! شایدم دلیلش اینه که آن چه از دل برآید، لاجرم بر دل نشیند… متشکرم ازتون.

  21. سلام آقای قربانی قدر خودتون رو خوب بدونید هر کسی شایسته این نیست که بتونه انقدر خالصانه و با مهربانی به مردمش کمک کنه پرسیدیداخرین بار کی دست گذاشتید رو چشماتون تا منظره ی روبرو رو نبینید یادم میاد چند سال پیش یکی از استاد های زبان انگلیسی که واقعا سزاوار نام استاد بودند وقتی همکلاسی هام سرو صدا میکردند گفتند بیاید یک تمرین کنیم یک روز کامل روزه ی سکوت بگیرید و قول بدید که نشکنید به هر کس که این کارو کنه من یک امتیاز مثبت میدم بچه ها گفتن این که کاری نداره این همه حرف زدیم یک روز هم حرف نزنیم قشنگی این قانون به این بود که حتی حق نوشتن گفته هاتو نداشتی من فردای اون روز این کارو کردم قبلش هم همه ی اهل خانواده رو آگاه کردم من فردا نمیتونم حرف بزنم الان حرفی صحبتی بحثی دعوایی دارید انجام بدید داداشم خیلی دستم انداخت قشنگ تر این که آخر شب روزه ی سکوت کنترل تلویزیون هم به سرم پرتاب شد ولی هر طور بود انجامش دادم فرداش استاد گفت حالا قدر این زبونتونو دونستید آخر کلاس یه ویدیو گذاشت و گفت چشمامون رو ببندیم و مثل آزمون لیسینگ و هر چی فهمیدیم و بیان کنیم و بعدش هم ازمون خواست که یه کار جدید رو امتحان کنیم گفت روزی رو که مطمئن هستید بیرون نمیرید چشماتون رو ببندید و از دست دادن چشم رو تجربه کنید من اصلا این کارو انجام ندادم تا پس از۴سال یک ماه پیش خیلی سخت بود اما خیلی تجربه قشنگی بود از اون موقع تا حالا بیشتر قدر جسم و سلامتی خودم رو می‌دونم البته ازشون نهایت استفاده رو میبرم و سخت کار میکشم اما هر روز و هر روز خدارو بخاطر این نعمت شکر میکنم ببخشید که طولانی شد امیدوارم خدا به همه سلامتی بده ایشالا انقدر سرتون تو بیمارستان نمازی خلوت بشه که باز هم برامون نوشته های زیباتون رو بنویسید و ما لذت ببریم

  22. هر قسمتش که تموم میشه با خودم میگم فلان چیز رو بگم ولی در ادامه و قسمت بعدیش وارد یه دنیای دیگه میشم و افکار دیگه میان سراغم و چیزهایی دیگه ای که میخوام بگم! اینطوریه که تا اخر پست میبینم چیزی نموند برای گفتن جز انبوهی از افکار..
    و در آخر منی که باید بعد از اغلب پست هات برم شعری بخونم تا بعدش بتونم این انبوه افکار رو منظم تر کنم…
    راستی من این شعر شاملو رو خیلی دوست دارم:)

  23. سلام دمتون گرم
    داستان پسرک ۱۲ساله بخیه ای خیلی دردناک بود تمام سلول های تنم واسش خون گریه میکنند خیلی سخته
    کاش یکی بهشون کمک کنه کاش همه بچه ها بتونند بچگی کنند کاش بتونند بخندند کاش شاد باشند و کاش های زیادی …
    خدایا خودت کمک کن محتاجیم بهت در هر صدم ثانیه 😑
    مرسی دلاور

    • کاش بمیرم و دیگر زشتی های این دنیا رو نمی بینم
      نبینم آدم های کثافت رو . نبینم اشک یک کودک را نه بخاطر ترکیدن بادکنک یا شکستن دست عروسک بلکه بخاطر بی پولی بخاطر بی خوابی بخاطر گرسنگی و تشنگی بخاطر نبود سقت بخاطر نبود تکیه گاه پدر و نوازش مادر و….. کم نیستند همچنین آدم هایی دوروبرمون و خیلی سخته دیدن این نمایش بی رحمانه جهان و لمس لحظه های منجمد و سرد
      ممنونم از شما منو یاد این کودکان کردید تلاشمو برای نجات حتی یکی از کودکان چند برابر میکنم کاش هممون اینو بدونیم که در برابر همه ی اینا مسئولیم کاش…

  24. سلام دکتر قربانی عزیز

    بعد از خوندن این پست یاد این شعر افتادم…

    گاهی وقتا ادم ها از خودشون خسته میشن
    بی دلیل و بی جهت به هرچی وابسته میشن
    چشم هارو روی حالا میبندن محو گذشته میشن
    با نم نم ناگفته ها شسته و سرگشته میشن
    مثل شیشه شکسته پشت پرده میشن…

    مثل همیشه عالی مینویسین…😍🌺🙏
    راستی سال نو مبارک
    از خدا میخوام امسال از بهترین سال های زندگیتون باشه…
    بیشتر از همیشه مواظب خودتون و خوبیاتون باشید….😊

    • سلام فائزه.

      لیست کتاب‌هایی رو که میخوای بخونی، دیدم. بعضی‌هاشون رو خوندم. در این بین، تسلی‌بخشی‌های فلسفه و انسان‌ها رو دوست داشتم.

      پی‌نوشت: «تسلی‌بخش» از اون واژه‌هایی هست که ارتباط خیلی خوبی باهاش دارم.

      • ممنونم ک وقت گذاشتین🙏🙏🙏🌹🌹🌹🙏🙏🙏

        این شعر وقتی ۱۲ سالم بود نوشتم؛

        *ماورای احساس*

        دراین میدان بازی 

        بپا که دل نبازی 

        در این کوی خیالی 

        به عاشقی نبالی 

        چشم هایت نباشد آینه دل 

        نباشی ز حقیقت ها خجل 

        نگیری طلوع ز رخ دیگری 

        نباشی هردم منتظر خبری 

        نکن بر هیچ دل نظری 

        از احساس خود دم نزن هیچ سحری 

        آری 

        بگذار بگویند تو از کوهی و سنگی 

        از الطاف دخترانه نداری هیچ ثمری 

        بگذار بگویند میدانم در دل چ غوغا داری 

        از همه مردانه ها صدها شکایت داری 

        دخترک حق با دیگریست 

        باید به حقیقت نگریست 

        این روزها دخترانی رها شدند از خویشتن 

        این روزها مجازی غالب شده بر زیستن 

        بیخیال این روزها 

        دنیای کوچک تو هست زیبا 

        فانوس قلبت را تنها امید خدا باشد 

        ز روشنی آن حضورت را صفا باشد 

        دوست نیمه خیالی و تاثیر گذار من

        امیدوارم از خوندنش لذت برده باشین….🌹

  25. با خواندن اش باز صدایی در وجودم بیدار شد که برای پزشکی تلاش هامو ادامه بدم یا نه می ترسم از اینکه شاید طاقت نیارم و کم بیارم وسط راه ولی باز پزشکی رو از ذهنم نمی تونم پاک کنم وهمیشه با تردید و شک می گم هدف ام پزشکیه ولی باز بیش تر از هر روزی تلاش خواهم کرد با ترس یا بدون ترس…

  26. سلام.
    خیلی وقته وبلاگتون میام از وقتی پیش دانشگاهی بودم تا الان که ترم چهار پزشکیم. همیشه خوندن نوشته هاتون حس خوبی بهم داده،اونقدر خوب می نویسید که مثلا الان با این متن خودم رو تو بیمارستان و تو اون موقعیت ها تصور کردم. سال نوتون مبارک. امیدوارم همیشه سلامت باشید و موفق.

  27. سلام آقای قربانی عزیز
    راستش مادربزرگ من حدودا ازمرداد ۹۸ بیمار شدن و بعد از چندین بار پزشک رفتن و آزمایشات مختلف تشخیص دادن کە سنگ کیسە صفرا داره و در ارومیە بستری شدن وسنگ شکن کردن اماچون بهتر نشدن قرار شدکە عملشون کنن کە اونم گفتن چون تخت مراقبت های ویژه رو لازم دارن و مادربزرگ منم سنشون بالاست نمیتونن و مرخصشون کردن بعدش مامان بزرگمو بردن یە بیمارستان تو تبریز و اونجا کیسە صفراشون رو درآوردن ولی بعد عمل دچار خونریزی داخلی شدەبودن و اجبارا دوبارە عملشون کردن بعد مرخص کردنشون قرار بود بعدچهل روز دوبارە به پزشک معالجشون مراجعە کنن کە بەخاطر اپیدمی کرونا نشد و دکترشون اونجا نبودن الان حالشون بده و دستها و پاهاشون ورم کرده و نمیتونن راه برن و استفراغ میکنن با دکترشون تماس گرفتیم گفتن کە ببریمشون یە متخصص داخلی کە بردن و یه داروهایی نوشتە و تشخیص داد کە عفونتە چون قبلا مامان بزرگم عمل قلب داشتن پیش متخصص قلب هم بردنشون کە اونم یە داروهایی نوشت ولی حالشون بهتر نشده و همچنان ورم دست وپا دارن و بی طاقتن و احساس درد دارن کە بنظر بە خاطر عفونتە میخواستم بپرسم کە این شرایط خطرناکەآیا ولازمە ببریمشون بیمارستان در این وضعیت چون خیلیم سیستم ایمنیشون ضعیف شدەمیترسیم کرونا بگیرن چقد بنظرتون طول میکشە آنتی بیوتیک ها اثر کنن ؟ببخشید این سوالو اینجا میپرسم میدونم کە خیلی سرتون شلوغە و اینجاهم جای این سوالا نیست اما واقعا نمیدونیم چیکار کنیم چون الان همە مطب ها هم بستن اگە وقت داشتین لطفا جواب بدین مرسی

    • سلام سمیرا.

      اگر دیدی بعد یک تا دو روز از شروع آنتی‌بیوتیک، علائم رو به بهبودی نرفت و هنوز تب داشت، ببرش بیمارستان. به نظرم ببین کدوم بیمارستان‌ها در جایی که هستی مرکز کرونا هستن و ببر بیمارستانی که مرکز کرونا نیست.
      این حرفم البته منوط به این هست که تشخیص اولیه درست باشه و مشکل عفونت باشه و آنتی‌بیوتیک صحیح هم تجویز شده باشه.

      • خیلی ممنون کە جواب دادین،راستش اینجا همە ی مطب هاتعطیلن وفقط هم یە بیمارستان داریم کە بیمارای کرونایی اونجا بستری ان و واقعا شرایط خیلی سختە وامکانش نیست کەحضوری ویزیت بشن متاسفانە فقط باید صبر کنیم امیدوارم همونطور کە گفتین بعد یکی دوروز بهتر بشن،بازم مرسی کە جواب دادین واقعا ممنون و خدا قوت بە شما و همەی کادر درمان تو این روزای سخت🙏🙏

  28. سلام امیر محمد عزیز
    شاید این دوره براتون جالب باشه
    https://www.futurelearn.com/courses/covid19-novel-coronavirus/
    چون رشته تون مرتبط هست گفتم براتون بفرستم

  29. سلام آقای قربانی عزیز،شبتون بخیر
    موضوعی ک میخوام مطرحش کنم،الان وقتش نیست! ولی یکجورایی اطمینان از درمیون گذاشتنش بهم آرامش میده و ترس از اینکه ممکنه یادم بره و نظرتونو نپرسم،از بین میبره…
    هر وقتیکه زمان داشتین و واقعاً وقتتون آزاد بود،برام بنویسید ک قطعاً خوشحال خواهم شد…
    موضوع درباره “متم”م هست…من تا حد متوسطی از محتوای این سایت و وبلاگ شخصی آقای شعبانعلی استفاده کردم…واقعاً گاهی سردرگم میشم،عقایدی کاملا متناقض و متضاد و در جهت عکس عقاید خودم میبینم،هضمش و پذیرفتنش سخته و ذهنم پس میزندشون!…و البته ادله کافی دارم ک نظر خودم درسته!…البته این مسئله درمورد همه ی محتوا ها پیش نمیاد و گاها رخ میده…بعنوان مثال،آقای شعبانعلی دست نوشته ای رو با این جمله شروع میکنه “دنیا اساساً جای تلخی برای آدم هاست،و عدالت ساخته و پرداخته انسان هاییست ک این مفهوم رو ب دنیا تحمیل کردن”من شخصاً فک میکنم در بدایت امر،چنین جمله ای انگیزه ی جالبی ب خواننده نمیده…صرف نظر از همه ی بی عدالتی ها و قصور و تلخی روزگار،همه ی تلاش آدم هایی ک “انسان”هستند،ایجاد مفهومی مثل عدالت هست…خب بنظرم این جمله یک تلنگر معکوس و منفی محسوب میشه ک بازدارنده است از تلاش برای بهتر شدن…این مثالی بود از صدها موردی ک من باهاش ب تناقض میرسم…
    بنظر شما،آیا تمام نظرات و تفکرات یک انسانی ک ارتباط من باهاش سیر یادگیری داره،باید پذیرفته بشه؟اگر نشه،چطور میتونم اطمینان حاصل کنم و از اون آدم یاد بگیرم وقتی در تعدادی از صحبت هاش دچار تردیدم؟قطعاً پرسش بعدیم شخصیه، خود شما تا چ حد با تمام صحبت های آقای شعبانعلی موافق هستید؟
    من فکر میکنم،تو رشته ای مثل پزشکی بیشتر از هر چیزی،امید باید ب زندگی سنجاق بشه،خود من با دید زیادی واقع گرا و رادیکالی،اذیت میشم و واقعاً بهم میریزم،نمیدونم با این همه تفصیل آیا منظور رو رسوندم؟آیا تجربه مشابه یادگیری از آدمی رو داشتید ک با قسمتی از نگرشش موافق نیستید؟
    چ باید کرد؟
    میدونم ک خیلی زیاد شد، عذرخواهی من رو پذیرا باشید!

  30. سلام امیرمحمد:)
    ممنون که راجع به این روزها مینویسی. خوندنش و شنیدنش از زبان تو که ازنزدیک داری میبینی جالبه.
    خوشحالم تصمیم داری به روز کنی. خداقوت

  31. از نظرشما ممکنه بدون اینکه توی کنکور شرکت کنم و وارد دانشکده پزشکی بشم از همین حالا ک یک دانش اموز کلاس هفتم((دوم راهنمایی زمان شما)) هستم شروع به مطالعه پزشکی کنم؟
    و از اینهمه کتاب(( بی معنا و پوچ برای هدف من ))عربی و ریاضی و…‌رها بشم؟

  32. زندگی را نفسی ارزش غم خوردن نیست
    ارزویم این است
    انقدر سیر بخندی که ندانی غم چیست (سهراب سپهری )
    سلام ، خسته نباشید :)مدل نگاه تون به اتفاقات و زندگی متفاوت هست و این زیباست و زندگی رو با همه ی بالا و پاییناش قشنگتر میکند
    یه سوال البته اگه مایل بودین جواب بدین : این مدل نگاه و فکر از اول بوده یا به مرور در اثر خواندن کتاب و هم صحبتی با دوستان بوجود امده ؟

  33. بله حق با شماس… راجب کنکور که مد شده از هر دانشجوپزشکی بپرسن
    ولی من به شخصه وقتی جواب ندن بنظرم اپ نشه بهتره چون اینجوری به ادم یه خرده بر میخوره
    در هرصورت ممنون….منظورم با پسر دکترمحمدجعفرامامی بود..فلوشیپ ارتوپد

  34. میشه یه خواهش کنم..چه واسه من په واسه بقیه وقتی یه مطلبی رو دوست ندارین جواب بدین..پس خواهشا نظرخالی اون شخص بدون جوابش رو اپ نکنید..ممنون

    • سلام رها. من نمیشناسمشون.

      متوجه پیامت نمیشم رها. این که نظر خالی رو approve نکنم. دلیلی هم نیست برای جواب دادن تمام نظرات. من اگه قرار بود تمامی نظرات رو جواب بدم که دیگه اصلا نمی‌تونستم مطلبی تو خود وبلاگ بنویسم. هم‌چنین یه سری چیزها هم معلومه که جواب نمیدم و باز هم میپرسند. مثلا یه سری سوال‌های راجع به درس‌های کنکور. من همون بعد کنکور تصمیم گرفتم هیچ وقت وارد این حیطه نشم. حرکت رو به عقب بود برای من.

  35. سلام ممنون بخاطر کمک تون در این روزا به مردم ایران
    دکترامامی هم از همکاراتون هستن؟/پسراقای دکتر که استاد هستن منظورمه

  36. سلام
    خسته نباشید
    واقعا خیلی دوستون دارم
    خیلی دلم اروم شد با حرفاتون
    شما بی نهایت خوش قلم هستین
    خیلی خسته نباشید
    ازخدا میخوام بهترینا و زیباترینا براتون باشه
    ازطرف اسما شاید دکتر آینده
    سلامت باشیدددددددددد دکتر

  37. سلام امیرمحمد.
    ممنونم از اینکه با همه درگیری هات برامون مینویسی. این روزا بیش‌تر از همیشه به نوشته‌هات نیاز هست.
    از چند روز پیش دیدم فونت سایت برای من عوض شده؛ میخواستم ببینم مشکل از مرورگر من هست یا خودت عوض کردی.

  38. سلام دکتر قربانی عزیز
    امکانش هست آی دی تلگرامتون داشته باشم؟؟؟

  39. سلام دکتر قربانی عزیز

    امیدوارم حال دلتون کوک و تنتون سلامت باشه❤

    اجازه دارم قسمتی از نوشته های شما رو به همراه اسم خودتون توی کتابم استفاده کنم؟؟؟

  40. سلام.وقت تون بخیر.
    براتون توی سال جدید آرزوی خوشحالی و برکت و سلامتی می کنم.
    خیلی زیبا بود. وقتی نوشته هاتون رو مخصوصا در مورد اتفاقات بیمارستان می خونم ، دوست ندارم به آخر نوشته برسم.
    من هنوز ترم یک پزشکی هستم و تاحالا کشیک رو تجربه نکردم ،اما خیلی دوست داشتم الان حداقل اینترن بودم و حتی تو این اوج بیماری کرونا برم بیمارستان و جزوی از کادر درمان باشم. امیدوارم هر چه زودتر این روز ها تموم بشه .
    آرزو دارم پزشک موفق و با مسئولیتی مثل شما بشم و براش تلاش میکنم.
    منتظر ادامه نوشته زیباتون هستیم.

    • سلام ناهید جان.

      ممنونم که برایم نوشتی. لطف داری. خوشحالم که می‌بینم اینجوری میگی. چیزی که این روزها وجود داره، خیلی موافق جریان فکری تو نیست. هنوز دارم با خودم کلنجار میرم که ازش بنویسم یا ننویسم.

  41. سلام
    یکی از دوستان خبر داد که یک اینترن علوم پزشکی شیراز به کرونا مبتلا شده و اوضاعش هم خوب نیست…
    لطفا شما و بقیه خیلی مراقب خودتون باشید.. از شنیدن این خبرها خیلی ناراحت میشیم ما خیلی..

  42. ..::هوالرفیق::..

    سلام امیرمحمد؛
    هر روز اینجا را تا آخر اردیبهشت چک خواهم کرد؛ حداقل این طور ارتباط خودم را با بالین حفظ می‌کنم.

    این شعر سهراب برایم خواندنی است؛ برای همین می‌نویسمش:

    دیرگاهی است که در این تنهایی

    رنگ خاموشی در طرح لب است.

    بانگی از دور مرا می‌خواند

    لیک پاهایم در قیر شب است

    رخنه‌ای نیست در این تاریکی:

    در و دیوار به هم پیوسته.

    سایه‌ای لغزد اگر روی زمین

    نقش وهمی است ز بندی رسته.

    نفس آدم‌ها

    سر بسر افسرده است

    روزگاری است در این گوشه پژمرده هوا

    هر نشاطی مرده است.

    دست جادویی شب

    در به روی من و غم می‌بندد

    می‌کنم هر چه تلاش،

    او به من می‌خندد.

    نقش‌هایی که کشیدم در روز،

    شب ز راه آمد و با دود اندود.

    طرح‌هایی که فکندم در شب،

    روز پیدا شد و با پنبه زدود.

    دیرگاهی است که چون من همه را

    رنگ خاموشی در طرح لب است.

    جنبشی نیست در این خاموشی

    دست‌ها پاها در قیر شب است.

    • سلام امیرعلی.

      میدونی بین شاعرهای معروف معاصر، از سهراب از همه کمتر خوندم. نه اینکه اشکال از اون باشه، از منه. هنوز به سراغش نرفتم اونقدری که شاملو خوندم، سایه خوندم، فروغ خوندم، اخوان خوندم، کسرایی خوندم و …

      ممنونم که یکی از شعرها رو به انتخاب خودت برام گذاشتی. میدونی که چقدر شعر و موسیقی برام ارزش دارند.

  43. دمت گرم امیرمحمد. همین.

  44. تو گویی منم همراه تو در تمام این لحظات بودم.‌انقدر که عمیق و جالب صحنه سازی کردی و تک تک حس ها رو منتقل کردی.‌بمونی برامون مراقب خودت باش سال نو مبارک

  45. یه سوال دارم ازتون من اهل استان آذربایجان شرقی هستم خیلی دوست دارم پزشکی شیراز قبول شم ولی خانواده ام قبول نمی کنند ترجیح می دهند پزشکی تبریز انتخاب کنم ولی من شیراز رو دوست دارم و شنیدم که بهترین اساتید رو دارند
    همه هم می گویند شیراز دور هست و ارزشش را نداره خانواده ات را خیلی کم می تونی ببینی و از این دست مشکلات

    نظر شماها؟

    • حق با خانوادتون هست بنظر من. پزشکی شیراز به هیچ وجه ارزششو نداره که خودتون رو انقدر به دردسر بندازین. همون پزشکی تبریز رو قبول شین و با خیال راحت درستونو بخونین.

    • سلام آقای قربانی خوشحال می شدم نظرتون رو بدونم و کمکم کنید من واقعا پزشکی شیراز را دوست دارم (نمی دونم وضع دانشگاهش چه جوریه ولی دوسش دارم)

      • سلام مهدی جان.

        من اگه چیزی برای تو – یا برخی دیگر از افراد – نمی‌نویسم، دلیل بر بی‌توجهی نیست. برای این هست که کمکی نمیتونم بکنم.

        بین من وضعیت الان دانشگاه تبریز رو خبر ندارم که چطور هست. چیزی هم که از شیراز می‌دونم، وضعیت الانش هست. نه وضعیتی که موقع ورود تو خواهد داشت. با این سیاست‌هایی که تو شیراز دارم می‌بینم، هر لحظه داره تغییر می‌کنه و وضع Stable نداره.
        همچنین من از ارزش‌های تو خبر ندارم. بهتر بگم، از اولویت‌های ارزش‌هات. اینجا گفتنش واقعا ساده‌ست. اما فهمیدنش برای تو دشوار. وقتی بفهمی‌اش، تصمیم‌گیری راحت‌تر میشه خیلی. این که بین علم و استقلال و خانواده و پزشکی و … اولویت‌ها برای تو چه شکلی هست.

        فرض کن می‌فهمی که شیراز بهتر از تبریزه. آیا علم برات بالاتر از خونواده هست؟ اگه این طور باشه، اومدن به شیراز خوشحالت می‌کنه.

        یادت باشه درست و غلط نداره اولویت‌ها. بستگی به خودت داره.

        • سلام آقای دکتر خوشحال شدم که جواب دادید مرسی ممنون
          هم خانواده و هم علم برام مهمه اما اگه بخوام یکیشو انتخاب کنم بی شک علم را انتخاب می کنم خانواده ام را خیلی دوست دارم ولی پزشکی رو بیشتر من هدف های زیاد و خیلی بزرگ و اساسی دارم برای پزشکی و می خوام زندگی و جون خیلیا رو نجات بدهم زندگی کسایی که تا حالا کسی رنگ به زندگیشون نپاشیده و تا حالا مرده ی متحرکی بیش نبودند وخیلیای دیگه (هدف و دغدغه فکریم اونقدر بزرگ و سخته که جرات گفتنشو به کسی ندارم ولی به خودم قول دادم عملیش کنم )و حس می کنم مردم بهم بیشتر از خانوده ام نیاز دارند من اگه بدونم دانشگاه شیراز بهتر از تبریزه و اونجا علم زیادی رو کسب می کنم و تبدیل به یک دکتر خوب میشم ۱۰۰٪ انتخابش می کنم (اینو هم میدونم دانشگاه همه چیز نیست و تلاش خود فرد مهمترین عامله )حتی اگه در نظر بعضی ها احمقانه و اشتباه باشه

        • سلامی دوباره
          و یکی از دانشجویان پزشکی شیراز بهم پیشنهاد داد که دوران علوم پایه و فیزیوپاتولوژی رو در تهران بخونم که تهران خیلی بهتراز شیراز هستش و دوران بالینی انتقالی بگیرم بیام شیراز و شهرت شیراز بخاطر دوران بالینش هست نظر شما؟
          آقای قربانی میدونم سرتون شلوغه و کارهای مهم تری دارید ببخشید که مزاحمتون شدم ممنونم بخاطر وقتی که برام میزارین اجرتون با خدا

          • خودت رو خانه به دوش نکن. یه جا رو انتخاب بکن و تا آخرش با همون سیستم پیش برو برای هفت سال نخست. برای بعدش میتونی عوض بکنی.
            مثل اون کسانی که دبیرستان میرفتن رشته ریاضی و میگفتن پایه‌ی ریاضی‌مون قوی بشه واسه کنکور تجربی.

            البته من خودم رشته‌ام ریاضی بود (دلیلم این نبود که پایه‌ی ریاضی‌ام قوی بشه) 😉

      • سلام بله درسته
        خیلی ممنون بابت لطفتون

  46. سلام خسته نباشید نوشته هاتون خیلی دلنشین و دل چسب از اون نوشته هایی که آدم آرزو میکنه کاش تمام نشود کاش چند ساعتی یا بهتره بگم چند روزی گرم خواندنش باشه و توش غرق بشه عالیه

  47. خسته نباشی و همیشه سلامت باشی
    دل قوی دار :))

  48. سلام آقا امیر
    من با خوندن این نوشتتون واقعا حس عجیبی بهم دست داد.واقعا خیلی سخته که ببینی مریضت داره میمیره و تو نمیتونی هیچ کاری براش کنی…خدا به همتون صبر بده…امیدوارم همیشه در راه هدفهات موفق باشی…یا علی

  49. خوشحال ام که روتیشن تکرار نشدنی اتفاقات و اسکرین ات صرفا به مریض های کرونایی نمی گذرد و کیس های متنوعی برای ویزیت کردن داری. البته اگر تعدد موارد متانول اش را فاکتور بگیریم.

    این که تکه های مهربانی را هم ارج می نهی فوق العاده خوب است. امیدوارم همیشه کنار دوستان، زندگی برایت لذت بخش باشد.

    مواظب خودت باش آقای دکتر عزیز.

  50. سلام امیر محمد
    نوشته ات اینبار بسته ی فشرده ای از غم و اندوه بود تمام عبارت های (خوب هستیم و خوب می شود) را بی معنی کرد.
    ولی همیشه یه بهانه برای لبخند رو استادانه در بین کلمات جا می دی، اینبار(cocktail) درمانی عالی بود.

  51. سلام!
    شعری خواندم به دل نشست:

    امید چونان پرنده ایست
    که در روح آشیان دارد
    و آواز سر می دهد با نغمه ای بی کلام
    و هرگز خاموشی نمی گزیند
    و شیرین ترین آوایی ست که
    در تندباد حوادث به گوش می رسد “امیلی دیکنسون”

    کمتر از بیست دقیقه مانده به بهار!
    سال نو مبارک…
    با آرزوی هر آنچه که بهتر است..!

  52. سلام آقا دکتر مهربون
    من همیشه میخونمتون اما کامنت نمیذارم ولی امیدوارم سال ۹۹ بهترین سال زندگیتون بشه پر از پیشرفت و پر از اتفاقای خوب و قشنگ

  53. سلام دکتر قربانی خسته نباشید .خدا قوت. میدونم سر تون شلوغه ، اما فقط چهل و دو ثانیه طول میکشه لطفا نگاهش کنید (دیرین دیرین قسمت دکترا باید برقصن ) به قول خودتون یه تکه مهربانی

  54. سلام امیر محمد عزیز،عیدت مبارک .ان شا الله سالی پر از سلامتی و احساس رضایت داشته باشی و تو این سال جدید همیشه حال دلت خوب باشه،همه ی خوبی و زیبایی ها رو برای تو ارزو میکنم ،
    خوش حالم این متن رو نوشتی،به من کمک میکنه تا خودم رو برای محیط بیمارستان اماده تر کنم، کلا وبلاگ تو کمکم کرده تاخودم رو بهتر بشناسم، و این مسیر شناختن رو بهتر طی کنم….
    ممنونم ازت .مشاقانه منتظر ادامه این متن هستم…

  55. سلام آقای دکتر امیدوارم حال دلتون همیشه عالی باشه هر چند که بعضی اوقات با بعضی چیزا مثل این اتفاقات تلخ تو این روزا نمیشه عالی بود.که واقعا این اتفاقات ناراحت کنندس.ولی میشه کمک کرد تا حس بهتری پیدا کرد وقتی که کمک ها هم جواب داد خوش حالی میاد سراغ دل ولی نمیدونم حال دل عالی هم میشه یا نه؟!اصلا میشه حال دلمون بعضی اوقات مثل این موقع ها عالی باشه ؟!به نظرم عالی یه چیزه فراتر از خوشحالی و خیلی خوب بودنه.
    و یه خسته نباشید هم به خودتون که واقعا میدونم این روزا هر کسی علاوه بر خستگیای خودش یه خستگی ها رو از طرف اتفاقای اطرافش تحمل میکنه.
    مثل نوشته های قبلیتون عالیه و ادمو به فکر فرو میبره و از هر کدوم تجربه ای بدست میاد برای ما که اول راهیم و میخوایم ادامه دهنده راه شما باشیم. بعضی اوقات با خودم فکر میکنم که کاش تو دانشگاه استاد هم باشین چون خیلی دوستدارم دانشجوی شما باشم و مطمنم استاد کم نظیری میشین.(البته نمیدونم به تدریس علاقه دارین یا نه؟)ولی به هر حال دانشگاه شیرازو دوستدارم.
    تو این روز اخر زمستان امیدوارم که سال پیش رو سالی باشه که حال دل همه توش عالی باشه.

  56. سلام امیرمحمد
    بعد از خواندن آخرین اپیزود خنده ام میگیرد
    اما واقعن دوست ندارم بخندم
    حتی اگر نتوانم خودم را کنترل کنم از خودم ناراحت میشوم
    حرفی برای گفتن ندارم
    در این حالت یا صبرت زیاد میشود که آن هم نتیجه عادی شدن است
    نه چیز دیگر!
    یا که اگر بخواهی از خودت مقاومتی انسانی نشان دهی فقط تویی که این میان تکّه پاره میشوی! ولا غیر!
    مجموعه اینها من رو یاد پست تک جمله ای شعبانعلی بعد از سلّاخی بوئینگ انداخت. جمله درست در ذهنم نیست و میترسم با اشاره به آن چیزی را جا بیاندازم. تو یادت هست. درباره اش نیمچه بحثی کردیم! اگر درست در ذهنت مانده بود آن را بنویس.
    و راستش شاید دیگر به این بخش سر نزنم!
    چون نمیدانم چگونه با این درد مواجه شوم.

    • مهدی سلام.
      راستش این بی‌خوابی الان باعث شده نتوانم جمله را دقیق به یاد بیاورم. همان را می‌گویی که در مورد خطای سیستمی و فساد سیستمی بود. درست می‌گویم؟

      می‌فهمم مهدی. می‌فهمم. نوشتن من هم از این روزها، کمکی برای عبور کردن است.

  57. سلام امیر محمد عزیز خداقوت…گفتی که روش درمان آخرین کیس ک جوان بود و مسمومیت متانول داشت رو رفتی مطالعه کردی، اینجور مواقع ک فاصله بیمار و مطالعه کمه از چه منبعی استفاده می کنید؟up to date اینجور مواقع بهتر از رفرنس نیست؟

  58. سلام امیرمحمد
    خسته نباشی …
    متاسفانه مسمومیت با متانول این چندروزه خیلی زیاد شده و اطرافیان منو خیلی درگیر کرده.ما تو بابل وضعیت وحشتناکی داریم و من مادرم (پرستار هستن) رو یک هفته کامله که اصلا ندیدم چون خونه نمیاد مبادا که ناقل ویروس باشه.
    بگذریم از این اتفاقات و کاش این کابوس زودتر تموم شه!
    برات آرزوی موفقیت تو مسیرت میکنم و امیدوارم این ۳۶۵ روز جدید با هممون مهربون تر باشه همونطور که سایه گفت …
    ارغوان پنجه خونین زمین
    دامن صبح بگیر
    وز سواران خرامنده بپرس
    کی بر این دره غم می گذرند؟!
    🙂

  59. سلام
    خداقوت میگم برای این روزها.

    نوشته و قلمت هم مثل همیشه خفن بود:)) ممنون

  60. سلام امیرمحمد
    امکانش هست نظرت راجب هدیه بی مناسبت بدونم؟؟؟

    • میدونی من کلا همینطور که تو ادامه‌ی این پست نوشتم، تکه‌های مهربانی رو ارج می‌نهم. گاهی میتونه به شکل یک هدیه باشه برای دوستی. گاهی میتونه به شکل یک پیام باشه. گاهی تماسی گرفتن و صحبت کردن و گاهی در آغوش کشیدن و …
      خودم هم سعی می‌کنم تا جایی که می‌توانم این کارها را انجام بدهم. هنوز سهمشان در زندگی‌ام، آن‌طور که دلم می‌خواهد نیست.

  61. سلام،هر وقت از موضوعات بیمارستانی مینویسید راستش برای من دو جنبە پیدا میکنە یکیش کمی ترس ونگرانی بخاطر این اتفاقات تلخ و جنبەی دیگەاش کە البتە پر رنگترە اشتیاق برای رسیدن بە دوران بالین برای کمک و یاد گرفتن.
    این نظرتون دربارەی اشتباه بودن پیش داوری و انداختن تمام تقصیر رو دوش یک شخص یا عدەای اشخاص رو بە شدت باهاش موافقم و انکار نمیکنم کە خودم هم وقتهایی ممکنە همین طور سرسری و بدون درنظر گرفتن بقیەی جنبەهای موضوع قضاوت کنم ولی با این وجود باور دارم خیلی از ما ها گاهی دربارەی موضوعی پیش داوری میکنیم کە شاید فقط پنجاه درصد موضوع پیش رومون آشکار شدە و آگاهی کم،قطعا قضاوت اشتباه رو هم بدنبال دارە کە البتە کاش از مقام قاضی بە مقام یاری دهندە برسیم چون قطعا مفیدترە.ممنون از اینکە باز با نوشتەتون بهم یه تلنگر زدین

    • سلام سمیرا.

      به نظرم بهترین قدم اینه که بدونیم ما داریم این کار رو می‌کنیم. پیش‌داوری. انکارش نکنیم. دقیقا همین‌طور که خودت به خوبی نوشتی. قبولش بکنیم که وجود داره و بدونیم که پیش‌داوری ما هست.

  62. سلام امیرمحمد؛
    خداقوت در این روزهای پر زحمت و (احتمالا) روزهای کمی پر هجیان‌تر از روزهای دیگر…
    راستش را بگویم، چقدر هم ذات پنداری (و نه هم زاد پنداری!) کردم با این جمله: «خنده‌ام گرفته بود، اما وقت مناسبی برای خندیدن نبود.» 🙂
    نمیدانم دلتنگیم را برای بالین در قالب کدام جملات میتوانم بریزم؛ چقدر این نوشته‌ها برایم خواندنی بود. ممنونم.

    امیرمحمد، لطفا فونت وبلاگت را مثل سابق برگردان، یا اگر فعلا مقدور نیست کمی اندازه فونت را بزرگ‌تر انتخاب کن؛ عالی هست، عالی‌تر می‌شود.

    شنیدن بعضی خبرها آدم را ناراحت (Uncomfortable) می‌کند چرا که دست تو نیست و نمی‌توانی کاری بکنی و فقط میتوانی ناراحت شوی آن لحظه، چرا که مشکل سیستمی است و حداقل به تنهایی و در جایگاه فعلی نمی‌شود برای حل آن قدمی برداشت؛ اما شنیدن بعضی دیگر از اخبار ناراحتی‌اش از جنس دیگری است (Sadness)؛ این موقعی اتفاق می‌افتد که تو کاری را که میتوانستی کردی، مثلا آموزش دادی یا آگاهی بخشی کردی یا… اما باز هم میبینی که ماجرایی که نباید تکرار می‌شد، تکرار می‌شود…
    فکر می‌کنم داستان متانول، داستان ناراحتی‌هایی از هر دو جنس باشد…

    شنیدن اخبار این روزها، انسان را ناراحت (Uncomfortable & Sad) می‌کند.

    • سلام امیرعلی.
      وقتت بخیر. مرسی که برام نوشتی. من هفته‌ای چند بار به وبلاگت سر میزنم و میخونم. منتظرم که ادامه بدی و باز هم بنویسی (باید یه وقت بذارم و وبلاگ‌هایی رو که چک می‌کنم تو فیدلی مرتب بکنم تا اینکار مرتب‌تر بشه).

      احتمالا با موبایل اومدی که فونتش برات عوض شده بود امیرعلی. درسته؟ این قالب من چند وقتی هست که به شدت داره اذیت می‌کنه و بعد از آخرین آپدیتش که چند هفته پیش بود، نه تنها بهتر نشد، مشکلات جدیدی هم پیدا کرد. نمونه‌اش همین تغییر فونت در موبایل بود. باید براش زمان بذارم و درستش بکنم.

      داستان متانول هم چی بگم. یه روزی بیشتر حضوری در موردش صحبت می‌کنیم. اینجا فضای مناسبی براش نیست. مرزی که بین Sadness و Uncomfortable کشیدی رو دوست داشتم. کلمات و معنای دقیقشون خیلی برام جالبه. خیلی.

  63. سلام ببخشیداا قصدم فضولی نبود فقط میخواستم به سوال های سردرگم ذهنم جوابی پیدا کنم اونم هر چه زودتر
    راه منم مثل شما درمان بیماران است فقط میخواستم ببینم طرز تفکر شما چیه و الگویم شما باشید هیچ منظوری پشت حرفام نبود و صرفا به عنوان یه نوجوان که ذهنش این موقع ها مشغول یافتن معنای زندگی و انتخاب هدف هستش (بزرگترین هدف زندگیش)از شما پرسیدم خوشحال میشدم که کمکم میکردید نه اینکه این جوری برخورد کنید به هر حال مرسی در پناه حق

    • دختر خوب الان اگر کنکور داری ذهنت پراکنده میشه بجای اینکه دنبال جواب این سوالا باشی فعلا درستو بخون…ذهنت میخواد از درس فرار کنه واسه همین این سوالا میاد سراغت…پس با تمرکز به درس هات رسیدگی کن موفق باشی

  64. آقای دکتر؟؟؟

    • سلام سانای.

      ازت خواهش می‌کنم نحوه‌ی کامنت‌گذاری در وبلاگ رو رعایت بکنی. اینجا اینستاگرام یا فضای چت دو نفره نیست. هم‌چنین در این فضای وبلاگ، جواب کامنت‌ها دقیقه‌ای و ساعتی داده نمیشه. ممکن هست حتی روزها طول بکشه.

      دوما در جواب اکثر پرسش‌هایی که پرسیدی، تمامی این وبلاگ حاوی پرسش‌های تو هست. فکر می‌کنم پست‌های دو یا سه صفحه‌ی آخر رو بخونی به جوابشون برسی.

      یک سری پرسش‌ها هم (هدف و آینده‌ی من) شخصی‌تر از این هست که بخوام اینجا جوابی براش بنویسم. حداقل الان.

  65. کاش پاسخ دهید مرسی😑😑

  66. درست است که خود اون افرادوبااختیارخودشون مشروب خوردن
    اما تاوان مشروب خوردن هیچ موقع مرگ نیست، به نظرمن حتی میتونن مقتول به حساب بیان،وکسی که الکل صنعتی روبجای الکل سفید میفروشه قاتل…

    • نه فاطمه اینجوری هم نیست که بگیم کسی از عمد میفروشه (برای افرادی که میخورن). تو همین بیمارستان یه مادر و دختر تولیدکننده هم داشتیم که یکیشون فوت کرد و یکی نابینا شد. اگه بخوایم کسی رو قاتل در نظر بگیریم، فروشنده نیست لزوما.

      • بله، حق باشماست، ولی چراباید رنگ الکل صنعتی رواز بین ببرند؟

        • نمی‌دونم فاطمه. باید بیشتر بپرسم. باید بیشتر بخونم.
          میدونی که کلا مسمومیت متانول زیاد نیست در جهان. استادی دارم که تخصصی روی این موضوع کار کرده و خب این حرف رو به نقل از اون می‌نویسم که می‌گفت فقط مختص خاورمیانه (نه همه‌ی کشورها) و منطقیه‌ی اسکاندیناوی (به علت مالیات سنگین روی مشروب و متعاقبا تولید خانگی) هست.

          • من درمورد الکل دست ساز ومسمومیت بامتانول بیشتر مطالعه کردم مثل اینکه حق باشماست واین قضیه هرساله جان ده هانفردرآسیارومیگره ویااون هارو نابینا میکنه… وقضیه به اون سادگی هاکه من فکرمیکردم نیست

  67. راستی از نظر شما معنای زندگی چیه؟ و ارزشمندترین کار دنیا؟ و چه هدف و برنامه ای واسه آیندتون دارین ؟

  68. خیلی جالبه هر دفعه که یه حس عجیبی به من میگه بیام وبلاگتون ومن میام ومی بینم پست جدیدی گذاشتین.هرچی ام که باشه چون از پزشکیه حالمو خوب می کنه.تو این دوران همه به نوشتن احتیاج داریم……

  69. اقای قربانی من این نوشته هارو خوندم کمی شک کردم به مسیرم. من به فهمیدن دانستن و خوندن علاقه مندم ولی حس میکنم اگه تو بیمارستان بیام و با انگشت قطع شده و ….. مواجه شم ممکنه برام اذیت کننده باشه ……
    من تو کل رشته ها فقط علاقه به روانشناسی و نورولوژی و روان پزشکی دارم که تا حد زیادی بهم نزدیکن و درباره مغز هستن /
    ایا این مقدار ترس عادیه یا ممکنه مشکل درست کنه؟

    • علی همه از دیدن دستی که داخلش مواد منفجره‌ی چهارشنبه‌سوری ترکیده یا بچه‌ای که انگشتش قطع شده، اذیت میشن. کمتر و بیشتر داره فقط. پس ترس تو عادی هست. هر کسی به نوعی با این اذیت شدنش کنار میاد.

      من نمیدونم این اذیتی که تو میگی چقدره، ولی یه مقدارش قطعا طبیعیه. نه تنها طبیعیه، لازم هم هست. میتونه به نظرم هدایتت بکنه به سمت انسانی‌تر رفتار کردن.

  70. نوشتن این متن توسط امیرمحمد قربانی خیلی جالب و خوندنی،دلم میخواست مثل همیشه بعد از خوندن ماجراهای بیمارستانی بگم کاش بیشتر بود ولی بیشتر بودن این موارد درد و رنج بیشتر هم نوعمون رو نشون میده مخصوصا مورد اول خیلی ناراحت کننده بود واقعا از ماست که برماست….
    ولی خب من بازم نمیتونم مقاومت کنم و میگم خیلی خیلی زیاد مشتاق به روز شدنش هستم بازم ممنون:)

    • سلام ترانه. همونطور که قبلا گفته بودم برنامه‌ام این هست. فقط امیدوارم بتونم بنویسم. دیشب شانس آوردم تونستم خودم رو از پشت صندلی به تخت برسونم در اون خستگی :)))‌ البته تمام خستگی من از کارهای فیزیکی کشیک نبود. بی‌خوابی شب قبلش و دیدن فوت فردی که میشناختم خودش بی‌تأثیر نبود. کشیک بعدیم امشب هست. ادامه‌ی این پست پس میشه برای فردا صبح.

      • سلام امیر محمد
        خدا قوت این روزها به هر طریقی برای هر کسی یه جور خستگی تحمیل کرده و خب جنس خستگی شما خیلی خیلی بیشتر
        برای فوت نمیدونم بگم دوستت(چون این شناختی تو میگی من اسمش رو میذارم دوستی،چه دوستی قشنگ تر از دوستی ایجاد شده و ادامه دار با لبخندهایی از روی مهربانی:) )واقعا متاسفم نمیدونم خواهش درستیه یا نه ولی میشه خواهش کنم اگه شعر یا قطعه ای موسیقی انتخاب کردی باماهم به اشتراک بذاری.
        بارم ممنون:)

  71. بگید که تصورات من اشتباهه ! و دوران دانشجوییتون را برام شرح دهید که چه جوریه؟

    کاش خیلی زود پاسخ دهید ممنونم

  72. سلام آقای دکتر خوب هستید؟
    من ازتون یه خواهشی دارم ممنون میشم کمکم کنید
    من یه کنکوری هستم و پزشکی را دوس دارم نه مثل بعضی ها بخاطر شهرت یا اجبار خانواده نه . من واقعا عاشق درمان کردن بیمارانم هستم و تنها هدف زندگی منه وقتی به یکی کمک می کنم حالم عالیه عالی میشه ولی راستش ترسونده اند منو و الان سردرگم و پریشانم در مدرسه تیزهوشان درس می خوانم و وضع درسیم خوبه می تونم پزشکی قبول شم ولی راستش دانشجویان پزشکی خیلی گلایه دارند و می گویند که: پزشکی خیلی سخته پزشک که شدی دیگه کلا باید خودت را فراموش کنی نمی تونی کتاب های دیگه ای بخونی(و من عاشق کتابم و الان که ۱۷ سالمه خیلی از کتاب های معروف جهان را خوندم و زندگی بدون کتاب برام یعنی مرگ) نمی تونی ساز زنی(من عاشق موسیقیم و ساز های گیتار و پیانو) نمی تونی با خانواده ات باشی نمی تونی با دوستات خوش بگذرونی و. نمی تونی فیلم بینی و … من یه دختر شیطون و اجتماعی هستم از اینکه از پس پزشکی برنیام نمی ترسم از این می ترسم که زندگیم زهر شه در این ۷سال . یه چیز وحشتناکی از پزشکی را تصور می کنم پزشکی رو دوس دارم ولی در تصورم پزشکی مساوی با فقط درس های پزشکی را خواندن و عذاب و خستگی و … است با دیدن وب شما نظر کمی عوض شده ولی هنوزم در انتخابم دو دل هستم خواهش می کنم کمک کنید می دونم که پزشک شدم باد از بعضی چیز ها بگذرم ولی نه اینکه خودم اصلا زندگی نکنم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *