آخرین نوشتهی اینجا برای ۱۰ روز قبل از شروع به کار من است و دیگر در آن هفتهی آخر و سپس دو ماه و خردهای پیش رو، آنقدر درگیری وجود داشت که نوشتن در اینجا، اولویت نبود.
اتفاقات و از دست دادنهای ماه گذشته نیز، حوصلهی نوشتن در اینجا را از من گرفت.
تقریباً نیمی از روز را در بیمارستان میگذارندم و میگذرانم. چنین فعالیتی برای من لازم بود. حوصلهام کم بود، اما منجر میشد که درگیر و مشغول باشم. هلم میداد که ادامه بدهم. مجبور بودم.
تغییر حالتهایم ناگهانی بود، اما غیرمنتظره نه. پسرک خردسال را میدیدم و به گریه میافتادم. خشمگین میشدم. ادامه میدادم.
و امروز بود که خبر مرگ دو تن از دانشجویانمان را خواندم. ساعتی بعد، یکی دیگر را دیدم که چشمانش از گریه پف کرده بود و خوشبختانه در کنارش یکی از استادهای شریف حضور داشت و با او داشت صحبت میکرد و بعدش به من گفت که به خاطر وقایع این روزهاست.
این متن را گذاشتم که باشد اگر دوست داشتید در کامنتها کمی با هم صحبت بکنیم. از هر چیزی که خواستید و با هر اسمی که دلتان خواست بنویسید. هر آنچه در این روزها سنگینی میکند. از دغدغهی آینده و ابهامی که وجود دارد تا فشار این روزها و روزهای کمی پیش. از نگرانیهایتان در مورد پزشکی خواندنتان و توان تحمل کردن تا کم آوردن.
خیلی از ما در آن ساعات تاریک، لحظاتی را در بیمارستان تجربه کردیم که وحشتناک بود. همین به تنهایی کافی است، چه برسد از دست رفتن هزاران تن.
من این تجربه را چند بار داشتهام و هر بارش ترسناک است. اینکه با یک غم و خشم زیاد، مجبور باشی تصمیمهای پزشکی بگیری.
اگر دوست داشتید در کامنتها بنویسید. اگر دوست داشتید فقط به من بگویید، یا در اینجا بنویسید تأیید نشود یا اینکه به من ایمیل بکنید. ایمیلم را دارید (amirmoghorbani@gmail.com). حرفی بگویید تا سنگینی این روزها برایمان اندکی کم شود – هر حرفی که میخواهد باشد. اول اینجا رو میخونم من و اگه بلد باشم، پاسخی مینویسم. دلم میخواد حرفامون رو اینجا بگیم که کمکی برای همهمون باشه.
پینوشت: دقیقاً قبل از انتشار این نوشته بود که خبردار شدم یکی از تأثیرگذارترین معلمهایم را از دست دادهام. حدود ۱۷ سال از آن روزها گذشته است. آن کلاس درس در مدرسه.
تو متفاوتترین و قویترین معلم بودی. بقیه در تمام آن دوران راهنمایی و دبیرستان، در بهترین حالت، کارشان را به نحو احسن انجام میدادند. اما تو با همه فرق داشتی. آرام بخواب مرد بزرگ. آسوده بخواب. تو همیشه الگو بودی. تو همیشه الگو هستی. امشب به یادت Dust in the Wind را گوش میدهم. چقدر این قطعه را دوست داشتی و ازت ممنونم که مرا – ما را – با آن آشنا کردی.
خیلی دردمیکشم دلم میخواد حرف بزنم تا سبکتر بشم،دلم میخوام بمیرم راحت شم ازاین زندگی،خیلی خستم
از روز های قبل از آن فراخوان حال خوبی نداشتم. در تعاملات روزمره گفت و گوها بیشتر به نقل کردن اخبار اختصاص داشت و نظرات شخصی در فضای مجازی بیان می شد.
میزان خشمی که در فضای مجازی در جریان بود عصبانی ام میکرد، هیچ گفت و گویی نمی تواسنت شکل بگیرد
« یا با مایی یا بر ما»
این خشونت بازتولید خشونت بود اما بالاخره باید با آنچه که با آن می جنگی ارزش متفاوتی داشته باشی؛ مگر می شود حتی نتوانی درباره عقیده خود صحبت کنی. مدام با خود میگفتم من نمیتوانم با این جریان همراه باشم.
این خشونت افسارگسیخته اما بیشتر من را می ترساند و ناامید میکرد. نکند با همان بهانه ها سرکوب کنند، زندانی کنند، بکشند، اعدام کنند.
نظریه پردازی میکردم :«…کاش اگر رهبری دارند آن ها را به پرهیز از خشونت دعوت کند.. بگوید آنان که تخریب می کنند و آتش میزنند از مردم نیستند…»
شاید اینجوری کمتر بتوانند بهانه بیاورند.
آن ۲ روز گذشت.
زمزمه ها شکل گرفت. نه تنها بهتر از دفعات قبل نبود که هزاربار بدتر بود. همه از کشته ها می گفتند، همه از داغ ها می گفتند.
پر از تناقض بودم
عصبانی بودم ، از همه عصبانی بودم.
غمگین بودم ، برای همه غمگین بودم.
نا امید بودم، از همیشه بیشتر نا امید بودم.
میخواستم اهمیت ندهم نبینم، نشنوم اما نمی توانستم.
فلج بودم، سردرگم بودم، جهت گیری هایم را از دست داده بودم.
کاش میتوانستم کاری کنم.
سلام علی.
تمام حرفات رو میفهمم. خیلی هم زیاد. این تفکر چپ «یا با مایی یا بر ما»، نابود میکنه. مشخصه که من چقدر شاملو رو دوست دارم، اما همین شاملو هم همین بود. به سهراب سپهری میگفت تو فلانی و با ما نیستی، چون شعر همسو نگفتی. این حالت، من رو هم عصبانی میکنه. الان هم با مصداقهای دیگه دیده میشه.
واقعا افراد در این زمینه با ما و بر ما، بیرحم هستند. خشم و استیصال، انسان رو به نقطه بدی میرسونه. حتماً تو هم جریان مادر سیاوش محمودی رو دیدی، یه مصداقش این.
به شدت حس رضایت دارم از انتخاب پزشکی. اینکه میتونم به مردمم کمک کنم چیزیه که منو به جلو میبره و شاید کمتر شغلی بوده که میتونسته همچین حسی رو بهم بده به آینده هم امیدوارم و تا لحظه آخر میجنگم. اینکه در آینده چه اتفاقی در محیط خارج میفته مشخص نیست اما تصمیم و مسیری که من قراره برم برام مشخصه. اونجایی که بقیه می ایستن من باید حرکت کنم و باری رو بردارم.
هروقت که میخوام بایستم یاد فداکاری هایی که دیگران کردن تا من بتونم ادامه بدم میفتم
کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد
یک نکته از این معنی، گفتیم و همین باشد
آن نیست که حافظ را، رندی بشد از خاطر
کاین سابقه پیشین، تا روز پسین باشد
دوست و معلم عزیز؛ امیرمحمد ❤️
قسمتی از مجموعه «ایران را از یاد نبریم» از مرحوم اسلامی ندوشن:
بین افسانهی “قُقنوس” و سرگذشت ایران، تشابهی میتوان دید.
ایران نیز چون آن مرغِ شگفتِ بیهمتا، بارها در آتش خود سوخته است و باز از خاکستر خویش زاییده شده. در این چند سال، همواره من این احساس را داشتهام که ایران بار دیگر یکی از آن دورانهای “زایندگی در مرگ” را میگذراند و در میانِ درد، میشکفد.
گرفتاریهای روزانه،دل مشغولیها و بُهتزدگیهای قرن، مانع از آن است که بسیاری از ما به عمق ماجرایی که در روحِ ایران است، توجّه کنیم. چون کسی هستیم که به باغ کهنسالی در چلّهی زمستان پای مینهد و آنرا خشک و خاموش و برهنه، گرانبار از غربت و وحشتی مرموز و شریر میبیند، بیآنکه نجوای پنهانیِ حیات، ولولهی خاموشِ جِرمهای روینده و سبز شونده را در شکمِ کُندههای پیر و نهادِ شاخههای خشک دریابد.
در زندگیِ ملّتها نیز دورانهای ستروَن و دورانهای زاینده است، و تناوب و تسلسلِ این دورانها بوده است که تمدّن را به پایهی کنونی رسانیده. دوران ما یکی از دورانهای باروَر است، و زایندگی هرچند با درد همراه باشد، باز سعادتبخش و شورانگیز میتواند بود.
در روزگاری که گویی ایران در ابری از فراموشی پیچیده شده است، اگر کار دیگری از دست ما برنیاید، لااقل خوب است بکوشیم تا فکر او و غم او را در دل خود زنده نگاه داریم و اعتقاد به زایندگیِ دوران را در سینه نپژمرانیم.
ما از این حیث چون بیمارانِ تریاک خوردهای هستیم که به هر افسونی است باید بیدار نگاهشان داشت؛ زیرا اگر چشم بر هم نهند، بیمِ آنَست که دیگر آن را نگشایند.
دکتر محمّدعلی اسلامیندوشن
آقای دکتر خستم و از طرف بسیار به اعتقاداتم شک کردم ، بعنوان یه دانشجوی پزشکی ترم یکی که دوس داشت از دانشگاه تهران لذت ببره و جدا از دنیا غرق علم زندگی کنه سراسر پر از غم و درگیری های ذهنی فلسفی و مذهبی شدم . واقعا چطور می تونم متمرکز شم واقعا چطور…
این خیلی طبیعی هست. من خوشحالم برات که در ترم یک به این وضعیت رسیدی. لازم هست.
یه چیزی خراب میشه و یه بنای قدرتمندتر ساخته میشه.
با اینکه اون لحظه وحشتناکه، اما بهم اعتماد بکن که ما همه این مرحله رو طی کردیم. تو هم طی میکنی. گمگشتی و این حالت، اولین مرحلهاش هست.
آقای دکتر میشه بیشتر توضیح بدید؟
امیدوارم هر کسی که این چند کلمه رو میخونه؛ بدونه که تنها نیست.
بدونه که حتی اگر احساس میکنه یک سلولِ تنهاست؛ اما کسانی هستند که از قلبِ امید تا خودِ مویرگ هایِ ایستایِ ترس در کنارشون جاری شدن و هستن و میشن…
هوا اونچنان تاریکه که خطِ چندانی از نامهی فردا -هنوز- معلوم نیست.
اما ما -شک ندارم- که هر کدوممون یک حرف، یک واژه هستیم،
شاید جدا باشیم؛
شاید ساده باشیم مثل “اُ”
دلگرفته باشیم مثل “میم”
زمین افتاده باشیم ، مثل “ی”
تکیده و خمیده باشیم مثل “د”
اما
-باز مثل سلول ها-
متصل به هم که بشیم
متصل به “کسی” که بشیم
“امید” رو
معنا رو
پیدا خواهیم کرد.
معنا خواهیم شد.
معنا خواهیم ساخت.
امیدوارم نا امید نشیم…
امیدوارم هر کسی که این رو میخونه؛
بدونه تنها نیست.
پسنوشت:
مرسی که هستی امیرمحمد.
و برای شنیدن و شنیده شدن ما؛ تلاش میکنی.
برای همون احساسِ این روز ها کمیابِ Relatedness!
پسنوشت دوم : نمیدونم به نظرت ما این روز ها چه کارهایِ واقعا اثربخشی میتونیم انجام بدیم؟! آیا اصلا صلاحیتِ دعوت کردن از کسی برای شنیدنِ رنج ها و ابهام ها و دغدغه هاش رو در این شرایط پیچیده داریم؟ ( برای کم کردن غم و اندوهِ شاید همگانی شدهمون)
خصوصا در مقیاس های شاید کوچکی که در اطرافمون هست.
خانواده؛ بیمارستان، دوستانِ، مجازی یا حقیقی…
من با اینکه این روزها کم حوصلهام، اما همین بیمار دیدن واقعا بهم کمک کرده. سعی میکنم همین رو انجام بدم درست – تا جایی که از دستم بر میاد. کم پیش نمیاد که کلافه بشم یا خشمگین، اما با همین ادامه میدم.
حقیقتا من حال و حوصله پروژه جدیدی هم ندارم خودم، کار دیگه بخوام انجام بدم، خرده کارهای موندهام رو پیش میبرم اگه بتونم (با بازدهی کم قطعا).
از اینکه همچنان میبینم ادمهایی هستن که میبینن، اهمیت میدن، وجود دارن خوشحال میشم. نمیخوام انرژی منفی بدم ولی حتی یکسری دلایلم برای تحمل کردن دیگه قوی، کافی و حتی دیگه گول زننده برام نیست. ناراحتم چون میشد جلوی خیلی چیزها رو گرفت و گرفته نشد. شاید این اتفاقا داره به تمام معنا ضرب المثل آب رفته به جوی باز نمیگردد رو بهمون یاد میده. من اینترنیم توی کوید گذشت و هر وقت از بیمارستان برمیگشتم، پارچه سیاه شهر رو پوشونده بود، هزاران اتفاق دیگه که طول طرحم در اورژانس یک استان محروم پیش اومد،
ولی میتونستم دلیل بیارم،میتونستم بگم اون ویروس لعنتی بالاخره کنترل میشه، میتونستم بگم اگه اینجا پول میداشت و بجای من عمومی طرحی، یه متخصص درست درمون دانشگاه با زحمت خودش رفته!استخدام میکرد، مریضها در اخرین مرحله زندگی نمیرسن بیمارستان، اون پول لعنتی که خب نبود.
ولی این وضعیت رو چیکار کنیم…
هممون روزهای سختی داریم، شاید سختتر هم بشه،
تاریخ پر از ماجرای ادمهاییه که پشت یک اتفاق و یک اسم (مثلا جنگ جهانی دوم، مثلا چرچیل و هزارتا مثال دیگه ) مدفون شده، ماجراهایی که ما هیچوقت نخوندیم، چون میخواستیم خلاصه وقایع رو یاد بگیریم و امتحان بدیم! ولی خب متاسفانه الان داریم زندگیش میکنیم…اونها هم نمیخواستن آدم چنین داستانهایی بشن ولی خب!
بنظرم بازماندههای این اتفاقا صبر کردن، باید صبر کنیم و تحمل، بقول علی مصفا، صبر نکنیم چیکار کنیم…
سلام ممنون بابت اینکه گفتید صحبت کنیم. من در این روزها از همیشه بیشتر سردرگمم و ندونستن آینده و اتفاقاتش بیشتر اذیتم میکنه. هربار که بیشتر به کسایی که جونشون رو از دست دادن فکر میکنم و خودم رو جاشون میزارم نمیتونم گریه نکنم بعدش ساعت ها به یک گوشه خیره میشم و افکار مختلفی در ذهنم میگذرونم. حرفای زیادی دارم که هرچی مینویسم بازهم تموم نمیشن. درباره امتحان ندادن که تعدادی دانشجو تصمیم میگیرن مرددم و نمیدونم کار درست چیه امتحانی که بعدا جبرانی اون برگزار میشه نمیدونم دادن یا ندادنش چه سودی خواهد داشت.از طرفی دوست دارم خودم رو مشغول درس خوندن بکنم شاید بتونم چند لحظه ذهنم رو مشغول کار دیگه ای بکنم. از آینده خبر ندارم ولی حس میکنم این روزها بیشترین عذاب ها رو دارم تحمل میکنم و واقعا این حجم، از توان من خارجه.
سلام.
اوضاع شبیه همهی سالیان زیستمان در این جهان و جغرافیا، باز هم عجیب و سخت است. خسته و فرسودهام. در اوان جوانی خالی از نیرو و امیدم. نمیدانم اینجا که ایستادهام جای درستی است یا نه، نمیدانم باید با زندگیام چه کنم. دارم تحصیل میکنم اما حتی از انتخابم هم مطمئن نیستم، از محل زندگیام، از اطرافیانی که با آنها درمعاشرتم… لنز و عینک بدبینیام به حد اعلی رسیده. نمیدانم، هیچ نمیدانم. فقط میدانم نا ندارم و با اینحال مسئولیتها ایجاب میکنند سرپا بمانم… امروز داشتم این قطعه را از بنان میشنیدم:«هستی چه بود قصهی پررنج و ملالی» و حقیقتا حکایت این روزهای من است؛ من و یا شاید ما. رنجهای درونی و بیرونی مرا از پا انداختهاند…
سلام
متوجهم کامل و حرفت رو میفهمم. یه حرف نامربوط برات بگم.
من تقریباً عمدهی موسیقیهام آنلاین بودند. تقریباً تمام آلبومهای شجریان و لطفی رو روی سیدی دارم، اما ضبطی که داشتم خراب شده و نمیتونستم گوش بدم. این چند وقت فقط آلبوم آخری رو که از آقای شجریان پخش شد، روی لپتاپم داشت. نمیدونم تصنیم «نمیدانم» از همین آلبوم آخر (سر در گریبان) رو گوش دادی یا نه. فکر کنم با این چیزی که برام نوشته باشی، به حال و هوات بخوره و وقتی گوشش بدی، دوست داشته باشیش.
سلام
من اوایل اینترنی ام و داخلی
میتونم بگم حس میکنم بهترین زمان تحصیلمه ،دلم میخواد امیدوار باشم و به اینده فکر کنم اما شرایط این روزا ،این غم این غصه از دست رفتن جوونای هم سن ما نمیذاره،
مثل یه مه بزرگ دور افکارم رو میگیره و باید حداکثر انرژی مو برای یه اوردر ساده بذارم،دائم میترسم مبادا اشتباه کنم،دائم به خودم یاداوری میکنم توی کشیکا حواستو جمع کن.تناقض عجیبی دارم از یه طرف امیدوار به مسیر پزشکیم شدم از یه طرف ناامید و غمگین و خشمگین از اوضاع اطرافم
این که میگی برای یه اردر ساده مجبوری جون بکنی، کاملا قابل درک هست برام غزال. این بهتر میشه. یه مقداریش به خاطر شرایط هست و یه مقداریش اوایل اینترن. چند ماه زمان بگذره، حتی اگه شرایط مثل الان باشه، بهتر میشه این حالت
سلام خوبید . من اینترن هستم و به صورت استریت دارم برای آزمون دستیاری میخونم . البته اینترنی رو تموم کردم و الان آف تو خونه دارم درس میخونم ولی چه درس خوندنی …. حس مرگ بهم دست میده بوی مرگ همه جا میاد … تحمل شنیدن خبر مرگ جوان رو ندارم دیگه . نمیدونم شما هم حس کردید که تازگیا مثلا از دو سه سال قبل چقدر مرگ جوان زیاد شده … تو کوچه خودمون امسال دو جوان فوت شدند یکی خودکشی کرده یکی هم مست بوده تصادف کرده مرده … خودکشی رزیدنت ها خودکشی استاجر ها کشته شدن این همه آدم و جوان در حوادث دی ماه … واقعا دیکه روحم توان شنیدن خبر مرگ جدید از یک جوان رو نداره حتی یک مرد ۹۰ ساله رو هم دیگه تحمل ندارم … حالم اصلا خوب نیست امروز گریه کردم زیاد برای این دو استاجر دانشگاه تهران … چه به روزمون اومده 😭😭 میترسم از اینکه طبابت کنم نکنه اشتباهی بکنم به کسی ضرری برسه … تمرکز ندارم و وسواس ذهنی شدید گرفتم . برام دعا کنید … التماس دعا ❤️🙏✨️😭
سلام دیانا جان
خیلی طبیعی هست این گریهها به نظرم. کمکمون میکنه آروم بشیم و ادامه میدیم.
در مورد خطایی که میگی، خطا کاملا ممکنه. منم این روزها خطا دارم. به یک چیزی ممکنه کمتر توجه بکنم. این قسمت دردناک پزشکی هست که خطا میتونه منجر به آسیب جدی بشه. این رو نمیشه از پزشکی گرفت. اما با اقداماتی میشه کمترش کرد. همین که کیسها رو به اشتراک میذاری با دوستانت، مثلا میشه از این جنس. اگه دانشگاه بممونی، میشه از این جنس (چون بالاخره با بقیه قطعا در مورد کیسهات صحبت میکنی).
خلاصه میخوام بگم مسئله خطا کردن نیست. داشتن مسئولیتپذیری هست و جلوگیری از تکرارش. این ترس تو، نشونه این مسئولیت هست و این به نظرم از مهمترین داشتههاست. کسی که مسئولیتپذیر نباشه، این ترس رو هم نداره.