در یک بازار ایرانی

ویدیو

کاروان وارد بازار می‌شود.

صدای فقرا به گوش می‌رسد که تقاضای بخشش و کمک می‌کنند.

تخت شاهدخت بر دوش خادمانش است.

شاهدخت می‌خواهد که تردست‌ها و مارگیر‌ها را تماشا کند. لحظه‌ای دستور می‌دهد تا صبر کنند.

پادشاه در حال عبور از بازار است.

صدای فقرا بلند‌تر می‌شود و عاجزانه تقاضای بخشش دارند.

کاروان می‌خواهد سفرش را ادامه دهد که ناگهان مجذوب صدایی می‌شود.

صدایی که از مناره به گوش می‌رسد و مردم را به ستایش پروردگار فرا می‌خواند:

 

 

آلبرت کتل‌بی، آهنگساز انگلیسی، این قطعه را در سال ۱۹۲۰ نوشته است.

نام قطعه In a Persian Market یا در یک بازار ایرانی است.

 

شاید خواستید که قطعه را کامل بشنوید. قسمت‌های ابتدایی آن نیز مجذوب کننده است.

آهنگساز، ورود پادشاه را با اضافه کردن صدای ترومپت، به زیبایی به موسیقی درآورده است.

این لینک اجرای کامل این قطعه، توسط ارکستری است که در بالا مشاهده کردید. اجرا از ارکستر Mitteleuropa است.

 

محمد‌رضا لطفی

ویدیو

قبلا نوشته‌ام که انسان‌هایی در زندگی من بوده‌اند که بر مسیر زندگی من تأثیرات زیادی گذاشته‌اند. لطفی را هیچ‌وقت ندیدم. دروغ نگویم، قبل از فوتش اصلا به اندازه‌ای که الان شناخت دارم، او را نمی‌شناختم. اما تأثیرات او همیشه باقی می‌ماند. مسیر آشنایی من با موسیقی ایرانی با لطفی شروع شد.

آشنا شدن با لطفی، انسان‌هایی را در مسیر زندگی من قرار داد که نمی‌توانم تصور کنم که بدون آن‌ها، زندگی من چطور می‌بود.

این اولین پستی است که در مورد او می‌نویسم. در این پست می‌خواهم ثانیه‌هایی از آخرین قطعه‌ای که از او گوش دادم را بگذارم. بداهه‌ای در ابوعطا. با کمانچه.

مارش عزا

ویدیو

مرگ از ملزومات انسان بودن است (حداقل تا به الان و حداقل برای کسانی که با پایین آوردن دما خود را برای نسل آینده حفظ نکرده‌اند که به آن سرمازیستی می‌گویند.). ولی ما انسان‌ها با آن راحت کنار نیامده‌ایم. یکی از مواردی که به ما کمک می‌کند با رنج و اندوه آن کنار بیاییم، موسیقی است. بسیار موسیقی در مورد مرگ – سطحی و عمیق – نوشته شده است. من مارش عزای شوپن را به خیلی از آن‌ها ترجیح می‌دهم و حداقل الان در بین این موسیقی‌هایی که در مورد مرگ نوشته شده و گوش داده‌ام، برایم از بهترین‌ها است.

الان نمی‌خواهم در مورد این قطعه بنویسم که چه حسی به آن دارم. فقط دوست داشتم آن را در این‌جا بگذارم. این اجرای Michelangeli است.

بشنویم قسمتی از سونات دوم شوپن را که مارش عزا هم جزیی از این سونات است.

 

پی‌نوشت: راستش این را برای یکی از دوستانم می‌گذارم که دیروز یکی از نزدیک‌ترین‌هایش را از دست داد. پیشش بودم و هستم. ولی من هم تا جایی می‌توانم کمک بکنم. امیدوارم شوپن بتواند بیشتر کمک بکند.

موسیقی، مالر و برنستاین

ویدیو

پیش‌نوشت: نمی‌دانم که این نوشته را باید در چه دسته‌ای قرار بدهم. از معلم‌های ندیده بنویسم. از موسیقی بنویسم. از مالر و آهنگسازی‌اش بنویسم. از برنستاین و رهبری‌اش بنویسم. از علاقه‌ام به مالر و برنستاین بنویسم. برای‌‌ام انتخاب سختی است. شاید این نوشته را چند بار تکرار و هر بار در مورد یکی از این‌ها بنویسم. فعلا تصمیم گرفتم کمی از همه‌ی این‌ها بنویسم!

ترم دو بودم که محل تشکیل کلاس‌های زبان عمومی تغییر کرد و به دانشکده‌ی پیراپزشکی منتقل شد. در کنار دانشکده بازاری بود که بی‌نهایت دوستش داشتم. بازار دو قسمت داشت که این دو قسمت را خیابانی از هم جدا می‌کرد. یک طرف خیابان را بوی چوب پر کرده بود. چندین کارگاه تابلوسازی و ساز‌سازی و چندین فروشگاه سازفروشی بود. یادم است یک چنگ دست‌ساز آن بین، خیلی توجهم را جلب می‌کرد. همیشه لحظه‌ای در کنار فروشگاهش می‌ایستادم تا آن چنگ را ببینم. طرف دیگر، تنوع مغازه‌ها بیشتر بود. ظرف و ظروف، لوازم آرایشی، سوپر‌مارکت و انواع فروشگاه‌های دیگر. یک فروشگاه ساز‌های موسیقی که بعضی اوقات بوی پیپ‌‌اش مرا لحظه‌ای در کنار فروشگاه نگه می‌داشت. به ساز‌ها نگاه می‌کردم و از آن بوی گیرا لذت می‌بردم. اگر امتداد همان ساز‌فروشی را می‌گرفتم، تقریبا در انتهای بازار، فروشگاه بتهوون بود. فروشگاه مورد علاقه‌ی من در این بازار. کوچک بود و مملو از کتاب. دیواری را، البته، سی‌دی چیده بود. هر قسمت مخصوص سازی. اما امروز میخوام در مورد قفسه‌ی کوچکی از قسمت سی‌دی‌ها بگم. یک سری مجموعه بود که توجهم را جلب کرد. کنسرت برای کودکان و نوجوانان. برنستاین. اولین چیزی که به آن ناخودآگاه فکر کردم این بود که برنشتاین هست یا برنستاین!

شماره‌ی یک از مجموعه را گرفتم. شروع همراه با نواختن اورتور William Tell از Rossini بود. بعد برنستاین رویش را از ارکستر به سمت کودکان و نوجوانان برگرداند. بیشتر آن‌ها همراه خانواده‌هایشان بودند. به بچه‌ها گفت: “What Does Music Mean. موسیقی چه معنایی می‌دهد؟” سوالی بود که خیلی وقت‌ها دنبالش بودم.

مشتاقانه برنامه را تا آخر دیدم. به این طریق بود که با برنستاین آشنا شدم. در مورد او بی‌نهایت می‌توان نوشت. من کتاب مورد علاقه، نویسنده‌ی مورد علاقه، غذای مورد علاقه، میوه‌ی مورد علاقه، رنگ مورد علاقه، خواننده‌ی مورد علاقه و … ندارم؛ تنها یک موسیقی‌دان مورد علاقه دارم که برنستاین است. بخواهم دقیق‌تر بگویم، رهبر مورد علاقه‌ام است نه آهنگساز.

bernstein

چندی پیش داشتم یکی از کارهای Gustav Mahler را گوش می‌دادم. به رهبری برنستاین. سمفونی شماره‌ی ۶. تکه‌ی کوتاهی از آن را می‌خواهم در این‌جا قرار دهم. یک دقیقه بیشتر نیست.

 

دانلود

در مورد این سمفونی، مالر و برنستاین بارها خواهم نوشت. اکنون نقل‌قولی از پیر بولز، رهبر ارکستر و آهنگساز، در مورد این سمفونی می‌گذارم. او این سمفونی را یکی از ۱۰ کار برتر قرن بیستم می‌داند. این نقل قول را از مجله‌ی تحلیلی انگار برداشته‌ام. مقالات بسیار جالبی دارد.

فکر می‌کنم اجرای این سمفونی یکی از سخت‌ترین کا‌رهای جهان باشد. مخصوصا موومان اول و بعد موومان سوم. چون همه‌اش نقطه اوج پشت نقطه اوج می آید و اگر شما اوج اول را زیاد بالا بگیرید دیگر دست و بالتان برای اوج های بعدی بسته خواهد شد! شخصا آداجیوی سمفونی ۹ را بیشتر از آداجیوی سمفونی ۶ دوست دارم ولی کلا همیشه سمفونی ۶ برایم جذاب‌تر بوده – مخصوصا، وقتی آن را می گذارم کنار سه قطعه اپوس ۶ “ّآلبان بِرگ”. از نظر من این دو اثر عمیقا مرتبط هستند و راستش را بخواهید پروژه پیشنهادی‌ام برای اجرا با فیلارمونیک وین بود. بهشان گفتم آیا می‌شود اپوس ۶ “بِرگ” را با اپوس ۶ “وبرن ” و سمفونی ۶ مالر یکجا اجرا کنیم؟ نماینده ارکستر برگشت گفت: “خب ، فکر کنم بادی برنجی ها بعدش بمیرن!”

چه کنم دیگه توی این سن وسال هم نمی شه در برابر اجرای این قطعات مقاومت نکرد.

با تمام این اوصاف سمفونی ۶ اولین کار مالر بود که با فیلارمونیک وین کار کردم و این ضبط برایم یاد آور خاطراتی شیرین است.

پی‌نوشت:‌ این پست‌های اولیه برای یادآوری به خودم است که در مورد چه چیز‌هایی می‌خواهم بنویسم. این دلیل کوتاه بودن و شرح مختصر در مورد افراد و وقایع است.