معنی زندگی (۲) – ویکتور فرانکل: انسان در جستجوی معنی

معنی زندگی
استاندارد

پبش‌نوشت: قسمت اول نوشته‌ی معنی زندگی را می‌توانید در اینجا بخوانید.

پیش‌نوشت ۲: متمم درسی در مورد تعیین ارزش‌های زندگی دارد. خواندن آن به درکِ بهترِ مفهومِ ارزش کمک می‌کند. آن را در اینجا می‌توانید بخوانید. متمم به تفاوت ارزش و معیار نیز پرداخته است.

پیش‌نوشت ۳: این سلسله نوشته‌ها، طولانی خواهد بود. بر اساس یکی از این‌ها بهتر است که تصمیم گرفته نشود و همه‌ی آن‌ها و این کتاب‌ها، خوانده شود.

اصل ماجرا:

در این پست نیز در مورد این کتاب از فرانکل می‌نویسم.

فرانکل از معنی‌جویی می‌گفت (The Will to Meaning). از این که معنی‌جویی نیروی اصیل و بنیادی است.

این معنی منحصر به فرد، و ویژه‌ی خود فرد است و تنها اوست که باید و قادر است به آن تحقق بخشد و تنها در آن صورت است که معنی‌جویی او ارضا خواهد شد.

بگذار یک لحظه تصور کنم که حرف‌های فرانکل کاملا درست است. سوالم این است:

معنی زندگی من چیست؟

من هنوز به این جواب نرسیده‌ام.

فرانکل در جلوتر از این مسیر، رسید به معنا می‌گوید.

ما در این مسیر درگیر کشمکش‌های فراوانی می‌شویم. تصور آن سخت نیست. همه تجربه کرده‌ایم. ساده بگویم، با خود درگیریم! و تو سر و کله‌ی خود می‌زنیم.

به دنبال جوابیم. یک جواب روشن. یک راه حل مشخص. یک مسیر واضح.

ولی خب بعضی اوقات، آن قدر میزان تعارضات و کشمکش‌ها زیاد است که تمام فکر ما را درگیر می‌کند و نمی‌توانیم به نتیجه برسیم. نمی‌توانیم به معنی برسیم.

چرا ناکامی در رسیدن به معنی باید وجود داشته باشد؟

فرانکل می‌گوید که علت آن، برخورد ارزش‌ها است.

مثلا، برخورد ارزش‌هایمان را در انتخاب شغل و رشته‌ی دانشگاهی به وفور می‌بینیم. کافی است که کمی به آن فکر کنیم.

فرانکل در جلوتر می‌گوید:

باید در نظر داشت که تلاش انسان در راه جستن معنا و ارزش وجودی او در زندگی، همیشه موجب تعادل نیست و ممکن است تنش‌زا‌ باشد. اما همین تنش، لازمه و جزء لاینفک بهداشت روان است.

من به جرئت می‌گویم که در دنیا چیزی وجود ندارد که به انسان بیشتر از یافتن معنی وجودی خود، در زندگی یاری کند.

نیچه می‌گوید:

کسی که چرایی زندگی را یافته است، با هر چگونگی خواهد ساخت.

چقدر این حرف نیچه به دل می‌نشیند.

فکر می‌کنم که بد نباشد که این فلسفه‌ی نیچه را نیز در گوشه‌ای از ذهن داشته باشیم.

تا آخر این نوشته، ربط آن واضح‌تر می‌شود:

همه‌ی زندگی‌ها سخت هستند. آن‌چه برخی از آن‌ها را رضایت‌بخش هم می‌کند، شیوه‌ی برخورد با درد‌ها و رنج‌ها است.

نقل قول بالا را از کتاب تسلی‌بخشی‌های فلسفه، نوشته‌ی آلن دو باتن نوشته‌ام.

فکر می‌کنم که در مورد فواید دانستن معنی زندگی‌مان نوشتن، بس است. کاملا واضح است که دانستن معنی، چقدر می‌تواند به ما کمک کند.

این جا هست که مشکل شروع می‌شود. چند نفر هستند که روشن و واضح، معنی زندگی خود را می‌دانند؟

تعداد قابل توجهی هستند که معنا و چرایی زندگی را نمی‌شناسند. “آن‌ها طعمه‌ی خلاء درونی و پوچی زندگی شده‌اند”.

فرانکل می‌گوید که این افراد اسیر موقعیتی هستند به نام خلاء وجودی یا Existential Vacuum.

میزان شیوع خلاء وجودی به میزان چشمگیری زیاد شده است.

شاید بد نباشد لحظاتی فکر کنیم که دلیل آن چیست؟

فرانکل می‌گوید:

خلاء وجودی حاصل دو عاملی است که انسان در گذرگاه تاریخی خود برای رسیدن به مقام انسانیت از آن چشم پوشیده است:

۱. بشر پس از تکامل و جدایی از حیوانات پست‌تر، سائقه‌ها و غرایزی که رفتار حیوانی او را جهت می‌بخشید و هدایت می‌کرد و ضمناً حافظ او نیز بود، از دست داد.

انسان مجبور شد که فعالانه به انتخاب آن چه انجام می‌دهد، بپردازد.

۲. آداب و سنن و ارزش‌های قالبی، به واسه‌ی تحولات اخیر انسان، دیگر رفتار او را هدایت نمی‌کند.

هر چه تأثیر دین و یا قرارداد‌های اجتماعی کاهش یابد، انسان مسئول‌تر و تنها‌تر می‌شود.

 

حالا دیگر غریزه‌ای به او نمی‌گوید که چه باید کرد و سنتی نمی‌گوید که چگونه باید رفتار کرد و گاه حتی نمی‌داند که در آرزوی انجام چه کاری است.

فکر می‌کنم که به راحتی قابل حدس است که این خلاء وجودی چگونه خود را نشان می‌دهد (عکس و نقل قول از سایت AZquotes):

معنی زندگی و خلاء وجودی

این خلاء وجودی، اغلب به شکل ملالت و بی‌حوصلگیِ پیوسته، خودنمایی می‌کند.

به اغلب توجه کنید. گاهی، این ناکامی در معنی‌جویی خود را در شکل‌های دیگری نشان می‌دهد.

لذت طلبی در پاره‌ای از اوقات، غالب است. نتیجه‌اش می‌شود حرص و آز در فعالیت‌های جنسی.

باز جوابی به سوال داده نشد. چگونه به این معنی برسیم؟

فرانکل معقد است که معنی زندگی، از فرد به فرد، روز به روز و ساعت به ساعت در تغییر است.

پس پاسخی کلی به این سوال وجود ندارد.

هر فرد می‌بایست معنی و هدف زندگی خود را در لحظات مختلف دریابد.

معنی زندگی مانند بازی شطرنج است. نمی‌توانیم بدون توجه به شرایط، بدون در نظر گرفتن حرکات قبلی و بدون توجه به حریف، بپرسیم که بهترین حرکت در بازی شطرنج چیست.

(ترجمه‌ی این قسمت از کتاب، به نظرم مناسب و روان نیست و به همین خاطر متن اصلی را آوردم و در ادامه، سعی می‌کنم مفهوم آن را به سادگی بنویسم)

As each situation in life represents a challenge to man and presents a problem for him to solve, the question of the meaning of life may actually be reversed.

Ultimately, man should not ask what the meaning of his life is, but rather he must recognize that it is he who is asked.

In a word, each man is questioned by life; and he can only answer to life by answering for his own life; to life he can only respond by being responsible.

Thus, logotherapy sees in responsibleness the very essence of human existence.

بهتر است از آخر شروع کنیم.

لوگوتراپی، مسئولیت‌پذیری را اصل و جوهر وجودی انسان می‌داند.

تنها با مسئولیت‌پذیری است که انسان می‌تواند به پرسشِ زندگی پاسخ دهد.

زندگی از انسان چه سوالی را می‌پرسد؟

معنی زندگی تو چیست؟

زندگی از هر انسانی این سوال را می‌پرسد.

انسان نباید بپرسد که معنی زندگی‌‌اش چیست؟ در عوض باید درک کند که از او هست که این سوال پرسیده شده است. نه این که او این سوال را بپرسد.

 

راستش، مفهوم این حرف‌های فرانکل برای من هم گنگ است. آن‌ها را خوب متوجه نشدم. احتمالا بعد‌ها که حرف‌هایش را بهتر متوجه شدم، این قسمت از پست را تغییر دهم.

قسمت کوتاهی از حرف‌های فرانکل باقی مانده است. آن‌ها را در پست بعد می‌نویسم. بعد از فرانکل به سراغ ویل دورانت و تولستوی می‌رویم. ویل دورانت خیلی از موضوعات را روشن‌تر می‌کند.

لحظه‌نگار: پس از چهارده هزار قدم

تصویر

فقط افکاری که در هنگام قدم زدن به ذهن خطور می‌کنند، باارزش هستند.

اولین بار به این جمله در کتاب تسلی‌بخشی‌های فلسفه از آلن دو باتن برخوردم.

از نیچه است.

منظورم این نیست که هر فکری که به نظرم قابل تأمل باشد، موقع راه رفتن به ذهنم رسیده باشد.

اما دفعات قابل توجهی، این اتفاق برایم افتاده است.

هنگام صحبت با تلفن نیز راه می‌روم. مخصوصا اگر شخص پشت تلفن برایم مهم باشد یا صحبت مهمی باشد.

پس از چهارده هزار قدم رفتن در مسیر‌های زیر، افکار جدیدی و نتیجه‌گیری‌های تازه‌ای داشتم. در این مسیر تنها نبودم. دوستی همراهم بود. صحبت می‌کردیم. سکوت می‌کردیم. و بعد ادامه‌ی صحبت. صحبت‌هایی که پایانی ندارند. جواب مشخصی هم ندارند.

شاید نیچه بی‌ربط نگفته باشد.

پی‌نوشت: این جا، خارج از شیراز نیست. در دل شهر است. عکس‌ها را هم خودم گرفته‌ام. فکر کنم همه آن ساعت مشغول تماشای مناظره‌ی سوم بودند که این‌قدر خلوت بود.

نقد: راهی به سوی دلایل علایق

Psychotherapy
استاندارد

تا حالا پیش روانکاو رفتید؟ نمی‌دانم که این تجربه را داشته‌اید یا نه.

روانکاوی، فرایندی نیست که با یکی دو جلسه حل بشود و نیاز به زمانی طولانی دارد. معمولا در هر جلسه، تعدادی سوال است که تکرار می‌شود.

مهم نیست که محتوای صحبت چیست. این سوالات وجود دارد.

مثلا: حس ات چیه؟

چرا این رو دوست داری؟ چرا این کار رو دوست نداشتی؟

راحت نیست جواب دادن به این سوال‌ها. می‌توانید امتحان کنید.

فرضا من می‌گویم از گوش دادن به شوپن لذت می‌برم.

خب چرا؟ چه دلیلی دارد؟ باعث ایجاد چه حس‌ها و هیجاناتی در من می‌شود؟ چرا فلان اجرا از این قطعه‌ی شوپن را دوست نداشتم؟ چرا اصلا شوپن را دوست دارم؟

چرا موسیقی کلاسیک را دوست دارم؟ چرا طبیعت را دوست دارم؟ چرا پزشکی را دوست دارم؟ چرا پزشکی را دوست ندارم؟

در این پست، ماهک پرسید چرا علاقه‌ام به پزشکی کمتر شده است. این پست، مقدمه‌ای است برای جواب ماهک. البته این جواب بیشتر از این که برای ماهک باشد، برای خودم است.

خب برگردیم به سوال.

چرا ما یک چیزی را دوست داریم؟

خیلی وقت بود دنبال جواب این سوال بودم که من چرا نمی‌توانم به راحتی دلایل علایقم توضیح دهم. یک جوابی در کتاب هنر همچون درمان که قبلا هم از آن نوشته‌ام یافتم. آن را در اینجا می‌نویسم. این قسمت‌ها از کتابی که نشر چشمه، با ترجمه‌ی خانم مهرناز مصباح منتشر کرده است، نوشته می‌شود.

ما به طور ناخودآگاه نمی‌دانیم چرا از چیز‌ها خوش‌مان یا بدمان می‌آید. 

ما اغلب نمی‌توانیم به درستی و دقت به خودمان یا دیگران توضیح دهیم که دقیقا چه چیزی در معرض خطر است؛ به عنوان مثال، وقتی می‌گوییم چیزی عالی، باحال یا شگفت‌انگیز است، واکنش‌های مثبت خود را نشان می‌دهیم، اما آن‌ها را توضیح نمی‌دهیم.

نقد، فرایندِ رفتن پشت صحنه است به دنبال شکار دلایل حقیقی.

یک منتقد خوب می‌تواند وقت تحت تأثیر کاری قرار گرفته‌ایم، آن‌چه را واقعا در ما می‌گذرد ردیابی کند و این شوق را در قالب کلمات بیاورد.

اساساً کار منتقد دربرگیرنده‌ی این است که به مردم بفهماند چه‌چیزی حقیقتاً رضایت‌بخش و لذت‌بخش است، یا چه‌چیزی می‌تواند ناامیدکننده یا ناقص باشد.

نقد تلاشی است که تا حدِ ممکن درباره‌ی پایه و اساس عشق‌ها و نفرت‌های خود آگاه باشیم.

شاید بهتر است که مثالی را که دو باتن نوشته‌است، بنویسم.

مونالیزا را تصور کنید:

حتی اگر از آن خوش‌مان بیاید این که بخواهیم بگوییم از چه چیز آن خوشمان آمده خودش چالشی است.

نقد مونالیزا

شاید آن‌چه در چهره‌ی مونالیزا می‌پسندیم ترکیبی از تجربه‌ی زیاد و متانت است، این حس که در این‌جا انسانی هست که از تمامی اتفاقات و حرکات دیگر انسان آگاه است و در عین حال، همچنان می‌تواند دوست‌دار آن‌ها باشد. این در واقع همان ویژگی است که آرزو داریم یک عاشق ایده‌آل یا یک دوست از آن‌ برخوردار باشد، کسی که ما را آن‌گونه که به‌راستی هستیم می‌شناسد، با تمامی راز‌ها و نقاط تاریک‌مان و همچنان با مهربانی و سخاوت با ما رفتار کند.

 

به موضوعاتی که دوست دارم و دوست ندارم فکر می‌کنم. برای موسیقی راحت است. کافی است یک سرچ ساده بکنم. خیلی راحت به یک نقد می‌رسم.

نقدی که دلایل هیجانات درونی خودم را برای خودم به لایه‌ی خودآگاه می‌آورد.

در مورد هر موضوعی می‌توان این‌طور فکر کرد. اما در مورد پزشکی چطور؟ از چی پزشکی خوشم آمد؟ چرا یکباره به آن علاقه‌مند شدم؟ می‌خواهم این‌جا خودم نقد کنم.

در پست بعد می‌نویسم که چرا خوشم آمد و چرا الان کمتر خوشم می‌آید.

هنر همچون درمان

استاندارد

پیش‌نوشت ۱: به خاطر درگیری‌های که این چند روز داشتم و آن‌ها، خواسته یا ناخواسته، در اولویت بالاتری بودند، مجبور شدم از مرخصی‌های برنامه‌ی نظم شخصی در همین ابتدا استفاده کنم.

پیش‌نوشت ۲: تقریبا نیمی از کتاب هنر همچون درمان که نوشته‌ی مشترک آلن دو باتن و جان آرمسترانگ است را خواندم. با آلن دو باتن کمی آشنا بودم ولی آرمسترانگ را نمی‌شناختم. او فیلسوف و نویسنده‌ی انگلیسی‌ست که اکنون در دانشگاه Tasmania در استرالیا مشغول تحقیق است. زود است که بخواهم در مورد کتاب نظر بدهم. حرف‌های جالبی در کتاب گفته شده است. البته با همه‌ی آن‌ها موافق نیستم. قسمتی از کتاب را در این پست می‌نویسم. نظرم را در مورد کتاب پس از پایان آن و شاید پس از دوباره خواندن آن بنویسم.

طلاق در مسکو

ایو آرنولد – ۱۹۶۶

 

برای فرد بی‌اعتقاد، جهنم صرفاً ترک مسیر رسیدن به خودی بهتر است. عکس‌های ایو آرنولد از زوج روسِ در شرف طلاق، در وضعیتی بی‌خدا و روزمره، خود جهنمی محسوب می‌شوند و آدم را هرچه بیشتر قانع می‌کنند که باید حضور همیشگی رنج را آموخت. مشکل واقعی در ارایه‌ی نظرات اخلاقی در آثار هنری این نیست که غیرمنتظره یا ویژه‌اند، برعکس به این دلیل است که کاملاً بدیهی‌اند. همین منطقی بودن‌شان آن‌ها را از قدرت‌شان برای تغییر رفتار‌های ما خلع می‌کند. هزار بار می‌شنویم که باید همسایه‌مان را دوست داشته باشیم و سعی کنیم همسر خوبی باشیم، اما این نسخه‌ها وقتی از روی عادت تکرار می‌شوند تمام معنای خود را از دست می‌دهند؛ بنابراین وظیفه‌ی هنرمندان پیدا کردن راه‌های تازه‌ای است برای باز کردن چشم‌مان در برابر افکاری که به طرز کسالت‌باری آشنا اما بسیار مهم هستند، افکاری درباره‌ی این که چه‌طور یک زندگی متوازن و خوب داشته باشیم. تلاش برای واضح کردن مفاهیم جهنمی اصلاً کار ساده‌ای نیست: این تلاش ممکن است صرفاً ترسی کلیشه‌ای به بار بیاورد که نهایتاً هیچ کس را تحت تأثیر قرار نخواهد داد تا این که هنرمند قهاری هم‌چون آرنولد از راه برسد و آن‌هنگام که داریم خودمان و دیگران را ناامید می‌کنیم تصویری از آن‌چه در این زمان به‌راستی در خطر است به خانه بیاورد و ما را در مسیرمان متوقف کند. ممکن است دوست داشته باشیم اثرش را در اتاق‌خواب یا آشپزخانه آویزان کنیم، دقیقاً در جای درست؛ تا وقتی که آدم وسوسه می‌شود با عصبانیت بگوید “خب از نظر من هیچ اشکالی ندارد، بگذار این طلاق لعنتی را عملی کنیم. در دادگاه می‌بینمت.” دیده شود.