تمنای معنی: درباره‌ی معنی زندگی – ویل دورانت

ویل دورانت
استاندارد

این پست، در اصل باید در مورد فرانکل و نظراتش می‌بود. ولی هنوز ترجیح می‌دهم که بیشتر در مورد او مطالعه کنم. بیشتر در مورد نظرش در مورد معنی زندگی بخوانم. نوشته‌ی اول را در اینجا و نوشته ی دوم را در اینجا می‌توانید بخوانید.

خیلی وقت هست که از زمانی که می‌خواستم قسمت سوم را بنویسم، می‌گذرد. از فرانکل نمی‌نویسم. ولی به جرئت می‌توانم بگویم، این کتابی که اکنون از آن می‌خواهم بنویسم، بارها ارزش خواندن دارد.

این کتاب یک هدیه است. راستش در بین کتاب‌هایی که هدیه گرفتم، بهترین‌ است:

کتابی برای فکر کردن درباره‌ی زندگی.

در سال‌روز تولدت تقدیم به تو.

شاید به نظر شما، کتاب خریدن خیلی کار آسانی باشد. اما به نظر من، می‌تواند خیلی هم سخت باشد. به خصوص اگر بخواهی به فرد مقابل نشان دهی که او را خوب می‌شناسی. باید بدانی دغدغه‌هایش چیست تا بتوانی کتاب مناسبی بخری…

روزی که این کتاب را گرفتم، فردایش امتحانِ بلاکِ زنان بود.

همان روز تموم شد!

در یک بهت و حیرت ماندم. تنها کاری که آن لحظه توانستم بکنم، تشکر از کسی بود که کتاب را به من هدیه داد.

این‌قدر این کتاب را دوست داشتم که فکر کنم چندین بار از آن در سایت بنویسم.

برویم سراغ اولین نوشته از کتاب درباره‌ی معنی زندگی از ویل دورانت. این کتاب را آقای شهاب‌الدین عباسی ترجمه کرده و نشر کتاب پارسه آن را منتشر کرده است.

ترجمه‌ای عالی نیست ولی قابل فهم است.


پاییز سال ۱۹۳۰، ویل دورانت در خانه‌اش در لِیک‌هیلِ نیویورک، سرگرم جمع کردن برگ‌ها بود. آب و هوا، خاص آن وقت از سال بود و نسیم خوش و خنکی که از شمال می‌وزید، حسی از نشاط و سرزندگی در او می‌دمید.

دورانت همین‌طور که مشغول کار بود، مرد خوش‌پوشی نزدیکش شد و با صدایی آرام به او گفت قصد دارد خودش را بکشد مگر آنکه فیلسوف بتواند دلیل معتبری برای او بیاورد که این کار را نکند.

دورانت که فرصتی برای پرداخت فلسفی به این موضوع نداشت، نهایت تلاشش را کرد تا دلیلی برای ادامه‌ی زندگی به دست آن مرد بدهد. خود دورانت بعد‌ها ماجرا را چنین به یاد می‌آورد:

به او پیشنهاد کردم کاری برای خودش دست‌و‌پا کند، ولی او یکی داشت. گفتم غذای خوبی بخورد، ولی او گرسنه نبود. معلوم بود که دلیل‌های من تأثیری روی او نگذاشته بود. نمی‌دانم چه بر سرش آمد. در همان سال چندین نامه‌ی اعلام خودکشی دریافت کردم؛ بعد‌ها متوجه شدم که ۲۸۴۱۴۲ خودکشی بین سال‌های ۱۹۰۵ تا ۱۹۳۰ در ایالات متحده رخ داده است.

دورانت می‌گوید این مسئله‌ی معنی زندگی مدتی دراز اهمیت خاصی برای او داشت:

از وقتی ایمان دینی‌ام را از دست دادم در مورد این مسئله به فکر فرو می‌رفتم، و زمان‌هایی غرق در حالتی از دلسردی می‌شدم، شبیه دلهره یا اضطرابی که در دوره‌ی معاصر، اگزیستانسیالیست‌های فرانسوی و آلمانی از آن حرف زده‌اند… قصد دارم مزه‌ی دهن شخصیت‌های سرشناس در مورد معنی زندگی را بفهمم، پاسخ‌های آن‌ها را چاپ کنم، و پاسخ خودم را هم اضافه کنم.

دورانت نشست و نامه‌ای نوشت. نامه‌ای که در طرح پرسش‌ها، فلسفی بود و طنینی شاعرانه داشت.

او آن نامه را برای صد نفر فرستاد.


تمنّای معنی

… گرامی

آیا لحظه‌ای دست از کارتان می‌کشید و با من وارد بازی فلسفه می‌شوید؟

من تلاش می‌کنم با پرسشی روبرو شوم که نسل ما، شاید بیش از هر نسل دیگر، گویی همیشه آماده‌ی مطرح کردن آن بود و هیچ وقت نتوانست به آن جواب بدهد، این پرسش که معنی یا ارزش زندگی انسان چیست؟

بنابراین، با این پرسش، بیشتر، نظریه‌پرداز‌ها، از اخناتون و لائوتسه گرفته تا برگشون و اسپنسر، سر و کار داشته‌اند.

نتیجه هم نوعی خودکشی عقلی بود:

اندیشه، با نفسِ شرح و بسطش، گویی اهمیت زندگی را از بین برده است.

رشد و گسترش معرفت، که برای آن این همه آرمان‌گرا و اصلاح‌طلب دست به دعا می‌شدند، به سرخوردگی‌ای ختم شد که روح نسل ما را تقریباً درهم شکسته است.

ستاره‌شناسان به ما گفته‌اند که کار و بار آدمی فقط لحظه‌ای ناچیز در خط سیر یک ستاره است؛

جغرافیدان‌ها به ما گفته‌اند که تمدن چیزی نیست مگر دوره‌ای کوتاه و ناپایدار میان عصر یخبندان و زمان حال؛

زیست‌شناسان به ما گفته‌اند که همه‌ی زندگی جنگ و جدال است و تنازع بقایی میان افراد، گروه‌ها، ملت‌ها، هم‌پیمان‌ها، و انواع؛

مورخان به ما گفته‌اند که پیشرفت، پنداری است که شکوه و افتخار آن به انحطاطی گریزناپذیر ختم می‌شود؛

و روان‌شناسان به ما گفته‌اند که اراده و خویشتن، ابزاری ناتوان برآمده از وراثت و محیط هستند؛ و روحِ فساد‌ناپذیر هم چیزی نیست مگر التهاب گذرای مغز.

انقلاب صنعتی خانه را نابود کرد،

و کشف دارو‌های ضد آبستنی، خانواده، کهنسالان، اخلاق و شاید – به‌واسطه‌ی بی‌ثمریِ هوش – نسل‌ها را نابود می‌کند.

عشق، به تراکم جسمانی تجزیه و تحلیل می‌شود،

و ازدواج هم به یک آسایش روانی موقت تبدیل می‌شود که فقط کمی بالاتر از بی‌قید‌و ‌بندی جنسی است.

دموکراسی به چنان فسادی دچار شده که فقط خدا می‌داند؛

و رویاهای جوانی‌مان در مورد آرمانشهر سوسیالیستی، با این حرص و سیری‌ناپذیری که در آدم‌ها می‌بینیم، هر روز بیشتر رنگ می‌بازد.

هر اختراعی قدرتمندان را قوی‌تر می‌کند و ضعیفان را ضعیف‌تر؛

هر روال ماشینی، جای انسان‌ها را می‌گیرد و به ترس و وحشت از جنگ دامن می‌زند.

خدا، که روزگاری تسلی خاطر زندگی‌های مختصرمان بود و پناهگاه ما در رنج‌ها و مصائبمان، ظاهرا از صحنه ناپدید شده است؛

هیچ تلسکوپی، هیچ میکروسکوپی، او را کشف نمی‌کند.

زندگی، در آن چشم‌انداز فراگیری که فلسفه است، تکثیر نامنظم حشرات انسانی بر روی زمین است، سودایی سیاره‌ای که باید زود چاره‌ای برایش اندیشید؛

هیچ چیز جز شکست و مرگ، یقینی نیست — خوابی که انگار بیداری‌ای در پی ندارد.

ناگزیر به این نتیجه می‌رسیم که بزرگ‌ترین اشتباه در تاریخ بشر، کشف حقیقت بود.

کشف حقیقت، ما را آزاد نکرد مگر از پندارهایی که تسلی‌مان می‌دانند و از قید‌هایی که ما را حفظ می‌کردند.

کشف حقیقت ما را خوشبخت نکرد، چون حقیقت زیبا نیست،

و شایستگی آن را ندارد که با این‌همه شور و اشتیاق دنبال شود.

حالا که به آن نگاه می‌کنیم حیرت می‌کنیم که چرا این‌قدر برای یافتنش بی‌تاب بوده‌ایم چون هردلیلی برای وجود داشتن را از ما گرفته است به جز لذت‌های لحظه‌ای و امید ناچیز فردا را.

این، وضعیتی است که علم و فسفه برای ما به وجود آورده‌اند.

من، که سال‌های بسیار عاشق فلسفه بودم، حالا به خودِ زندگی برمی‌گردم و از شما، به عنوان کسی که هم زندگی کرده و هم‌اندیشیده، می‌خواهم کمکم کنید بفهمم.

شاید نظر کسانی که زندگی کرده‌اند با نظر کسانی که فقط اندیشیده‌اند فرق داشته باشد.

خواهش می‌کنم لحظاتی از وقتتان را به من اختصاص دهید و

به من بگویید زندگی برای شما چه معنایی دارد؟

چه چیزی باعث می‌شود نا‌امید نشوید و همچنان ادامه دهید؟

دین چه کمکی — اگر هست — به شما می‌کند؟

سرچشمه‌های الهام و انرژی شما چیست؟

هدف یا انگیزه‌ی کار و تلاشتان چیست؟

تسلی‌ها و خوشی‌هایتان را از کجا پیدا می‌کنید؟

و دست آخر، گنجتان در کجا نهفته است؟

به اختصار بنویسید اگر الزامی در کار است؛

طولانی بنویسید اگر میسر است؛

چون هر کلمه‌ای از شما برای من گرانبهاست.

 

ارادتمند شما

ویل دورانت


 

شما جوابی برای این سوال‌ها دارید؟

به آن‌ها فکر کرده‌اید؟

به نتیجه‌ای رسیده‌اید؟