از دو نمایشنامه:‌ نصف شب است دیگر دکتر شوایتز و کالیگولا

استاندارد

اصلا یادم نمی‌آید آخرین نمایشنامه‌ای که خواندم کی بود. حتی اسمش را یادم نیست. فقط یادم است خیلی بیخود بود. بعد از آن قضیه، خودآگاه یا ناخود‌آگاه، مدت‌ها به سراغ نمایشنامه نرفتم. تا این که:

 

مریضی داشتیم که از میناب آمده بود.

قند خون او در بدو ورود ۱۱۸۰ بود!

کلیه‌اش نیز از کار افتاده بود. ESRD داشت. End Stage Renal Disease. یعنی دیگر کلیه عملا کارکردی ندارد و باید دائما دیالیز شود و این ماشین دیالیز، کار آن دو کلیه‌ی هوشمند را انجام دهد. بدجال بود و باید یک استیودنت با او به دیالیز می‌رفت تا مراقبش باشد.

سه نفر کشیک بودیم که چهارساعت و نیم دیالیز او را تقسیم کردیم. نفری یک ساعت و نیم.

نوبت من شد. آن‌جا رفتم. قندش را گرفتم. علائمش را چک کردم. حالش را پرسیدم.

و رفتم در ایستگاه پرستاری در بخش دیالیز نشستم. به تختش نزدیک بودم و از دور هم مراقبش بودم.

تا یک ساعت و نیم آینده، چندین بار دیگر باید این کار را تکرار می‌کردم.

به یاد کتابی افتادم که همراهم بود.

نمایشنامه بود. چندین روز پیش از کتاب‌فروشی مورد علاقه‌ام آن را خریده بودم. راستش فقط سه دلیل داشتم. اصلا کتاب را نمی‌شناختم.

اسم کتاب، مترجم آن و توضیحات پشت جلد.

نصف شب است دیگر دکتر شوایتز!

ترجمه‌ی احمد شاملو.

کتاب در مورد زندگی یک پزشک بود.

این کتاب، برای من، با یک تیر دو نشان زدن بود. شوایتزر، هم پزشک بود و هم نوازنده‌ی بسی شناخته‌شده‌ی آثار باخ.

به زندگی موسیقی‌دان‌ها علاقه دارم. به زندگی پزشک‌ها نیز علاقه دارم. این کتاب شامل هر دو بود.

برای همین خریدمش.

خلاصه، شروع کردم به خواندنش در آن فضای شلوغ. البته چند صفحه‌ی ابتدایی را قبلا خوانده بودم.

بیشتر از نصفش را آن‌روز خواندم. بقیه‌اش نیز زود تمام شد.

این بود شروعی برای نمایشنامه خوانی.

در این سه هفته، سه نمایشنامه خواندم. قسمت‌هایی از دو نمایشنامه اول را می‌نویسم:

 

نصف شب است دیگر دکتر شوایتزر
ژیلبر سسبرن – احمد شاملو

نمایشنامه نصف شب است دیگر دکتر شوایتزرجملاتی که در ادامه می‌نویسم، لزوما به این معنی نیست که با آن‌ها موافق هستم؛ صرفا بهانه‌ای است برای اندیشیدن:

۱

ماری (پس از مدتی سکوت): حالا بگویید ببینم: شما به من چه لقبی می‌دهید؟

شوایتزر (خندان اما جدی): بالو آ لا… (دکتر به حرکت پرسش‌آمیز ماری جواب می‌دهد) یعنی کسی که هنوز انتخابش را نکرده…

ماری (با لحنی گلایه‌آمیز): شما برای معالجه‌ی روح آدمیزاد هم نسخه‌ای در چنته دارید، دکتر شوایتزر؟

شوایتزر (آرام): یکیش همین نسخه‌ای که تا امروز خودم را حفظ کرده؛ یعنی تا این روزگار چهل سالگیم: هیچ‌وقت زیر بار نرفتم که حتما باید آدم معقولی باشم!

ماری: چی؟

شوایتزر: قَسَمی است که تو جوانیم خورده‌ام. دیدم آدم‌های بزرگ وقتی از آرمان‌ها و شور و شوق خودشان حرف می‌زنند انگار از بچه‌های مرده‌شان یاد می‌کنند… وحشتم برداشت که نکند یک روز من هم مثل آن‌ها بشوم. آن‌وقت به این نتیجه رسیدم که باید زندگی‌ام را با یک روحیه‌ی تازه طی کنم.

ماری (با لحنی کنایه‌آمیز): و از این راه توانستید به خوشبختی برسید؟

شوایتزر (پس از لحظاتی تأمل): تو قعر ظلمتی‌ام وسط تیغِستان‌ها و تَک و تنها. با وجود این، دو دل‌ام حقیقتی را که سال‌ها است به‌اش رسیده‌ام به شما بگویم یا نه: مادمازل ماری، چیزی به اسم خوشبختی وجود ندارد!

ماری (تقریباً فریادزنان): حرف‌تان را باور نمی‌کنم!

شوایتزر: حقیقتی است که می‌شود فهمید، اما نمی‌شود فهماند.

ماری: من مطمئنم که خوشبختی وجود دارد.

شوایتزر (با لحنی آمرانه): بله، بله. گیرم اگر شایستگی خوشبختی را داشتید انصاف می‌دهید که حقی به‌اش ندارید، چون یک تکه از بارِ رنج عالم را ناچارید به دوش بگیرید… (سکوت) آن‌وقت از خوشبختی چشم می‌پوشید و به جایش شادی را انتخاب می‌کنید.

 

۲

پدر شارل (پس از اندکی سکوت): مرا بگو که خیال می‌کردم تنها کسی را که هیچ وقتِ خدا دستِ ناامیدی به دامنش نمی‌رسید، این‌جا پیدا می‌کنم.

شوایتزر: علتش این است که نصف شب است، پدر. سنگینی نصف شب‌ها را من عادتاً در تنهایی تحمل می‌کنم.

 

۳

ماری: برای بچه آوردن و زندگی بخشیدن، درست باید به دیوانگی خدا بود!

پدر شارل: “درست به دیوانگی خدا باشیم!”… و بگذارید دعای امشب ما هم همین باشد!

 

۴

پدر شارل:

از طرف دیگر، چه خدا وجود داشته باشد چه نه، چهره‌ی انسانی که رنج می‌برد، عوض نمی‌شود. و آن‌چه دل مرا به درد می‌آورد این چهره است.

 

در مورد زندگی دکتر شوایتزر، در این‌جا می‌توانید بخوانید. او پزشک و موسیقی‌دانی آلمانی بود که در سال ۱۹۵۲، برنده‌ی جایزه‌ی صلح نوبل شد.

شوایتزر چهل سال آخر عمر خود را در آفریقا طبابت کرد. داستان جالبی دارد. نگاهی به لینک بکنید.

 

کالیگولا
آلبر کامو – پری صابری

نمایشنامه کالیگولا آلبر کامو

حتی خورشید هم بخش تاریکی دارد.

اگر بگوییم که هیچ‌چیز معنی ندارد، باید نتیجه بگیریم که جهان بیهوده و مهمل است. اما آیا واقعا هیچ‌چیز معنایی ندارد؟ من هیچ‌گاه معتقد به چنین چیزی نبوده‌ام.

انسان تنها آفریده‌ای است که نمی‌خواهد همان باشد که هست.

به دست آوردن خوشبختی بزرگ‌ترین پیروزی در زندگی است.

بدون کار، هر نوع زندگی فاسد می‌شود.

ترجیح می‌دهم طوری زندگی کنم که گویی خدا هست و وقتی مردم بفهمم که نیست، تا این‌که طوری زندگی کنم که انگار خدا نیست و  وقتی مردم بفهمم که هست.

ما می‌خواهیم که در برابر سرنیزه هرگز سر تسلیم فرود نیاوریم تا قدرتی که در خدمت اندیشه نیست چیره نگردد… انسان برای ادامه‌ی “این تلاش” آفریده شده است. باید بدانیم که چه می‌خواهیم! به اندیشه معتقد باشیم، حتی اگر قدرت، برای فریفتن ما نقاب عقیده یا رفاه به چهره‌ی خود بزند…

در جهانی که ناگهان از هر خیالی واهی و از هر نوری محروم شده است، انسان احساس می‌کند که بیگانه است.

محبوب کسی نبودن فقط یک بدشانسی است، در حالی که عاشق نبودن، یک بدبختی است.

۱

کرآ: از دست دادن زندگی اون‌قدر‌ها مهم نیست و من به موقع این شجاعت رو خواهم داشت. ولی انسان شاهد باشه که معنی زندگی از دست بره و اصولاً وجود مضمحل بشه؛‌ این دیگه غیرقابل تحمله. زیستن بدون انگیزه‌س.

۲

سیپون: در وجود انسان‌ها همیشه آرامشی هست که در هنگام درماندگی به سوی او پناه می‌برند، یک پناهگاه خلوت در مرز گریستن.

۳

سیپون: من نمی‌تونم انتخاب کنم. چون علاوه بر رنج خودم، از این که او رنج می‌بره در رنجم. بدبختی من در اینه که همه‌چیز رو درک می‌کنم.

۴

کالیگولا: خیال می‌کنند که انسان رنج می‌کشه، چون موجودی رو که دوست داره یک روز به دست مرگ سپرده می‌شه. ولی درد واقعی‌اش اون‌قدر کم‌بها نیست. درد از اون‌جاست که می‌دونه اندوه هم پایدار نیست. حتی اندوه هم فاقد معنیه.

 

 

کامو درباره‌ی نمایشنامه‌اش می‌گوید:

کالیگولا مردی است که شور زندگی او را تا جنون تخریب پیش می‌راند. مردی که از بس به اندیشه‌ی خود وفادار است، وفاداری به انسان را از یاد می‌برد. کالیگولا همه‌ی ارزش‌ها را مردود می‌شمارد. اما اگر حقیقت او در انکار خدایان است، خطای او در انکار انسان است. این را ندانسته است که چون همه‌چیز را نابود کند، ناچار در آخر خود را نابود خواهد کرد. این سرگذشت انسانی‌ترین و فجیع‌ترین اشتباهات است.

 

شوخی مسخره

استاندارد

سال‌ها دیابت داشته باشی و قند خونت به صورت مزمن بالا باشد.

نتوانی غذاهای مورد علاقه‌ت را بخوری چون ممکن است قندت زیادی بالا رود.

با عواقب دیابت دست و پنجه نرم کرده باشی.

 

دیدگانت ضعیف شده و چشمانت را لیزر کرده باشی.

 

حس پاهایت و دست‌هایت کم شده باشد.

به همین خاطر، نتوانی خوب لمس کنی و بابت این موضوع، سختی بکشی.

 

کلیه‌ات از کار افتاده باشد و در بدنت کلیه‌ی فردی دیگر باشد.

یک کلیه‌ی پیوندی.

عواقب پیوند را تحمل کنی.

داروهایی که سیستم ایمنی‌ات را ضعیف کرده تا پیوند پس زده نشود.

صورتت به خاطر کورتون‌ها پف کرده باشد.

همیشه باید نگران این باشی که مریض نشوی.

یه بیماری ساده هم برای تو خطرناک است.

 

روزی چند بار نوک انگشتت را سوراخ کنی تا قندت را اندازه بگیری.

 

همه‌ی این‌ها به خاطر چه؟

 

اگر دیابت نوع یک باشد، چون دیگر انسولین نداری. چون سیستم ایمنی خودت، یاغی شده. چون این سیستم، دیگر فرق خودی و غیرخودی را نمی‌فهمد. خائن شده و به جای حمله به دشمن، به خود می‌زند.

 

با همه‌ی این قضایا کنار آمده باشی و حالا:

 

حالا فرض کن که یک دفعه حس کنی سرت گیج می‌رود. دست‌هایت شروع به لرزیدن می‌کند. تپش قلبت را حس کنی. اضطراب سراسر وجودت را فرا بگیرد.

این‌ها را به پزشک‌ات می‌گویی.

پزشک آزمایش می‌کند و می‌گوید:

خانم/آقا، شما یک توده دارد که به صورت خودکار و نابه‌جا، انسولین ترشح می‌کند و این باعث می‌شود که قند خون شما بیافتد. به آن انسولینوما می‌گویند. یعنی غده‌ای که انسولین ترشح می‌کند. وقتی آن را دربیاریم، مشکلات شما درست می‌شود، اما دیابت‌تان برمی‌گردد.

 

شاید آن لحظه، فرد با خود بگوید:

بدنم با من شوخی دارد؟ اول خودش به من حمله می‌کند و باعث می‌شود که یک عمر از عواقب دیابت رنج بکشم و تقریبا همه‌ی این عواقب از این ناشی می‌شود که دیگر انسولین ندارم. حالا یک غده دارم که نا‌به‌جا انسولین ترشح می‌کند؟

این چه شوخی مسخره‌ای است!

 

 

این ماجرا، ماجرای بیماری یک خانمِ حدودا چهل‌ساله‌ای است که در بخش بستری بوده و این هفته تولدش است.

نمی‌دانم نامش را چه بگذارم!

استاندارد

از اتاقی به اتاق دیگر، از آدمی به آدمی دیگر، از من به منی دیگر:

چند بیمار مرخص شده بودند.

آن خانم خوش‌صحبت آبادانی را به بیمارستان سوختگی فرستاده بودیم تا برایش Skin Graft انجام شود. زخم پای دیابتی داشت. اهواز به او گفته بودند که باید پایش قطع شود. به این‌جا آمده بود. مراقبت بسیار خوبی از او شده بود. دیگر نیازی به قطع پا نبود. دیگر عفونتی در کار نبود. قرار بود بر روی زخم پوست قرار بگیرد تا از آن محافظت شود.

آن آقای خوشحال را هم که یا جدول حل می‌کرد یا از بخش جیم می‌زد، مرخص کردیم. استیودنت‌اش خودم بودم. حالش خوب شده بود. به خاطر این که انسولین مصرف نکرده بود، دچار DKA یا Diabetic Ketoacidosis شده بود. از او هم خوب مراقبت شده بود. دیگر نیازی نبود که در این‌جا بموند.

آن خانم ۲۲ ساله را هم مرخص کردیم. بعد از مدت طولانی گشتن، تمام دلایل بیماری‌های دیگر رد شد و به تشخیص Functional Postprandial Hypoglycemia رسیدیم. روز آخر دیدم یک عروسک باربی که نیم متری طول داشت، روی تختش است. دید که با تعجب به عروسک خیره شده‌ام. خندید و گفت که برای دخترش خریده است. خانه‌اش در جیرفت بود و برای درمان به شیراز آمده بود.

سه تخت خالی داشتیم.

چهارشنبه در وسط راند بود که خبر دادند یک مریض جدید آمده است. به اتاقش رسیدیم.

به اتفاق استاد به سراغش رفتیم.

بارها شنیده‌ایم که پیش-قضاوت از روی ظاهر کار درستی نیست؛ اما پیش-قضاوت و سپس به یقین رسیدن، قسمتی از پزشکی است.

می‌بینیم، فرضیه‌سازی می‌کنیم، آزمایش می‌کنیم، به یقین می‌رسیم و درمان می‌کنیم.

تا او را دیدم، به اعتیاد شدید فکر کردم. هر کسی که در آن اتاق بود، همین فکر را می‌کرد.

همین معتاد‌های بی‌خانمان که در خیابان‌ها هستند. همان‌ها که هیچ‌کس بهشان اهمیت نمی‌دهد و برای کسی مهم نیستند.

همان‌ها که کسی را ندارند و همه کس خود را به اعتیاد باخته‌اند.

همان‌ها که کسی دوستشان ندارد و همه از آن‌ها فراری‌اند.

دوباره نگاهش کردم.

هوشیار نبود. عمیق و تند تند نفس می‌کشید. روی گردنش می‌شد نبض را دید.

روی صورتِ آفتاب‌سوخته‌اش، لکِ بزرگِ سفیدی بود که توسط ریش‌های ژولیده‌اش پوشیده شده بود.

چشم‌هایش بیرون زده بود و پلکش کامل بسته نمی‌شد.

ماهیچه‌های روی شقیقه‌اش تحلیل رفته بود و صورتش بسیار لاغر و نزار بود.

حتی یک دندان هم نداشت. صورتش به داخل فرو رفته بود.

دست و پایش لاغر بود.

لباسش از روی سینه و شکمش کنار رفته بود. از اسکار بزرگی که روی شکمش بود، معلوم بود که جراحی شده است.

قلبش بسیار تند می‌زد و ماهیچه‌های تنفسی، به سختی کار می‌کردند که بتوانند چنین تنفس عمیق و تندی را حفظ کنند.

روی سینه و گردنش را لایه‌ی عرق گرفته بود.

کنارش خانمی نشسته بود که بسیار نگران بود. تا ما آمدیم از جایش پا شد و با نگرانی به ما نگاه می‌کرد.

به تخت نزدیک‌تر شدیم.

 

استاد، معاینه‌ی کوتاهی کرد. برای او نیازی نبود تا معاینه‌ای مفصل کند تا به تشخیص برسد.

تقریبا بلافاصله گفت که بیمار Thyroid Storm دارد.

(به جرئت می‌گویم، هنوز کسی را ندیدم که اینقدر با‌سواد باشد. اصلا دلم نمی‌خواهد که این ماه تمام بشود. هم استاد و هم فِلوشیپ (دانشجوی فوق تخصص) به طرز شگفت‌انگیزی با‌سواد هستند.)

طوفان تیروئیدی

طوفان(عکس از سایت takenbystorm.nl)


راند تمام شده بود. بقیه بعد از اتمام کارهایشان رفته بودند.

کشیک بودم. تازه نهار خورده بودم و در ایستگاه پرستاری نشسته بودم. منتظر بودم که لیست باقی کارهای امروز مرتب شود تا کارها را شروع کنم.

کسی در بخش نبود. من بودم و استیودنتی دیگر و چند پرستار.

ناگهان از راهرو صدایی شنیدم.

بیاین، بدوید، قلبش ایستاد… تو رو خدا بیاین…

ضجه‌اش در کل بخش پیچیده بود.

ثانیه‌ای بعد، به ایستگاه پرستاری رسید.

تا او رسیده بود، ما تقریبا در حال خروج از ایستگاه پرستاری بودیم.

به طرف اتاقش می‌دویدم.

این یکی دو ثانیه که از ایستگاه پرستاری تا اتاق او طول کشید، ضربان قلب خودم را حس می‌کردم. دلهره‌ی زیادی هم داشتم.

 

کل مسیر در حال یادآوری مراحل CPR و ACLS بودم. Advanced Care Life Support و Cardiopulmonary Resuscitation

داشتم فکر می‌کردم دوز اپی‌نفرین چقدر باشد؟ اگر Naloxone لازم شد چه دوزی؟؛ هر چه باشد، معتاد بوده. کدام ریتم شوک پذیر بود؟ به کدام ریتم نباید شوک می‌دادم؟ صدای استاد طب اورژانس توی ذهنم می‌چرخید که: “بابا شما کجای این الگوریتم، آتروپین می‌بینید که به بیمار موقع CPR آتروپین می‌دهید. آتروپین نده … دوست عزیز هر چیزی که شد نباید شوک بدهید، شوک قانون دارد. مانیتور را نگاه کنید. ببینید اصلا لازم هست شوک یا نه.”

یادم می‌آمد که موقع درس دادن سی‌پی‌آر، چقدر عصبانی بود. چقدر درماندگی در چهره‌اش بود. احیای غلط زیاد دیده بود و این موضوع، سخت آزارش میداد.

لهجه‌اش را هم یادم می‌آمد. اصلا به خاطر لهجه‌اش هست که آن کلاس هیچ وقت از یادم نخواهد رفت. آخر او ایرانی نبود. دقیقا نمی‌دانم از کجا آمده بود؛ اما از یکی از کشورهای عرب‌زبان منطقه بود و با مخلوطی از فارسی و انگلیسی، کلاس را درس داد.

صحبت‌های رییس دانشکده یادم می‌آمد که می‌گفت خیال‌تان راحت باشد. در دوران استیودنتی، احیا کردن وظیفه‌ی شما نیست. ما قبل از اکسترنی یه دوره‌ی کاملِ احیا برای شما می‌گذاریم و آن را به شما کامل یاد می‌دهیم.

تو دلم می‌گفتم که کجایی که ببینی وظیفه‌ی من هست یا نیست. وقتی مریض ایست قلبی بدهد و من آن‌جا باشم، دیگر مهم نیست که وظیفه‌ی من هست یا نیست.

به اتاق رسیدیم.

اتاقی سه تخته بود.

تخت کنار در خالی بود. در تخت وسط همین مریض ما قرار داشت و تخت دور از درِ اتاق، برای مریضی بود که در سرویس ما نبود.

پرده‌ی بین تخت وسط و تخت آخر را کشیدم که او شاهد این صحنه‌ها نباشد.

در همین لحظه، پرستاری همراه بیمارمان را به بیرون اتاق برد و از او خواست که بیرون منتظر بماند تا کارهای بیمارش را انجام دهیم.

یک نفر دیگر داشت تخت را صاف می‌کرد و بالشت را از زیر سر بیمار بر می‌داشت. یک نفر دیگر دستگاه شوک را آماده می‌کرد و نفری دیگر آماده بر بالین بیمار ایستاده بود تا به محض این که تخت صاف شد، احیای قلبی را آغاز کند. دستانش را آماده بر روی سینه‌ی بیمار گذاشته بود.

احیا شروع شد…

تا دستگاه به بیمار وصل شود و ریتم قلب او را ببینیم، به نوبت ماساژ می‌دادیم. کمی من، کمی آن پرستار و کمی آن استیودنت دیگر.

هم‌زمان، یک نفر دیگر داشت تلاش می‌کرد که لوله‌ای را وارد نای بیمار کند. این کار در حالت عادی هم سخت و استرس‌زا است. چه برسد به شرایط بحرانی.

لوله بالاخره وارد شد. آمبو بگ را وصل کردیم. تنفس مصنوعی هم به ماساژ قلبی اضافه شد.

نمی‌دانم چند دقیقه گذشت که به پرستار گفتم یک اپی‌نفرین به او بدهد.

به اپی‌نفرین اول جواب نداد.

همین موقع بود که اکسترن هم رسید.

اپی نفرین دوم… دیگر مانده بودم چه کار کنم. به سراغ کابینت داروهای اورژانسی رفتم. کابینتِ قرمز رنگِ زیر دستگاه شوک. به دنبال naloxone می‌گشتم. پرستار آمد و کمکم کرد. دارو یافت شد.

معذرت خواهی نه چندان از ته دلی از بیمار کردم. می‌دانم قرار بود درد زیادی را تحمل کند. Naloxone هر چقدر که مواد مخدرِ ضدِ درد در بدن باشد را سریعا خنثی می‌کند. اما او که مرده بود. برای مرده که دردِ ترکِ موادِ مخدر، معنایی ندارد. شک داشتم که نکند قبل از این که به بیمارستان بیاید، چیزی مصرف کرده باشد.

ویال را شکستم و به پرستار دادم به تا به او تزریق کند.

اولین دوز داده شد.

صدای استاد را می‌شنیدم که می‌گفت اگر نمی‌توانید تزریق کنید، ویال را بشکنید و در داخل بینی‌اش بریزید.

رفتم تا به ماساژ قلبی کمک کنم. می‌دانستم که کاری بس انرژی بر است و کمی پس از شروع، کل انرژی آدم را می‌گیرد.

دومین اپی‌نفرین.

خیلی امید نداشتم. پرستار تخته‌ی شوک را بهم داد تا به زیر بیمار بگذارم.

حتی اگر شوک هم لازم نباشد، این تخته چیز خوبی است.

دوباره صدای استاد طب اورژانس در سرم بود که پسر جان، دختر خوب، مریض را بگذار روی یک جای سفت و بعد ماساژ بده. در جای نرم باشد، با فشاری که تو میدهی، مریض فرو می‌رود. تشک جای مناسبی برای احیا نیست. در جای نرم، نیروی کمی به قلبش منتقل می‌شود و عملا خون کمی از قلب پمپ می‌شود.

سومین اپی‌نفرین.

هم‌چنان در حال ماساژ قلبی. یک نفر هم هر چند ثانیه یک بار آمبو بگ را فشار می‌داد تا هوایی را که ممدِ حیات است، وارد ریه‌های پردردِ او کند. اگر ریه‌هایش می‌توانستند حرف بزنند، از این فشار سنگینی که موقع احیا به آن‌ها وارد می‌شد، خیلی شاکی می‌بودند.

در هنگام احیا، فشار زیادی به سینه‌ی بیمار وارد می‌شود. حتی دنده‌ها ممکن است بشکند…

صدای گریه‌ی همراهش از بیرون می‌آمد. در کنار گریه، همهمه‌ی زمینه‌ای هم وجود داشت. انگار تعداد زیادی آدم آن بیرون بودند.

با قیافه‌ای درمانده به مانیتور نگاه کردم. ریتم‌های شوک پذیر از یادم رفته بود.

خیالم راحت بود که در بخش غدد که مریض قرار نیست ایست قلبی بدهد. احیا هم که وظیفه‌ی من نیست. بگذار موضوعات دیگری را بخوانم.

هیچ‌وقت، این‌قدر از خودم به خاطر اهمال کاری در یادگیری یک موضوع، عصبانی نبودم.

به دنبال اکسترن گشتم. می‌خواستم از او بپرسم که چه کار کنیم. شوک بدهیم یا نه؟

ناگهان پرستار گفت، نبض دارد.

همان موقع دومین نالوکسان هم تزریق شده بود.

نبض او را گرفتم. خیلی ضعیف بود. انگار باریکه‌ای از خون فقط به انتهای دستش می‌رسد و این نبض را ایجاد می‌کند؛ اما مهم نبود که یک باریکه است یا سیلی از خون. مهم این بود که وجود دارد. مهم این بود که قلب او، هر چقدر هم ضعیف، دارد می‌تپد و این باریکه‌ی خون را می‌فرستد.

نبض داشت…

همه به مانیتور چشم دوخته بودند. پرستاری گفت انگار تعداد ضربان قلبش در حال افت پیدا کردن است. راست می‌گفت. امکانش بود دوباره ایست قلبی بدهد.

صبر کردیم و چشم دوختیم و باز هم صبر کردیم.

از صبر کردن خوشم نمی‌آید.

رفتم در را باز کنم و بیرون بروم. یکی که نمی‌دانم کی بود، گفت خیلی امید ندهی، شاید برنگردد.

همان خانمی که به ایستگاه آمده بود، پشت در بود.

آن‌قدر گریه کرده بود که نفسش بالا نمی‌آمد.

تنها نبود. تعدادی دیگر هم بودند. دو نفر از بیماران هم آمده بودند.

چند جمله‌ای گفتم. واضح یادم نمی‌آید.

یادم است که گفتم الان برگشته است. داریم سعی می‌کنیم که وضعیتش را پایدار کنیم.

عذرخواهی کردم و به داخل اتاق برگشتم.

هنوز نبض داشت.

گویا فعلا در این دنیا ماندنی بود.

دوباره به بیرون رفتم. خانمی دیگر هم کنار او ایستاده بود. ظاهری بسیار مرتب و چهره‌ای پرتجربه داشت. تازه رسیده بود. چشم‌هایش از پشت عینک، سرخ بود.

به سمتم آمد. روسری‌اش را مرتب کرد و چشم‌هایش را با دستمال پاک کرد.

خودش را معرفی کرد:

من خواهر بزرگ بهزاد هستم. از بندرعباس آمدم.

من آدم ضعیفی نیستم و لطفا هر چه هست را با صداقت به من بگویید.

این را بگویم که من نمی‌خواهم برادرم درد بکشد. اگر رفتنی است، بگذارید برود. اذیتش نکنید. او به اندازه‌ی کافی این مدت درد کشیده است.

شما نمی‌دانید که چطور از مادرم مراقبت می‌کرد. نمی‌دانید چطور شبانه‌روز با مادر بود، به او غذا می‌داد، جایش را مرتب می‌کرد، به او می‌رسید و همه‌ی کارهایش را انجام می‌داد.

سال‌ها از مادر مراقبت کرد تا ده ماه پیش که مادر فوت کرد.

دلش نمی‌خواهد این‌جا بماند. می‌خواهد به پیش مادر برود.

لطفا کاری نکنید که خیلی درد بکشد.

— یاد naloxone افتادم. الان که برگشته بود، حتما درد وحشتناکی داشت —

گریه می‌کرد و صحبت می‌کرد.

دلم می‌خواهد زندگی‌اش را فیلم بکنم. دلم می‌خواهد به همه نشان بدهم که یک پسر چه کارها که برای مادرش نکرده است. دلم می‌خواهد به همه بگویم که یک معتاد، از پس چه کارهایی برنمی‌آید.

من این‌جا نبودم و در بندرعباس بودم و او به تنهایی از مادر مراقبت می‌کرد.

به جمعیت اضافه می‌شد. ده نفری پشت در بودند. مرد و زن نمی‌توانستند از اندوه حرف بزنند.

حرف‌هایش تلنگری شدید بود به فکر من. چرا مدل ذهنی خود را به این سمت برده بودم که فرد معتاد تزریقی، فرد بی‌مصرفی است. چرا فکر می‌کردم که یک معتاد تزریقی، نمی‌تواند مسئولیت‌پذیر باشد. چرا فکر می‌کردم که خانواده‌ای معتاد‌ها، بدون آن‌ها راحت‌تر هستند.

با ادامه‌ی حرف‌های خواهر بهزاد به خودم آمدم.

می‌شود ببینمش؟

می‌دانستم که قوانین اجازه نمی‌دهند ولی او را با خود به داخل بردم. از بندرعباس به شیراز آمده است. حق دارد که برادرش را ببیند. شاید برادرش ساعتی دیگر زنده نباشد.

به داخل رفتیم.

خیلی سخت خودش را کنترل می‌کرد که جلوی ما، بلندبلند گریه نکند. به سراغ برادر رفت و موهای او را نوازش کرد.

با او حرف می‌زد. موهایش را از روی پیشانی‌اش کنار زد. او را بوسید و بعد دوباره به بیرون رفت.

یاد تخت کناری افتادم. همان تختی که آقایی در آن بود و من پرده را کشیده بودم که این صحنه‌ها را نبنید.

حالش بد شده بود. به زور بهم گفت که می‌شود این سرم را جدا کنی که تا کمی به بیرون بروم؟

آمدم از پرستار خواهش کنم که سرمش را heparin lock کند. پرستار قبل از این که من حرف بزنم، به سمت او رفته بود تا این کار را بکند.

نگاهی به مریض کردم.

فعلا ماندنی بود.

ادامه دارد…

عادی شدن

استاندارد

آن که می‌پندارد مرگ مقتدر است

خود دلیلی زنده بر مقتدر نبودنِ آن است

 

زندگی‌ای پیدا نمی‌شود که دست کم یک لحظه

جاودان نبوده باشد.

 

مرگ

همیشه در فاصله‌یِ همین لحظه تأخیر می‌کند.

 

بیهوده دستگیره‌یِ دری نامرئی را

تکان می‌دهد.

هرچه را که به دست آورده‌ای

نمی‌تواند از تو پس بگیرد.

 

ویسواوا شیمبورسکا – قسمتی از شعرِ بدونِ اغراق درباره‌ی مرگ – ترجمه‌ی مارک اسموژنسکی، شهرام شیدایی، چوکا چکاد


یک شهریور هزار و سیصد و نود و شش – بیمارستان نمازی

اولین روزِ ورود به بخش

 

حدود دو ساعت بود که از راند صبح می‌گذشت.

وارد اتاقی شدیم. حدود ۱۵ نفر بودیم و به سختی در اطراف تخت مریض جا می‌شدیم.

در اتاق، دو تخت بود. بر روی هر یک، مردی افتاده بود.

بر تخت اول، زندانی‌ای را با دست‌بندی بر دست و دست‌بندی به پا به تخت زنجیر کرده بودند.

دو سرباز در کنار تخت، بر روی صندلی‌ِ تخت‌شو، لم داده بودند.

نگاهشان که می‌کردی، واضح بود که حوصله‌شان سر رفته است.

یادم آمد قبل از راند که از کنار این اتاق رد می‌شدم، دیدم که ریش‌تراشی به دست زندانیِ بیمار داده‌اند تا صورتش را اصلاح کند.

به صورتش نگاه کردم.

یکی دو جایش را بریده بود.

و برای کسی اهمیتی ندارد که به یک زندانی، که معلوم نیست چه کرده است که به زندان افتاده، یک تکه پنبه و الکل بدهد تا صورتش را از تمیز کند.

دو متر آن طرف‌تر، مردی دیگر بر تخت افتاده بود. خواب بود.

سریع نفس می‌کشید.

پای راستش را از کمی از مچ بالاتر، در پلاستیک پیچیده بودند.

پلاستیک را با چندین لایه چسب، محکم به پا چسبانده بودند.

 

جای پای چپ، خالی بود.

 

مرد، ۴۵ سال داشت. همسر مهربانش بر بالای سرش بود.

مرد خواب بود.

زن می‌دانست که امیدش واهی است ولی اندک امیدی داشت که جوابی متفاوت بشنود.

ولی خب، بی‌دلیلی نیست که نامش امید “واهی” ست.

 

— پایش باید قطع شود. عفونت سرتاسر پایش را گرفته است.


خطاب به استیودنت مسئول:

زخم رو بشور و تمیز کن و پانسمان کن. سه بار در روز.

کانسالت عفونی، معاینه‌ی قلبی برای قبل عمل، پاتولوژی و جراحی بفرست.

PBS بکش.

Culture بفرست. برای Gram Stain هم بفرست.

هیستوری کامل بگیر. فیزیکال اگزم کن.

برای دیالیز هم بفرست.


راند تمام شد. کتاب را مرور سریعی کردم که ببینم در مورد زخم پای دیابتی نکته‌ای را جا نندازم.

سه نفری به اتاق رفتیم. ست شست‌وشو و پانسمان را آوردیم.

نگاهم به زندانی و سرباز افتاد. نمی‌دانم آن یکی سرباز کجا رفته بود.

از اتاق بیرون رفتم و با سه ماسک دیگر برگشتم. یکی را به زندانی، یکی را به سرباز و یکی را به همسر بیمار دادم.

بیمار هم‌چنان خواب بود.


بعید می‌دانم بتوانید تصورش کنید.

پایی که از چندین ناحیه دچار زخم‌هایی بودکه از آن چرک بیرون می‌زد. انگشتانی که سیاه شده بودند. تاندون‌های پا که معلوم بودند. پوستی که کنده شده بود و به سختی وصل بود. گوشتی که دیده می‌شد.

و بویی که به قدری زیاد بود که کل بخش را فرا گرفت. بوی عفونت. بوی قطع شدن پا!


شست‌وشو … گاز استریل … محکم بکش … فشار بده تا چرک تخلیه شود …. دوباره شست‌وشو … گاز استریل … باز هم گاز استریل بده … محکم‌تر بکش تا کنده شود… روی این قسمت سرم بریز… این قسمت را تمیز نکردی… از این قسمت خون می‌آید… باز هم گاز بده… این‌جا هنوز کلی چرک است… یک تشت دیگر بیار… قبلی پر شد… یک سرم… دو سرم… سه سرم… باز هم سرم شست‌و‌شو بیار، قبلی‌ها تمام شد… تشت پر از خون و آب چرک شد… یک تشت دیگر لازم است… شست‌وشو… گاز وازلین بده… باز هم لازم هست… باز هم… هنوز هم گاز وازلین لازم است… بس است… گاز استریل بده… باز هم… باز هم… باند بده… یکی دیگر… کافی است… تمام شد… چسب نیست که باند را محکم کنیم؟


دیگر نیازی به پلاستیک نبود. زخم تمیز شده بود.

ولی خب، در قطع نشدن، تأثیری نداشت. فقط از پخش عفونت، جلوگیری می‌کرد.

سه نفری، خسته ولی راضی در استیشن نشسته بودیم.


— مریض arrest داد.

اتاق رو‌به‌روییِ اتاقی بود که تا لحظاتی پیش در آن بودم.

مانیتور، خطی صاف را نشان می‌داد.

او رفت.

و لحظه‌ای بعد، گویی اتقافی نیافتاده بود.

هیچ چیز.

هیچ.

هیچ.


مریض من نبود. قبل از راند، لحظه‌ای در اتاق سرک کشیده بودم و دیده بودمش. من نمی‌شناختمش.

اما،

چطور مرگ می‌تواند عادی شود؟


 

چیزی اینجا آغاز نمی‌شود

در زمانِ همیشگی خود.

چیزی اینجا اتفاق نمی‌افتد

طوری که قرار بود.

کسی اینجا بود و بود

و بعد ناگهان ناپدید شد

و مدام، نیست.

 

ویسواوا شیمبورسکا – قسمتی از شعرِ گربه‌ای در خانه‌یِ خالی – ترجمه‌ی مارک اسموژنسکی، شهرام شیدایی، چوکا چکاد

ویسواوا شیمبورسکا