بیمارستان نمازی

خاطرات بخش: The Show Must Go On

خاطرات بخش: The Show Must Go On 150 150 امیرمحمد قربانی

بیپ بیپ بیپ. سکوت. کسی بیدار نیست. کسی حرف نمی‌زند. بیپ بیپ بیپ. دوباره چند ثانیه بعد، از بلند‌گویِ قلبِ چندین بیمار، این ریتم سه ضربی به گوش می‌خورد. حدود ۴ صبح است. کارهایم را انجام دادم. شرح حال را از بیماران جدید گرفتم. چند سوال از آن‌ها داشتم و چند معاینه‌ی کوچک باقی مانده بود. اما هیچ کدام اورژانسی نیستند. صبح به سراغشان خواهم رفت. حال همه‌ی مریض‌ها مثل قبل است و نسبتا وضعیت پایداری دارند. می‌شود این دو سه ساعت باقی مانده تا کلاس ۷:۳۰ صبح را خوابید. خوابگاه دور به نظر می‌رسد. انرژی‌ای که قرار است برای رسیدن به آن‌جا صرف شود، نمی‌ارزد. ترجیح می‌دهم آن انرژی را بر دو صفحه کتاب بگذارم قبل از این که بخوابم. یک تخت تاشو در اتاق کنفرانس بود که یکی دیگر از پرسنل بخش در آن خوابیده است. به تخت کناری اتاق کنفرانس فکر می‌کنم. وسایلم را می‌گذارم. پرده را…

ادامه مطلب

برای کنکوری‌ها (۲): انتخاب رشته و پزشکی – علاقه، خستگی و بی‌انگیزگی، استعداد‌

برای کنکوری‌ها (۲): انتخاب رشته و پزشکی – علاقه، خستگی و بی‌انگیزگی، استعداد‌ 150 150 امیرمحمد قربانی

پیش‌نوشت: کمی طولانی است. قستمی تکراری است. تاحدی پراکنده است. زیادی آلوده به مدل ذهنی من است. ممکن است از نظر دیگر دانشجویان پزشکی یا پزشکان یا اساتید درست نباشد. آن‌ها را با این دید بخوانید که صرفا نظر یک نفر دیگر را بدانید؛ شاید کمکی باشد برای انتخاب مسیر آینده و پاسخی باشد برای برخی از پرسش‌ها. پیش‌نوشت ۲: این نوشته قسمت اولی نیز دارد که در مورد مراحل تحصیل در پزشکی است. مقدمه‌ای به نسبت طولانی دیروز فرصتی پیش آمد تا دوست قدیمی خود را دوباره ببینم. دیدار با علیرضا استدلال یک ویژگی جالب دارد. همیشه آن‌‌قدر حرف‌های جدید برای گفتن، موضوعات جدید برای بحث کردن، پرسش‌های جدید برای پرسیدن و دغدغه‌های جدید برای مطرح کردن داریم که لازم نیست برای خوشایند کردن لحظاتی که پیش هم سپری می‌کنیم، به گذشته متوسل شویم و خاطرات را مرور کنیم. یک بحثی که علیرضا آن را مطرح کرد، در مورد وقفه‌ای…

ادامه مطلب

اتفاقات اطفال

اتفاقات اطفال 150 150 امیرمحمد قربانی

پیش‌نوشت: حرف خاصی ندارم. صرفا برای این است که کم می‌نویسم و می‌خواهم خودم را به نوشتن متعهد کنم.   شاید این حرف از پل اکمن باشد. یادم نیست. مطمئن نیستم. این حرف که می‌گوید: هر داستان سه وجه دارد: آن‌طور که تو می‌گویی. آن‌طور که او می‌گوید. آن‌طور که واقعا روی داده است. بدیهی است که چرا در پزشکی به دنبال قسمت سوم ماجرا هستیم. آن‌چه که واقعا روی داده است. تو می‌دانی که این فاصله‌ی بین آن‌طور که او می‌گوید و آن‌طور که واقعا روی داده است، ممکن است به قیمت از دست دادن جان، به قیمت از دست دادن یک عضو و یک عمر زندگی سخت‌تر، تمام شود. و باز هم بیمار دروغ می‌گوید. و باز هم دانشجو دروغ می‌گوید. گاهی دانشجو شرح حال کامل نگرفته است و گاهی بیمار شرح حال کامل نگفته. گاهی دانشجو از خود شرح حال سازی (History Making) می‌کند و گاهی بیمار. گاهی…

ادامه مطلب

تمرینی برای محک زدنِ Empathy خود

تمرینی برای محک زدنِ Empathy خود 150 150 امیرمحمد قربانی

همیشه تلاش کرده‌ام که احساسات بیمارانم و همراهان آن‌ها را درک کنم. وقتی از بیماری خود می‌گویند. وقتی از نداری خود می‌گویند. وقتی از مشکلات‌شان می‌گویند. وقتی از دغدغه‌هایشان می‌گویند و وقتی از خودشان می‌گویند. همیشه کار راحتی نیست. گاهی حرف‌هایشان احمقانه به نظر می‌رسد و گاهی زیادی متعصبانه. گاهی باعث می‌شود درمانده شوم و گاهی حس می‌کنم تمام کارهایی که برای‌شان می‌کنم کافی نیست و کمکی نمی‌کند. اما این مورد – این اتفاقی که در دو هفته‌ی گذشته افتاد – یکی از عجیب‌ترین‌ها بود. اصلا انتظارش را نداشتم. نمی‌دانستم و نمی‌دانم باید چه کار کنم. باید سعی کنم درکش کنم یا باید سعی کنم نظرش را عوض کنم. به نظرم، این اتفاق، برای همه‌ی ما، تمرین خوبی است برای تقویت Empathy. این که سعی کنیم احساسات فرد مقابل‌مان را درک کنیم.   از کمی قبل‌تر می‌نویسم تا شرایط را بهتر درک کنید:   غروب بود که به بخش منتقل…

ادامه مطلب

کشیک دوم اطفال: عزیزکم، تو نمی‌توانی پزشک شوی.

کشیک دوم اطفال: عزیزکم، تو نمی‌توانی پزشک شوی. 150 150 امیرمحمد قربانی

پیش‌نوشتِ بعد‌التحریری: پراکنده است. ناراحت کننده است. آلوده به ذهن من است. بدون انتها هست.   بیمارستان نمازی،‌ اردیبهشت ماه ۹۷   حیاط بیمارستان نمازی، شیر در قفس، چند روز قبل   — دکتر استیودنت‌هات رو نگه دار. باید یکیشون با مریض بره درمونگاه. — خب دکتر جان، بعد از این که با مریض رفتی درمانگاه و برش گردوندی بخش، آف هستی. — باشه. ممنونم.   نگاهم به رضا افتاد. با سه‌چرخه‌ی قرمزش در راهروی طویل بخش مشغول ویراژ دادن بود. ناخودآگاه لبخندی به او زدم. پاسخم را با لبخندی داد. یاد دقایقی پیش افتادم: داشتم از در بخش خارج می‌شدم. حواسم دوباره به عکس استاد پرت شده بود که دم در چسبانده‌اند. عکس استاد که مشغول ضدعفونی کردن دستش با محلول ضدعفونی‌کننده است. عکسی که به خاطر این چسبانده‌اند که هر لحظه به تو یادآور شوند که چقدر مهم است که دائما دستت را در بیمارستان تمیز نگاه داری.…

ادامه مطلب

از دو نمایشنامه:‌ نصف شب است دیگر دکتر شوایتز و کالیگولا

از دو نمایشنامه:‌ نصف شب است دیگر دکتر شوایتز و کالیگولا 150 150 امیرمحمد قربانی

اصلا یادم نمی‌آید آخرین نمایشنامه‌ای که خواندم کی بود. حتی اسمش را یادم نیست. فقط یادم است خیلی بیخود بود. بعد از آن قضیه، خودآگاه یا ناخود‌آگاه، مدت‌ها به سراغ نمایشنامه نرفتم. تا این که:   مریضی داشتیم که از میناب آمده بود. قند خون او در بدو ورود ۱۱۸۰ بود! کلیه‌اش نیز از کار افتاده بود. ESRD داشت. End Stage Renal Disease. یعنی دیگر کلیه عملا کارکردی ندارد و باید دائما دیالیز شود و این ماشین دیالیز، کار آن دو کلیه‌ی هوشمند را انجام دهد. بدجال بود و باید یک استیودنت با او به دیالیز می‌رفت تا مراقبش باشد. سه نفر کشیک بودیم که چهارساعت و نیم دیالیز او را تقسیم کردیم. نفری یک ساعت و نیم. نوبت من شد. آن‌جا رفتم. قندش را گرفتم. علائمش را چک کردم. حالش را پرسیدم. و رفتم در ایستگاه پرستاری در بخش دیالیز نشستم. به تختش نزدیک بودم و از دور هم…

ادامه مطلب

شوخی مسخره

شوخی مسخره 150 150 امیرمحمد قربانی

سال‌ها دیابت داشته باشی و قند خونت به صورت مزمن بالا باشد. نتوانی غذاهای مورد علاقه‌ت را بخوری چون ممکن است قندت زیادی بالا رود. با عواقب دیابت دست و پنجه نرم کرده باشی.   دیدگانت ضعیف شده و چشمانت را لیزر کرده باشی.   حس پاهایت و دست‌هایت کم شده باشد. به همین خاطر، نتوانی خوب لمس کنی و بابت این موضوع، سختی بکشی.   کلیه‌ات از کار افتاده باشد و در بدنت کلیه‌ی فردی دیگر باشد. یک کلیه‌ی پیوندی. عواقب پیوند را تحمل کنی. داروهایی که سیستم ایمنی‌ات را ضعیف کرده تا پیوند پس زده نشود. صورتت به خاطر کورتون‌ها پف کرده باشد. همیشه باید نگران این باشی که مریض نشوی. یه بیماری ساده هم برای تو خطرناک است.   روزی چند بار نوک انگشتت را سوراخ کنی تا قندت را اندازه بگیری.   همه‌ی این‌ها به خاطر چه؟   اگر دیابت نوع یک باشد، چون دیگر انسولین…

ادامه مطلب

نمی‌دانم نامش را چه بگذارم!

نمی‌دانم نامش را چه بگذارم! 150 150 امیرمحمد قربانی

از اتاقی به اتاق دیگر، از آدمی به آدمی دیگر، از من به منی دیگر: چند بیمار مرخص شده بودند. آن خانم خوش‌صحبت آبادانی را به بیمارستان سوختگی فرستاده بودیم تا برایش Skin Graft انجام شود. زخم پای دیابتی داشت. اهواز به او گفته بودند که باید پایش قطع شود. به این‌جا آمده بود. مراقبت بسیار خوبی از او شده بود. دیگر نیازی به قطع پا نبود. دیگر عفونتی در کار نبود. قرار بود بر روی زخم پوست قرار بگیرد تا از آن محافظت شود. آن آقای خوشحال را هم که یا جدول حل می‌کرد یا از بخش جیم می‌زد، مرخص کردیم. استیودنت‌اش خودم بودم. حالش خوب شده بود. به خاطر این که انسولین مصرف نکرده بود، دچار DKA یا Diabetic Ketoacidosis شده بود. از او هم خوب مراقبت شده بود. دیگر نیازی نبود که در این‌جا بموند. آن خانم ۲۲ ساله را هم مرخص کردیم. بعد از مدت طولانی…

ادامه مطلب

عادی شدن

عادی شدن 150 150 امیرمحمد قربانی

آن که می‌پندارد مرگ مقتدر است خود دلیلی زنده بر مقتدر نبودنِ آن است   زندگی‌ای پیدا نمی‌شود که دست کم یک لحظه جاودان نبوده باشد.   مرگ همیشه در فاصله‌یِ همین لحظه تأخیر می‌کند.   بیهوده دستگیره‌یِ دری نامرئی را تکان می‌دهد. هرچه را که به دست آورده‌ای نمی‌تواند از تو پس بگیرد.   ویسواوا شیمبورسکا – قسمتی از شعرِ بدونِ اغراق درباره‌ی مرگ – ترجمه‌ی مارک اسموژنسکی، شهرام شیدایی، چوکا چکاد یک شهریور هزار و سیصد و نود و شش – بیمارستان نمازی اولین روزِ ورود به بخش   حدود دو ساعت بود که از راند صبح می‌گذشت. وارد اتاقی شدیم. حدود ۱۵ نفر بودیم و به سختی در اطراف تخت مریض جا می‌شدیم. در اتاق، دو تخت بود. بر روی هر یک، مردی افتاده بود. بر تخت اول، زندانی‌ای را با دست‌بندی بر دست و دست‌بندی به پا به تخت زنجیر کرده بودند. دو سرباز در کنار…

ادامه مطلب

پرسه‌های اورژانسی (۱): کوثر و مادرش

پرسه‌های اورژانسی (۱): کوثر و مادرش 150 150 امیرمحمد قربانی

بیمارستان نمازی – اورژانس بزرگسال – قسمت حاد ۲ – ساعت ۱ بامداد – ۱۲ مرداد ۹۶   — از مامانم چجوری عکس می‌گیرین؟ — با اینی که اینجاست. (دستگاه سونوگرافی را به کوثر نشان دادم). — این چجوری عکس میگیره؟ — این رو میبینی؟ میذاریم رو شکمش. عکس میگیره. (پروب سونوگرافی را نشانش دادم). رزیدنت آمد. رو به کوثر کرد. — چی میگی کوچولو؟ — میگم از مامانم چجور عکس میگیرین؟ دندان‌هایش افتاده بودند و هنوز در نیامده بودند. موهایش کمی بلند بود و یک تی‌شرت گل‌بهی به تن داشت. — الان میبینی. دستگاه را روشن کرد. کمی ژل بر روی پروب زد. کوثر با تعجب فراوان به کل فرایند نگاه می‌کرد. کوثر و مادرش تصادف کرده بودند. مادرش پشت فرمان بود. صورت و شکم مادر ضربه خورده بود. لکه‌های خون بر روی لباس و دست‌ها و صورتش خشک شده بود. نگران بود. بیچاره با آن حال می‌خواست حواسش…

ادامه مطلب