امیرمحمد قربانی

در راه شناختن

دعوت به شنیدن موسیقی

دعوت به شنیدن موسیقی 150 150 امیرمحمد قربانی

موسیقی به درستی به ما معرفی نشده است. هیچ وقت کسی برای‌مان آن را توضیح نداده است. به جایی رسیده‌ایم که گوش دادن موسیقی کلاسیک و سنتی، که هر دو به غلط نام‌گذاری شده‌اند، محدود به عده‌ای خاص است. عده‌ای خاص فقط آن را با تمام وجود گوش می‌دهند. حق هم دارند. اصلا این دو را نمی‌شناسند که بخواهند آن را گوش دهند. باید چیزی را بشناسیم تا از آن خوشمان بیاید. از بخت خوش من بود که مادر و پدرم، مرا در این مسیر فرستادند. دنیایی بزرگ، عجیب و کم‌شناخته برای مخاطب ایرانی. در منزل ما کسی موسیقی کلاسیک گوش نمی‌داد. نزدیک‌ترین چیز به موسیقی کلاسیک، کاست‌هایی از ریچارد کلایدرمن بود. موسیقی سنتی ایران نیز به مقداری کم. تصنیف‌ها بود ولی آواز‌ها و … نه. مسیر موسیقی‌ام را خودم پیدا کردم. خودم این راه را رفتم. کسی نمی‌تواند به من ایراد بگیرد که تو موسیقی‌های دیگر را گوش‌نداده‌ای. بیشتر را…

ادامه مطلب

محمد‌رضا لطفی

محمد‌رضا لطفی 150 150 امیرمحمد قربانی

قبلا نوشته‌ام که انسان‌هایی در زندگی من بوده‌اند که بر مسیر زندگی من تأثیرات زیادی گذاشته‌اند. لطفی را هیچ‌وقت ندیدم. دروغ نگویم، قبل از فوتش اصلا به اندازه‌ای که الان شناخت دارم، او را نمی‌شناختم. اما تأثیرات او همیشه باقی می‌ماند. مسیر آشنایی من با موسیقی ایرانی با لطفی شروع شد. آشنا شدن با لطفی، انسان‌هایی را در مسیر زندگی من قرار داد که نمی‌توانم تصور کنم که بدون آن‌ها، زندگی من چطور می‌بود. این اولین پستی است که در مورد او می‌نویسم. در این پست می‌خواهم ثانیه‌هایی از آخرین قطعه‌ای که از او گوش دادم را بگذارم. بداهه‌ای در ابوعطا. با کمانچه. http://amirmghorbani.com/wp-content/uploads/2017/02/lotfi.mp4

ادامه مطلب

ناقوس بزرگ

ناقوس بزرگ 150 150 امیرمحمد قربانی

نمی‌دانم شما چطور کتابی را که می‌خواهید بخوانید انتخاب می‌کنید. از کتاب‌فروش می‌پرسید؟ Goodreads را چک می‌کنید و نقد‌ها را می‌خوانید؟ از دوستانِ کتاب‌خوان خود می‌پرسید؟خود در کتاب‌فروشی، بین کتاب‌ها گشته و کتابی را پیدا می‌کنید؟ من در زندگی‌ام، دوستی وجود دارد که هیچ‌وقت از خواندن کتاب‌هایی که معرفی کرده است، پشیمان نشده‌ام. همه‌ی آن‌ها بی‌نظیر بوده‌اند. یکی از کتاب‌هایی که معرفی کرد، خرمگس و زن ستیز بود. مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه طنز. ترجمه‌ای از حسین یعقوبی. همین‌جا بگویم که ترجمه را بسیار دوست داشتم. در این کتاب داستانی وجود دارد به نام ناقوس بزرگ. از نویسنده‌ای نیجریه‌ای به نام کریسپین ادوبوک. در این داستان کوتاه، ادوبوک به عوارض غیرقابل اجتناب مشارکت مردمی و حکومت دموکراتیک می‌پردازد. پادشاهی بر مردمی کوته‌فکر حکومت می‌کرد و همیشه در صدد برآوردن خواسته‌های آنان بود. او برای اعلام ساعت، دستور ساخت ناقوسی داد. این ناقوس ساخته شد. فقط یک مشکل داشت. زنگ نمی‌زد! پادشاه…

ادامه مطلب

گفت‌‌و‌گو‌ – در‌باره‌ی خواب

گفت‌‌و‌گو‌ – در‌باره‌ی خواب 150 150 امیرمحمد قربانی

لحظه‌نگار را از پست قبل شروع کردم. حال، می‌خواهم سلسله پست‌هایی را شروع کنم و در آن، قسمتی از گفت‌و‌گو‌هایی با دوستانم را که به نظرم جالب است، بنویسم. نمی‌خواهم این ‌گفت‌و‌گو‌ها در میان انبوه پیام‌های مسنجر‌های گوناگون، گم شوند. قبلا این گفت‌وگو‌ها را در تلگرام برای خودم می‌فرستادم. ولی حال که مشغول مهاجرت از تلگرام و کانال‌ها و گروه‌هایش به سمت سایت‌نویسی هستم، این قسمت را نیز در این‌جا می‌آورم. این پست‌ها را با عنوان گفت‌و‌گو با دوست می‌نویسم. من اجباری بودنِ این میزان خواب را دوست ندارم. در اوایل به دنبال راه‌حل‌هایی می‌گشتم که خوابم را کم کنم. مشکلم را کمبود زمان می‌دیدم. این طور نبود که در ساعت بیداری به کاری که می‌خواهم نرسم؛ معمولا به میزان قابل قبولی از برنامه‌ریزی‌ام می‌رسیدم. اما به این فکر می‌کردم که اگر بتوانم بیشتر بیدار بمانم -درحالی که سرحال باشم- چقدر کار بیشتری می‌توانم انجام بدهم. البته اگر بخواهم کاملا صادق باشم، بار‌هایی (نه‌چندان…

ادامه مطلب

لحظه نگار: کاشی‌

لحظه نگار: کاشی‌ 150 150 امیرمحمد قربانی

لحظه نگار را محمدرضا بعد از ترک اینستاگرام شروع کرد. اکنون ۱۱ ماهی ست که عکسی در اینستاگرام نگذاشته‌ام. اینستاگرامی نداشته‌ام که بخواهم عکسی بگذارم. از این به بعد، همانند او، لحظه نگار را شروع می‌کنم. کاشی! کاشی مجذوبم می‌کند. کاشی جادویم می‌کنم. کاشی مبهوتم می‌کند. کاشی آرامم می‌کند. کاشی صحبت می‌کند. این عکس را در سعدیه گرفتم. هنوز که هنوز است، کاشی‌ای ندیده‌ام که از کاشی‌کاری‌های سعدیه آن را بیشتر دوست داشته باشم. وقتی وارد آرامگاه سعدی می‌شوم ، همیشه اول به سراغ کاشی‌های محبوبم می‌روم. چند لحظه کنار آن‌ها می‌مانم. انگار همدیگر را می‌شناسیم! بعد به سراغ غزل زیر که نوشته شده در ضلع جنوب غربی (ویکی‌پدیا) آرامگاه است می‌روم.   ای صوفی سرگردان، در بند نکونامی تا درد نیاشامی، زین درد نیارامی ملک صمدیت را، چه سود و زیان دارد گر حافظ قرآنی، یا عابد اصنامی زهدت به چه کار آید، گر راندهٔ درگاهی؟ کفرت چه زیان…

ادامه مطلب

درباره‌ی فید و فیدخوانی

درباره‌ی فید و فیدخوانی 150 150 امیرمحمد قربانی

یادم نمی‌آید که کی با سایت یک پزشک آشنا شدم. زمان زیادی می‌گذرد. کار او را تحسین می‌کردم. علیرضا مجیدی منظورم است. این که فقط پزشک نیست را دوست دارم. به طور جدی در چند حوزه فعالیت کردن را دوست دارم و سعی می‌کنم که سبک زندگی‌ این افراد را بشناسم. در سایدبار سایت، یک قسمت است به نام سایت‌هایی که به آن سر می‌زنم. وقتی همه‌ی آن‌ها را وارد کنم فکر کنم به ۴۰ تایی برسند. شاید کمی بیشتر یا کمتر. همین‌جا باید بگویم که یک پزشک یکی از این سایت‌ها می‌باشد. خب. صبح است و من می‌خواهم این سایت‌ها را چک کنم. فرض کنید هر روز ۴۰ تب در مرورگر باز کرده و ۴۰ سایت مختلف را باز کنم. جدا از حجمی که مصرف می‌شود و وقتی که تلف می‌شود، شاید مطلب جدیدی نگذاشته باشند. شاید مطلب گذاشته شده، مورد علاقه‌ی من نباشد. شاید آن موقع نرسم آن‌ها را بخوانم…

ادامه مطلب

سم‌زداییِ سه‌روزه

سم‌زداییِ سه‌روزه 150 150 امیرمحمد قربانی

گفته بودم که قرار است هر روز نوشتن، تمرین درس نظم شخصی‌ام باشد. حدودا یک هفته‌ای است که پستی نگذاشته‌ام. درگیر عمل کردن چشم‌هایم بودم. بعد از ۱۰ سال عینک را کنار گذاشتم. فکر می‌کنم یک وسیله‌ای که ۱۰ سال است با من است، ارزش یک پست مجزا را داشته باشد! الان هم با یک دید نه‌چندان طبیعی در حال تایپ هستم. زمان می‌خواهد تا دید به حالت طبیعی برگردد. دو عنوانی را که برای تمرین درس نظم شخصی در نظر گرفته بودم، از امروز دوباره شروع می‌کنم. مهم‌تر از خود عمل، تصمیماتی بود که در این چند روز گرفتم. فرض کنید برای چند روز نه بتوانید به خوبی کتاب بخوانید، نه به صفجه‌ی نمایش خیره شوید و نه حتی بقیه را به درستی ببینید. بهترین کار چیست؟ فکر کردن! شاید به مرور تصمیماتی را که گرفتم، بنویسم. امیدوارم در انجام آن‌ها موفق باشم (در مهم‌ترین آن‌ها که تا کنون بوده‌ام!). ولی…

ادامه مطلب

پایان فیزیوپات یک

پایان فیزیوپات یک 150 150 امیرمحمد قربانی

پایان فیزیوپات یک: یک قدم نزدیک‌تر به رویایی که “داشتم”. یه روزهایی در دانشکده تمام فکر و ذکرم این بود که کی می‌شود که فیزیوپات دو تمام شود، جشن روپوش سفید بگیریم و وارد بیمارستان بشوم. قدمی نزدیک‌تر به یک پزشک شوم. ترم‌ها گذشتند. دو سه ترمی به همین منوال گذشت. ولی دیگر فکر و ذکرم این نبود که زودتر بگذرد. دیگر می‌گفتم کاش دیرتر بگذرد. کاش دیرتر بروم به بخش. کاش وقت بیشتری قبل رفتن به بیمارستان داشته باشم. آن موقع بود که فهمیده بودم من چقدر کم می‌دانم و پزشکی چقدر وسیع است. آن موقع بود که مسئولیت را بیشتر درک کرده بودم. قسمت زیادی اش را بی‌شک مدیون استادانی هستم که روزی از آن‌ها به تفصیل خواهم نوشت. ۹ بهمن ۱۳۹۵. فیزیوپات یک با امتحان پاتولوژی عملی پایان یافت!   پی‌نوشت: یکی از سوال‌های امتحان امروز در مورد یک ساختاری در بعضی از سرطان‌ها بود. به این ساختار Homer-Wright rosette…

ادامه مطلب

این لذت نه چندان کوچک

این لذت نه چندان کوچک 150 150 امیرمحمد قربانی

پیش‌نوشت: متأسفانه دوباره از مرخصی‌های برنامه‌ی ۴۰ روزه استفاده کردم! از این به بعد در هر پست می‌نویسم که فردا در مورد چه می‌خواهم بنویسم. این‌گونه شاید تعهد بیشتری در مورد نوشتن داشته باشم. خوش‌بختانه، این چند روز، برنامه‌ی ۴۰ روزه‌ی زبان انجام شد. لوازم‌التحریر را دوست دارم. برای مثال روی میزم بیش از ۲۵ عدد مداد است! بیشتر بودند. دست دوستان است! بیشترین چیزی که در مورد آن‌ها دوست دارم، مصرف‌شان است. البته منظورم را بد نرسانم؛ لذت تمام شدن آن‌ها به هنگام استفاده‌ی درست. عاشق تمام شدن خودکار هستم! این خودکار که می‌بینید، دیگر روز‌های آخر عمرش است! شاید امشب تمام بشود. راستش اصلا نمی‌دانم که خودکار من است یا نه و از کجا سر از لوازم‌التحریر‌های من سر در آورده است. فکر نمی‌کنم خودم آن را خریده باشم. معمولا این مدل نمی‌خرم. به نوشتن با رپید عادت دارم. یک دلیلی که با رپید می‌نویسم (و برای خیلی از…

ادامه مطلب

در جایی که دانشگاه نام دارد (۱)

در جایی که دانشگاه نام دارد (۱) 150 150 امیرمحمد قربانی

پیش‌نوشت: خیلی وقت بود دلم می‌خواست این‌ها را بنویسم. از ترم ۲. خیلی بیشتر می‌توانم این لیست را ادامه دهم. فعلا تا همین‌جا کافی‌ست. ۱. اوه اوه! ترم سه ادراری داریم! شنیدی که خیلی سخته؟ این‌قدر سخته که میگه کتاب‌باز هست امتحان. شنیدی مجبوریم ”کتاب“ بخونیم براش؟ (بدبخت کتاب. چه واژه‌ی غریبی ست پیش شما.) ۱. دعوای همیشگی علوم‌پایه‌ای‌ها و بالینی‌ها. هر کدام فکر می‌کنند خود مهم‌تر هستند. حق با خودشان است. دیگری بی‌خود می‌گوید. آن‌ها می‌فهمند و آن گروه دیگر نه. ”دو سال و نیم مطلب چرت تو مغز دانشجو می‌کنن.“ جمله‌ای که در یکی از جلسات کلاس‌های ترم ۴، یکی از اساتید بالینی نامحترمِ گروه اعصاب در سر کلاس گفت. ”علوم پایه که آشغاله! دیوانه هستند. زیادی یاد می‌دهند. نمی‌فهمند. دید بالینی ندارند.“ ”اساتید بالینی شما فقط به فکر پول در آوردن هستند.“ ”می‌خواهند پزشک-محوری را حفظ کنند.“ ۲. معاون آموزشی بالینی: ”نه. نمی‌خواد کتاب (هریسون) رو بخونید.…

ادامه مطلب