بحران هویت و معنا

بحران هویت و معنا

بحران هویت و معنا 150 150 امیرمحمد قربانی
Rate this post

۱. بحران پیش رو

تو گویی هر کدام از ما، در لحظه‌ی به دنیا آمدن، قطعه زمینی داریم. قطعه زمینی خالی.

کم کم نقشه‌ای می‌کشیم و در این قطعه زمین، خانه‌ای می‌سازیم. مصالح مختلف می‌آوریم و با آن‌ها زمین‌مان را آباد می‌کنیم. 

برخی ترجیح می‌دهیم خانه‌ای چوبی داشته باشیم و یک طبقه. با باغچه‌ای کوچک که یک درختچه‌ی گل کاغذی سفید در آن است.

برخی خانه‌ای سنگی می‌خواهیم با یک شومینه که در آن چوب‌ها مشغول سوختن هستند. در حیاط یک درخت انجیر وجود دارد.

شاید هم تعدادی خانه‌ای خواهند با کاه و گل و یک گل یخ در حیاط.

این خانه همان هویت ماست. خانه‌ای که تا لحظه‌ی گذر از آستانه‌ی ناگزیر، در حال تغییر خواهد بود. 

برخی از نقاط در زندگی‌مان، برای ساخت این خانه، نقطه‌ی عطف هستند. شاید این‌جاست که تصمیم می‌گیریم که می‌خواهیم خانه‌ی‌مان چوبی باشد یا سنگی یا کاه‌گل. شاید اینجاست که می‌خواهیم گل‌های باغچه را تعیین کنیم.

در اوان نوجوانی است که به یکی از این نقاط می‌رسیم. نقطه‌ای لبریز از بحران. یک بحران هویت.

با خود درگیر هستیم. با دنیا درگیر هستیم.

یک هفته بیدار می‌شویم و نماز شب می‌خوانیم و هفته‌ی بعد در وجود خدا تردید داریم. یک هفته در مساجد به سر برده و هفته‌ی دیگر در کافه‌های مثلا روشن‌فکری.

می‌خواهیم دنیا را تغییر دهیم. می‌خواهیم آن را جای بهتری سازیم. فقر را ریشه‌کن بکنیم، گرسنگی را از بین ببریم و صلح را در سراسر این کره‌ی خاکی برقرار سازیم.

می‌خواهیم کشف بکنیم. می‌خواهیم نوبل ببریم. می‌خواهیم کتاب بنویسیم، موسیقی بسازیم و آهنگ بخوانیم. ورزشکار شویم و مدال بگیریم. می‌خواهیم تجربه بکنیم. 

می‌خواهیم دیده شویم. می‌خواهیم بشناسندمان. می‌خواهیم که باشیم.

می‌خواهیم بدانیم چه کاره خواهیم شد. مسیر شغلی مان را ترسیم کنیم. معنای جهان را دریابیم و تصمیم بگیریم که زندگی با معناست یا بدون معنا.

می‌خواهیم بدانیم که چه چیزی دوست داریم و چه چیزی را دوست نداریم. می‌خواهیم خواسته‌های قلبی خود را بدانیم تا بتوانیم آن‌ها را دنبال کنیم.

همان نقطه‌ای که مارگوت بیکل به زیبایی در مورد آن سروده است و شاملو با واژگان قدرتمند خویش، آن را برایمان باز گفته است:

تا دریابم
شگفتی کنم
بازشناسنم
که‌ام
که می‌توانم باشم
که می‌خواهم باشم،
تا روزها بی‌ثمر نماند
ساعت‌ها جان یابد
و لحظه‌ها گرانبار شود.

قسمتی از شعر چیدن سپیده‌دم – مارگوت بیکل – احمد شاملو

اما کار به این راحتی نیست.

داریم خانه‌ی خود را می‌سازیم؛ ولی نمی‌دانیم که چوب دوست داریم یا سنگ یا آهن یا سیمان. نمی‌دانیم که باغچه‌ی ما چه شکلی باید باشد: گل شمعدانی قرمز دوست داریم یا گل کاغذی سفید؟

می‌خواهیم جواب بدهیم که من کیستم و من چیستم. اما نمی‌دانیم واقعا که کی هستیم و چی هستیم. سردرگم شده‌ایم. گم‌گشتی تمام وجودمان را فرا می‌گیرد.

ممکن است حتی ندانیم خواسته‌های قلبی ما چیستند.

انگار روی درخت بزرگی هستیم که هزاران شاخه دارد. از این شاخه به آن شاخه می‌پریم تا شاخه‌ی مناسبی برای خود پیدا کنیم تا بتوانیم روی آن لم دهیم و زندگی کنیم.

همان‌طور که در قسمت اول این نوشته گفتم، دوباتن این وضعیت را خیلی خوب ترسیم کرده است:

صدها چیزی که از انجام‌شان در زندگی نفرت داریم می‌دانیم، اما همه‌ی خواسته‌های‌مان مبهم‌اند.
هیچ تصویر روشنی از از این که آرزوهای‌مان را دقیقا در چه مسیری باید هدایت کنیم نداریم.
می‌خواهیم چیز‌ها را عوض کنیم.
می‌خواهیم یک کار جالب و ارزشمند انجام دهیم.
اما نمی‌توانیم علایق خود را در یک نقطه‌ی واقع‌گرایانه متمرکز کنیم.
این‌جاست که وحشت می‌کنیم.

هنر همچون درمان – آلن دوباتن

فریاد می‌زنیم و کمک می‌خواهیم و به هر چیزی چنگ می‌اندازیم که به پاسخ دو پرسش برسیم.

من کی هستم؟

من چی هستم؟

پرسش‌هایی کوتاه است با جواب‌هایی شاید طولانی. جواب‌هایی که هویت (Identity) مرا معلوم می‌کنند.

این پاسخ‌ها هویت من است. 

به نقطه‌ای رسیده‌ایم که به آن بحران هویت نوجوانی یا Adolescent Identity Crisis می‌گوییم.

۲. بحران هویت نوجوانی در جامعه‌ی ما

معتقدم که در جامعه‌ی ما، بحران هویت نوجوانی ممکن است کمی دیرتر آغاز شده و حتی شروعش آن هنگام باشد که فرد وارد دانشگاه شده است.

به نظر می‌رسد که درگیری با کنکور و دانشگاه آمدن و این که چه رشته‌ای بروم و این که چطور برای کنکور بخوانم و مسائلی از این قبیل، فرصت درگیری با دنیا و خودمان را از ما می‌گیرد.

ممکن است لحظه‌هایی در این بین، شک کرده باشیم که آیا این واقعا مسیر من است؟ کمی فکر کرده باشیم که چه دوست داریم و چه می‌خواهیم باشیم.

اما احتمالا تعداد زیادی از ما، آن لحظه با خود گفته‌ایم که این مسائل را بگذاریم برای بعد از کنکور. اکنون فرصت فکر کردن به این چیزها نیست. الان باید درس بخوانم؛ وگرنه عقب می‌افتم و نمی‌توانم آینده‌ی خوبی برای خودم بسازم.

بحث من در اینجا این نیست که کنکور مهم است یا خیر. بحث من این نیست که در آن زمان باید به این موضوعات فکر کنیم یا درس بخوانیم. در این‌جا، صرفا می‌خواهم بگویم که به نظر من، با توجه به درگیری عمیق نوجوانان ما با کنکور، آن‌ها رسیدن بحران هویت نوجوانی را در خود سرکوب کرده و این بحران نوجوانی، در دانشگاه خود را نشان می‌دهد.

البته معتقدم برخی از افراد در تمامی عمر خود، این بحران را سرکوب می‌کنند و حتی فکر نمی‌کنند که چه چیزی می‌خواهند.

۳. درگیری با بحران هویت نوجوانی در دانشگاه

با یک بحران هویت سرکوب شده، به دانشگاه وارد می‌شویم. به جایی وارد می‌شویم که خود می‌تواند یک بحران هویت ایجاد کند. می‌توانید تصور بکنید که چقدر بر پیچیدگی اوضاع افزوده می‌شود.

شروع می‌کند به خواندن درس‌های دانشگاهی‌اش؛ اما راضی نیست. خوشحال نیست.

انگار چیزی کم است. انگار یک جای کار می‌لنگد. کمی شک می‌کند که مناسب این رشته است یا نه. کمی با خود کلنجار می‌رود. ممکن است این افکارش را سرکوب بکند. ممکن است آن‌ها را به سطوح بالاتر بیاورد و بیشتر به آن‌ها فکر بکند.

این‌جاست که آن بحران سرکوب شده خودش را به شکل یک سردرگمی مضاعف نشان می‌دهد. این‌جاست که بحران مضاعف داریم.

شبیه فردی است که Double Depression یا افسردگی مضاعف می‌گیرد. بیماری است که Dysthymic است و خلق و خویی پایین دارد. در این بین همسرش را از دست می‌دهد و وارد یک افسردگی اساسی و عمیق می‌شود. اینجاست که می‌گوییم فرد، افسردگی مضاعف دارد.

۴. انتخاب‌های بیشتر، بحران هویت جدی‌تر

قبل‌تر‌ها، هنگامی که مشغول خانه ساختن بودیم، انتخاب‌هایمان محدودتر بود. معماری‌ها کمتر متنوع بود. این همه مصالح وجود نداشت. حق انتخاب‌هایمان کمتر بود.

تعداد رشته‌های تخصصی و پزشکی حاضر و مقایسه‌ی آن با قبل، مثال خوبی به نظر می‌رسد. اول فقط پزشک را داشتیم. کم کم به دو قسمت جراحی و داخلی تقسیم شد. جراحی تکه تکه شد. داخلی قطعه قطعه شد. و حالا انواع رشته‌های تخصصی و تعداد بیشتری رشته‌ی فوق تخصصی و فلوشیپ‌ها را داریم. فلوشیپ‌هایی که هر روز بیشتر از روز پیش هستند. هر فردایی به تعداد آن‌ها افزوده می‌شود. 

در نگاه اول به نظر می‌رسد که حق انتخاب‌های بیشتر ما را خوشحال‌تر خواهد کرد و راضی‌تر خواهیم بود.

عمیق‌تر شدن در یک موضوع می‌تواند تو را در آن موضوع صاحب‌نظر کرده و رضایت و خوشحالی را به همراه داشته باشد. این عمیق‌تر شدن، با تخصصی شدن رشته‌ها راحت‌تر شده است. روی قسمت کوچک‌تری قرار است دقیق شوی و تمرکز بکنی. در نتیجه به عمق بیشتری می‌رسی.

اما حرف من این است که ما به یک مشکلی برخورده‌ایم. چطور انتخاب کنیم که در چه حوزه‌ای عمیق بشویم؟

قبول کنیم یا نه، درست باشد یا غلط، بخشی از هویت ما را در دنیای فعلی، کار ما تشکیل می‌دهد. پس انتخاب شغل، در شکل‌گیری هویت ما مؤثر است.

و به نظر می‌رسد که با افزایش تعداد رشته‌های تخصصی در هر پیشه که از قبل وجود داشت و هم‌چنین به وجود آمدن شغل‌هایی جدید، این انتخاب را دشوارتر کرده است.

بری شوارتز درست می‌گوید. انتخاب‌های بیشتر، لزوما ما را خوشحال‌تر و راضی‌تر نمی‌کنند؛ بلکه دشواری انتخاب (The Paradox of Choice) را به همراه دارند.

۵. کمال‌طلبی و اهمال‌کاری، لایه‌ای دیگر را به پیچیدگی ماجرا اضافه می‌کند

برخی از ما انسان‌هایی کمال‌طلب هستیم. آن وقت است که به نظرم، ماجرای بالا سخت‌تر می‌شود.

بعضی اوقات در بدن ما چرخه‌های معیوب یا Vicious Cycle شکل می‌گیرند.

فردی که به بازویش چاقو خورده است و از سرخگ بازویش در حال از دست دادن خون است، تا حدی می‌تواند این خون‌ریزی تحمل بکند. مکانیزم‌های جبرانی بدن ما، تا وقتی که فرد حدود یک و نیم تا دو لیتر خون از دست بدهد، سعی می‌کنند که وضعیت قلبی و عروقی او را حفظ بکنند.

اما آن هنگام که از این مرز بگذریم، دیگر نه تنها این مکانیزم‌ها کمک‌کننده نیستند، بلکه اوضاع را بدتر می‌کنند. اینجاست که یک چرخه‌ی معیوب درست می‌شود.

ما می‌دانیم که کمال‌گرایی بد نیست. تا حدی از آن خوب است. ولی آن هنگام که انسانی دائما کمال‌طلب می‌شویم، در مواقع بحران، یک چرخه‌ی معیوب شکل می‌گیرد.

تو می‌خواهی برای ساختن خانه‌ات، با کیفیت‌ترین مصالح را از نظر خودت انتخاب کنی. بهترین نقشه‌ی خانه را داشته باشی. باغچه‌ی تو، زیباترین باغچه باشد.

اما انتخاب‌ها زیاد شده‌اند. نمی‌دانی به سراغ کدام بروی و به گیجی و سردرگمی‌ات افزوده می‌شود. 

آن‌قدر خسته می‌شوی که کار به جایی می‌رسد که اهمال‌کاری را شروع می‌کنی. می‌دانی که بالاخره باید یک مسیری را انتخاب بکنی. می‌دانی که جسارت اولویت‌بندی و انتخاب‌کردن است که قسمتی از موفقیت و رضایت تو را تضمین می‌کند.

اما چون نمی‌توانی انتخاب بکنی، پیوسته این انتخاب را به تعویق می‌اندازی. نمی‌دانی بهترین و بی‌نقص‌ترین انتخاب کدام است. پس اصلا به سراغ انتخاب کردن نمی‌روی تا رنج آن را متحمل نشوی.

کلافه می‌شوی. عصبانی می‌شوی. نمی‌دانی باید چه کار کنی. ممکن است ناامید شوی و نخواهی حتی به این انتخاب، فکر کنی.

پس کمال‌طلبی تو منجر به اهمال‌کاری و انتخاب نکردن می‌شود. این انتخاب نکردن سردرگمی و کلافگی و بحران هویت بیشتر را به همراه دارد. و این موضوع برای تو درد دارد. شاید به دنبال عوامل حواس‌پرتی بگردی و برای خودت تعدادی Distraction جور بکنی. شاید هم بی‌انگیزگی به سراغت آید و دیگر کاری نکنی. شاید هم آنقدر خودت را در کار غرق کنی که رنج انتخاب را فراموش کنی.

در هر صورت، انگیزه‌ی تو کمتر و کمتر خواهد شد. این انگیزه‌ی کمتر در کنار آن کمال‌طلبی، منجر به اهمال‌کاری بیشتری خواهد شد و در نهایت انتخاب نکردن و تداوم بحران را خواهیم داشت.

قسمت دردناک ماجرا این است که افراد کمال‌طلب، معمولا حاضر نیستند از کسی کمک بگیرند؛ چون در این صورت باید قبول کنند که نقصی دارند.

پس حواسمان باشد که آن‌قدر درگیر کمال‌طلبی خود نشویم که خانه و باغچه را فراموش کنیم و در نهایت مانند انتهای شعر آنتونیو ماچادو، شاعر اسپانیایی، با گریه از خود بپرسیم: 

«با باغی که به دستت دادند چه کردی؟»

باد رفت. و من گریستم. و با خود گفتم:
«با باغی که به دستت دادند چه کردی؟»


قسمتی از شعر باد، به روزی پر طراوت، آنتونیو ماچادو – محمدرضا فرزاد

Pentti Sammallahati
عکسی از Pentti Sammallahati

۶. بحرانی از جنس معنا

ذهن ما قادر به تحمل بعضی از اتفاق‌ها نیست. اگر من را در اتاقی بدون هیچ گونه نور و صدایی با دمایی در حد دمای بدن و خلاصه بدون وجود هیچ محرکی بگذارند، بعد از مدتی، طاقت ذهن‌مان تمام می‌شود. دیگر نمی‌تواند با این بی‌محرکی یا Sensory Deprivation سر بکند. 

به نقطه‌ای می‌رسد که بدون وجود صدا، صدا می‌شنویم. بدون وجود نور و محرک‌های بینایی، می‌بیند.

حس می‌کنیم کسی دستمان را گرفته است و نوازش می‌کند. شاید مزه یا بویی حس کنیم. نقطه‌ای که Hallucination یا توهم شکل می‌گیرد.

می‌بینید چقدر شگفت‌انگیز است؟ ذهن ما حاضر است که برای خودش Hallucination بسازد؛ ولی بی‌محرکی را تجربه نکند.

این اتفاق برای معنا نیز می‌افتد.

بی‌معنایی برای ما، خودِ جهنم است. کارهای بی‌معنا برای‌مان عذاب‌آور است. اذیت می‌شویم. حرص می‌خوریم. بی‌انگیزه می‌شویم و نمی‌دانیم دیگر چطور ادامه دهیم.

ما بی‌معنایی را نیز نمی‌توانیم تحمل کنیم. سعی می‌کنیم در مورد هر چیزی معنایی بیابیم. تمنای معنا داریم. اما خب اینجا اوضاع به راحتی بالا نیست. ذهن ما همیشه‌ درمعناسازی موفق نمی‌شود.

برخی از کارها، برخی از پدیده‌ها، برخی از انسان‌ها و حتی زندگی و دنیا را گاهی بی‌معنا می‌یابد. 

پیوسته می‌پرسیم که آیا زندگی معنا دارد؟ آیا این کار بامعنا است؟ آیا داریم به خود دروغ می‌گوییم و زندگی پوچ و بی‌معنا است؟ اگرپوچ است، پس چه ارزشی دارد که من تلاش بکنم و کاری انجام دهم؟

و این بی‌معنایی انگیزه‌ی ما را می‌گیرد. و این نبود انگیزه، چرخه‌ی معیوبی را که کمی پیش درباره‌ی آن گفتم، تقویت می‌کند.

اما نکته‌ی اصلی این است: کسی باید به همه‌ی ما بگوید که سوال را اشتباه می‌پرسید. مسئله را اشتباه فهمیده‌اید. سوال این نیست که دنیا معنا دارد یا بی‌معناست. اشتباه است این طور فکر کردن. این مدل ذهنی را باید کنار بگذاریم.

دنیا نه معنا دارد و نه بی‌معناست. سوال پرسیدن در مورد معنای زندگی و دنیا غلط است. این ما هستیم که معنا داریم. این ما هستیم که با توجه به مدل ذهنی خود تصمیم می‌گیریم که وجود من، معنا دارد یا خیر. من و شما، این معنا داشتن و بی‌معنایی خود را بر دنیا فرافکنی (Projection) کرده و آن را به زندگی و دنیا نسبت می‌دهیم.

یادمان باشد که نگوییم دنیا بی‌معناست. نگوییم زندگی معنا ندارد. بی‌معنایی درونی خود را نباید روی زندگی و دنیا Project کنیم. دنیا نه معنا دارد و نه بی‌معناست. 

معنا را باید درون خودمان بسازیم و بیابیم.

و این معنا، به هویت ما مربوط است. هویت ما و معنا رابطه‌ای تنگاتنگ دارند. معنا داشتن، به ما انگیزه‌ی ساخت هویت می دهد و هویت ماست که به معنا داشتن ما کمک می‌کند.

اگر در مدل‌ ذهنی‌مان، هویتی بی‌معنا -از نظر خودمان- داشته باشیم، آن‌وقت است که این بی‌معنایی را به دنیا نسبت می‌دهیم. در این هنگام است که یک Nihilistic Depression و افسردگی ناشی از پوچی پیدا می‌کنیم؛ چون که نمی‌توانیم معنایی در دنیا بیابیم. معلوم است که راحت‌تر هست بگوییم دنیا بی‌معناست تا قبول کنیم معنا و بی‌معنایی از درون خود ماست.

اگر سعی کنیم هویتی معنادار بسازیم، اگر خانه‌ی‌مان آن‌قدر باشکوه باشد که از آن راضی باشیم، آن‌وقت معنا خواهیم داشت. آن‌وقت است که از نظرمان – آن‌هنگام که خودمان معنادار باشیم – دنیا و زندگی هم معنادار است.

مرحوم مجتبی کاشانی، در شعر ذهن ما – که قسمتی از آن را در پایین می‌نویسم – این در بند بودن‌مان در مدل ذهنی را به خوبی بیان کرده است:

ذهن ما زندان است
ما در آن زندانی
قفل آن را بشکن
در آن را بگشای
و برون آی از این دخمه ی ظلمانی
نگشایی گل من
خویش را حبس در آن خواهی کرد
همدم جهل در آن خواهی شد
همدم دانش و دانایی محدوده‌ی خویش
و در این ویرانی
همچنان تنگ نظر می‌مانی
هر کسی در قفس ذهنی خود زندانی است
ذهن بی‌پنجره بی‌پیغام است
ذهن بی‌پنجره دود آلود است
ذهن بی‌پنجره بی‌فرجام است


قسمتی از شعر ذهن ما – مجتبی کاشانی

پس این ذهنیت را که زندگی و دنیا معنا دارند یا خیر را کنار بگذاریم. این ما هستیم که معنا داریم یا بی‌معناییم.

۸. ممکن است حادثه‌ای خانه‌ی تو را خراب بکند

بحران نوجوانی، معمولا در اوایل بیست سالگی به پایان می‌رسد؛ اما به دلیلی که گفتم، در جامعه‌ی ما ممکن است کمی دیرتر شروع شده و دورانش دیرتر به پایان رسد.

در این دوره‌ای که ما با آن درگیر هستیم، اتفاقات دیگری نیز می‌افتد. زندگی که به تو نمی‌گوید من صبر می‌کنم و تو کلید Pause را بزن تا بحران هویت‌ات تمام شود و سپس کلید Play را فشار بده. زندگی در حال جریان است.

تو به دانشگاه می‌روی. تو شغل پیدا خواهی کرد. تو ازدواج خواهی کرد. تو مهاجرت خواهی کرد. تو با افراد دیگری آشنا می‌شوی.

همه‌ی اتفاقات بالا، بر هویت من و تو مؤثر است. برخی از آن‌ها مؤثرتر. ممکن است این تأثیر آن‌قدر قوی باشد که مانند زلزله‌ای سهمگین، خانه‌ی تو را خراب کند و آواره شوی و مجبور شوی از دوباره و از ابتدا به خانه ساختن مشغول شوی.

فکر نکن که خانه‌ی تو همیشگی خواهد بود. ممکن است زلزله‌ای آن را ویران کند. ممکن است دچار آتش‌سوزی شود. ممکن است باد باغچه‌ات را خراب کند و سقف خانه‌ات را بشکند.

خراب شدن خانه، می‌تواند برای هر یک از ما اتفاق افتد. قسمت سخت دوباره ساختن آن است.

چه بهتر که در این دوباره ساختن، خانه‌ای باشکوه‌تر و زیباتر بسازیم.

۹. قرار نیست خانه‌ی تو در پایان بحران نوجوانی آماده‌ی آماده باشد

زمانی بود که فکر می‌کردم که در پایان این بحران باید دقیقا بدانم چه کار می‌خواهم کنم؛ فکر می‌کردم حتما باید مسیرم را کاملا مشخص کنم.

اما من اشتباه می‌کردم.

خانه‌ی من و خانه‌ی تو، در پایان این بحران هویت، صرفا قرار است که اسکلت تکمیل شده داشته باشد. قرار است که سقف داشته باشد. قرار است که جای باغچه‌اش معلوم باشد.

اما دیوار‌‌ها که هنوز آماده نشدند. هنوز هیچ‌جا رنگی ندارد. هنوز گلی کاشته نشده است. هنوز آن حوض وسط حیاط، آن حوض فرش شده با کاشی‌های آبی و فواره‌ی کوچک، ساخته نشده است.

زمینی است که با اسکلت یک خانه. خانه‌ای که فقط سقف دارد.

تو همین که بدانی به کدام سمت‌ها نمی‌خواهی بروی، کافی است. لازم نیست دقیقا بدانی که چه کار می‌خواهی بکنی.

همین که بدانی من نمی‌خواهم پزشک بشوم، من نمی‌خواهم داروساز بشوم، من نمی‌خواهم دندان‌پزشک بشوم، خودش شروع خوبی است.

شبیه بیماری است که با علامت‌هایی می‌آید و ما تشخیص او را نمی‌دانیم. با توجه به علامت‌ها یک‌سری تشخیص می‌گذاریم و سپس در مسیر فهمیدن بیماری‌اش، یکی یکی این تشخیص‌ها را Rule Out کرده و خط زده و به تشخیص اصلی می‌رسیم.

پس از بحران هویت نوجوانی، به شکل مبهم می‌دانیم که چه می خواهیم و آن‌خانه صرفا سقف دارد. لزوما شاید ندانیم چه می‌خواهیم؛ ولی می‌دانیم که خیلی از کارها را نمی‌خواهیم انجام دهیم.

پس، صبور باشیم و بپذیریم که قرار نیست در پایان بحران هویت نوجوانی، دیگر به هیچ وجه احساس گم‌گشتگی و سردرگمی نکنیم؛ قبول کنیم که قرار نیست در پایان این ماجرا صاحب بی‌نقص‌ترین خانه باشیم.

بحران هویت و گم‌گشتگی

عاقلانه خواهد بود کمی صبوری به خرج دهیم،
با درک این که گیجی درباره‌ی راه و مسیر و جهت،
بخش ضروری از جست‌و‌جویی برحق، برای زندگی کاری اصیل است.
احساس گم‌گشتگی، نه شاهدی بر بدختی،
که اولین گام ضروریِ یک جست‌و‌جوی مثمرثمر است.

هنر همچون درمان – آلن دوباتن

پی‌نوشت: دو نوشته‌ی دیگر در مورد گم‌گشتگی و ابهام در زندگی دارم. خواندن آن‌ها، فکر می‌کنم، کمک‌کننده باشد.

مسیر کاری و رشد: گم‌گشتگی، کژخواهی و معنایابی

آشتی با گم‌گشتگی و ابهام

  • خیلی مرتب و به ترتیب مسئله رو از لایه ی ناخودآگاه به خودآگاه آوردین…من دقیقا این بحران رو تجربه کردم و حتی توی اون بحران یه خونه هم ساختم که باد برد ‌‌….حالا که بحران گذشته و تجربیات عینیم بیش از پیش شده دارم میفهمم چیو نمیخوام و حتی چیزایی رو هم که مبخوام به مرور دارن خودشونو نشون میدن ….

    خاطرات خونه های باد برده ی بحران در ذهن زمینی که امروز هنوز دست ماست می ماند …..ولی هیج کدامشان ما را نخواهد کشت 🙂

    • امیرمحمد قربانی بهمن ۲۰, ۱۳۹۷ در ۱۹:۵۶

      سلام فاطمه. همینجوری که خودت نوشتی هست. تو اون زمین، آثار تخریب خونه‌ی قبلی می‌مونه هنوز و میفهمی قبلا هم یه چیزی بوده.

  • واقعا مطالبتون فوق العاده است