فوریت‌های جراحی

زمانی بود که دلم می‌خواست جراح اطفال بشوم. چندان از آن نمی‌گذرد. همین ۵ سال پیش بود. دلم می‌خواست جراحی عمومی و سپس جراحی اطفال را به عنوان ادامه‌ی مسیر حرفه‌ای خودم انتخاب کنم.

اما اکنون، دیگر نه. نزدیک به دو سال است که این انتخاب را کنار گذاشته‌ام. علاقه‌ام هم‌چنان پابرجاست و این خرداد ماه ۹۹ که در اورژانس جراحی مشغول هستم، دستان خود را در هر لحظه که فرصت پیدا می‌کند، به دور قلب من می‌فشارد. می‌فشارد تا آن روزها را به یادم بیاورد.

کوتاه‌نوشته‌های اتفاقی، حاصل شب‌ها و روزهای اواخر اسفند ۹۸ تا ۳۱ اردیبهشت ۹۹ بود. روزهای اورژانس عمومی.

همه نوع بیماری به آن‌جا می‌آمد. با هر مشکلی.

تعدادی از آن‌ها را پس از کارهای اولیه، به اورژانس جراحی می‌فرستادیم. اورژانس جراحی که این ماه، من در آن‌جا هستم.

این نوشته، حاصل این شب‌ها و روزهاست و تا پایان خرداد ماه ادامه دارد.

یک‌شنبه ۴ خرداد ۹۹ – فوریت‌های جراحی – بیمارستان شهید فقیهی (سعدی)

وارد فوریت‌های جراحی شدم.

یک آی از منتهی‌الیه چپ و یک آی از منتهی‌الیه راست.

فریادِ بم‌تر از مردِ جوان سمت راست بود. جوابش را زن سپیدموی سمت چپ می‌داد. هر کدام که ساکت می‌شد، دوباره لحظه‌ای بعد، یکی آغاز کرده و دوئت‌شان را با هم از سر می‌گرفتند.

نگاهی به تمامی بخش انداختم. پنجره داشت. لبخند زدم. پنجره را دوست دارم.

هر چند که پنجره‌اش خراب بود. نه درست باز می‌شد و نه درست بسته. جایی‌اش یک گیر داشت که من بلد نبودم درستش کنم.

یک پنجره‌ی خراب. پنجره‌ای شکسته. اما، بهانه‌ای بود برای به یادآوردن شعر شاملو. آن نگاه خاص.

پنجره‌ای که همانند قاب عکس است و آسمانی پر از ابر، تصویر درون قاب.

به جُستجوی تو
بر درگاهِ کوه می‌گریم،
در آستانه‌ی دریا و علف.

به جُستجوی تو
در معبرِ بادها می‌گریم
در چارراهِ فصول،
در چارچوبِ شکسته‌ی پنجره‌یی
که آسمانِ ابرآلوده را
                        قابی کهنه می‌گیرد.


احمد شاملو – از دفتر مرثیه‌های خاک

آخرین آزمایش‌ها را بررسی کردم. مشکل حادی وجود نداشت.

تا که آن مردِ فریادزن، هم‌چنان فریاد‌زنان، به سراغم آمد.

چهره‌اش از آن چهره‌هایی بود که برای همدلی کردن، نیاز بود انرژی بیشتری بگذارم و عمیق‌تر بشوم. باید به پسِ پشتِ آن صورت می‌رفتم تا بتوانم با او همدلی بکنم.

به این فکر می‌کردم که چه چیز همدلی با او را سخت می‌کند؟

این که حدس می‌زدیم اعتیاد داشته باشد؟

این که ظاهری ژولیده داشت؟

این که وقتی نزدیکت است، حتی از پشت ماسک، بوی تند و زننده‌ی استفراغ می‌آید؟

این که تمامی بدنش خیس عرق شده بود؟

یک آی گفت. شکمش را گرفت و ادامه داد که به دستشویی رفته و در مدفوعش خون بوده است.

به این فکر می‌کردم که باید باورش کنم یا نه. یک ظرف به او دادم که نمونه‌ای مدفوع برای آزمایش بدهد. قرار شد چند لحظه‌ی دیگر به دستشویی برود.

اما هنوز هم باید احتیاط می‌کردم. خونریزی گوارشی یک مشکل جدی است.

داروهایش را چک کردم. پنتوپرازول را به شکل تزریقی دریافت می‌کرد – هر چند نباید این‌گونه به او این دارو را می‌دادند و شکل خوراکی‌اش اکتفا می‌کرد. مایع هم می‌گرفت.

پس درمان اولیه‌ی خونریزی گوارشی را می‌گرفت، هر چند که اگر خونریزی بود، باید کمی در دوز دارو و سرمش تغییر ایجاد می‌کردم.

به سراغ خودش رفتم. دستم را به روی مچ دستش گذاشتم و نبضش را پیدا کردم. منظم بود. به همین خاطر، فقط ۱۰ ثانیه شمردم. ۱۳ تا در ۱۰ ثانیه. پس ضربان قلبش نیز بالا نرفته بود.

خوب است. حتی اگر خونریزی هم داشته باشد، خون زیادی از دست نداده است.

به استیشن برگشتم. لحظه‌ای بعد آی‌آی‌کنان به دستشویی رفت.

در دستشویی که بود صدایش نمی‌آمد و فراموشش کرده بودم. داشتم کاغذبازی‌های بستری‌کردن بیماری دیگر را انجام می‌دادم که دیدم ظرف نمونه‌ی مدفوع با دری باز، حاوی یک مدفوع نیمه‌سفتِ چسبناکِ قیری رنگ، روی نوشته‌هایم گذاشته شد.

صدایش را بالاتر برد: آی. ببین. آی. گفتم که خون بود. آی. یک چیز بده تا دردم کم شود.

مریض است. می‌گوید درد دارد. لازم نیست من به او توضیح بدهم که جای نمونه‌ی مدفوع روی وسایل من نیست. جملات بالا را به خودم می‌گفتم که داد مسئول بخش درآمد:

آقا! جای نمونه‌ی مدفوع که ایستگاه پرستاری نیست. چرا این‌جا را کثیف می‌کنی؟ برو در محل خودش بگذار.

گذاشتنش روی وسایل من، یک خوبی داشت. فهمیدم راست می‌گوید. خونریزی داشت. نمی‌دانم از کجا می‌دانست این نوع مدفوع، یعنی خونریزی. شاید دفعه‌ی قبل، خون تازه‌تری درون مدفوع بود.

مهم نیست. این مهم است که این نوع مدفوع را که به آن Melena می‌گویند، نمی‌تواند از خودش بسازد. یک مشکلی دارد. هر چند که تمامی این مشکلات، وجود اعتیاد را رد نمی‌کنند.

و البته وجود اعتیاد، سوال خودم را پاسخ نمی‌دهد. من چرا نمی‌توانم به خوبی با او همدلی کنم؟ می‌دانم اعتیاد دلیلش نیست. حداقل می‌توانم بگویم قبلا بارها با چنین افرادی همدلی داشته‌ام.

داروهایش را کمی تغییر دادم و به سراغش رفتم.

۵ میلی‌گرم دیگر مورفین، به شکل زیرپوستی، برایش تزریق کردم.

هنوز مورفین را تزریق نکرده، آرام گرفت و خوابید.

تا ساعاتی بعد، این ماجرای آی درد دارم و گرفتن مخدر، چند باری تکرار شد. این بین، یکی دو باری نیز از طرف پرستارها Placebo دریافت کرد. آن هنگام نیز، ساکت می‌خوابید. زمان تزریق داروهای دیگر، به او می‌گفتند که قرار است مپریدین (پتدین) بگیرد. یک نوع مخدر دیگر.

یکی از دو دوئت‌خوان، ساکت شده بود. دیگری نیز به تنهایی صدایش در نمی‌آمد.

می‌توانستم بیشتر به بقیه‌ی بیمارها برسم. سه تا از بیمارها، برای تعیین تکلیف شدن، نیاز به سی‌تی اسکن داشتند. چند باری تماس گرفته بودیم و زنگ زدن به بخش رادیولوژی دیگر جواب نمی‌داد. به آن‌جا رفتم.

همین حدودها بود که استاد می‌رسید و احتمالا تمام کارهای انجام نشده را از چشم من و رزیدنت می‌دید.

دست از پا درازتر برگشتم. یکی از دستگاه‌های سی‌تی کلا خراب شده بود و دیگری، داغ کرده و ارور داده بود. قرار شده بود کمی خاموشش کنند که ببینند چه می‌شود.

همین که وارد شدم، اتندینگ را دیدم. مانتویی گشاد با طرح گل و مرغ به تن داشت. حدس می‌زدم در این لباس به اندازه‌ی وقتی که روپوش سفید به تن دارد، عصبانی نشود. خوشحال بودم که این‌گونه آمده است.

برایش جریان سی‌تی اسکن را توضیح دادم.

گفت که اگر درست نشد، با نمازی هماهنگ بکنید که فلان بیمار به بیمارستان نمازی برود.

اگر دستگاه درست نمی‌شد، یک آمبولانس سواری در انتظارم بود.

امیدوار بودم درست شود.

هیچ علاقه‌ای به آمبولانس‌سواری نداشتم. تجربه‌های راحتی نیستند.

جمعه ۱۶ خرداد ۹۹ – فوریت‌های جراحی – بیمارستان شهید فقیهی (سعدی)

تنها پنجاه دقیقه خوابیده بودم. وقتی که تا پس از ۵ بامداد بیدار می‌مانی، صحبت می‌کنی و ماه را نگاه می‌کنی، همین می‌شود دیگر. آن پنجاه دقیقه هم، تماما با استرس این بود که خواب بمانم و دیر برسم.

سریع یک امریکانو در خانه درست کردم و خوردم و به سمت بخش راه افتادم.

به بیمارستان رسیدم. راهروها را طی کردم. در ذهنم بتهوون پخش می‌شد. پنجمین کنسرتوی او برای پیانو. دومین موومانش. شگفتا به این تفسیر لنی. چقدر دوستش دارم. قطعه را. او را. بتهوون را.

قطعه هنوز تمام نشده بود. دلم می‌خواست کندتر راه بروم تا تمام شود؛ اما دیر می‌شد.

آخرین پیچ را رد کردم. لحظه‌ای بعد، دستم را بالا آوردم تا چشم الکترونیک در تشخیصم بدهد و در باز بشود.

وارد شدم.

نخست دو سرباز دیدم. قدهای بلند. لاغر. در لباس‌هایی سرمه‌ای بودند که پوست روشن‌شان را به خوبی نشان می‌داد. یکی صورتی کشیده داشت و دیگری صورتی گرد. دو سه روزی از آخرین اصلاح صورتشان می‌گذشت و آن‌که صورتش کشیده بود، کمی جوش‌های قرمز و صورتی روی پیشانی‌اش داشت.

لبخند زدم و سلامشان کردم. احتمالا دوباره یک بیمار زندانی داریم و سربازها با او هستند.

بلی. دیدمش. او که دست چپش را به سمت چپ تخت و پای راستش را به سمت راست تخت بسته بودند.

مشکلش چه بود؟ هنوز نمی‌دانستم.

منتظر کشیک قبلی شدم که بیاید و از او بخش را تحویل بگیرم.

به جز یکی، مشکل همگی Obstruction بود؛ قسمتی از دستگاه گوارش بسته شده بود. آن یکی هم سنگ کیسه‌ی صفرا داشت.

همان هنگام تحویل گرفتن بخش بودم که رزیدنت نیز آمد.

با هم راند کردیم. حالش خوب نبود. سرفه می‌زد و مریض‌احوال بود. گفت که اگر کاری بود، به او بگویم و از اورژانس بیرون رفت تا به بقیه‌ی مریض‌هایش برسد. آن قیافه‌ی خسته‌ی لهِ رزیدنت سال یک، در چهره‌اش موج می‌زد. اما با این وجود، با مهربانی صحبت می‌کرد.

لیست کارهایم را مرور کردم. همه را انجام دادم. تنها چند TR در انتظارم بودم. Toucher Rectal. معاینه‌ی مقعدی. Rectal Exam.

اسم‌ها و مخفف‌های مختلفش را در ذهنم مرور می‌کردم. بهانه‌ای بود برای به تأخیر انداختنش.

برایم چندش‌آور یا حال‌به‌هم زن نبود. صرفا تنبل شده بودم در آن لحظه. آن ماه‌های اول که به بخش آمده بودم، هنگام معاینه‌ی مقعدی پیرمردی ۸۰ ساله و مبتلا به سرطان پروستات، دستکش در آن داخل پاره شده بود و هنگامی که دستم را بیرون آوردم، مدفوعی که معمولا به دستکش می‌چسبد، به دستم چسبیده بود.

از آن به بعد دیگر، کل این معاینه برایم طبیعی‌تر شده بود.

به سراغ زندانی رفتم. از آن قدبلندِ صورت‌کشیده خواستم که بازش بکند تا بشود معاینه را انجام داد.

زندانی از درد به خودش می‌پیچد. شکمش کار نکرده بود و به شدت درد داشت.

خوشبختانه خود آن بیمار می‌دانست چه اتفاقی قرار است افتد. دانستن‌اش، کار را برای‌ام راحت می‌کرد.

به نظرم سخت‌ترین قسمت این معاینه، توضیح این فرایند به بیمار است. این‌که می‌خواهم چنین معاینه‌ای انجام بدهم.

دستکش را پوشیدم. کمی ژل لیدوکائین به پشت دست چپم ریختم. انگشت اشاره‌ی دست راستم را به ژل آغشته کرده و به آرامی به داخل فرستادم. چیزی به دست نمی‌خورد. انگشتم را چرخاندم. پروستات نیز در لمس مشکلی نداشت.

انگشتم را در آوردم. به دستکش نیز چیزی نچسبیده بود.

هنوز دقیقه‌ای نگذشته بود که او از سرباز خواست بازش کند تا به دستشویی برود. همان که صورتی کشیده داشت، با خنده به من نگاه کرد و گفت: خوب شکمش را راه انداختی.

به چشمانش نگاه کردم. خندیدم. او نیز خندید.

کمی بعد نیز نامه‌ای برای آن دو سرباز نوشتم تا بتوانند از سلف بیمارستان غذا بگیرند و خودم نیز به سلف رفتم. در بخش کاری نداشتم. نیازی به حضورم نبود.

روز خلوتی بود. غذایم را نصفه خوردم و در تختی دراز کشیده بودم. کتابی در دستم. به نوشته‌های روی کف تخت بالایی نگاه می‌کردم. جای چند مهر نیز بود.

کتابم را باز کردم. آوای شمال:‌ زندگی‌نامه‌ی ادوارد گریگ، آهنگساز نروژی.

آوای شمال زندگی‌نامه‌ی ادوارد گریگ آهنگساز نروژی

لحظه‌ای چشمانم را بستم. کنسرتو برای پیانوی او را به خاطر آوردم. آن موسیقی باشکوه. با آن آکوردهای با صلابت.

در موسیقی گریگ غرق بودم که موبایلم مرا به خود آورد.

رزیدنت‌مان بود: «دکتر. یک مریض بدحال دارد می‌آید. پریتونیت است. هر وقت آمد، مرا خبر کن».

التهاب پرده‌ای که دور عضوهای شکمی است. بر اثر چی؟ هنوز نمی‌دانستیم.

به بخش رفتم و به پرستارمان سپردم که به محض آمدن بیمار با من تماس بگیرد. نگاهی به سربازها انداختم. هر دو نشسته به خواب رفته بودند. زندانی نیز خواب بود.

لبخندی زدم و دوباره به خوابگاه برگشتم.

کتاب را شروع کردم. فصل سوم بود که از بخش تماس گرفتند.

سریع خودم را رساندم.

دیدمش. معلوم بود بدحال است. خیلی زیاد. هوشیاری چندانی نداشت. تنفسش نیز به کمک دستگاه بود.

کمی بعد، رزیدنت‌مان نیز آمد. رزیدنت سینیور هم آمد. کارها را سریع شروع کردیم.

شرح حال. معاینه.

به نظر می‌آمد قسمتی از روده‌هایش پاره گشته است.

دو نفری از سمت چپ تخت او را به سمت خودمان کشیدیم و نفری دیگر او را از سمت راست هل داد تا بتوانیم به پهلو نگه داریمش تا یک نفر دیگر برایش TR انجام دهد.

طبیعی بود.

رزیدنت‌مان شروع کرد لوله‌ای در رگ گردنش گذاشتن تا بتوانیم بیشتر و سریع‌تر مایعات بدهیم (تریپل لومن).

یک سرم به دست راست. یک سرم به دست چپ و دو سرم به تریپل لومن که در گردن بود وصل شد. از لحاظ مایع، عقب بود. خیلی زیاد.

وقت فرستادن بقیه‌ی آزمایش‌ها بود و درخواست برای نوار قلب. در آن لحظه‌ی نخست، تنها یک آزمایش گرفته بودیم. گازهای خونی که خونی به شدت اسیدی‌شده را نشان داد.

عکس قفسه سینه پرتابل نیز درخواست دادیم.

نوارش را گرفتند. نگاهش کردم. به رزیدنتمان گفتم که Prolonged QT دارد. خندید و ازم خواست که به رزیدنت کاردیو خبر بدهم. از آن خنده‌هایی که دیگر همین را کم داشتیم.

کمی بعد عکس قفسه‌ی سینه‌اش را نیز گرفتند. با رزیدنت نگاهش می‌کردیم: این که عکسش به کووید هم مشکوک است.

شانه‌ای بالا انداختیم. حرفی نبود. خنده‌ای نیز نبود. ادامه دادیم و عکسش را برای استاد عفونی‌مان فرستادیم تا نظرش را بگوید.

درگیر این بودیم که به اتاق عمل کووید برود یا اتاق عمل معمولی. همان موقع بود که استاد عفونی‌مان پیام داد که اگر علامت ندارد، به عنوان کووید در نظر نگیرید او را.

رزیدنت‌مان خوشحال بود. می‌توانستم حدس بزنم که عمل کردن با لباس‌های محافظتی کووید چقدر برایش دشوار است. حق دارد.

با بیمار به سمت اتاق عمل رفتند.

او که نامش امان بود، نزدیک به ۳ لیتر مایع گرفته و فشارش از ۸ به ۱۰ رسیده بود. خوشحال بودیم.

آن‌ها رفتند. بخش ساکت شد.

ساعت گذشته شلوغ بود و پر کار.

اما احساس می‌کردم که زنده‌ام. همین کافی‌ست.

به بیرون رفتم. خودم نیز به مایعات احتیاج داشتم. کمی آبمیوه خوردم و به بخش برگشتم. دیگر کم کم به ساعت پایانی کشیک نزدیک می‌شدم.

صدای پرستارمان مرا به خود آورد: دکتر. یک های‌بای به او بدهم؟

اولین بار بود این مخفف را می‌شنیدم. در ابتدا، یاد آن بیسکوئیت افتادم.

به چی های‌بای می‌گوید؟ به بیماری که انگشت اشاره‌اش نشان می‌داد، نگاه کردم و فهمیدم منظورش هالوپریدول و بایپریدین است. زیرا که او از مشکلات اعصاب نیز رنج می‌برد.

فکر کرد که منظورش را نفهمیدم. می‌خواست برایم توضیح بدهد که گفتم منظورتان را فهمیدم. دارم در ذهنم مرور می‌کنم که ممنوعیتی برای این فرد نداشته باشد که ندارد.

به او های‌بای بدهید. این را با چشمانی گرد شده و لبی خندان گفتم.

پس از گفتنش، به ده سال پیش سفر کردم. چقدر خاطره با های‌بای داریم. من و او.

دوشنبه ۱۹ خرداد ۹۹ – فوریت‌های جراحی – بیمارستان شهید فقیهی (سعدی)

وارد فوریت شدم. چقدر شلوغ بود.

کشیک قبلی را یافتم. داشت توضیح می‌داد که همین الان، این همه مریض با هم آمده است. تا قبلش خلوت بود.

رزیدنت‌مان نیز به شوخی می‌گفت که بدکشیک نیست و اینترن قبلی هم که بدکشیک نبود. به من نگاه می‌کرد و ادامه می‌داد: پس بدکشیک کیست که این همه مریض آمده است؟

منم به روی خودم نمی‌آوردم. حوصله‌ی این مکالمه را نداشتم.

شروع کردیم کارها را. شرح‌حال پشت شرح‌حال. معاینه پشت معاینه. دارو پشت دارو.

و در این بین، دادن جواب دو بیمار با Pilonidal Cyst که معنای اورژانس را نمی‌فهمیدند و دائما می‌گفتند که ما زودتر آمده‌ایم.

از آن بیماری‌هایی است که کمی شرم همراهش دارد. شاید به همین خاطر می‌خواستند زودتر از این‌جا بیرون بروند. یک کیست دردناک است در بین شکاف نشیمنگاه.

علاقه‌ی من به ریشه‌ی کلمات باعث شده بود که ببینم کلمه‌ی باسن که این‌قدر متداول است، از کجا می‌آید. فهمیدم که از فرانسه به زبان ما جاری شده و معادلی دقیق برای نشیمنگاه نیست. باسن یا Bassin معادل Pelvis است که معنایش لگن می‌شود.

در همین فکرها بودم که رزیدنتمان گفت: تا حالا یک کیست پایلونایدال را زده‌ای؟ گفتم: نه.

گفت حالا قرار است این کار را بکنی. بی‌حس می‌کنی. با نایف (Knife) یک برش صلیبی می‌دهی و گوشه‌ای از صلیب را برمی‌داری.

به سراغ مریض اول رفتیم. من قبلا عملش را دیده بودم. دردناک است. خیلی زیاد.

دو آمپول لیدوکائین را برایش در آن ناحیه تزریق کردم. هنوز هم قرار بود دردناک باشد.

برش را خود رزیدنت داد. اما بعدش از من خواست که انگشتم را به داخلش ببرم. باید با انگشت و وسیله‌های دیگر اینکار را می‌کردیم تا باز می‌شد. آن‌قدر عمیق بود که یک و نیم بند از انگشت من به داخل رفته بود.

این دو کیست هم تمام شد.

دوباره به سراغ بقیه‌ی کارها آمده بودم که پرستارمان گفت آن محسن نیست؟ همان که آن روزهای اول ماه بود و اذیت می‌کرد. همان که دائما پتدین می‌خواست.

گفتم مطمئنی خودش هست؟ این محسن است و قیافه‌اش را مرتب کرده؟

راست می‌گفت. فامیلی‌اش را که دیدم فهمیدم خودش است.

لحظه‌ای بعد نیز همراهش را دیدم که به سمتم می‌آمد.

گفت: سربازی؟

یک لحظه با خود گفتم که چه می‌گوید؟ با چشمانی گرد و متعجب نگاهش کردم. خودش نیز حس کرد که سوال مناسبی نپرسیده است.

لحظه‌ای فراموش کرده بودم که همین چند ساعت پیش موهایم را خودم کوتاه کردم و الان کمتر از یک سانتی‌متر است. بلافاصله لبخند زدم و گفتم نه و بعد، صحبت‌مان راجع به محسن را ادامه دادیم.

چه حوصله‌ای داشت. به بیمارستان آمده بود در این نیمه‌های شب تا بگوید لباس که به جای جراحی‌اش می‌خورد، اذیتش می‌کند.

دیگر نزدیک ۳ بامداد شده بود. به حیاط رفتم. یک آبمیوه خریدم. کمی با مسئول بوفه صحبت کردیم. می‌گفت که کم‌پیدا هستی دکتر.

درست می‌گفت. این چند وقت، بیشتر کشیک‌هایم در نمازی بود.

کمی پیشش ماندم و بعد به پیش گربه رفتم.

نگاهش کردم و با گردنی کج نگاهم می‌کرد. مشکلی داشت؟

چرا با چرخش سر (Head Tilt) نگاهم می‌کند؟ چرا یک چشمش بسته به نظر می‌رسد؟ عصب سومش فلج شده و سرش را چرخانده بود تا از دوبینی حاصل از فلج عصب جلوگیری کند؟

کمی پیشش نشستم و همدیگر را نگاه کردیم. حرف چندانی نداشتیم.

به خوابگاه برگشتم.

راهروی تاریک. بوی تند سیگار، آمیخته به بوهای دیگر.

شاید اگر سال پیش بود، این بو چندان اذیتم نمی‌کرد. اکنون اما، دیگر این‌طور نیست.

به اتاقی وارد شدم. تخت را آماده کردم و روی آن دراز کشیدم.

تولد دوستی را به او تبریک گفتم.

صحبت می‌کردیم که تلفنم زنگ خورد و می‌بایست به بخش می‌رفتم.

پسرکی ۱۹ ساله با مادری نگران. مادرش متخصص زنان بود و دائما به من می‌گفت کاری برایم پسرم بکن. نمی‌بینی که آجیته (Agitated) است و آرام و قرار ندارد؟

من اما، می‌دیدم که پسرک آرام است و مادر، آجیته.

با شکم درد آورده بودش. می‌فهمیدم که نگران است و به همین خاطر دائما به ما می‌پرد.

وقتی مدتی در اورژانس باشی، اتفاقی می‌افتد و من، این ماه چهارمم بود.

آن هنگام که بیماری‌های واقعا اورژانسی و خطرناک را می‌بینی، دیگر آن‌قدر برای شکم درد ساده نگران نمی‌شوی. نخست بررسی می‌کنی که هیچ کدام از آن دردهای اورژانسی نباشد. وقتی که این‌گونه نبود، دیگر نگرانی‌ات کمتر می‌شود.

البته به او حق می‌دادم. او در آن لحظه پزشک نبود. مادر بود. به عنوان پزشک، خودش نیز می‌دانست که درد پسرش، دردی اورژانسی نیست. به عنوان مادر اما، پسرک‌اش را می‌دید که درد می‌کشد.

خودش نیز به همین اعتراف کرد.

موقع مرخص شدن رو به ما کرد: من غرغرو نیستم؛ من مادرم.

برایش لبخند زدم. واقعی.

پنج‌شنبه ۲۲ خرداد ۹۹ – فوریت‌های جراحی – بیمارستان شهید فقیهی (سعدی)

۱

مگر من به تو نگفتم به این بیمار آپوتل (Apotel) نباید داد و او به استامینوفن حساسیت دارد؟

با سرعت وحشتناکی ذهنم را مرور می‌کردم. بعدش، نوشته‌هایم را ورق زدم.

آرام گفتم نه. نفر قبلی به من گفت به کدئین حساسیت دارد، نه آپوتل.

او نیز – رزیدنت‌مان – پیام‌هایش را به من مرور می‌کرد که ببیند چنین چیزی به من گفته است یا نه.

نگفته بود. با این که نگفته بود، دوباره هم پرسید؟

شک به سراغم آمد. نکند نفر قبلی گفته باشد آپوتل و من نوشته باشم کدئین؟

به آن خمیده‌قامتِ ترک‌زبانِ از تبریز به شیراز آمده، نگاه کردم. تند نفس می‌کشید. رنگ‌پریده شده و فشارش افتاده بود. ضربان قلبش نیز، تند.

شک و ترس و اضطراب در سراسر وجودم.

اکسیژن. مایعات. هیدروکورتیزون و …

او حالش رو به بهبودی رفت. فشارش بالا آمد. ضربان قلبش کم شد و حال عمومی‌اش، بهتر.

اگر در پزشکی اشتباه کنم، از موقعیت‌هایی‌ست که سخت با خودم همدلی می‌کنم. خیلی سخت.

این‌جاست که به شدت خودم را محکوم می‌کنم.

شاید اگر کسی دیگر این ماجرا را برایم تعریف می‌کرد، نقطه‌ای برای دلداری و همدلی پیدا می‌کردم.

مثلا آن‌جا که پرستار می‌دانست بیمار به این دارو حساسیت دارد و باز هم دارو را به او داده بود.

کل این اشتباه، تقصیر من نبود. اما من آن را این‌گونه نمی‌دیدم. من از این اشتباه‌ها نمی‌کنم. به گفته‌ها اعتماد نمی‌کنم. دوباره می‌پرسم. اما این کشیک، حواسم پرت بود. خیلی پرت. تنها امیدوار بودم اشتباه مرگباری نکنم.

این اما، تنها اشتباه آن شبم نبود.

۲

هر چقدر هم که نگاه کنم، هر چقدر که به آن هلال نازک مشکی هوا نگاه کنم، زمان به عقب برنمی‌گردد.

دخترک ۱۸ سال داشت. می‌گفت که از سه هفته پیش درد پهلو و قسمت پایین شکم دارد و از دیشب دردش بدتر شده است.

معاینه‌اش کردم. چند بار.

به شکل غریبی مؤدب بود. در صدایش احترام موج می‌زد و با پاسخ‌های «بله» جوابم را می‌داد. آن‌قدر آرام دراز کشیده بود که از ذهنم می‌گذشت نکند واقعا درد نداشته باشد؟

درد، ذهنی است. وجودش را نمی‌توان فهمید. تنها شاهدت حرف‌های بیمار است و تغییر حالت چهره‌ی فرد در هنگام فشار آوردن بر عضو دردناک (بررسی Tenderness)، وقتی که حواسش را پرت کرده‌ای.

سونوگرافی دخترک تجمع مایع را در فضای شکم و لگن نشان می‌داد.

چند آزمایشی همراهش بود. نگاه کردم که beta-hCG دارد یا نه. داشت. خوب است. کار من سریع‌تر شده بود.

تقریبا برای هر کسی که قابلیت حامله‌شدن دارد و با شکم‌درد مراجعه می‌کند، تست حاملگی چک می‌شود. چه بگوید رابطه جنسی داشته و چه نداشته است. حتی اگر بگوید که باکره است. من در همین چند سال، چندین باکره‌ی حامله داشته‌ام. باکره‌هایی که وقتی فهمیده‌اند حامله‌اند، معمولا از بیمارستان فرار می‌کنند.

حاملگی خارج از رحم (Ectopic Pregnancy)، شوخی ندارد. می‌تواند آن‌قدر خونریزی کند که فرد را بکشد. نمی‌توان وقتی فردی با علائم EP مراجعه می‌کند، این ریسک را به جان خرید که او شاید به علت تابوها و فرهنگ ما، راحت نباشد که از حاملگی و رابطه جنسی حرف بزند.

زیرا که راحت نبودن آن لحظه‌اش، به یک راحت خوابیدن همیشگی و مردن ختم خواهد شد. پس تست حاملگی را انجام می‌دهیم.

تست حاملگی دخترک اما، منفی بود. بقیه‌ی آزمایش‌هایش نیز مشکل خاصی نداشت.

درگیر گشتن‌ها و پرسیدن‌ها شدیم. درگیر مشورت با رزیدنت زنان و رزیدنت رادیولوژی که سونوگرافی را انجام داده بود.

او جلوی چشممان حالش بدتر و بدتر می‌شد. رنگ‌پریده‌تر می‌شد.

بی‌روح. مرده‌.

نمی‌دانستیم مشکل از کجاست. همه جا را گشتیم، اما یادمان رفت که یک عکس را نگاه کنیم.

عکس ساده‌ی قفسه‌ی سینه را. Chest X-Ray را.

یادم رفت. من با بقیه کاری ندارم. این‌که دیگران این عکس را ندیدند، توجیهی نیست برای این که منم آن را ندیدم.

یک ساعت پس از گرفتن این عکس، آن هنگام که دخترک می‌گفت دردش به شانه‌اش می‌کشد (که نشان از آن داشت که چیزی دیافراگم را تحریک می‌کند)، به خاطرمان آمد که عکسش را ندیده‌ایم. به دنبال مشکل در جایی دیگر می‌گشتیم.

دیدن عکس، برابر با بلیتی به اتاق عمل بود. آن هوای زیر دیافراگم، از پارگی جایی حکایت می‌کرد.

بلافاصله به اتاق عمل فرستادیمش.

دخترک یک زخم دو سانتی‌متری در معده‌اش داشت که سوراخ شده بود. هوا از معده‌اش به آن‌جا آمده بود.

حالش اکنون خوب است. احتمالا مرخص هم شده.

۳

ماجراهای آن کشیک اما، هم‌چنان ادامه داشت.

پسری ۲۲ ساله و اهل افغانستان به پیشمان آمد. با درد شکم. او هم به شکل غریبی، آرام بود.

به یاد حرف یکی از اساتید قدیمی‌ام افتادم. همیشه می‌گفت که ببینید چه کسی است که با شکایت درد آمده. آقایان معمولا کمتر مراجعه می‌کنند. اتباع نیز همین‌طور. آن‌ها وقتی با شکایت درد آیند، حتما درد مهمی است که به بیمارستان آن‌ها را آورده. ولشان نکنید.

عکس نفر قبلی را فراموش کرده بودم و ببینم و وقتی پسر را برای عکس شکم فرستادم، با چشمانی قرمز و نیمه‌باز، پشت مانیتور، با حالتی خمیده، منتظر بودم.

عکسش را دیدم.

ولولوس
volvulus

به رزیدنت‌مان زنگ زدم که Volvulus است و عکس‌ها را برایش فرستادم. عکس‌ها را که دید نوشت:‌

خدا نکشتت قربانی [از بس بدکشیک هستی و مریض‌های بدحال در کشیک تو می‌آید]. برو برایش NG Tube بگذار و من الان می‌آیم.

به طرف یخچال رفتم و از فریزش، لوله را در آوردم.

با کمی ژل و لوله و دستکش، به طرفش راه افتادم. پسرکی جوان‌تر با موهایی روشن و چشمانی روشن‌تر، کنارش نشسته بود. با چهره‌ای نگران.

برایشان توضیح دادم که روده‌ات پیچ خورده و این باعث شده مسیرش بسته شود. الان می‌خواهم برایت لوله‌ای از بینی به داخل معده بفرستم. فشار را در آن‌جا کم می‌کند و این کمک می‌کند درد شکمت بهتر شود.

هم‌چنان آرام بود. حرفی نمی‌نزد.

ژل را به پشت دستم ریختم و لوله را به ژل آغشته می‌کردم و از او می‌خواستم آن هنگام که لوله را در حلقش حس کرد، قورت بدهد.

عذرخواهی کردم که قرار است کمی اذیت شود و کار را شروع کردم. به آرامی لوله را از سوراخ سمت راست بینی، به داخل فرستادم.

چهره‌اش نشان می‌داد که درد می‌کشد – به این فکر می‌کردم که چشمان سبز و طلایی او از دیدن درد دوستش چگونه است؟

نمی‌توانستم سرم را بالا بیاورم که نگاه کنم. باید کارم را تمام می‌کردم.

لوله به داخل معده رفت. با سرنگ Toomey پنجاه سی سی هوا کشیدم و تزریق کردم و به قل‌قل‌اش گوش دادم که مطمئن شوم داخل معده است.

چسب زدم و او را تنها گذاشتم. دیگر برایش توضیح ندادم که کار بعدی گذاشتن لوله‌ای در مقعد و رها کردنش در همان‌جاست تا شاید این پیچ باز شود. فکر نمی‌کردم زودتر دانستنش، کمکی به او بکند. تنها شاید شرم و دردی بیشتر. از آن شرم‌هایی که شاید دیگر روزی، کمتر شود.

جمعه ۲۳ خرداد ۹۹ – فوریت‌های جراحی – بیمارستان شهید فقیهی (سعدی)

بخش جراحی شبیه به Grey’s Anatomy یا The Good Doctor نیست. بخش داخلی هم شبیه به House MD نیست.

قرار نیست هر روز کیس‌های نادر، بیماری‌های خاص و تشخیص‌های عجیب و جالب را ببینیم. بیماری‌ها، بی‌جهت، صفت نادر را با خود حمل نمی‌کنند. اگر هر روز دیده می‌شدند که دیگر نادر نام نداشتند.

آپاندیس ملتهب را هر روز می‌بینی. روده‌ی بسته‌شده را هر روز می‌بینی. هموروئیدِ‌ بیرون‌زده‌شده را هر روز می‌بینی.

این تصویرها با تصاویری که سریال‌ها ارائه می‌دهند فرق دارد. خیلی زیاد.

آن روز نیز، بدین‌گونه می‌گذشت. همین چیزهایی که هر روز می‌بینیم. تنها آن‌که Ogilvie Syndrome داشت، برایم جدید بود. نام دیگرش فلج حاد کاذب روده‌ی بزرگ (Acute Colonic Pseudo-obstruction) است. روده‌اش از کار افتاده بود و حرکتی نمی‌کرد.

پسرک ۲۰ ساله‌ای بود. تختش در کنج آن اتاق بزرگ. هر ۴ ساعت می‌آمد که وقت TR شده است.

این کارش دیگران را به خنده می‌انداخت. می‌گفتند تاکنون ندیده‌ایم فردی خودش طالب چنین معاینه‌ای باشد.

کلافگی را در چشمان او می‌دیدم. این‌که دلش می‌خواهد زودتر از این‌جا خلاص شود. شاید به این خاطر بود.

از همان پنج‌شنبه هر ۴ ساعت خودش به پیشم می‌آمد که یادآوری کند. من هم با یک ژل زایلوکایین به پیشش می‌رفتم.

ریختن کمی ژل بر روی پشت دست، انگشت را به آن آغشته کردن، یک عذرخواهی و سپس شروع. و باز هم نتیجه‌ی معاینه همان: رکتوم Empty است و چیزی به دست نمی‌خورد.

آن روز، همین‌طور می‌گذشت. بیماری‌های شایع به همان شکل معمول‌شان. تیپیک‌ترین شکل‌شان.

حدود ۹ شب شده بود.

من تا ۱۰ کشیک بودم. بعدش می‌توانستم به خانه بروم و چند ساعتی بخوابم. فردا ۸ صبح دوباره کشیک داشتم.

گرسنه بودم. داشتم فکر می‌کردم که بروم شام بیمارستان را بخورم یا ساندویچ سرد بوفه؟ شام دیشب‌شان، تن‌ماهی نجوشیده بود. نخوردمش. از او می‌پرسیدم که من این را چه کار کنم؟ هم با کلام و هم با نگاهش می‌گفت که به من ربطی ندارد و مشکل من نیست.

امشب همبرگر بیمارستان‌پز و آش رشته می‌دادند.

می‌خواستم بروم که ناگهان کسی را در شوک آوردند.

جوانی گندم‌گون – شاید کمی تیره‌تر. شلوار گشاد پارچه‌ای او، سراسر خونین.

بوی تلخ خونِ جاری از زخم‌هایش با بوی تند الکل از بازدمش و بوی زننده‌ی عرق از بدنش در هوا پیچید. حتی از پشت این ماسک‌ها نیز به خوبی حس می‌شد.

سریع لباس‌هایش را با قیچی پاره کردیم.

چند جای چاقو. روی باسن و پشت ران.

همین‌طور خونریزی می‌کرد. خیلی زیاد.

آمادگی این را نداشتیم. این‌جا که مرکز تروما (Trauma) نیست. برای چی به این‌جا آوردنش؟

وسایل لازم برای آن را نداریم. اما او در شوک بود.

شروع کردیم به انجام کارهای اولیه.

دو تا رزیدنت، منِ اینترن، دو تا پرستار، یک بیماریار.

بعد از نزدیک به یک ساعت، بالاخره وضعیتش پایدار گشت. آن‌قدری پایدار گشت که بشود با او صحبت کرد. اما هنوز هم در جواب سوال‌هایی مانند «نامت چیست؟»، «به تو چه» پاسخ می‌داد.

کنار رزیدنت جونیورمان ایستاده بودم. دلسوز بود و مهربان. به آرامی گفت: این روش برخورد با تروما را یاد نگیری! تروما اصول دارد. ما طبق آن‌ها پیش نرفتیم. منظم کار نکردیم. اصول را به ترتیب انجام ندادیم.

لبخند زدم و به آرامی گفتم: متوجهم.

برای خودم ABCDE یِ تروما را در ذهنم مرور می‌کردم که رزیدنت‌مان – آن‌که از خوش‌برخوردترین رزیدنت‌های سینیور بود – گفت: از این یکی زخمش عکس نگرفته‌ام. تو از این یکی بگیر و برایم بفرست که منم برای استاد بفرستم.

زخم چاقو

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.