کوتاه‌نوشته‌های اتفاقی

سه‌شنبه ۲۷ اسفند ۹۸ – بیمارستان نمازی – اتفاقات

۱

خلاصه‌اش را بگویم؟

کرونایی‌ها را جدا کرده بودند. در اتاق کناری.

اما در این اتاق:

متانول. اسکیزوفرنی. متانول. پلاکت پایین. متانول. سکته قلبی. متانول. لخته در ریه. متانول. سکته مغزی. متانول. ضربه به سر. متانول. مصرف شیشه و شامپو. متانول. انگشت قطع شده. متانول. سرطان حنجره. متانول. سرطان ریه متاستاز داده به مغز. متانول. سنکوپ. متانول. قند بالا. متانول. دست قطع شده و …

در این کشیک ۱۲ ساعته‌ی اورژانس چند مریض مسمومیت با متانول دیده باشم خوب است؟

در این نخستین کشیکم در این دو ماه پیش رو که در اتفاقات و اسکرین بیمارستان هستم.

این ساده‌سازی بیش از حد است که تنها و تنها خود آن افراد را مسئول بدانیم. این ساده‌سازی بیش از حد است که بگوییم خب می‌خواستید مشروب نخورید. این ساده‌سازی بیش از حد است که بگوییم خودتان کرده‌اید، پس حق‌تان است.

انسانی نیست. بهتر بگویم: سیستمی نیست.

۲

همان بدو ورود، او را دیدم. می‌شناختمش. سال‌ها.

من اما نام او را نمی‌دانستم. او نیز نام مرا نمی‌دانست. ما اما، آن هنگام که همدیگر را می‌دیدیم، به هم سلام می‌کردیم. نه از روی اجبار. بلکه از مهربانی.

چند لحظه بعد از ورودم دیگر قلبش نمی‌خواست که بتپد. نه، نه، می‌خواست اما نمی‌توانست که بتپد.

متانول کار خودش را کرده بود.

او رفت. ایستادم و دیدم که سی دقیقه‌ای قلبش را میان جناغ و ستون فقرات می‌چلاندند. اما نه. توان برگشتن نداشت.

تا حالا یک قلب را چلانده‌ای؟

در معنای فیزیکی‌اش، سخت‌تر از معنای غیرفیزیکی‌اش است. خیلی.

دلم می‌خواهد برایش سوگواری کنم. شاید قطعه‌ای موسیقی. شاید تکه‌ای شعر. شاید سکوت.

۳

هفتاد و پنج ساله. سرزنده. داشت تازه به تخت کناری‌اش که مسمومیت با متانول بود می‌گفت: ما از این عرق‌هایی که شما می‌خورید، نمی‌خوریم. این‌ها به درد نمی‌خورد.

می‌خواستم شرح حال را کامل بکنم.

آن هنگام که رزیدنت‌مان رفت، نگاهم کرد: خودم فکر کنم می‌دانم چه مشکلی دارم.

گفتم: چه مشکلی دارید؟

پرستار خانمی در همان نزدیکی بود. نگاهی به او کرد. رزیدنت‌مان نیز خانم بود. منظورش را فهمیدم که باید صبر بکنم تا او نیز برود.

حدس می‌زدم که می‌خواهد چه بگوید.

حدسم درست بود. گفت برای نزدیکی با خانمم یک قرص خوردم. از همان قرص‌ها که برای نزدیکی است.

آری درست می‌گفت. سیلدنافیل (ویاگرا) با داروی قلبی‌اش (نیتروگلیسیرین) تداخل داشت و ترکیب این دو باعث افت فشار می‌شد.

حالش خوب شد و رفت. اما نمی‌دانم. نمی‌دانم چرا برای دیگر افراد کادر درمان قابل درک نبود این کار او. این که در این سن بخواهد با همسرش رابطه‌ای بهتر داشته باشد.

۴

مشروب خورده بود و مسمومیت با متانول او را به پیش ما آورده بود. برای دیالیز، مجرای نازکی (Double Lumen) در رگ گردن یا رانش می‌بایست می‌گذاشتیم.

به اندازه‌ی ده تا مریض هنگام این کار نق زدی. رزیدنت‌مان به شوخی به آن جوان بیست و چهار ساله می‌گفت.

برگشت گفت خدا با من هست که نمی‌گذاشت تو این لوله را در گردنم بکنی.

خنده‌ام گرفته بود. اما وقت مناسبی برای خندیدن نبود. رزیدنت‌مان نگاهم کرد و گفت دکتر یاد گرفتی که چگونه Double Lumen بگذاری؟

سری تکان دادم. گفت با هم می‌رویم از روی کتاب هم مرورش کنیم. تشکر کردم.

رو به جوان کرد: حالا برویم که می‌خواهیم عرق بدهیم بخوری. تعجب کرد و گفت: ناموسا؟

از قیافه‌های جدی ما و توضیح این که قسمتی از روند درمان اتانول است، فهمید شوخی نمی‌کنیم. لحظه‌ای ساکت شد و بعدش آرام گفت: آخر با کُمِ [شکم] خالی؟

دوباره خنده‌ام گرفته بود.

چهارشنبه ۲۸ اسفند تا پنج‌شنبه ۲۹ اسفند – بیمارستان نمازی – اتفاقات

۱. رسیدم. سر تا پا خیس. قهوه‌ی رقیق‌شده‌ام با باران تقریبا تمام شده بود. طبق معمول برای قهوه درپوشی نگذاشته بودم. مصرف اضافی پلاستیک است و محروم کردن خودم از بوی قهوه.

۲. دستی به روی شانه‌ام حس کردم. در این دوران که لمس انسانی کم شده است، همین دست روی شانه، یادآور است. برگشتم که ببینم دست کیست؟ استادم بود. نگاهم کرد. لبخند زد. نگاهی واقعی. لبخندی واقعی.

۳. پسر خوب لطفا بخور و تمامش بکن. می‌دانم مزه‌اش خوب نیست. می‌دانم که ترسیده‌ای. ببین پدرت عصبانی نیست. هیچ کس عصبانی نیست. همه فقط نگران حال تو هستیم. بخور باز هم.

لیوان را به لبش نزدیک کرد. چند قلپ دیگر نوشید. کوکتل‌های درمانی تولیدشده در بیمارستان را می‌گویم که مزه‌اش را نمی‌توانم تصور کنم. ۱۰۰ سی‌سی اتانول ۹۹ درصد + ۴۰۰ سی‌سی سرم قندی ۵ درصد.

۴. خانواده‌ای سه نفره را آورده‌اند که می‌گویند بعد از خوردن سمنو سردرد گرفته‌اند. برای حاد ۲ بودند. آن‌قدر بدحال نبودند که به حاد یک بیایند. جایی که من کشیک بودم. کنجکاوی‌ام بر خستگی‌ام غلبه کرد. پا شدم. خودم را به حاد ۲ بردم.

یک جای کار می‌لنگید. آخر سمنو؟ نه. این تمام داستان نیست.

با اینترن آن‌طرف به سراغ مادر رفتیم. برای شرح حال گرفتن. نخست همان داستان سمنو بود. دوباره پرسیدم. باز دوباره. و باز هم. همدیگر را نگاه کردیم. من و آن اینترن دیگر. هر دو می‌دانستیم چه می‌خواهیم بگوییم. فقط گفتم که Hesitation؟ او هم سر تکان داد. جواب‌هایش سر این سوال که سرت ضربه نخورده با تامل و تردید بود.

دوباره آرام‌تر پرسیدم. می‌خواستم اطرافیانش را بیرون بکنم. اما اطرافیانش هیچ‌کدام از آشنایان او نبودند. گفتم که ما به کسی نمی‌گوییم. بین خودمان می‌ماند. دوباره پرسیدم. و باز هم پرسیدم. و باز هم اطمینان دادم. آخر سر گفت: حال پسرم هنگام خوردن سمنو بد شده بود و شوهرم عصبانی. من ترسیده بودم. شوهرم دو مشت به سرم زد.

با این داستان، فردی که معلوم نبود مشکلش چه است به یک Head Trauma تبدیل شد. دیگر می‌دانستیم باید برایش چه کنیم. حداقل برای این مشکلش.

۵. آخ که چقدر شلوغ شده است. چقدر مریض. تنها کاش یک دقیقه به من مهلت بدهند. یک دقیقه که بتوانم بدو بدو از پله‌ها بالا بروم و از Vending Machine دو طبقه بالاتر یک آب بگیریم. همین. اما مدام پشت سر هم می‌آمدند. بدون معطلی.

یک لحظه بین دو مریض با سرعت تمام دویدم و رفتم. اما در دستگاه آب نبود. آب‌میوه‌ی بی‌میوه‌ی بدمزه‌ای از آن گرفتم و سریع برگشتم.

۶. مادر؟ کانادا نگرفته‌ام؟ نه مادر. کرونا نگرفته‌ای. مادر؟ کانادا نیست مریضی‌ام؟ نه مادر خیالت راحت باشد. مادر؟ حالم خوب است؟ کانادا نیست؟ مادر حالت که خیلی خوب نیست؛ ولی کرونا نگرفته‌ای. کانادا نباشد بقیه اشکالی ندارد.

سکته کرده بود. سکته‌ی قلبی.

اما لبخند می‌زد و خوشحال بود؛ زیرا کانادا نگرفته بود.

من هم از لبخند او خوشحال بودم.

۷. هیچ کس ادعا نکرده است که بیمارستان و کادر درمان بدون خطا هستند. خطاهای ما همیشه هست. گاهی آسیب زیادی می‌زند و گاهی آسیبی نمی‌زند.

من امشب خطا کردم. نزدیک ساعت ۲ صبح بود که از من پرسید آب بخورم؟ حواسم به عکس‌برداری‌اش نبود. برایش سر تکان دادم. عدد اوره‌ی خونش را دوست نداشتم. دلم می‌خواست پایین‌تر باشد. به نظر می‌آمد حتی کَمَکی کم‌آب است. به همین خاطر تشویقش نیز کردم.

رفت برای تست و تستش به ۴ ساعت بعد موکول شد. چون آب خورده بود. عذاب وجدان داشتم. زیاد. با این که تستش اورژانسی نبود. اصلا.

از این مدل تست‌ها شده بود که بگذار بعد از اولی و دومی و سومی این را هم انجام بدیم که برای بار چهارم خیالمان راحت بشود.

البته این‌ها قرار نیست عذاب وجدان مرا کم بکند. باید بپذیرم که خطا کرده‌ام.

بیمارستان هم یک خطا داشت. مریض کووید ۱۹ را به قسمت ما فرستادند. علائمش معمول نبود و سیستم فعلی فقط موردهای معمول را تشخیص می‌دهد. از زیر دستشان در رفته بود و ما برایش تشخیص گذاشتیم.

من نگران خودم نیستم. تمامی اتاق بغل پر از بیمار کووید ۱۹ است. در هر صورت من با رفت و آمد‌ها به آن اتاق در معرض کرونا هستم. اما در تخت کناری او، یک نفر با سرطان بود. اما در آن یکی تخت کناری او، یک نفر با سکته‌ی قلبی بود.

۸. از او پرسیدم که چرا اینقدر دیر مراجعه کرده‌ای؟ کاش کمی زودتر می‌آمدی. می‌توانستیم کارهای بیشتری برایت انجام بدهیم.

سکته‌ی مغزی کرده بود و از ‌Golden Time آن گذشته بود.

نگاهم کرد. از آن نگاه‌های نافذ. لبخند زد. با چشم‌ها و لب‌ها. گفت: دل قوی دار.

گفتم: مثل اسم خودت. دلاور.

گفت: مثل اسم خودم. دلاور.

۹. عطر قهوه‌ی دم‌شده. وی ۶۰ دم کرده بود. جرعه جرعه نوشیدیم، در دماهای مختلف. در آن کافه‌ی زنده‌ی همیشه‌شلوغ پر از آدم، تنها من و او حضور داشتیم. تک چراغی در گوشه‌ای روشن. در شیشه‌ای حیاط نیز بسته.

کافه تعطیل بودم. از روزها پیش. تنها او در آن‌جا مشغول مطالعه و تمرین برای مسابقه بود. از کشیک قبلی که برمی‌گشتم، او نخستین دوستی بود که دیدم. قیافه‌ام را که دید گفت قبل از کشیک بعدی بیا تا برایت قهوه‌ای دم بکنم. تکه‌ای مهربانی. این لحظات را ارج می‌نهم. لحظاتی که تکه‌ای مهربانی در هوا جاری است.

۱۰. به موبایلم زنگ زده بود. می‌خواست ببیند که برای قهوه می‌آیم یا نه. داشتم دوش می‌گرفتم و سریع حاضر می‌شدم. ایمیلی را دیدم. از دوستی دیگر. یک قطعه موسیقی هدیه داده بود. لبریز از این تکه مهربانیِ آمده از سوی او، در را باز کردم و راه افتادم.

پنج‌شنبه ۲۹ اسفند ۹۸ تا جمعه ۱ فروردین ۹۹ – بیمارستان نمازی – اتفاقات

۱. همه‌ی بیمارهای حاد یک را مرخص کرده یا به بخش فرستاده بودیم. تنها او در لحظه‌ی تحویل سال مانده بود. هفتاد و پنج سال تجربه داشت. بیماری قلبی‌اش اجازه نمیداد دراز بکشد. سر تخت را آن‌قدر بالا آورده بود که بتواند مانند دیواری به آن تکیه دهد. گفت: اگر ساکت باشید برایتان حافظ می‌خوانم.

با صدایی رسا – توگویی نیرویی نهان یافته و بیماری‌ای ندارد – شروع به شعرخوانی کرد:

نفس باد صبا مشک‌فشان خواهد شد

عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد

ادامه داد. محو تماشای او بودم. این که دارد با شعر از سختی‌ها عبور می‌کند.

به این بیت رسید و تاکید داشت. مکث داشت. از شما به دور گفت. بیشتر از یک بار. و آخر سر برایمان خواندش:

گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت

که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد

۲. چند سین از هفت سین بیمارستانی‌مان کم بود. قامت شمع‌هایمان هم کج بود. یکی، سبزه را هم از اتاق سوپروایزر – نمی‌دانم با اجازه یا بی‌اجازه، لبخند مرموزانه‌اش می‌گفت بی‌اجازه – برداشته بود.

یکی از پرستارها به اتاق وسایل رفت و لحظه‌ای بعد، این‌گونه تکمیلش کرد.

بیمارستان نمازی

۳. فامیلی‌اش مروارید چشم بود. پسرکی با چشمانِ سبزِ روشنِ پر از مروایدهای اشک.

۴. گفت: پسرم مرخصش بکن. ببین دارد غذا می‌خورد. آزمایش‌هایش هم که خوب است.

سپس شروع کرد به خاطره تعریف کردن از استاد خودش:

«رزیدنت بودم و اورژانس خیلی شلوغ شده بود. سه ردیف تخت در هر طرف اتاق گذاشته بودند. استاد آمد. دست به مرخص کردنش حرف نداشت.

رزیدنت داخلی با التماس می‌گفت که لطفا با استادتان صحبت بکن. این مریض PTE هست احتمالا (لخته در ریه). خواهش می‌کنم مرخصش نکن.

استاد با آن قد بلندش از آن بالا به ما نگاه کرد و گفت: آخر این که این‌قدر راحت نشسته است و دارد در اورژانس قرمه سبزی می‌خورد، چطور PTE است؟»

۵ صبح بود و هر دو با هم می‌خندیدم.

۵. یک قاشق کرونا به من بدهید. یک قاشق کرونا به من بدهید. داد می‌زد. با تمام وجود. مست بود. با تمام وجود.

۶. بعد از ۸ سال تصمیم گرفته بود که ترامادول را ترک بکند. ۸ سال. حالا با علائم ترک به اتفاقات آمده بود. خوشحال بودم از تصمیمش. خیلی. خیلی زیاد.

۷. همه با هم، دم در بخش کووید-۱۹ در اورژانس ایستاده بودیم. استاد اولین نفری بود که شروع کرد شمارش معکوس را خواندن.

چقدر دوستانه بود رفتارها. دلم نمی‌خواست تمام بشود.

گاهی با خود می‌گویم این انسان فراموشکار به یادآورهای بیشتری نیاز دارد تا بتواند مهربان بودن و دوستانه بودن را تمرین بکند. تا بتواند انسان بودن را تمرین بکند.

شنبه ۲ فروردین تا یک‌شنبه ۳ فروردین ۹۹ – بیمارستان نمازی – اتفاقات

۱. به سختی می‌توانم با افرادی که طولانی‌مدت و پیوسته و بلند بلند و همگانی غر می‌زنند، ارتباط همدلانه‌ی عمیقی برقرار کنم. نمی‌گویم دوران راحتی است. اما غرغروها سخت‌ترش می‌کنند. من آن‌قدر انرژی در کشیک‌هایم ندارم که به غرغرهایشان دائم گوش بدهم.

غرهای گاهگاهی خوب است و لازم. غر به پیش خود هم همین‌طور. برای دوستان نزدیک هم نیز.

اما نه این که برای همه، یک سری غرهای تکراری را بلند بلند تکرار بکنی. بس است دیگر.

به قول رزیدنت خودمان که غرهای آن رزیدنت‌های دیگر کلافه‌اش کرده بودند: اگر توانش را نداری، نیا رزیدنتی. همان عمومی بمان.

حکایت همان «مگر دعوت‌نامه برایت فرستادند؟» است.

۲. از آن انتهای استیشن، با صدای نه چندان آرام، گفت: عرق خوردن ایرانی‌ها کم بود. حالا باید افغانی‌ها را هم جمع بکنیم.

حرفش برایم سنگین بود.

خسته بود. می‌دانم. به او حق می‌دادم. خستگی زیاد و فرسودگی باعث می‌شود که انسان‌ها همدلی‌شان کمتر بشود.

اما نه. نمی‌توانستم هیچ‌چیزی نگویم و بگذارم این حرف مسمومش همین‌طور در هوا جاری بماند.

تنها گفتم: مگر برخی از ایرانی‌هایی که به ترکیه سفر می‌کنند، آن‌قدری مشروب نمی‌خورند که دیگر خدا را بنده نیستند؟ پزشک‌های ترکی باید بگویند به ما چه؟

چه فرقی دارد او با ما؟

۳. شلوغ‌ترین شب بود. پیوسته بیمار می‌آمد. اما یاد گرفتم که خود را آرام نگاه دارم. رزیدنت‌مان یادم داد. با رفتارش. Role Model خوبی است. به نظرم، این مهم‌ترین تفاوت استادها و رزیدنت‌هاست. توضیحات علمی کمابیش پیدا می‌شود. اما آن‌که می‌تواند Role Model خوبی باشد، نایاب است. باید قدرش را دانست.

۴. دیگری می‌گفت: چرا این‌قدر برایشان توضیح می‌دهی؟ این‌جا خارج نیست. پررو نکنشان.

۵. سی و پنج سال داشت. انسانی با صورت اصلاح نکرده و چشم‌های گودافتاده و موهای کمی سفید شده. هفته‌ی پیش برادرش فوت کرده بود. تحمل این از دست دادن، آن‌قدر برایش سنگین بود که دیگر ذهنش تاب‌آوری نداشت. به شکل علائم جسمی نشانش می‌داد. همان‌چیزی که در قدیم به آن هیستری و امروزه Conversion می‌گوییم.

همان‌چیزی که در قدیم فکر می‌کردیم فقط مختص زنان است و به همین خاطر نام هیستری بر رویش گذاشته شد. نامش عوض شد، اما انگ این نام‌گذاری همان‌طور باقی مانده است. به نظرم می‌آید برای افرادی که نام جدیدش را به کار می‌برند – مثل رزیدنت خودمان – احترام بیشتری قائل هستم.

۶. اورژانس به من این فرصت را نمی‌دهد. تقصیر او نیست. شلوغ است. اما دلم می‌خواست با آن دو نفر که به فاصله‌ی کوتاهی آمدند و یکی بیست قرص و دیگری سی قرص به قصد خودکشی خورده بود، صحبت کنم. اینکه چرا این تصمیم را گرفتند؟ چه هست در جان پردردشان؟

یاد آن حرف واسکونسلوس می‌افتم. حرفی که فکر کردن به آن، مرا انسان‌تر می‌کند:

در حقیقت هیچ‌کس نمی‌تواند بداند ظرفیت اندوه دیگران چه‌قدر است. تنها قلب خود ما است که می‌داند. ولی چه فایده دارد؟

۷. از دور داد زد که دکتر ول بکن مریض‌ها را. برو یک آب آلبالو بخر و بیا با هم دو پیک بزنیم. در مرحله‌ی اتانول خوردن بود و مستی کاملا در وجودش. لیوانش را برایم بالا گرفت. برایش سر تکان دادم و به او لبخند زدم. لبخندِ واقعیِ پشتِ ماسکی. به سلامتی گفت و خورد.

مستی باعث می‌شود دردشان را برای لحظاتی از یاد ببرند. این که شاید نابینا شوند. این که شاید فوت کنند.

همانند آن دیگری که از من پرسید می‌توانم غذا بخورم؟ گفتم آره حتما. فقط یک چیز سبک بخور که بالا نیاوری. لحظه‌ای به بیرون رفتم. برگشتم و دیدم یک دیگ چهارنفره‌ی پر از پلو و گوشت جلوی خودش گذاشته است و با ولع مشغول خوردن است. دوستش را هم خبر کرده بود.

۸. گفتم: لطفا اگر با فرد دیگری عرق خورده‌ای، به او هم خبر بده. باید بررسی شود. رزیدنتی دیگر از آن پشت به من گفت چه می‌گویی؟ کم این‌جا شلوغ است؟

رزیدنت خودمان دوباره از من دفاع کرد و گفت من هم می‌گویم.

لبخند زدم. لبخندی که حتی از پشت ماسک و شیلد محافظ هم دیده می‌شود.

دوشنبه ۴ فروردین ۹۹ – بیمارستان نمازی – اتفاقات

۱. گاهی آن چنان لبریزیم که با کوچکترین حرفی، انباشته‌ی اشک‌هایمان جاری می‌شود. دیگر کلمات کنار می‌روند و زبان همگانی اشک خود را نشان می‌دهد.

این لحظه برای آن سپیدموی هفتاد و پنج ساله، هنگامی بود که از او پرسیدم: حالت چطور است پدر جان؟

یکباره اشک‌هایش جاری شد. بلند گریه می‌کرد. مردمکان پوشیده از اشکش، عمق عجیبی یافته بود.

اگر کووید ۱۹ اینقدر دور و برم پرسه نمی‌زد، دستی بر روی شانه‌اش می‌گذاشتم یا دستش را می‌گرفتم یا حتی خودم اشک‌هایش را پاک می‌کردم.

۲. می‌گفت: اگر بتوانید در این دو هفته یاد بگیرید که هنگام تشخیص گذاشتن از Most Common به سمت Most Critical حرکت بکنید، بار خود را از این‌جا بسته‌اید. البته که دو هفته برایش کم است. اما برای شروع کافی است. باقی با خودتان. دانشجو هستید. به دنبالش بروید.

چهارشنبه ۶ فروردین تا پنج‌شنبه ۷ فروردین ۹۹ – بیمارستان نمازی – اتفاقات

۱

کم بخیه نزده‌ام. از پیشانی و ابرو و پلک و گونه و لب تا گردن و بازو و دست و پا و انگشت. هر کدام تجربه‌ای بودند.

گاهی جوانی با دو برابر وزن من از ترس بخیه به خود می‌لرزید و گاه کودکی ۵ ساله تشکر می‌کرد که بخیه زده‌ای.

یکی می‌گفت زودتر بخیه بزن تا بروم آن را که مرا چاقو زده است بکشم و دیگری می‌گفت که فقط زودتر تمامش بکن.

یکی را باید هفت نفری نگه می‌داشتیم و یکی مثل پسرک دیشب، با اینکه بیش از ۱۸ ساعت غذایی نخورده بود، صدایش در نمی‌آمد و تحمل می‌کرد.

پسرک. او را هیچ‌گاه از یاد نخواهم برد. ۱۲ ساله بود. با چهره‌ای آفتاب‌خورده. با چشمانی سبز که رگه‌هایی خاکستری در میانش وجود داشت. و کف دستان کوچکش، به رنگ حنا.

آن رنگ حنای دستانش خوب به یادم مانده است. من اگر نخواهم که چیزی رو ببینم، کف دستانم را به سمت چشمانم می‌گیرم.

اما او، او پشت دستانش را به سمت چشمانش و کف دستانش را به سمت من می‌گرفت. به همین خاطر بود که حنایی رنگ بودنش، به خاطرم است.

هر چه فکر می‌کنم یادم نمی‌آید که آخرین بار کی این کار را کرده‌ام. آخرین بار چه زمانی بود که دستانم را بر روی چشمانم گذاشته‌ام تا منظره‌ی رو‌به‌رو را نبینم؟ [تو چطور؟ به یاد داری؟]

شاید در یک جهان دیگر، پسرک ۱۲ ساله با آن نگاه سبز-خاکستری‌اش، نمی‌بایست ساعت ۸ شب سر کار باشد که زمین بخورد و میله‌گرد با پایش این کار را کند.

اما هنوز در این جهانیم و تنها کاری که از من برمی‌آمد، این بود که خودم بخیه‌اش را بزنم تا به اتاق عمل سرپایی نرود و هزینه‌ی اضافی نخواهد بدهد.

با حوصله، با حدود چهار لیتر سرم زخم را شستم. عمیق بود. آن‌قدر عمیق که به استخوان رسیده بود. استخوان را لمس می‌کردم. با انگشت و با گاز بر آن دست می‌کشیدم تا تکه‌های آلودگی را – اگر مانده است – خارج کنم.

زخم عمیق پا

نمی‌دانم این حجم از درد را چگونه تحمل می‌کرد. استخوان را لایه‌ای به نام Periosteum (پریئوست) در آغوش گرفته است که اعصاب زیادی دارد و به تحریک بسیار حساس است.

نمی‌دانم وقتی دستانم را – گاهی با کمی خشونت که مطمئن بشوم آلودگی‌ها پاک شده‌اند – بر روی استخوان حرکت می‌دادم، چگونه تحمل می‌کرد؟ بی‌حسی‌ای که برایش زده بودم، مگر چقدر اثر دارد؟ من که استخوان را بی‌حس نکرده بودم.

وقتی کف دستانش را بر می‌داشت، گاهی قطره‌ی اشکی در چشمانش می‌دیدم. به یاد سووشون می‌افتادم. آن‌هنگام که زری می‌گفت:

انگار همیشه یک قطره اشک ته چشمهای یوسف نهفته بود. مثل دو تا زمرد مرطوب.

در اصل باید دو سه روزی بستری می‌مانْد تا آنتی‌بیوتیک تزریقی بگیرد. در اصل نباید بخیه می‌زدم و باید تنها دو لبه‌ی زخم را به هم نزدیک می‌کردم (Approximation). اما او نمی‌توانست. پول نداشت. با مشورت با اتندینگ، چیزی بین Approximation و بخیه انجام دادم و او رفت.

او رفت و من همچنان به نگاه سبز-خاکستری‌اش فکر می‌کنم. به آن دو زمرد مرطوب.

۲

دیگر کلافه شده بودم. نه از بیماران. نه از کسی دیگر. از این لباس‌های محافظتی. روی بینی و گونه‌ام به شدت ملتهب شده بود. بند محکم ماسک دیگر داشت گوش‌هایم را می‌کند.

مریض‌ها را نگاه کردم. همه حالشان خوب بود.

لحظه‌ای از اتفاقات بیرون آمدم و با تمام وجود، هوای سرد را به داخل ریه‌هایم فرستادم. ماسک‌های این روزهایمان خوب چفت نمی‌شود و از درز‌هایش به راحتی هوا به داخل ریه‌هایم آمد.

چند نفس عمیق کشیدم. به حرف‌های چند لحظه‌ی پیش اتندینگ فکر می‌کردم. می‌گفت که الان یک نفر آمده که قرص برنج خورده است. کمی از من در موردش سوال پرسید و کمی برایم در مورد اثراتش توضیح داد.

انواعش را به تفصیل شرح داد و گفت من هنوز ندیده‌ام که بیماری با خوردن فلان نوعش زنده بماند. چهره‌اش را از پشت ماسک و کلاه نمی‌دیدم. تنها چشمانش از پشت عینک معلوم بود. اما همان چشمانش به من می‌گفت که تجربه‌اش بسیار است و مریض‌های زیادی دیده است.

دوستش داشتم. این استاد را. وقتی دید که من خودم مشغول بخیه زدن هستم، به کنارم آمد. برای این که چیزی به من یاد بدهد، در همان حال که من بخیه می‌زدم، برایم توضیحاتی را گفت. برای این که فرصت محدود است و او می‌خواست به من آموزش بدهد.

گاهی حجمی از مسئولیت که در برخی از افراد می‌بینم، آن‌قدر برایم عظیم و بزرگ است که نمی‌دانم چه بگویم. فقط بارها و بارها از او تشکر کردم. همین.

بیمارستان نمازی اورژانس

۳

افرادی که سابقه‌ی تشنج داشته باشند کم ندیده‌ام. اما تاکنون کسی در برابرم تشنج نکرده بود.

با اورژانس ۱۱۵ (EMS یا Emergency Medical Services) آمد. همراهی نداشت. برایم گفتند که دو بار تشنج کرده است.

به سراغش رفتم. پاسخم را نمی‌داد. به خود گفتم که در فاز Postictal است؟ دستانش را بالا آوردم و همان‌گونه بالا ماند. درست همانند یک موم، شکل می‌گرفت. به هر شکل که درش می‌آوردی، همان‌گونه می‌ماند.

لحظه‌ای بعد تشنج کرد.

نخستین بار بود که کسی پیش رویم تشنج می‌کرد. دامنه‌ی حرکت دست و پایش زیاد و فرکانسش کم بود. از دهانش ترشحات کف آلود کمی خارج می‌شد. کمتر از ۵ ثانیه از شروعش گذشته بود.

نخست شک کردم که واقعا تشنج می‌کند یا ادا در می‌آورد. آن‌قدر برایمان از افتراق تشنج واقعی و غیرواقعی گفته‌اند که اگر شک نمی‌کردم، عجیب بود. اما اکنون وقت شک نیست. تنها گفتم که یک آمپول دیازپام و پرستار باتجربه‌یمان خودش می‌دانست. دارو را بهش دادیم. او آرام‌تر شد.

لحظه‌ای بعد رزیدنت‌مان نیز آمد. بیمار را برایش توضیح دادم. به او گفتم که بیمار Waxy چی چی دارد. همان چیزی که بیماران کاتاتونیک دارند. الان اسم کاملش یادم نمی‌آید. با صدایی که نشان از آرام‌بودنش بود، گفت: Waxy Flexibility (انعطاف‌پذیری مومی). با خجالت گفتم که همین.

باید امروز بخوانم. آیا این دو به هم ربط دارند؟

۴

از همان روز نخست به این فکر می‌کردم که چرا به آن Grey Zone می‌گویند؟ چرا خاکستری؟ چرا اتاق بیماران کرونایی را منطقه‌ی خاکستری می‌گویند؟

در اورژانس نیز، یک خط ضخیم خاکستری روی زمین است. آن طرفش بیماران کرونایی و این طرفش، دیگر بیماران.

راه می‌رفتم. نزدیک خط خاکستری. حدود ۵ صبح بود. مریض‌هایم خواب. حالشان پایدار. مریض جدیدی نیز نداشتم. با دوستی از چند کیلومتر آن‌طرف‌تر شعر می‌خواندم و ادامه می‌دادم.

شاملو خطابه‌ی امید

زیستن
و ولایتِ والای انسان بر خاک را
                                     نماز بردن؛
زیستن
و معجزه کردن؛
ورنه میلاد تو جز خاطره‌ی دردی بیهوده چیست



احمد شاملو – خطابه‌ی آسان، در امید

تازه یک دور شعر را خوانده بودم که پیامی از استادم داشتم. دیگر تا جای ممکن به همه استاد نمی‌گویم. تنها کسانی که لیاقتش را دارند. اما آن استاد واقعی برایم یک ویدیو فرستاده بود و نوشته بود جهت اظهار لطف.

لپتاپم همراهم نبود. نمی‌توانستم اکنون انجامش دهم. برایش نوشتم که کشیک هستم و می‌گویم اکنون فردی دیگر انجام بدهد. همان دوستی که با او از دور شعر شاملو را می‌خواندم.

مکالمه ادامه پیدا کرد. می‌دانست که تعداد زیادی مسمومیت با متانول داریم. برایم نوشت که اتانول را خوراکی به آن‌ها می‌دهی یا تزریقی؟

گفتم که تزریقی نداریم و خوراکی می‌دهیم.

با خنده گفت که پس میخانه راه انداخته‌ای.

خندیدم. راست می‌گفت به داخل که می‌رفتی هر بیمار یک بطری آب‌معدنی – پر از اتانول رقیق شده با سرم قندی – و یک آبمیوه داشت.

مکالمه‌یمان کمی دیگر ادامه پیدا کرد.

اکنون می‌خندیدم و شعر می‌خواندم و ادامه می‌دادم.

۵

بیمارستان نمازی بزرگ است و معماری‌اش جالب. هنوز هم، گاهی در آن جاهایی را می‌یابم که هیچ ‌گاه ندیده‌ام. من حتی به روی پشت بامش نیز رفته‌ام. تقریبا همه‌جای پشت بامش. یک بار اتفاقی دری باز یافتم و این کار را کردم. گفتم به جای مسیر همیشگی از این مسیر بروم.

با دوستی دیگر بودم و البته نتیجه‌ی کارمان خوردن به یک در بسته و تمام راه را برگشتن بود. اما تجربه‌اش، به یاد ماندنی.

آن‌چه باعث می‌شود بیشتر عاشقش بشوم، درختان است. در راهرو راه می‌روی و ناگهان می‌بینی درست در وسط بخش‌ها، حیاطی وجود دارد. چند قسمت مربعی در بیمارستان وجود دارد. دور تا دور هر مربع بخش‌های مختلف است و وسطش باغچه و حیاط.

امروز بعد از کشیک که از کنار یکی از این باغچه‌ها رد می‌شدم، دوباره چشمم به آن‌ها افتاد.

آخر چرا این‌گونه با آدم صحبت می‌کنید که دلم می‌خواهد پنجره را باز کرده و دستانم را دراز و شما را در دست بگیرم؟

بیمارستان نمازی

جمعه ۲۲ فروردین ۹۹ – بیمارستان سعدی (شهید فقیهی) – فوریت‌های داخلی

۱

آخر هم‌وطن عزیز من، این همه درخت وجود دارد در این خیابان که تو می‌توانی از آن‌ها بهار نارنج بچینی.

کافی است بروی چند متری بالاتر یا چند متری پایین‌تر. یا بروی سراغ درخت‌های وسط خیابان. یا آن طرف خیابان.

آخر چرا باید دقیقا به سراغ درختی آیی که چند متری ورودی درب اورژانس و قسمت کرونای بیمارستان است. این همه آدم سالم و مریض از اینجا رد می‌شود. یکی‌شان کنارت یک سرفه می‌کند و مریض می‌شوی.

آن‌قدر سخت است که مسئولیت خودت را در این ماجرای کرونا رعایت کنی؟

از دور می‌دیدمش و نگاهش می‌کردم، با تعجبی دو چندان. نمی‌دانستم که بروم و به او چیزی بگویم یا نه.

۲

فوریت‌ای که همیشه لبالب پر از انسان و رنج‌هایش بود، این روزها چندان شلوغ نیست.

بیمارستان سعدی

نه این که حجم رنج‌های انسان کم‌تر گشته باشد. تنها کمتر مراجعه می‌کنند. همین. بدین خاطر است که بیش از نیمی از این اتاقِ درندشتِ فوریت‌هایِ داخلی، خالی است.

صبح که واردش شدم، تنها ده بیمار داشتم. دو نفر به خاطر مسمومیت با متانول آمده بودند. دو نفر خودکشی کرده بودند و آن‌ها را آورده بودند.

دو انسان را تنگی نفس، دو انسان دیگر را تب و و یک انسان را درد شکم به آن‌جا آورده بود.

یکی باقی ماند. آن یک نفر دیگر به نظر می‌آمد بیمار نیست و به خاطر فرار از کار آمده است. نمی‌دانم سر کارش به او چه می‌گذشته که حاضر شده است به بیمارستان مرکز کووید-۱۹ آید. همان اول صبح نیز با رضایت شخصی خودش را مرخص کرد و رفت.

یکی از آن دو به الکل پناه آورده – خواه غلط، خواه درست؛ من در جایگاه قضاوت‌شان نیستم – نابینا گشته و دیگری را هنوز نتوانسته بودند در رگ‌هایش لوله‌ای برای دیالیز قرار بدهند. رگ‌هایی شکننده داشت.

مرد شصت‌ساله‌ی نابینا، آرام دراز کشیده بود. تکان نمی‌خورد. دنیای بدون چشمان آن‌قدر برایش تاریک بود که حتی جرئت تکان خوردن نداشت. نمی‌دانستم باید به او چه گفت. فقط می‌دانستم بیخودترین حرف در این لحظه این است که اشکالی ندارد و عادت می‌کنی.

کاش حرفی تسلی‌بخش برای او داشتم. هنوز بلد نیستم که چه چیزی باید این لحظات بگویم. اتندینگ نیز در این زمینه چندان تجربه‌ی بیشتری از من نداشت. اگر هم داشت، حرفی نمی‌زد که من یاد بگیرم.

شیمبورسکا درشعر لبخندها می‌گوید:

هنوز که هنوز است دورانی بی‌دغدغه نداریم
آنقدر که بر چهره‌ها، غمی معمولی بنشیند.



ویسواوا شیمبورسکا – شعر لبخندها – کتاب آدم‌ها روی پل – ترجمه‌ی مارک اسموژنسکی، شهرام شیدایی و چوکا چکاد

می‌دانم. می‌دانم نمی‌شود شرایطی را فراهم کرد که همه‌ی انسان‌ها، زندگی خیلی خوبی داشته باشند. همیشه منابعی وجود دارد که محدود است. پس همیشه موقعیت‌هایی برای انسان وجود دارد که حسرت‌شان را خواهد خورد؛ زیرا که این موقعیت‌ها محدود هستند.

اما این را هم می‌دانم. این را هم می‌دانم که بعضی از رنج‌ها اضافی هستند. این رنج‌های اضافی را همواره در بیمارستان دیده‌ام. هم‌وطن‌های من، کم از رنج‌های اضافی رنج نبرده‌اند.

متانول یکی از آن‌هاست.

چند لحظه پیش از دیدن آن مرد، به شعری از شاملو پناه برده بودم. در ذهنم تکرارش کردم. نه برای تسلای او، برای خودم. برای خودم. خودم:

شاملو آخر بازی

تو را چه سود از باغ و درخت
که با یاس‌ها
              به داس سخن گفته‌ای.



آنجا که قدم برنهاده باشی
گیاه
    از رُستن تن می‌زند
چرا که تو
تقوای خاک و آب را
                       هرگز
باور نداشتی.





فغان! که سرگذشتِ ما
سرودِ بی‌اعتقادِ سربازانِ تو بود
که از فتحِ قلعه‌ی روسبیان
                              بازمی‌آمدند.
باش تا نفرینِ دوزخ از تو چه سازد،
که مادرانِ سیاه‌پوش
ــ داغ‌دارانِ زیباترین فرزندانِ آفتاب و باد ــ
هنوز از سجاده‌ها
                    سر برنگرفته‌اند!




۲۶ دی ۱۳۵۷ – لندن

احمد شاملو – آخر بازی – ترانه‌های کوچک غربت

۳

آمار ندارم اما به نظرم می‌آمد که تعداد اقدام به خودکشی در این روزهای کرونا بیشتر شده است. نمی‌دانم شاید به خاطر این باشد که تاب‌آوری خودمان دشوار است. خیلی دشوار. و قرنطینه بودن و در نتیجه کاهش عامل‌های حواس‌پرتی باعث می‌شود که بیشتر با خودمان روبه‌رو‌ شویم.

حرفم این نیست. نوشته‌ای جداگانه در مورد تاب‌آوری و مرگ خواهم نوشت. حرفی دیگر می‌خواهم بگویم.

نمی‌دانم چه شده بود. اما بعید است کسی با آن تعداد قرص کلونازپام که او خورده بود، بمیرد. شاید می‌دانست اقدامش باعث مرگ نمی‌شود. شاید تنها فکر می‌کرد این کارش باعث می‌شود کمی از فشارهایی که بر روی شانه‌هایش است، کاسته شود.

در هر صورت این‌گونه بود که یک اتاق در بخش روانپزشکی برای خود رزرو کرد.

او هنوز زندگی را دوست داشت. آن‌قدر دوست داشت که می‌گفت مرا مرخص بکنید. من نمی‌خواهم این‌جا کرونا بگیرم.

پرستارمان خنده‌اش گرفته بود. به او گفت: این را باید وقتی قرص می‌خوردی، فکرش را می‌کردی. اگر مشکلت مردن است چرا خودکشی کرده‌ای که اکنون بیایی اینجا که کرونا بگیری و بمیری؟

خود بیمار خنده‌اش گرفت. در میان اشک‌هایش می‌خندید. همسرش می‌خندید. پرستار می‌خندید. من می‌خندیدم.

برای لحظه‌ای، انگار نه کرونا وجود داشت و نه رنج‌های او. همه می‌خندیدیم.

۴

آهای. بگویید. کدام یک از شما هستید که مرا این‌چنین مبهوت و میخکوب کنار این پنجره نگاه داشته‌اید؟ کدام یک از شما هستید که یاد خود را تا سه طبقه بالاتر می‌فرستید که من این‌جا این‌گونه دلتنگ‌تان شوم؟

بیمارستان فقیهی

کدام یک از شما هستید که این حجم از تداعی‌ها را در من جاری می‌کنید؟ کدام یک از شما هستید که سوار بر باد شده و تا به پیش من می‌آیید؟

همین شما بودید که باعث شدید ساعتی را که زمان استراحتم بود، در خوابگاه خلوت تاریک کثیف بیمارستان، در اتاقی کمی بعد از پیچ خوابگاه، تنها کنار این پنجره بنشینم.

همین‌جا بمانم و کتابی در دست بگیرم. آن را تمام بکنم.

و هر لحظه نفسی عمیق بکشم تا باز هم با شما همراه شوم.

هنگامی که وارد این اتاق شدم، یک نفر دیگر حضور داشت. خواب بود. ساعتی بعد که بیدار شد و مرا کنار پنجره دید، به آرامی گفت: این اتاق هیچی ندارد، به جز همین پنجره.

راست می‌گفت. تنها همین پنجره را داشت. اما،

«یک پنجره برای من کافی است»:

یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه‌ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین می‌رسد
و باز می‌شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی‌رنگ
یک پنجره که دست‌های کوچک تنهایی را
از بخشش شبانه‌ی عطر ستاره‌های کریم
سرشار می‌کند.
و می‌شود از آنجا
خورشید را به غربت گل‌های شمعدانی مهمان کرد
یک پنجره برای من کافیست.



فروغ فرخزاد – پنجره – ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد…

دوشنبه ۲۵ فروردین ۹۹ – بیمارستان نمازی – اتفاقات

امشب کشیک نبودم؛ اما برای چند ساعتی به اورژانس رفته بودم.

همراه او که از این اتفاق جدید برای بدنش سراسر استرس بود، در راهروی بخش رادیولوژی به سر می‌بردیم. همان بخشی که کمی بالاتر از درختانش عکس گذاشتم. دوباره از پنجره به بیرون نگاه می‌کردم. این بار کنارم توت‌ها بودند.

او اما، آن‌قدر استرس داشت که از بیپ‌بیپ‌ مانیتور قلب کودکی که منتظر اسکن بود، اذیت می‌شد. بیپ‌بیپی که می‌خواست با فریاد خود، توجه ما را به ضربان قلب بالای کودک جلب بکند. شبیه همان بیپ‌بیپی که هنگام نبستن کمربند خودرو می‌شنویم.

حق داشت. من هم اگر ناگهانی یک سمت از بدنم دچار ضعف گردد و بی‌حس شود، استرس خواهم داشت. اما الان فقط باید منتظر می‌ماندیم که سی‌تی اسکن چه نشان می‌دهد. به همین خاطر به بخش رادیولوژی آمده بودیم.

در آن قسمت، چند اتاق بود. هر کدام سه در داشت. دو در به اتاق‌های کناری و دری به سمت راهرو باز می‌شد. راهرویی که یک سمتش پنجره‌هایی به درختان و سمت دیگرش دستگاه‌هایی بود که از دردها و رنج‌ها عکس بگیرد. البته همه‌ی دردها را هنوز نمی‌تواند نشان بدهد.

ما کنار اتاق وسط – اتاق پذیرش – ایستاده بودیم. در هر کدام از اتاق‌های کناری یک دستگاه سی‌تی اسکن یا ایکس‌ری قرار داشت. منتظر برای بازگشت مسئولش که ما را به اتاقی بفرستد، ناخودآگاه گفتگوی دو نفر دیگری را که در اتاق بودند، شنیدم.

یکی از آن‌ها می‌خواست به اتاقِ کناریِ اتاقِ کناری برود. نمی‌توانست از در راهرو استفاده بکند؛ زیرا که از کمی قبل از شروع اسکن، درهای راهرو قفل می‌شدند.

او اما، عجله داشت. نمی‌دانم چرا طاقت نداشت که ۱۵ ثانیه صبر بکند تا سی‌تی اسکن کودکِ اتاقِ کناری – همان‌که مانیتور قلبش بیپ‌بیپ می‌کرد – تمام بشود. به دنبال راه حلی بود که ۱۵ ثانیه زمان ذخیره بکند.

کسی به آن طاقت‌تمام‌شده گفت: من سریع در اتاق را باز می‌کنم و تو سریع به سمت آن در دیگر اتاق بدو.

در را باز کرد و او سریع به آن سمت دوید.

نمی‌دانم. شاید او می‌توانست طول اتاق را سریع‌تر از سرعت سیصدهزار کیلومتر در ثانیه‌ امواج X-Ray بدود تا دست امواج X-Ray به او نرسد.

پنج‌شنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۹ – بیمارستان فقیهی – اورژانس عمومی ۱ و ۲

۱

خانه‌ام تا بیمارستان کمی بیشتر فاصله ندارد. قدم‌زنان به آن سمت راه افتادم.

به روبه‌روی بیمارستان رسیدم. روی خط عابر قدم گذاشتم و می‌خواستم رد بشوم که لحظه‌ای به سمت راستم نیز نگاه کردم و متوجه آن ماشینی شدم که دنده‌عقب به سمت من می‌آمد و به نظر نمی‌آمد مرا دیده باشد.

تنها توانستم خود را سریع کنار بکشم.

او حرفی نزد. برایش اتفاق مهمی نبود. برایش اهمیتی نداشتم.

او روی خط عابر پارک کرد و من هم به راهم ادامه دادم.

از پله‌های خوابگاه بالا رفتم. هنوز بدن بی‌جان سوسکی که ۷ روز پیش در آن کنج افتاده بود، وجود داشت. لحظه‌ای صبر کردم و نگاهم را به سوسک دوختم. نمی‌دانم چرا. و بعد، مسیرم را ادامه دادم.

وسایلم را گذاشتم و دوباره از پله‌ها به سمت اورژانس سرازیر شدم – و از کنار همان سوسک دوباره گذشتم.

ورودم را هوار خانمی که هنوز اثر مت‌آمفتامین – شیشه – از بدنش نرفته بود، خوشامد گفت. یکی دو حرف دیگر نیز زد که به نظر می‌رسید مخاطبش کل جمع ماست. بی‌شک تشکر نثارمان نمی‌کرد و جنس حرف‌هایش را شرمم می‌آید این‌جا بنویسم؛ اما همگان عادت داشتند. گذاشتیم بگذرد تا آرام‌تر گردد.

از ۸ نفر که در ۸ صبح در اورژانس حضور داشتند، ۶ نفر با مسمومیت، یک نفر مشکوک به کووید در کنار مسمومیت و نفر باقی‌مانده به خاطر بیماری قلبی‌اش آمده بود.

یکی حشره‌کش، دو نفر استامینوفن، یکی کلونازپام، یکی فنوباربیتال و کربامازپین، یکی نوافن و آخری مقدار زیادی شیشه.

آن قسمت از من که علاقه به برچسب‌گذاری دارد، در حال بیدار شدن بود. آن قسمت که دلش می‌خواهد رفتار انسان‌ها را صرفا با عینک بیماری‌ها ببیند. آن قسمت که به راحتی می‌توانست به آن ردیف از بدن‌های بر تخت درازکشیده، تعدادی برچسب از کلاستر B اختلالات شخصیتی بچسباند. [به او گفتم: یادت نرود. تو و من قرار است نگاهی دیگر را تمرین کنیم.]

یکی از آن‌ها ریلیز داده بود و با رضایت شخصی می‌خواست برود. تعدادی تعهدات ازش گرفته بودند و با مشاور حقوقی بیمارستان صحبت کرده بود و حالا کلافه، بر تخت نشسته، موبایل به دست، منتظر کارهای حسابداری‌اش بود.

آزمایش‌هایش را نگاه کردم. کم‌خونی‌اش را دوست نداشتم. مخصوصا در کنار بقیه‌ی فاکتورها که معمولا نشان از کمبود بی ۱۲ یا فولیک اسید دارد. شرح حالش را خواندم. دلیلی پیدا نکردم. آخر انسان سالم که بی‌دلیل کمبود این‌ها را نمی‌گیرد.

همراهش را صدا زدم و با او صحبت کردم. چندین سوال پرسیدم. معلوم شد دو سال قبل عمل اسلیو (Sleeve) انجام داده بود که لاغر بشود یا لاغر بماند. نمی‌دانم. پرونده را دوباره نگاه کردم. نفر قبلی گویا برایش مهم نبود چنین چیزی را بنویسد.

[داشت می‌خندید. او که سرکوبش کرده بودم. می‌گفت هنوز هم دلت نمی‌خواهد از این برچسب‌ها استفاده بکنی؟

آن چهره را ببین که دیگر جایی‌اش از تیغ جراحان در امان نمانده است. آن را کنار عمل اسیلو بگذار. آن را کنار ۴ عدد کلونازپامی که خورده است، بگذار. خب جواب معلوم است دیگر.

دوباره به او توجهی نکردم. نه. این روزها عینک بیماری‌یابی نمی‌خواهم. این روزها عینک Contextualism را می‌خواهم تمرین کنم.

دوباره به من خندید که دلت خوش است. برو با این عینک نگاه بکن و ببین دیگران هم این‌گونه به تو می‌نگرند؟

به او گفتم که بعدا صحبت می‌کنیم. الان کار مهم‌تری دارم.]

برای همراهش توضیح دادم که به خاطر این عمل چنین مشکلات پیش می‌آید و به او گفتم که چه کار باید بکند. سپس به سراغ خودش رفتم که برای خودش نیز بگویم. توجه چندانی به حرف‌هایم نمی‌کرد و با موبایلش کاری انجام می‌داد. پس دوباره به همراهش گفتم.

برگشتم و کمی دیگر از کارها را انجام دادم. دیگر فعلا کاری نبود و می‌بایست منتظر اتندینگ می‌ماندیم.

به گوشه‌ای خلوت خزیدم و دستم را از زیر گان به درون جیب روپوش‌ام برده و دفترِ شعرِ کوچکِ شاملویم را درآوردم.

این قطعی که داشتم، در جیب روپوش‌ام جا می‌شود – به همین خاطر برای بیمارستان گذاشتم‌شان.

خواندم و بلعیدم و گاهی فهمیدم و گاهی نفهمیدم. در هر دو حالتش، شگفتاگویان ادامه دادم.

شکوهی در جان‌ام تنوره می‌کشد
گویی از پاک‌ترین هوای کوهستانی
لبالب
      قدحی درکشیده‌ام.


در فرصتِ میانِ ستاره‌ها
شلنگ‌انداز
             رقصی می‌کنم –
دیوانه
      به تماشای من بیا!




احمد شاملو – وصل – لحظه‌ها و همیشه

تنها سه شعر از این دفتر لحظه‌ها و همیشه مانده بود که اتندینگ آمد.

۲

خوش‌برخورد است و دوست‌داشتنی. فاصله‌ی اضافی بین خودش و ما ایجاد نمی‌کند. توگویی همراه و کنارمان است و به ما کمک می‌کند.

پرونده‌ها و لپ‌تاپ و چند سری کاغذ برای کاغذ‌بازی‌های اداری برداشتیم و به سراغ مریض‌ها رفتیم.

کمی کارها را انجام می‌دادیم. کمی درس می‌داد. کمی خاطره می‌گفت. کمی می‌خندیدیم. کمی قلبمان فشرده می‌شد. و دوباره ادامه می‌دادیم.

کتاب را آورد و بعضی موضوعات را با هم از روی کتاب مرور کردیم و خواندیم. این بین عکاس بیمارستان آمده بود و تند تند عکس می‌گرفت. نمی‌دانم برای کجا. حوصله‌اش را هم نداشتم. دلم می‌خواست زودتر برود. بحث‌های او برایم جذاب‌تر بود.

داشت از مریضی که دیروز دیده بود می‌گفت. او که در یک هفته ۳ بار به خاطر مسمومیت با متانول بستری شده بود.

[دوباره خندید.

باز هم نمی‌خواهی برایش برچسبی بگذاری؟

بس کن دیگر. نیاز باشد به سراغ عینک بیماری‌ها هم می‌روم.]

ادامه دادیم. کارها تمام شد. مریض‌هایم نیز فعلا کاری نداشتند.

۳

به همان اتاق خوابگاه با پنجره‌ی دلربایش آمدم. دیدن پنجره همانا و هجوم تداعی‌های بی‌شمار همانا.

از شعر شاملو تا پرلود شوپن. از پرلود دبوسی تا شعر مصدق.

بس است. اگر به او اجازه بدهم همین‌گونه ساعت‌ها پیش می‌رود.

به مریض‌هایم فکر کردم.

مریض‌هایم باید به بخش می‌رفتند؛ اما به علت جابه‌جایی بیماران کرونا به بخشی دیگر، فعلا امکانش نبود.

با نفری دیگر صحبت می‌کردم که مگر ما امکانات چنین جابه‌جایی‌ای را داریم؟

کسی دیگر از کمی دورتر گفت: فاکتور توکل را فراموش نکن. این فاکتور مهمی در تصمیم‌های مدیریتی ماست.

۴

به اورژانس آمدم تا اوضاع را بررسی کنم که اگر کاری نباشد، من نیز بروم.

اینچارج تا مرا دید گفت: اینترن مگر نگفتم برو؟ چرا این‌جا مانده‌ای. برو دیگر. مریضی نداری.

عصبانی بود. حق داشت. چند لحظه قبل یکی از بیمارهایی که جدید آمده بود، فرار کرد. نه از آن مدل فرارهای یواشکی. به سرعت دوید بیرون. توگویی لحظه‌ای وارد یک صحنه‌ی فیلم‌برداری شده‌ایم. اما به محض این که از در خروجی نیز به سرعت بیرون رفت، جلوی در بیمارستان ماشینی به او زد و تصادف کرد.

این داستانی است که افراد کنار در خروجی برای ما تعریف کرده‌اند.

البته او از این‌جا خلاص گشت. چرا که سوار آمبولانسش کردند و به بیمارستان تروما بردندش.

چشمانم را بستم. انگار که بستن چشمان باعث می‌شود این صحنه را تصور نکنم. به یاد خودم افتادم که صبح نزدیک بود من نیز جلوی در همین بیمارستان تصادف کنم.

به سمت خوابگاه برگشتم. دوباره از کنار همان سوسک رد شدم. وسایلم را گرفتم. به در و دیوار بیشتر نگاه کردم. دلم می‌خواست یک رنگی به جز این کرمِ مرده به این دیوارها می‌بود. دلم می‌خواست حضور زندگی در میان این چاردیواری‌های آکنده از رنج، کمی بیشتر می‌بود؛ حتی با این تغییرِ کوچکِ رنگِ دیوارهایِ چرکینش از کِرِمِ مرده به شاید سبز یا آبی یا سبز-آبی – همانند رنگ آن چشمانی که پیش‌تر از آن‌ها نوشته‌ام.

در این فکرها غرق، به حیاط قدم گذاشتم که آن‌ها را دیدم. در این نم نم باران، چه گفتگویی را سر داده بودند. دقایقی به کنارشان ایستادم. البته کمی دور که فکر نکنند مزاحم یا فضول هستم.

خیس شده بودم. مهم نیست. دلم می‌خواست حرف‌هایشان را بشنوم.

این همان حضور زندگی بود.

شنبه ۳۰ فروردین ۱۳۹۹ – بیمارستان فقیهی – اورژانس عمومی ۱ و ۲

۱

صادقانه گفت: بچه‌ها من ۷-۸ سالی هست که TCA Poisoning را نخوانده‌ام. امان از طب. هر چقدر که بخوانی، باز یک قسمت دیگرش را فراموش می‌کنی. با اجازه با هم یک دور مرورش بکنیم.

خواهش کرد که کتاب را برایش بیاورم.

آوردمش. چند صفحه‌ای بود. با هم خواندیم. هر از گاهی نکته‌ای را برایم باز می‌کرد یا اهمیتش را تأکید می‌کرد یا از کیس‌هایی که قبلا دیده بود، مثال می‌زد.

دوستش داشتم. این اتندینگ را.

هر کسی جرئت ندارد که این‌گونه به دانشجویانش صادقانه بگوید کتاب را بیاور تا با هم مرورش کنیم.

۲

امروز ققنوس در باران را با خود برده بودم. می‌دانستم که شعری در میان صفحات آن منتظرم است:

با این همه، ای قلبِ دربه‌در!
از یاد مبر
که ما
ــ من و تو ــ
عشق را رعایت کرده‌ایم،
ازیاد مبر
که ما
ــ من و تو ــ
انسان را
رعایت کرده‌ایم،
خود اگر شاه‌کارِ خدا بود
یا نبود.


۲: چلچلی – سه سرود برای آفتاب – ققنوس در باران – احمد شاملو

شاملو چلچلی

دوشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۹ – بیمارستان فقیهی – اسکرین

۱

قرار نیست از همه‌ی افرادی که در اسکرین ویزیت‌شان می‌کنم، خوشم آید. اما چه خوشم آید و چه نه، کارشان را انجام می‌دهم. به بهترین شکلی که می‌توانم. تفاوت در انرژی‌ای است که از من می‌گیرند.

او از آن افرادی بود که زالووار انرژی مرا از صبح می‌مکید.

تکیه‌گاهِ همدلی خود را روی این نکته متمرکز کرده بودم که او بیمار است. نه تنها جسمش، بلکه ذهنش نیز همین‌طور. قبلا هم گفته‌ام که از این تقسیم‌بندی بیماری‌ها به جسمی و روانی خوشم نمی‌آید. چون واژه‌های بهتری ندارم، مجبورم این‌گونه بگویم.

او البته، بیماری اصلی‌اش در ذهنش بود و جسمش مشکل مهمی نداشت. قبل از شروع کشیک من آمده بود. حدود ۷:۴۰ صبح. تا ۷ ساعت بعد نیز نرفت. تا ۷ ساعت بعد در اسکرین بیمارستانی که مرکز کرونا هست ماند و هر فرصتی که می‌یافت، به درون اتاق من می‌آمد.

هر بار با مشکلی جدید. با داستانی جدید. کم پیش آمده است که داستانی از بیماران را مستقیما بشنوم یا دوستان و استادانم بگویند که من این‌قدر شوکه گردم.

و باورم کن که داستان‌های زیادی شنیده‌ام – از سرهایی که بریده‌اند و قتل‌هایی که انجام شده است تا داستان پسر ۱۶ ساله‌ی بستری در بخش روان‌پزشکی که از چهار سرباز آن‌جا خواسته به او تجاوز کنند و سربازها هم با کمال میل انجام داده‌اند.

اما این یکی، تأثیرش در آن بلبشوی کرونا، آن‌قدر شدید بود که از او خواستم سه بار تکرار بکند و بعدش دیگر نتوانستم چند لحظه به حرفش گوش بدهم.

برایم قابل قبول است که افراد معمولا مشکل اصلی‌شان را همان اول نگویند – مخصوصا وقتی پای مسائل جنسی در میان باشد. تابوها و شرم و حیا و فرهنگ ما، صحبت درباره‌ی این مشکل‌ها را سخت می‌کند.

همانند آن مرد هفتاد و پنج ساله‌ای که دیگر روزی در این روزگار کرونا به اسکرین همین بیمارستان آمده و با ناله و شکایت از این‌که پول ندارد، ویزیتش را رایگان کرده و دردهایش را توضیح داده و آخرسر به رزیدنت‌مان می‌گوید من مشکل دیگری دارم. من کمرم شل هست.

از او می‌گفتم. دوباره بین دو بیمار، فرصت را غینمت شمرد و به درون اتاق آمد و بلافاصله گفت:

من زود اظهار [ارضا] می‌شوم. من وقتی با بچه‌ها نزدیکی می‌کنم، زود اظهار می‌شوم.

چشمانم تا جایی که ممکن است، باز شد. در آن هوای خفه‌ی اسکرین، پشت آن ماسک و شیلد، توگویی یک لحظه به من برق وصل کرده‌اند. آرام پرسیدم: چی؟

من وقتی با بچه‌هایم نزدیکی می‌کنم، خیلی زود اظهار می‌شوم.

با کی؟

با بچه‌ها.

ساکت بودم. حرفی نمی‌توانستم بزنم. مصاحبه‌ی روان‌پزشکی با او انجام نداده بودم. اما در همان بارهای بی‌شماری که آمده بود، نشانم داد آن‌قدری سایکوتیک (روان‌پریش) هست که چنین کاری بعید نباشد.

چند نوع Delusion داشت.

دلوژن یا هذیان باورهایی عمیق است که ثابت بوده و به نظر فرد کاملا واقعی‌اند. این باورها را نمی‌توان با فرهنگ و دین آن ناحیه توجیه کرد. مثلا درصد قابل توجهی از مردم جهان به ظهور یک منجی باور دارند. برای یکی، سوشیانت است؛ برای دیگری، مسیح؛ برای عمده‌ی مردم کشور ما، مهدی و …

این‌ها هذیان نیستند، این‌ها باورهای دینی است.

اما اگر کسی بگوید می‌خواهند به من آسیب بزنند و مرا بکشند و در پریزهای خانه‌ام میکروفون و دوربین کار گذاشته‌اند و دائم مرا کسی تعقیب می‌کند، هذیان دارد. حتی اگر به او بگویی این‌گونه نیست، باور نمی‌کند. زیرا که این باورها برای او ثابت هستند.

او نیز چندین نوع از این هذیان‌ها داشت.

هم‌چنین Insight چندانی نداشت. اینسایت یا بینش نشان می‌دهد که فرد چقدر به مشکلات خودش آگاه است. آیا می‌فهمد که بیمار است؟

اینسایت او نیز طبیعی نبود.

همین‌ها باعث شده بود که اصلا حرفش – نزدیکی با بچه‌ها – برایم غیرقابل باور نباشد.

کمی گذشت. دیگر آن برق از من جدا شده بود. دوستم آن لحظه که من دچار گیرپاژ شده بودم، صحبت را با او ادامه داد. من پس از لحظه‌ای به او پیوستم. معلوم شد که احتمالا منظورش از بچه‌ها، همسرش است. و من با تمام وجود امیدوارم که این‌طور باشد.

آخر سر معلوم گشت دیشب دلش می‌خواست با بچه‌ها نزدیکی کند و قرصی برای جلوگیری از زود اظهار شدن خورده و دیگر از اظهار نشدن خسته گشته بود و از فکر کردن به این که چرا الان اظهار نمی‌شود، سردرد گرفته بود.

برایش توضیح دادیم که برای تنظیم این دارو بهتر است به یک روان‌پزشک مراجعه بکند. نامه‌ای برایش نوشتم که با آن نامه به کلینیک روانپزشکی دانشگاه برود؛ تا هم قرص اظهارش درست بشود و هم باقی مشکلاتش.

از اتاق کاملا بیرون نرفته بود که دوباره برگشت و گفت:

من نمی‌خواهم دیگر اظهارم درست بشود. دیشب از اظهارنشدن خسته شده بودم. دیگر همین شل و ول هم باشد، کافی‌ام است.

همین‌طور ادامه می‌داد و من دلم می‌خواست برود. فقط دلم می‌خواست برود.

آخر سر که بعد از هفت ساعت رفت، با دوستم به هم نگاهی کردیم. نگاهی که آسودگی از چشمانمان می‌بارید. فقط خوشحال بودیم که رفته است.

البته احتمالا یکی دو هفته‌ی دیگر برمی‌گردد. بعید است هفت ساعت بدون تجهیزات کافی در مرکزی که ما بیماران کرونا را ویزیت می‌کنیم، باشی و دچار بیماری نگردی.

۲

هنوز از دست آن اولی خلاص نشده بودیم که یکی دیگر نیز به سراغ‌مان آمد:

من آمده‌ام این‌جا که کرونا وجود دارد و نه ماسک می‌زنم و نه کار دیگری می‌کنم. خداوند خودش نگه‌دار من است. چیزی زیر لب خواند و به دور و برش فوت کرد.

این‌گونه مواقع یاد حرف علی (ع) می‌افتم: اَفِرُّ مِنْ قَضاءِ اللهِ اِلی قَدَرِهِ.

برای او نیز گفتمش؛ اما افاقه‌ای نکرد.

دوستم نیز برایش توضیح می‌داد که شاید برای خودت اتفاقی نیفتد؛ اما دیگران ممکن است فوت کنند. باز هم افاقه‌ای نکرد.

آخر سر مجبور شدیم به زور متوسل بشویم: یا از این‌جا بیرون می‌روی، یا این‌که باید حداقل این ماسک را بزنی.

کمی سبک سنگین کرد و ماسک را زد. زیرا می‌خواست همراه مادرش باشد.

مادرش را آورده بود که به شدت مشکوک به کرونا بوده و تعداد قابل توجهی عامل زمینه‌ای خطرناک برای کرونا داشت.

خداوند مراقب او نبود که کرونا گرفته است؟ تو خونت رنگین‌تر است و فقط تو نمی‌گیری؟ آن مادر پیر بیچاره با چهره‌ی مهربانش مورد خشم خداوند قرار گرفته که دچار این بیماری گشته است؟

آن لحظه یاد شعر شاملو می‌افتادم که همان صبح خوانده بودم. قبل از آنکه این لباس‌ها آن‌قدر کلافه‌ام بکنند که دیگر نشود شعر خواند. شعری که بی‌شمار بار خوانده‌ام و تقریبا آن را حفظ هستم.

شاید خیلی نیز مربوط نباشد، اما آن‌قدر دوستش دارم که ذهنم بهانه‌ای برای مرورش می‌خواست:

ای کاش می‌توانستم
خونِ رگانِ خود را
من
   قطره
   قطره
   قطره
   بگریم
تا باورم کنند.



ای کاش می‌توانستم
                         ــ یک لحظه می‌توانستم ای کاش ــ
بر شانه‌های خود بنشانم
این خلقِ بی‌شمار را،
گردِ حبابِ خاک بگردانم
تا با دو چشمِ خویش ببینند که خورشیدِشان کجاست
و باورم کنند.



ای کاش
می‌توانستم!




احمد شاملو – با چشم‌ها – مرثیه‌های خاک

اما همان‌طور که گفتم، هذیان‌ها قرار نیست با روی شانه‌ی من نشستن و گرد حباب خاک گشتن و دیدن خورشید با چشمان‌شان، تغییر کنند. آن‌ها باورهای ثابتی هستند.

نمی‌دانم این کاسه‌های داغ‌تر از آش در این مدت، باعث مرگ چند انسان شده‌اند. راستش برای من، این نوع کشتن، فرقی با این ندارد که اسلحه را به سمت کسی نشانه بگیری و شلیک بکنی.

۳

شاید تا حالا لباس فضایی، گان یا شیلد نپوشیده باشی. اما حدس می‌زنم ماسک گذاشته‌ای. به این دقت کرده‌ای که وقتی ماسک می‌زنی، قسمت‌هایی از صورتت خارش می‌گیرد که تاکنون اصلا به وجود آن نقطه فکر نکرده بودی؟

آن لحظه دلت می‌خواهد آن‌جا را بخارانی. با تمام وجود.

حالا فرض کن این خارش در تمام بدنت باشد. صورت. گردن. دست‌ها. قفسه سینه. پشت. کمر. شکم. باسن‌ها. ناحیه تناسلی. ران‌ها. زانوها. ساق پا و خود پا.

آخرین بیمارم این‌گونه بود. از دو سال پیش چنین خارشی داشت. نگذاشته بود لحظه‌ای آسوده باشد. نگذاشته بود شبی را آرام بخوابد.

بارها به پزشک مراجعه کرده بود و علتی برایش پیدا نکرده بودند.

و امشب، آن‌چنان طاقتش را برده بود که به اسکرین بیمارستان کرونا آمده و فقط داد میزد که خداوندا مرا بکش که خسته شده‌ام. گریه می‌کرد و داد می‌زد.

هیچ نمی‌دانستم باید چه کار کرد. یک کلرفنیرامین برایش تزریق کردیم که کمک چندانی هم نکرد. منتظر اکسترن و رزیدنت پوست بودم و پیشش نشسته بودم. نمی‌دانستم باید چه گفت.

هیچ حرف تسلی‌بخشی نمی‌یافتم. هیچ.

همانطور که هیچ دلیلی برای خارشش به ذهنم نمی‌رسد.

یک بیماری زمینه‌ای داشت ولی این شدت از خارش را توجیه نمی‌کرد. و راحت‌ترین کار چیست؟

عینک بیماری‌یابی بیماری‌های روانی را بگذاری و بگویی خارشت ذهنی است.

ذهنی یا جسمی، مهم نیست. او از این خارش رنج می‌کشید و من هیچ حرف تسلی‌بخشی نمی‌یافتم و از لحاظ پزشکی نیز هیچ کار مفیدی از دستم برنمی‌آمد.

۴

امروز بیمارستان زیباتر شده بود. بسته‌های آبمیوه و شیرینی برایمان آورده بودند. این مردم مهربان درستش کرده بودند.

هر بار که آن‌ها را می‌دیدم، لبخند می‌زدم. نگاهشان می‌کردم و آن شعر را به خاطرم می‌آوردم که:

بگذارید این وطن رویایی باشد که رویاپروران در رویای خویش داشته‌اند.
بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود.


بگذار این وطن دوباره وطن شود – لنگستن هیوز – احمد شاملو

سه‌شنبه ۲ اردیبهشت ۹۹ – بیمارستان فقیهی – اسکرین

این لباس‌های محافظتی سراسری که نامش را لباس فضایی گذاشته‌ایم، تجربه‌ی غریبی است. باید پوشیده باشی‌اش تا بدانی چه می‌گویم. امشب مریض‌های کرونا با من بود و به داخل این لباس‌ها رفتم. گرم است. وحشتناک گرم. اما باران می‌آمد. تحمل‌پذیرش می‌کرد.

در آستانه‌ی دری که آمبولانس، بیمار را مستقیما به داخل اسکرین می‌آورد، ایستاده بودم. به باران نگاه می‌کردم و به وقایع کشیک امشب می‌اندیشیدم:

یکی را ماری‌جوانا به آن‌جا آورده بود. همراهش می‌گفت که فقط دو تا سه‌کام گرفته و ظرفیتش از این خیلی بیشتر است. نمی‌دانست امشب چرا این‌گونه شده است. در اسکرین می‌خندید و دیگران را نیز می‌خندانْد. سر و صدا شده بود. آن‌قدر که سوپروایزر آمد و تذکر داد.

دیگری، شیشه مصرف کرده بود. غول‌پیکر بود. به سختی روی تخت او را نگه داشته بودند. نمی‌دانم مرا در آن لباس فضایی چه می‌دید و برایش چه موجودی به نظر می‌رسیدم. اما توجهی به من نداشت. بدو ورود، آغوشش را به سمت پرستارمان گشود و او را پریماه صدا زد. لحظه‌ای بعد، او برایش فاطمه بود و لحظه‌ای دیگر، سارا. پرستارمان خنده‌اش گرفته بود. می‌گفت مگر تو چند تا معشوقه داری؟

دیگر انسانی، سم موش را روی پفک و پفیلا زده و خورده بود. فرستادیم‌اش به فوریت – همان‌جایی که دو هفته‌ی گذشته بودم. باید سریع درمان می‌گرفت تا از هر سوراخ بدنش خون به بیرون نزند. تنها سم موش هم نخورده بود. توگویی می‌خواست مطمئن بشود. کنارش بیست عددی کلونازپام هم مصرف کرده بود.

کسی اصرار می‌کرد که برایش سی‌تی اسکن بنویسم. گیر بد کسی افتاده بود. من حتی یک تب‌بر را هم اضافی نمی‌دهم؛ چه برسد به سی‌تی اسکن. وقتی می‌گویمت احتیاجی نداری، یعنی نداری. نظرم هم عوض نمی‌شود.

اصلا در مورد داروها و تست‌ها دست بالا عمل نمی‌کنم. تنها یک‌جا در هنگام دارو دادن، دست‌و‌دلباز هستم. آن هم هنگامی است که فرد درد دارد. در این زمینه خیالم راحت است. تکست‌بوکی پشتیبان من است که سال‌ها با تکیه به آن میلیاردها نفر را درمان کرده‌اند. هر چند در این‌جا گاهی سهمش زبانه‌های آتش است.

بس است. این لیست می‌تواند ادامه پیدا کند. اما خسته هستم. خیلی کم خوابیده‌ام. بهتر است و باید کمی بخوابم. تنها ۴ ساعت دیگر شیفت بعدی‌ام شروع می‌شود. ۱۸ ساعت، فیکس، در همین اسکرین. همین اسکرین پر از رنج. رنج‌هایی غریب و آشنا که گاه نمی‌دانی برایشان چه کنی.

چهارشنبه و پنج‌شنبه ۳ و ۴ اردیبهشت ۹۹ – بیمارستان شهید فقیهی (سعدی) – اسکرین

تجربه‌ی جدیدی بود. کشیک ۱۸ ساعته در اسکرین. آن‌قدر عجیب که آن انسان که در آن‌جا برای برقراری امنیت نشسته بود، وقتی در آخرین دقایق کشیک فهمید این کار را کرده‌ایم، همین‌طور با چشمانی گشادشده به ما خیره شد.

آخرین روز این اتاق کوچک بود. اتاق کوچکی که در آن، هم موبایلم را در پلاستیک پیچیده بودم و هم خودم را.

فقیهی اسکرین

مطمئنم به شدت دلتنگش می‌شوم. نه، حرفم دقیق نیست. دلتنگ‌تر. همین الانش هم دلتنگش شده‌ام وقتی که فکر می‌کنم آخرین کشیک دانشگاهی‌ام در اسکرین تمام شد.

۱

انگیزه‌ات چه بود؟

این را رزیدنت‌مان از بیمار پرسید، وقتی که برایش توضیح دادم که او چه مشکلی دارد و چه کارهایی برایش کردم و اکنون می‌خواهم مرخصش کنم.

پماد ویتامین دی و عسل و سیر له کرده را با هم مخلوط کرده و به روی بیضه‌ها و آلت تناسلی‌اش گذاشته بود. پماد ترکیبی‌ِ خود‌ساخته‌اش، باعث یک واکنش در آن ناحیه گشته و ساعت ۳ صبح، با ورم و سوزش کیسه‌ی بیضه به بیمارستان آمده بود.

خنده‌ام گرفته بود؛ اما نباید می‌خندیدم. درست نبود. او فقط دلش می‌خواست دیگر زگیل تناسلی نداشته باشد.

راه مناسبی را انتخاب نکرده بود.

۲

پنجاه و پنج سال داشت.

ادرارش به رنگ چای شده، ده کیلوگرمی وزن کم کرده و نمی‌توانست غذایی بخورد.

چند عکس و آزمایش همراهش بود. نگاه‌شان کردم. لحظه‌ای بعد، نگاهم را از آزمایش‌ها به سمت صورت او و همسرش بردم. توضیح می‌دادند که ما پیش آن دکتر و فلان دکتر رفتیم و همه به ما گفتند که ما پزشک متخصص مورد نظر شما را نداریم.

از آن‌ها پرسیدم: کسی برای شما توضیح داده است که این عکس‌برداری و آزمایش‌ها چه چیزی نشان داده‌اند؟

هر دو گفتند نه.

دوباره به کاغذها خیره شدم. توده‌ی ۱۰ در ۱۳ در ۹ سانتی‌متری در فضای شکم. توده‌های متعدد در کبد. سارکوم و متاستاز به کبد.

[توضیحات استادم به ذهنم می‌آمد که چرا کبد این‌قدر متاستازپذیر است.

به او گفتم که ممنونم اما الان وقتش نیست. بگذار این یادآوری را برای وقتی دیگر.]

سوالم را دوباره تکرار کردم. دلم نمی‌خواست من کسی باشم که این حرف را به آن‌ها می‌زنم. من آن‌قدر تجربه ندارم. من نمی‌توانم سوال‌هایشان را به خوبی جواب بدهم.

جواب‌شان تغییری نکرد.

قرعه‌ی کار به نام من افتاده بود. اکنون، یک انتخاب داشتم. من هم او را بستری کرده و بگویم برایتان توضیح خواهند داد یا …

از هر دوی آن‌ها خواستم بنشینند. اتاق کوچک بود و یک صندلی بیشتر نداشت. آن که ایستاده بود، بر روی تخت نشست.

صفحات کتابی که همین دو روز پیش تمامش کرده بودم، در ذهنم ورق می‌خورد. صفحات مرگ با تشریفات پزشکی: آن‌چه پزشکی درباره‌ی مردن نمی‌داند. نوشته‌ی آتول گاواندی.

مرگ با تشریفات پزشکی آتول گاواندی

نفس عمیقی کشیدم و شروع کردم: «من نگرانم».

نخستین جمله‌ام بود. از کتاب آن را وام گرفته بودم.

باقی صحبت‌هایم را حولِ آن بذرِ «من نگرانم» چیدم و گفتم.

آغاز یک تجربه بود. تجربه‌ی این‌که تنها خودم به کسی بگویم یک سرطان بدخیم دارد که در بدنش نیز پخش شده. تجربه‌ی صحبت از مرگ.

نمی‌دانم چند بار دیگر قرار است این جمله را بگویم. بستگی به انتخاب رشته‌ی تخصصم دارد. اما همگیِ آن چند رشته‌ای که در ذهنم هستند، به نوعی سر و کار جدی با مرگ دارند. یا مستقیم یا غیرمستقیم.

حس می‌کردم اتاق تنگ‌تر شده است.

اما ادامه دادم. حس می‌کردم بی‌رحم شده‌ام هنگامی که با تبری به دست، ریشه‌های تمام امیدهایشان را به خوش‌خیم بودن توده، قطع می‌کردم.

حس می‌کردم اتاق تاریک‌تر شده است.

اما صحبت کردیم. کمی گفتم. کمی گوش دادند. کمی پرسیدند. مرحله‌ی انکار شروع شده بود: نمی‌شود آزمایش‌ها اشتباه کرده باشد؟حتما درست هستند؟

حس می‌کردم اتاق سردتر شده است.

اما باز هم برایشان گفتم و توضیح دادم. زن اشک می‌ریخت. مرد راه می‌رفت.

سخت بود راه رفتن در آن اتاق تنگِ تاریکِ سرد.

پس از مدتی از اتاق بیرون رفتند که تصمیم بگیرند. این‌که در این بیمارستان بمانند یا به جایی دیگر بروند.

در آخر هر دو تشکر کردند. به آن‌ها این‌گونه گفته بودم و آن‌ها تشکر می‌کردند. حس می‌کردم لیاقت این تشکر را ندارم.

۳

حدود هفتاد دقیقه فرصت استراحت داشتم. نزدیک صبح بود. به خوابگاه بیمارستان رفتم. دنبال اتاقی خالی می‌گشتم. یکی یافتم.

البته چندان هم خالی نبود. بچه‌سوسکی روی دیوار مشغول جولان بود و به کشف زندگی سوسکی خود می‌پرداخت.

روبالشتی و روتختی یک بار مصرف را آماده کردم. کاش همیشه از این‌ها می‌دادند و پس از این دوران کرونا پایان نمی‌یافت.

دراز کشیدم.

یک شعر کوتاه خواندم.

أُریدک دائماً بِقُربی
إن وقع حُزن الأرض على کَتفی أمیلُ إلیک…



می‌خواهم همیشه کنارم باشی
تا اگر اندوهِ زمین روی شانه‌هایم افتاد
به سمتِ تو کج شوم…



زهرا الحجاج

به شعر فکر می‌کردم. همان زمان، موسیقی را پخش کردم. قطعه‌ای از بتهوون که کمی پیش، دوستی برایم فرستاده بود.

دقیقه‌ای از موسیقی گذشت. نفهمیدم چه شد. ناگهان، ثانیه‌های شدیدی از اشک و سپس قطع شدنش. به اطراف نگاه کردم که کسی به اتاق نیامده باشد. حوصله‌ی نگاه و صحبت با کسی را نداشتم. چند بار پلک زدم تا دیگر تمام شود.

نمی‌دانم چه اتفاقی افتاده بود. تا حالا در بیمارستان این‌گونه نشده بود.

اما انگار، راه دیگری نبود.

باید می‌آمدند.

دوشنبه ۲۲ اردیبهشت ۹۹ – بیمارستان نمازی – اتفاقات – مراقبت‌های حاد یک

هنوز باورم نمی‌شود. مگر یک کشیک چقدر می‌تواند شلوغ شود؟

دور تا دور آن اتاق بزرگ، تخت‌های بیمار باشد. جا کم آید. در وسط اتاق آن‌قدر تخت بگذاری که برای رفتن از سویی به سوی دیگر، مجبور به جابه‌جایی تخت‌ها شوی و باز هم جا کم آید. در نهایت چندین تخت هم در راهرو بگذاری.

امروز همینقدر شلوغ بود.

از انواع سکته‌ها تا متانول. از انواع سرطان‌ها تا خود اتانول. از آن بیماری نادر Adult Still’s Disease که شاید تعدادش در کشورمان به هزار عدد هم نرسد تا بی‌شمار خونریزی گوارشی.

آن‌قدر شلوغ، آن‌قدر خسته، که همدلی برایم سخت می‌شد. بی‌حوصله‌تر جواب همراهان بیمار را می‌دادم و بیشتر از همیشه به ساعت نگاه می‌کردم.

آن‌قدر شلوغ، آن‌قدر خسته، که حوصله‌ی جواب دادن چندباره‌ی سوال‌های تکراری‌شان را نداشتم.

آن‌قدر که انتظارم از آن‌ها بالا می‌رفت و دلم می‌خواست ذره‌ای حال مرا هم درک کنند. نه. نه. لازم نیست حال مرا درک کنند. این انتظار معقولی نیست. اساس بخش اورژانس را درک کنند که زودتر رسیدن به معنای زودتر نوبتت شدن نیست.

با این جمله به سراغ من نیایند که مریض من بدحال است.

«این‌جا مراقبت‌های حاد یک است. همه‌ی بیماران بدحال هستند؛ اگر بدحال نبودند که به حاد یک نمی‌آمدند. به حاد دو می‌رفتد.» پرستاران‌مان به آن‌ها می‌گفتند.

در وضعیتی کمی خلوت‌تر این انتظارها را ندارم. اما هنگامی که خسته هستم و شلوغ است، این انتظارم از آن‌ها بیشتر خودش را نشان می‌دهد.

دوازده ساعت کشیک من تمام شده بود.

منتظر نفر بعدی بودم که بیاید و من بروم. ۳ مریض جدید هم‌زمان آمدند.

سرطان سرویکس. دهانه‌ی رحم. همراهش مرا در گوشه‌ای گیر انداخت و گفت: دلم نمی‌خواهد او بداند که سرطانش به کبدش نیز زده است. متاستازهای وسیع داشت. به کبد. به روده‌ها. به ستون مهره‌ها.

نمی‌دانم شاید قیافه‌ام جور خاصی شد که اضافه کرد: البته هر جور شما صلاح می‌دانید. شما پزشک هستید. اما من و پزشک خودش تصمیم گرفتیم که به او نگوییم این‌قدر پخش شده است.

دلم می‌خواست به او بگویم. به نظرم، گفتنش باعث می‌شد که اولویت‌هایش تغییر بکند. جوری دیگر بخواهد این روزهای پایانی را معنا کند.

اما آن لحظه، آن‌قدر خسته بودم که نمی‌توانستم بفهمم این تصمیمم درست است یا نه.

حرفی به او نزدم. بار این تصمیم را بر دوش اتندینگ کشیک شب گذاشتم. با سواد است و خوش برخورد و دلسوز. امیدوارم که تصمیم خوبی بگیرد.

نفر بعد رسید. حدود نیم ساعت بعد از زمانی که می‌بایست می‌آمد. کشیک من تمام شده بود. افطار هم شده بود.

با بیشترین سرعت ممکن آن غذای بدمزه‌ی بیمارستان را که حتی معلوم نبود چیست، پایین دادم. فقط می‌خواستم کمی حال داشته باشم تا به خانه برسم و در این راه یک تلفن بزنم.

از دیروز بود که می‌خواستم بعد کشیک امشب با او تماس بگیرم. امیدوارم بودم که آن کار مشترک قدیمی را اکنون از من نخواهد. الان توانش را ندارم. دلم برایش تنگ شده بود. برای صحبت‌هایش و گوش دادن به او.

من بی‌انصافی کرده بودم و چند ماه بود که خبرش را نگرفته بودم.

حدود ده شب بود. می‌دانستم ساعت مناسبی برایش است. تماس گرفتم. لحظه‌ای بعد برداشت. دلم برای آن صدای مهربانه و مادرانه و پر از تجربه‌ی او، سخت تنگ بود.

پنجاه و چهار دقیقه صحبت کردیم. به او گوش دادم. مست شدم. سیراب. خستگی‌ام کمتر بود. لبخند می‌زدم.

از هر دری گفتیم.

برایم از سیاه‌زخم و کزاز و هاری و آبله گفت. بیماری‌هایی که برای من تنها در میان صفحات هریسون معنا می‌یابند و برای او با آن تجربه‌ی پنجاه سال بیشتر از من طبابت کردنش، در میان آدم‌ها.

خاطراتی جدید از دوران رزیدنتی خودش گفت. از زمانی که شیراز بود و از زمانی که آمریکا.

از ترس از بیماری‌های جدید می‌گفت. این‌که این ترس در بین پزشکان هم وجود دارد.

برایم از هنگامی گفت که نخستین بار کار با بیماران HIV مثبت را شروع کرده بود. از اولین نفراتی در ایران بود که در زمینه ایدز کار کرد. می‌گفت هیچ پزشکی حتی دلش نمی‌خواست در اتاقی که من بیماران را می‌بینم، برود. همه از آن بیماری می‌ترسیدند. در درمانگاه، آن اتاق دوشنبه به دوشنبه باز می‌شد و در باقی روزهای هفته درش بسته می‌ماند.

برایم گفت: من هنگامی که کسی آن‌ها را دوست نداشت، دوست‌شان داشتم.

و از آن موقع است که این حرف او، در ذهنم می‌درخشد.

به او گفتم: استاد. من از این به بعد این‌قدر بی‌انصاف نخواهم بود. تماس می‌گیرم و همان اول می‌گویم که دلم تنگ شده است.

خندید و گفت شبم را بخیر کردی.

لحظه‌ای بعد ادامه داد: همیشه به تو افتخار می‌کردم و می‌کنم.

تمام ۵۴ دقیقه‌ی صحبت را راه می‌رفتم. تنها این لحظه ایستادم. چشمانم به شدت از حجم وایتکس و دیگر ضدعفونی‌کننده‌های موجود در بیمارستان، قرمز شده بود.

آن لحظه، این قرمزی را چند قطره‌ی کوچک اشک همراهی کرد.

جمعه ۲۶ اردیبهشت ۹۹ – بیمارستان نمازی – اتفاقات – مراقبت‌های حاد یک

۱

جمعه بود. ماه رمضان بود. شب احیا بود. احتمالا این دلایلی چندان شلوغ نشدن امروز – نسبت به کشیک قبلی – بود.

هدیه‌ی ورودم به بخش، کارهایی بود که کشیک دیشب، فراموش کرده یا نخواسته یا نرسیده بود که انجام دهد. خودش را نیز پیدا نکردم که بیمارها را از او تحویل بگیرم.

تقصیر من بود. سه دقیقه دیر رسیدم. قانوناً می‌توانست ساعت ۸ برود.

پرونده‌ها را ورق زدم. بیمارها را از اول دیدم. آزمایش‌هایشان را درآوردم.

چند نفر هوشیاری‌شان کم شده بود. یکی در این میان، به سختی می‌توانست هوا را به نفس تبدیل کند. دستان تیروئیدی که دیگر سپری شکل نبود، نای‌اش را می‌فشرد و تنگ‌اش می‌کرد.

از همراهش پرسیدم مدل سرطانش را می‌دانید؟

با لبخندی گفت آناپلاستیک. یاد آن همه مطلبی که راجع به تیروئید خوانده‌ام، افتادم. آن همه تکست‌بوک. آن ماجراها. فرار آن روزهای من.

پلکی زدم تا پرده‌ی این فکرها پایین افتد. الان، وقتش نبود.

لبخند او را نگاه کردم. به نظر نمی‌آمد تلخ باشد. لبخندی لبریز از امید بود.

بین ذهن من درمورد آناپلاستیک و ذهن او، فاصله‌ی زیادی بود. شاید هیچ‌کس در این مدت مفهوم آناپلاستیک را به او نگفته بود.

حرف‌های دوست و یکی از بهترین معلم‌هایم را در پزشکی به خاطر می‌آوردم. آن زمان که دو نفری صحبت می‌کردیم و می‌گفت: امیر. این آناپلاستیک، یک چیز زهر ماری است که کاری‌اش هم نمی‌شود کرد. من هنوز بیماری با آناپلاستیک ندیده‌ام که زنده بماند. مورتالیتی‌اش زیادی بالاست.

کسی را نمی‌شناسم که به اندازه‌ی او با سلول‌های تیروئید آشنا باشد. دوستشان است. برایش در زیر میکروسکوپ، حرف می‌زنند.

اما آن آقای پنجاه و هفته ساله و همراهانش، به نظر نمی‌رسید از این موضوع آگاه باشند. امید زیادی به شیمی‌درمانی بسته بودند. وقت زیادی را صرف آن می‌کردند.

آن صدا در ذهنم چرخید: می‌شود نگفت. می‌توانم نگویم. می‌توانم تا وقتی که به بخش جراحی می‌فرستیم‌شان، از آن‌ها دوری کنم.

اما. یک نفس عمیق کشیدم. گفتم آناپلاستیک خوب نیست و با این جمله شروع کردم.

آن دو خانم با چشم‌های قهوه‌ای درشت که اکنون اشک‌ها به آن‌ها عمق بیشتری می‌داند، نگاهم می‌کردند. می‌گفتم ریه را درگیر کرده است. گردنش را نیز.

باورم نمی‌کردند. گریه می‌کردند و باورم نمی‌کردند.

می‌گفتند: اما ما، شیمی‌درمانی کردیم.

باورم نمی‌کردند. گریه می‌کردند.

نتوانستم بگویم بعید است جوابی از شیمی‌درمانی بگیرید. دیگر نتوانستم.

فقط به سوال‌های آن‌ها پاسخ دادم. شاید خودشان نیز جرئت نمی‌کردند این سوال را بپرسند.

۲

گفتم: می‌شود من (LP (Lumbar Puncture را انجام دهم؟

خندید و آری گفت.

تجربه‌ای در این زمینه نداشتم. تنها دو بار: یکی کودک بود و یکی بزرگسال.

این بار سومی بود: خانمی چهل ساله. گیج بود و هوشیاری‌اش کم. در حال سوختن در تب.

کمی گردنش سفت شده بود. همین باعث شک به مننژیت می‌شد: شاید یکی از این موجودات کوچک، پرده‌ی دور مغز را درگیر کرده بود.

ذهنم را مرور کردم. از نشانه‌های استخوان ایلیوم شروع می‌کنی. فضای بین مهره‌های کمری سوم و چهارم یا چهارم و پنجم را پیدا می‌کنی. لمس کن. کدام به نظرت بهتر است؟ با سر انگشتانت خوب لمس کن و این را بگو. فضای بهتر را پیدا کن.

تجسم کن. سوزن را به آرامی از فضای بین مهره‌ها عبور بده. کمی به سوزن زاویه بده. به سمت ناف. انگار از کمر ناف را نشانه گرفته‌ای.

به داخل وارد بشو. شاید یک حالت فرو رفتن سوزن در فضایی خالی را حس کنی. تنها یک حس است. وقتی انجامش بدهی، خودت می‌فهمی.

وارد که شدی، صبر کن. اجازه بده مایع مغزی-نخاعی کم کم خارج شود.

رزیدنت مهربان‌مان چند متر آن طرف‌تر روی صندلی نشسته بود. گفت روی صندلی بنشین و راحت کار انجام بده. می‌خواستم شروع کنم. نگاهش کردم. این نگاه که لطفا بیا.

گفت: نترس. من هستم. من اینجا هستم. استرس نداشته باش.

یک نفس عمیق دیگر و شروع کردم.

برای هر قدم نگاهش می‌کردم که تاییدیه بگیرم. مایعی در حال برگشت بود. خون.

گفت اشکالی ندارد. تراماتایز (Traumatize) کردی. پیش می‌آید.

لبخند می‌زد. لبخندی اطمینان‌بخش، تسلی‌بخش و آرامش‌بخش.

۳

گفت بیا برویم.

به اتاق استراحت رفتیم. املت با قارچ درست کرده بود. آن را در مایکروفر گذاشت. نان سنگک را نیز از پلاستیک در آورد.

برایم لقمه درست کرد.

من مبهوت بودم.

از مهربانی او. حرفی نمی‌توانستم بزنم.

چقدر این رزیدنت‌های باسواد مهربان را دوست دارم.

آن دیگری، همان که برای LP با او رفته بودم، با خنده گفت: رزیدنت این‌قدر مهربان دیده‌ای؟

دیروز و امروز، مهربانی‌های زیادی دیده‌ام.

کاش می‌شد. ای کاش می‌شد که سهم این مهربانی‌ها در زندگی‌های روزمره‌ی ما بیشتر باشد.

آن‌گاه، هر انسانی، با هر رنجی، شاید اندکی آ‌سوده‌تر زندگی می‌کرد.

۴

چند سالی از من کوچکتر بود و EMS او را در پارک یافته و آورده بود.

مأمور اورژانس رو به من گفت: دکتر. مریض No Visitor است و در پارک حالش بد شده بود. گل کشیده است و از برادران افغان است.

این جمله‌ی آخر را با کمی خنده گفت.

نگاهش کردم. از پشت ماسک و شیلد نیز، خودش فهمید من کسی نیستم که بخواهد این حرف بی‌معنا را با من ادامه بدهد. اصلا چه ربطی دارد که این حرف را می‌گویی؟ خب اهل افغانستان باشد.

از او تشکر کردم که زودتر برود. نمی‌خواستم کنارم باشد و نگاه نژادپرستانه‌اش را به فضای من تحمیل کند.

پسرک برای اولین بار گل کشیده بود (ماری‌جوانا). اولین حرفی که زد این درخواست بود که پدرم نفهمد. پدرم نفهمد که مرا می‌کشد.

آن دو کاسه‌ی خون را نگاه کردم. دستم را بر شانه‌اش گذاشتم و به او این قول را دادم که پدرش نفهمد.

دوباره گفت که پدرم نفهمد. من پول دارم و خودم حساب می‌کنم. پدرم نفهمد.

نگاهی به او کردم. آن کفش‌هایی که از فرسودگی، چند جایش پاره شده بود. شلواری که معلوم بود از وقتی که دیگر قد نکشیده است، همین را می‌پوشد.

با وضع اقتصادی امروز و سن او، بعید بود که خودش پول زیادی داشته باشد. تنها به او گفتم که مگر کسی از تو پولی خواست؟ پولت را برای خودت نگه دار. اما به یک همراه نیاز داری.

دوستی داری که به او زنگ بزنیم؟ شماره‌ای داد.

برنداشت.

پرستارمان نمی‌دانم به او چه گفت که شماره‌ی پدرش را از او گرفت.

می‌خواست زنگ بزند که گفتم خودم به پدرش زنگ می‌زنم. خندید و گفت که تو نمی‌خواهی من به پدرش بگویم که گل کشیده است. خندیدم و گفتم: درست است. نمی‌خواهم پدرش بفهمد.

زنگ زدم. بوق سوم بود که صدای آرامی پاسخ داد.

خودم را معرفی کردم و وقتی به او گفتم از بیمارستان نمازی تماس می‌گیرم، ثانیه‌ای سکوت کرد. سپس گفت: خیر باشد.

ناخودآگاه لبخند زدم. جوابش را دوست داشتم. برایش توضیح دادم که محمد را به این‌جا آورده‌اند. کمی حالش بد شده و مسموم شده. نگران نباشید و چند ساعتی دیگر مرخص می‌گردد. فقط لطفا برای این‌که همراهش باشید، یکی بیاید.

سریع خودم را می‌رسانم. گفتید بیمارستان نمازی؟

بله. اورژانس بیمارستان نمازی. بخش حاد یک.

تشکر کرد. دوباره لبخند زدم.

نیم ساعت بعد آمد. پیرمردی لاغر و کوچک‌اندام. صورتی گرد و لبخندی مهربان. ریشی سفید و موهایی کم‌پشت.

از پسرک پرسید که چه خورده‌ای؟ فهمیدم که منظورش غذا نیست. سریع به او گفتم که نگران نباشید. مشروب نخورده است. تنها کمی در بیرون مسموم شده و حالش خوب می‌شود.

خوشبختانه اصطلاحات انگلیسی این‌قدر این‌جا رایج است که در هنگام حضور اتندینگ نیز کاملا می‌توانستم به‌‌گونه‌ای صحبت کنم که تنها او و من متوجه بشویم از چه سخن می‌گوییم.

پسرک ۶ ساعت تحت نظر ماند و مرخص شد. پدرش بارها تشکر کرد. خودش نیز.

پرستارمان آخرسر گفت: دکتر. نگذاشتی که به پدرش بگویم.

تنها خندیدم.

خسته بودم و حوصله نداشتم که بگویم: تو با نگفتنت، به او لطف نکردی. به خودت لطف کردی. رازداری تو را منع می‌کند که به کسی دیگر بگویی. اما متاسفانه آن پسرک این موضوع را نمی‌دانست. نمی‌دانست که تو اگر بگویی، می‌تواند از تو شکایت کند.

هر چند که حتی اگر چنین قانونی نیز نبود، نمی‌گذاشتم که کسی به پدرش بگوید.

این موضوع کمکی نمی‌کرد.

به پسرکی که از اضطراب حضور پدر، دقایقی بعد از آمدنش دچار Conversion (هیستری) شد و به یک‌باره دست چپش فلج گردید.

گفتن این موضوع به پدر، کمکی نمی‌کرد و تنها به نظرم زمینه را برای Conversion های بیشتر فراهم می‌کرد.

اما الان، هر دو خندان، با چهار دست سالم، به سمت خانه رفتند.

شنبه و یک‌شنبه – ۲۷ و ۲۸ اردیبهشت ۹۹ – بیمارستان نمازی – اتفاقات – مراقبت‌های حاد دو

می‌گویند: آ‌ن‌قدر شلوغ که حتی فرصت سر خاراندن نداشتم. یک‌شنبه شب، برای من تداعی این حالت بود.

البته سرم نمی‌خارید. صورتم بود.

از ۸ شب تا کمی قبل از ۳ بامداد، حتی وقت نکردم لحظه‌ای به گوشه‌ای رفته تا ماسک را کمی کنار زده و صورتی را که به شدت به خاطر حساسیت و وجود ماسک می‌خارد، لحظه‌ای آرام سازم. آری. این‌قدر شلوغ بود.

اتندینگ – از آن‌ها که لیاقت استاد نامیدن را دارد – کنارم ایستاده بود. با خنده می‌گفت: تو بدکشیک هستی یا بدکشیکیِ من است؟

آرامشش، مرا نیز آرام نگه می‌داشت.

گفتم: استاد. به من هم بدکشیک می‌گویند. هر چند اعتقادی به این داستان ندارم. البته آن‌قدر مشغول بودیم که دیگر جمله‌ی دوم را بلند نگفتم و به کارمان ادامه دادیم.

کادر درمانی معتقدند که افراد کادر درمان دو دسته‌اند: خوش‌کشیک و بدکشیک.

در زمان کشیکِ خوش‌کشیک‌ها، افراد کمتر مریض می‌شوند یا اگر مریض شوند، کمتر به بیمارستان می‌آیند.

در زمان کشیکِ بدکشیک‌ها اما، افراد زیادی مریض می‌شوند، افراد بیشتری به بیمارستان می‌آیند و مریض‌های بدحال‌تری در انتظار کادر درمان است.

به من بدکشیک می‌گویند: بخش‌هایی بوده که پرستارانمان وقتی می‌دیدند من کشیک هستم، غم عالم به چشمانشان می‌آمد. می‌گفتند تو بدکشیک هستی و امروز پدرمان در می‌آید.

من هم لبخندی می‌زدم. حرفی نداشتم که بگویم.

دو شب است که پشت سر هم کشیک بوده‌ام و نتوانستم بخوابم. ماجرا کم اتفاق نیفتاد؛ اما خستگی غالب است. شاید بعدا بیشتر از آن نوشتم – اگر که فرصتی بود.

چهارشنبه – ۳۱ اردیبهشت ۹۹ – بیمارستان نمازی – اتفاقات – مراقبت‌های حاد دو

نزدیک به ۷ ساعت پیش، آخرین کشیک این ماه تمام شد. آخرین کشیک رسمی من در اورژانس‌های عمومی – مگر این‌که به سراغ تحصیل در طب اورژانس بروم.

من تازه، بعد از گوش سپردن به کمی موسیقی، در این لحظات قرار و بی‌قراریِ نیمه شب، شروع به هضم کردن اتفاق‌های امروز کردم.

موتور.

روی آن، دو کودک. تنها دو کودک.

صدای عبورش، نشان‌دهنده‌ی سرعت.

برخورد. با یک دیوار.

دیوار سخت.

دیوار سخت سیاه. دیوار مرگ.

یکی را تا به بیمارستان آوردند، دیگر میان ما نبود.

کودکی که مرد.

کودکی که مرد.

کودکی‌هایی که هر روز می‌میرند.

و می‌دانیم که مردن تنها یک راهش است. تنها یک راه کشتن کودکی.

به یاد این کودکی‌ها، به موسیقی سیلوستروف (Valentyn Silvestrov) گوش می‌دهم. باگاتل شماره‌ی یک.

گوش می‌دهم و امروز را در ذهنم مرور می‌کنم.

امروز با او بودم که صمیمانه دوستش دارم. پایان‌نامه‌ام نیز با اوست. از آن استادهایی که به تو یک تجربه‌ی بهتر را آموزش می‌دهد؛ نه لزوما کمی Fact از پزشکی.

در آن شلوغی‌ها، همراه با هم مریض‌های جدید را می‌دیدیم. گاهی در آن بین نکته‌ای را به من یاد می‌داد و ادامه می‌دادیم.

کمی شلوغ‌تر شد. چند کودک دیگر که زمین خورده یا تصادف کرده بودند.

و او. آن نامه که همراه او آمد و روی آن کلمه‌ای بود که خیلی به چشم می‌آمد:

Case of bilateral breast cancer with liver metastasis and ascites. Therapeutic tap for Palliation.

درمان تسکینی. Palliation. درمانی که درد را کم می‌کند؛ اما درمان قطعی نیست. شفابخش نیست.

شکمش حسابی به جلو آمده و به سختی نفس می‌کشید. نفس کشیدنی که تو و من آن را نمی‌فهمیم و به راحتی انجام می‌دهیم، برای او یک عذاب بود.

اول از یک سینه شروع شده بود. کمی بعد، کانون سرطانی در سینه‌ی دیگر.

سپس، پخش شدنش به کبد. افزایش فشار در کبد. پس زدن مایع از عروق کبد به درون فضای شکم. جمع شدن مایع. یک لیتر. دو لیتر. بیشتر. بیشتر. حتی کمی بیشتر.

فضا بسته است. به بالا فشار می‌آورد. به قفسه‌ی سینه. فضایی که ریه‌ها قرار دارند. همین بود که نفس کشیدن را سخت می‌کرد.

دیگر بیشتر از این، پوست شکمش کشیده نمی‌شد. کشیده شدنش به خاطر تجمع آن همه مایع، خطوطی شبیه به شاخ و برگ درخت سرو به وجود آورده بود.

شکمی برآمده با طرح سروی حک‌شده روی آن.

سروی که پس از وارد کردن سوزنی در آن شکم و خارج کردن دوازده لیتر مایع، دیگر وجود نداشت. وجود داشت؛ به شکل قبل، دیگر وجود نداشت.

آن پوست جمع شده بود و سرو انگار، به داخل بدن او رفته بود. سروی درون او. سروی زیبا.

دلم می‌خواست، دلم می‌خواست دستانش را می‌گرفتم و در آن شلوغی به کنارش می‌نشستم و در گوشش، «غزلی برای درخت» را زمزمه می‌کردم:

تو قامت بلند تمنایی ای درخت!

همواره خفته است در آغوشت آسمان
بالایی ای درخت!
دستت پر از ستاره و جانت پر از بهار
زیبایی ای درخت!

وقتی که بادها
در برگ‌های در هم تو لانه می‌کنند
وقتی که بادها
گیسوی سبزفام تو را شانه می‌کنند
غوغایی ای درخت!

وقتی که چنگ وحشی باران گشوده است
در بزم سرد او
خنیاگر غمین خوش آوایی ای درخت!

در زیر پای تو
این‌جا شب است و شب‌زدگانی که چشمشان
صبحی ندیده است
تو روز را کجا؟
خورشید را کجا؟
در دشت دیده غرق تماشایی ای درخت؟

چون با هزار رشته تو با جان خاکیان
پیوند می‌کنی
پروا مکن ز رعد
پروا مکن ز برق که بر جایی ای درخت!

سر برکش ای رمیده که همچون امید ما
با مایی ای یگانه و تنهایی ای درخت!




سیاوش کسرایی – غزلی برای درخت – با دماوند خاموش

این نوشته، بالاخره آرام گرفت.

در این نخستین ساعت‌هایِ نخستین روزِ خرداد ماهِ ۹۹.

۳۰۰ نظر

  1. دکتر که بیکار نیس
    بشینه شما هارو تحلیل کنع
    مسئولیت تصمیماتتون به عهده بگیرید

  2. ممنون اقای دکتر بخاطر علمی که بی دریغ به دیگران هدیه میدین

    اقا رادین شخصیت مشابه من با شما منم برد به سوی متمم،،منتظر جواب دکتر به شما هستم تا منم بهره ببرم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.