دسته‌بندی نشده

خاطرات بخش: شکار اختاپوس – تاکوتسوبو

خاطرات بخش: شکار اختاپوس – تاکوتسوبو 150 150 امیرمحمد قربانی

در راهروی خوابگاه کسی را ندیدم. به اتاقی که صبح نامم را بر قطعه‌ای دستمال کاغذی نوشته و روی تخت گذاشته بودم، رفتم. در اتاق هم، کسی نبود. عقربه‌ی کوچک ساعت در حال نزدیک شدن به یک بود. کارهایم را انجام داده بودم. به سراغ دوباره‌خوانی یکی از کتاب‌هایم می‌خواستم بروم. یکی از دوستانم نسخه‌ی صوتی آن را به من معرفی کرده بود و به انتخاب‌هایش باور داشتم. در ابتدای شروع کتاب صوتی، حرفی از سنکا که از اواسط کتاب آن را انتخاب کرده بود، خودنمایی می‌کرد: چه لزومی دارد برای اجزای زندگی گریه کنیم؟کل زندگی گریه دارد. کتاب را…

ادامه مطلب

ابرروندهای پزشکی (۱): مقدمه‌ای با چاشنی پیرپزشکی

ابرروندهای پزشکی (۱): مقدمه‌ای با چاشنی پیرپزشکی 150 150 امیرمحمد قربانی

سال ۱۸۰۲ بود که بیمارستانی در پاریس به نام Hôpital des Enfants Malades گشوده شد. بیمارستانی که تمام بیماران آن کمتر از پانزده سال سن داشتند. اگر اشتباه نکنم، می‌توانیم بگوییم که این بیمارستان، اولین بیمارستان تخصصی کودکان بوده است و این بیمارستان، نقطه‌ی عطفی در علم Pediatrics بود. منبع عکس این روزها، اگر به کسی بگویی که فرزندم را به پیش متخصص کودکان برده‌ام، تعجب نخواهد کرد. موضوعی عادی است. آن‌‌‌قدر عادی که اگر فرزند بیمارت را به پیش متخصص دیگری ببری، همه متعجب می‌شوند. اما حالا من به شما می‌گویم که می‌خواهم مادربزرگ‌ام را به پیش پیرپزشک ببرم.…

ادامه مطلب

شاملو، شرطی لازم ولی ناکافی

شاملو، شرطی لازم ولی ناکافی 150 150 امیرمحمد قربانی

در گذرگاهِ نسیم سرودی دیگرگونه آغاز کردم در گذرگاهِ باران سرودی دیگرگونه آغاز کردم در گذرگاهِ سایه سرودی دیگرگونه آغاز کردم. نیلوفر و باران در تو بود خنجر و فریادی در من، فواره و رؤیا در تو بود تالاب و سیاهی در من. در گذرگاهت سرودی دیگرگونه آغاز کردم. شاملو – من مرگ را … – آذر ۱۳۴۰   چند شب پیش، قسمتی از شعر بالا را برای یکی از اساتیدم فرستادم. برای‌اش نوشته بودم که: نمیدونم شما شاملو دوست دارین یا نه، ولی من براش خیلی احترام قائلم و خیلی دوستش دارم. صبح برای‌ام نوشت: خیلی خیلی دوستش دارم…

ادامه مطلب

نگاهی به کودک‌آزاری (۱)

نگاهی به کودک‌آزاری (۱) 150 150 امیرمحمد قربانی

پیش‌نوشت ۱: شاید بهتر باشد که ابتدا این ماجرای کوتاه را که در این‌جا نوشته‌ام، بخوانید.   پیش‌نوشت ۲: این نوشته و تمام نوشته‌های بعد از این، برای کمک به کسانی است که این واقعه را گذرانده‌اند و با آن درگیر هستند. از همان ماجرای بیماری که داشتم، به این فکر می‌کردم که من چه کاری می‌توانم برای این افراد -بازمانده‌ها، قربانیان، نجات‌یافتگان، گذرانندگان، تجربه‌کنندگان و …؛ نمی‌دانم چه اسم‌شان را بگذارم – انجام دهم. این فعلا شروع کار هست. نوشتن قسمت‌هایی از کتابی که برای کمک به این افراد نوشته شده است: Victims No Longer – Mike Lew ترجمه…

ادامه مطلب

دعوت به شنیدن (۵):‌ راول – بولرو

دعوت به شنیدن (۵):‌ راول – بولرو 150 150 امیرمحمد قربانی

نامه‌ی برنستاین پانزده ساله را به دوستش Sid Ramin می‌خواندم. در قسمتی از نامه نوشته بود:   I bought Bolero!!! Of course dad gave me the necessary $0.80 as he is so enthused about the piece. So for the past week it’s been nothing but Bolero. My mother says I’m boleroing her head off. But am I in heaven!! … And I can’t get over it. Of course it doesn’t come up to the way the orchestra plays it, but it’s marvelous anyway. And the ending! Speaking of cacophony!! Boom! Crash! Discord! Sock! Brrrr-rr!! Well now that I’ve got that…

ادامه مطلب

راهی شاید مؤثر برای کم‌تر سر زدن به شبکه‌های اجتماعی

راهی شاید مؤثر برای کم‌تر سر زدن به شبکه‌های اجتماعی 150 150 امیرمحمد قربانی

متوجه شده بودم که مدتی است وقت زیادی را در تلگرام می‌گذرانم (دو سالی شد که اینستاگرام نیستم). شاید متاسفانه به دو ساعت هم برسد. درست است که همه‌ش بحث‌های سطحی و ساده نیست ولی خب باز هم وقت زیادی است. دو راه را شروع کردم: ۱. نمی‌دانم شما با لپتاپ راحت‌تر هستید یا موبایل یا تبلت. من با لپ‌تاپ خیلی راحت‌تر هستم. اصلا چت کردن در موبایل سختم است. کلا زیاد از موبایلم استفاده نمی‌کنم و واقعا تمام استفاده‌ام محدود به عکس گرفتن، تماس تلفنی و اس ام اس است. کاملا متوجه شدم که یک چت که در موبایل…

ادامه مطلب

از خاطرات بخش: مردن به خاطر دو کیلو آلو سیاه

از خاطرات بخش: مردن به خاطر دو کیلو آلو سیاه 150 150 امیرمحمد قربانی

پیش نوشت: این خاطره مال من نیست، برای یکی از اساتیدم است. از بخت‌یاری من بود که هشت روز با یکی از بهترین پزشک‌ها و اساتید نفرولوژی ایران راند کردم. قسمتی از نیمه‌ی دوم دی ماه را با استاد محمدمهدی ثاقب بودم. به جرئت می‌توان گفت از برترین پزشکان این دانشگاه و ایران است. در این بین خاطرات و داستان‌های زیادی برای ما تعریف کرد. در زیر، یکی از آن‌ها را می‌نویسم. خاطره را از زبان استاد می‌نویسم: بیماری داشتم که در بیمارستان پیوند بستری بود. آن روز به بیمارستان پیوند رفته بودم و مشغول سر زدن به بیماران بودم.…

ادامه مطلب

اول کتاب چه می‌نویسید؟

اول کتاب چه می‌نویسید؟ 150 150 امیرمحمد قربانی

اشتباه نکنید. منظورم کتاب‌هایی نیست که می‌خواهیم کادو بدهیم. منظورم کتاب‌های خودمان است. نمی‌دانم عادت‌های موقعِ کتاب خواندن شما چگونه است. در آن خط می‌کشید یا نمی‌کشید. از ماژیک‌های هایلایت استفاده می‌کنید یا نه. از یک رنگ استفاده می‌کنید یا از چند رنگ. حاشیه‌نویسی انجام میدید یا فیش‌نویسی می‌کنید و کاغذ در آن می‌گذارید. جلد و صفحه‌های کتاب را تا می‌زنید یا معتقدید کتاب باید جوری خوانده شود که بعد از اتمام خواندن، هنوز هم مانند لحظه‌ی خرید باشد. برای این که تا چه صفحه‌ای خواند‌ه‌اید یک نشانه می‌گذارید یا این که گوشه‌ی صفحه را لا می‌زنید؟ و این که:…

ادامه مطلب
توجه

مدیریت توجه با درخت کاشتن

مدیریت توجه با درخت کاشتن 1200 630 امیرمحمد قربانی

بیش از دو سال پیش بود که با شایان در برنامه‌ای به نام زنگ تفریح در دانشگاه، کارگاهی برای دانش آموزان دبیرستانی برگزار کردیم. شایان در آن کارگاه، اپلیکیشنی به نام Forest را معرفی کرد. این برنامه به عنوان یکی از اپلیکیشن‌های خوب مدیریت زمان به دانش آموزان معرفی شد (آن موقع، در مورد مدیریت توجه نمی‌دانستیم). در نگاه اول، این اپ هم مانند بقیه‌ی اپلیکیشن‌ها به نظر می‌رسد. زمانی را که می‌خواهی مشغول به کار شوی، انتخاب می‌کنی. اپ، به صورت پیش‌فرض بر روی ۲۵ دقیقه تنظیم شده است. شروع را می‌زنی و مشغول به کار می‌شوی. پس از…

ادامه مطلب

مسمومیت غذایی – نکته‌ای کوچک

مسمومیت غذایی – نکته‌ای کوچک 150 150 امیرمحمد قربانی

بهمن ۹۵ بود که سر کلاس مسمومیت غذایی بودم. یادم هست که یک سری نکات گفته شد که برای خودم هم خیلی جالب بود. همان موقع گفتم بعضی از آن‌ها را در این‌جا هم بنویسم. فراموش کردم. دیشب که دوباره عفونی می‌خواندم، این نکات را دیدم. تا دوباره از یاد نرفته است، بهتر است یکی از آن‌ها را بنویسم:   اندک صحبتی در مورد جوشاندن کنسرو‌ها   حدود یکی دو سال پیش، قوت غالبم تن ماهی و ذرت بود. کنسرو هر دو را می‌گرفتم. برای بیست دقیقه هر دو کنسرو را می‌جوشاندم. بعد، آن دو را با هم مخلوط می‌کردم…

ادامه مطلب