لحظه نگار: دماوند

تصویر

ساعت ۶ صبح از گرگان به تهران پرواز داشتم. دقایقی بعد از بلند شدن هواپیما، خلبان اعلام کرد که با هماهنگی صورت گرفته، مسیر هوایی را تغییر می‌دهیم و مسیر مستقیم را می‌رویم.

مسیر معمول از گرگان به سمت ساری است و سپس تهران. مسیر امروز ما، از گرگان به سمت دامغان بود و سپس تهران بود. زمان پرواز نصف رسید. از حدود ۶۰ دقیقه به حدود ۳۰ دقیقه رسید.

من نمی‌دانم که مسیر‌های هوایی را چگونه تعیین می‌کنند و چرا همیشه مستقیم نیست. در این لینک می‌توانید بیشتر بخوانید. یک مورد جالب این بود که زمین صاف نیست که خط مستقیم، کوتاه‌ترین مسیر باشد. بروید در لینک و عکس و توضیحات تکمیلی را بخوانید.

بگذریم.

نکته‌ی جالب ماجرا این بود که خلبان گفت، با این تغییر مسیر، ما نسبت به همیشه با فاصله‌ای نزدیک‌تر از کنار دماوند می‌گذریم.

دو عکس از دماوند گرفتم. این دو عکس به هیچ وجه نمی‌توانند شکوهی را که من از نزدیک دیدم، نشان دهند. ولی باز هم زیبا و باشکوه هستند.

دماوند از دو نمای متفاوت:

دماوند - امیرمحمد قربانی دماوند - امیرمحمد قربانی

لحظه نگار: آیریس

استاندارد

تا حالا تجربه داشتید که به شما بگویند که: برای کادوی تولدت باید پول بدی؟ آیریس، کادوی تولد پارسال من بود که از خودم هم برای خرید آن دانگ گرفتند! و ۵۰ درصد از سهام آن را داشتم. ۵۰ درصد سهام، برای مسعود بود! آیریس، سومین تجربه‌‌ام در این زمینه، در دوران دانشجویی بود.

اولین تجربه، خِپِل بود.

دومین تجربه، پانی بود.

سومین تجربه، آیریس (Iris) بود.

آیریس معانی مختلفی دارد. رنگ چشم را آیریس مشخص می‌کند. یک خدای یونانی است. یک گیاه است. یک حشره است و …

این اسم را خودم انتخاب کردم. هر چند هیچ علاقه‌ای به تخصص چشم ندارم (حداقل الان ندارم)، ولی چشم انسان و دیگر موجودات، برای‌ام جذاب است.

این دو عکس، از سه ماه اول زندگی آیریس است.

آیریس - سگآیریس - سگ

آیریس یک تیر ۹۵ به دنیا آمد. امروز تولدش است. یک ساله شده.

از مرداد تا اسفند در پیش ما بود. اسفند او را واگذار کردیم. نمی‌توانستیم به اندازه‌ی کافی به او توجه کنیم. آن ماه‌ها، من ۷ صبح از خانه بیرون می‌رفتم و حدود ۱۰ شب بر‌می‌گشتم. نمی‌توانستم برای آیریس، وقت زیادی بگذارم. نه پولی گرفتیم و نه چیز دیگری. فقط از صاحب جدیدش خواستیم که هر چند وقت یک بار، او را بیاورد تا ببینیم.

[توضیح: من دو همخانه دارم. برای همین می‌گویم پیش ما بود.]

از اواخر اسفند تا اواخر خرداد آیریس را ندیدم.

دلم برایش خیلی تنگ شده بود.

واگذاری او تصمیم سختی بود. هزینه‌ی نسبتا زیادی هم برایش کرده بودیم. ولی خب جایی که به او بیشتر توجه کنند، برای‌اش بهتر است.

این هفته، آیریس را برای یک شب، از صاحب جدیدش قرض گرفتیم.

ما را یادش بود. خیلی هم خوشحال از دیدن ما. کلی ورجه وورجه می‌کرد. شب بسیار خوبی را گذراندیم. به او مرغ، گوشت و کمی کاهو دادیم. کاهو هم دوست دارد! کمی بازی کردیم و البته کلی حرف یک طرفه شنید از من!

عکس پایین، موقع خداحافظی دوم است. آیریس خیلی تکان می‌خورد و متعاقبا دست من تکان می‌خورد. برای همین عکس خیلی کیفیت ندارد.

آیریس - سگ

 

تا یکی دو ماه دیگر، خداحافظ آیریس.

 

پی‌نوشت: مراقبت از یک موجود دیگر، کار راحتی نیست. چه گیاه باشد، چه حیوان. چه همستر باشد که مراقبت کمتری می‌خواهد. چه سگ باشد که مراقبت زیادی می‌خواهد. لطفا قبل از تصمیم‌گرفتن برای داشتن یا نداشتن این موجودات، خوب فکر کنید که می‌توانید از پس مسئولیت‌هایش برآیید یا خیر.

لحظه‌نگار: پس از چهارده هزار قدم

تصویر

فقط افکاری که در هنگام قدم زدن به ذهن خطور می‌کنند، باارزش هستند.

اولین بار به این جمله در کتاب تسلی‌بخشی‌های فلسفه از آلن دو باتن برخوردم.

از نیچه است.

منظورم این نیست که هر فکری که به نظرم قابل تأمل باشد، موقع راه رفتن به ذهنم رسیده باشد.

اما دفعات قابل توجهی، این اتفاق برایم افتاده است.

هنگام صحبت با تلفن نیز راه می‌روم. مخصوصا اگر شخص پشت تلفن برایم مهم باشد یا صحبت مهمی باشد.

پس از چهارده هزار قدم رفتن در مسیر‌های زیر، افکار جدیدی و نتیجه‌گیری‌های تازه‌ای داشتم. در این مسیر تنها نبودم. دوستی همراهم بود. صحبت می‌کردیم. سکوت می‌کردیم. و بعد ادامه‌ی صحبت. صحبت‌هایی که پایانی ندارند. جواب مشخصی هم ندارند.

شاید نیچه بی‌ربط نگفته باشد.

پی‌نوشت: این جا، خارج از شیراز نیست. در دل شهر است. عکس‌ها را هم خودم گرفته‌ام. فکر کنم همه آن ساعت مشغول تماشای مناظره‌ی سوم بودند که این‌قدر خلوت بود.

لحظه‌نگار: لبریز از زندگی

تصویر

گل‌ها و شکوفه‌های باغچه‌ی کوچک ما.

لبریز از زندگی.

 

شکوفه

شکوفهمتعلق به درختان گوجه سبز، آلوی قطره طلا، زرد آلو و هلو بشقابی + رزماری و یاس زرد.

پی نوشت ۱: من این شکوفه‌ها را نچیده‌ام.

پی نوشت ۲: باغچه کوچک ما سیب دارد.