لحظه نگار

خاطرات بخش: دست‌های تو با من آشناست

خاطرات بخش: دست‌های تو با من آشناست 150 150 امیرمحمد قربانی

روزهای تابستانی مرداد را در اتفاقات گوش، حلق و بینی (ENT) در بیمارستان خلیلی می‌گذرانم. اتفاقاتی که اگر روزی معمولی باشد، حدود ۲۰۰ تا ۳۰۰ مریض دارد. شنبه، ۱۳ مرداد، کشیک داشتم. از همان ابتدای صبح، بیمارها و بیماری‌ها در پشت در اتاق معاینه صف کشیده بودند. نسبت به کشیک قبلی شلوغ‌تر بود و تا نیمه‌های شب، بی‌وقفه می‌آمدند. مرد ۳۰ ساله‌ای که برای رفع عفونت، سیر در گوش خود کرده بود. ثمین ۳ ساله که خواهر دوقلویش برگ درخت را در بینی ثمین فرو کرده بود و وقتی که او را نگه داشتم تا رزیدنت برگ را از بینی‌اش…

ادامه مطلب

تو مشغول مردن‌ات بودی

تو مشغول مردن‌ات بودی 150 150 امیرمحمد قربانی

فرشید آذرنگ / خانواده، ۱۳۸۴   تصویر انتخاب شده که در کتاب، همراه با شعر مردن‌ات از مارک استرند بود. در کتاب، تصویر در انتهای شعر آمده است. اما تصمیم گرفتم که نخست تصویر را بگذارم و بعد شعر را. کمک می‌کند که فضای ذهنی را برای این شعر، آماده کنیم. مردن‌ات مارک استرند   هیچ‌چیز جلودارت نبود نه لحظه‌های خوش. نه آرامش. نه دریای مواج. تو مشغول مردن‌ات بودی. نه درختانی که به زیرشان قدم می‌زدی، نه درختانی که سایه‌سارت بودند. نه پزشکی که بیم‌ات می‌داد، نه پزشک جوان سپیدمویی که یک‌بار جان‌ات را نجات داد. تو مشغول مردن‌ات…

ادامه مطلب

لحظه‌نگار: دو هدیه

لحظه‌نگار: دو هدیه 150 150 امیرمحمد قربانی

یک‌شنبه‌ها از روزهای کلینیک من است. همان کلینیک‌هایی که خودم از ترم ۴ می‌رفتم. امروز نیز یک‌شنبه است. اما امروز، به دلایلی که مربوط به این نوشته نیست، به کلینیک نرفتم. مشغولِ نوشتنِ شماره‌ی ششم دعوت به شنیدن بودم که زنگ موبایلم حواسم را پرت کرد. زیر انبوه کتاب‌ها، کاغذ‌ها و جزوه‌های روز میز، موبایلم را پیدا کردم. دیدم که استادم است. همان استادی که قرار بود با او امروز به کلینیک بروم. — سلام استاد — سلام امیر جان. خوبی؟ کجایی؟ — ممنون خوبم. شما خوبی استاد؟ خونه‌ام. — یه لحظه بیا دم در کارت دارم. من پایین‌ام. (استاد…

ادامه مطلب

لحظه‌نگار: مردمکِ فلک

لحظه‌نگار: مردمکِ فلک 150 150 امیرمحمد قربانی

اوایل دبیرستان که بودم، یک تلسکوپ از پدر و مادرم هدیه گرفتم. با آن، ساعت‌ها به سطح ماه و آسمانِ معمولا بی‌ستاره‌ی گرگان نگاه می‌کردم. قبلش لامپ قرمز را روشن می‌کردم. قطب‌نمایم را از کیفش بیرون می‌آوردم و روی نقشه به دنبال صور فلکی می‌گشتم. سعی می‌کردم که برادر کوچکترم را نیز تشویق کنم که به درون تلسکوپ نگاه کند. اولین باری که ماه را به او نشان دادم، رفت پیش مادرم و به او گفت که: مامان، روی ماه سیاهه! کثیفه!   یادم است که نجوم را هیجان‌انگیز و شگفت‌انگیز می‌یافتم. در دوران راهنمایی، کتاب نجوم به زبان ساده…

ادامه مطلب

لحظه نگار: دماوند

لحظه نگار: دماوند 150 150 امیرمحمد قربانی

ساعت ۶ صبح از گرگان به تهران پرواز داشتم. دقایقی بعد از بلند شدن هواپیما، خلبان اعلام کرد که با هماهنگی صورت گرفته، مسیر هوایی را تغییر می‌دهیم و مسیر مستقیم را می‌رویم. مسیر معمول از گرگان به سمت ساری است و سپس تهران. مسیر امروز ما، از گرگان به سمت دامغان بود و سپس تهران بود. زمان پرواز نصف رسید. از حدود ۶۰ دقیقه به حدود ۳۰ دقیقه رسید. من نمی‌دانم که مسیر‌های هوایی را چگونه تعیین می‌کنند و چرا همیشه مستقیم نیست. در این لینک می‌توانید بیشتر بخوانید. یک مورد جالب این بود که زمین صاف نیست که…

ادامه مطلب

لحظه نگار: آیریس

لحظه نگار: آیریس 150 150 امیرمحمد قربانی

تا حالا تجربه داشتید که به شما بگویند که: برای کادوی تولدت باید پول بدی؟ آیریس، کادوی تولد پارسال من بود که از خودم هم برای خرید آن دانگ گرفتند! و ۵۰ درصد از سهام آن را داشتم. ۵۰ درصد سهام، برای مسعود بود! آیریس، سومین تجربه‌‌ام در این زمینه، در دوران دانشجویی بود. اولین تجربه، خِپِل بود. دومین تجربه، پانی بود. سومین تجربه، آیریس (Iris) بود. آیریس معانی مختلفی دارد. رنگ چشم را آیریس مشخص می‌کند. یک خدای یونانی است. یک گیاه است. یک حشره است و … این اسم را خودم انتخاب کردم. هر چند هیچ علاقه‌ای به تخصص…

ادامه مطلب

لحظه‌نگار: پس از چهارده هزار قدم

لحظه‌نگار: پس از چهارده هزار قدم 150 150 امیرمحمد قربانی

فقط افکاری که در هنگام قدم زدن به ذهن خطور می‌کنند، باارزش هستند. اولین بار به این جمله در کتاب تسلی‌بخشی‌های فلسفه از آلن دو باتن برخوردم. از نیچه است. منظورم این نیست که هر فکری که به نظرم قابل تأمل باشد، موقع راه رفتن به ذهنم رسیده باشد. اما دفعات قابل توجهی، این اتفاق برایم افتاده است. هنگام صحبت با تلفن نیز راه می‌روم. مخصوصا اگر شخص پشت تلفن برایم مهم باشد یا صحبت مهمی باشد. پس از چهارده هزار قدم رفتن در مسیر‌های زیر، افکار جدیدی و نتیجه‌گیری‌های تازه‌ای داشتم. در این مسیر تنها نبودم. دوستی همراهم بود. صحبت…

ادامه مطلب

لحظه‌نگار: لبریز از زندگی

لحظه‌نگار: لبریز از زندگی 150 150 امیرمحمد قربانی

گل‌ها و شکوفه‌های باغچه‌ی کوچک ما. لبریز از زندگی.   متعلق به درختان گوجه سبز، آلوی قطره طلا، زرد آلو و هلو بشقابی + رزماری و یاس زرد. پی نوشت ۱: من این شکوفه‌ها را نچیده‌ام. پی نوشت ۲: باغچه کوچک ما سیب دارد.  

ادامه مطلب

لحظه نگار: کاشی‌

لحظه نگار: کاشی‌ 150 150 امیرمحمد قربانی

لحظه نگار را محمدرضا بعد از ترک اینستاگرام شروع کرد. اکنون ۱۱ ماهی ست که عکسی در اینستاگرام نگذاشته‌ام. اینستاگرامی نداشته‌ام که بخواهم عکسی بگذارم. از این به بعد، همانند او، لحظه نگار را شروع می‌کنم. کاشی! کاشی مجذوبم می‌کند. کاشی جادویم می‌کنم. کاشی مبهوتم می‌کند. کاشی آرامم می‌کند. کاشی صحبت می‌کند. این عکس را در سعدیه گرفتم. هنوز که هنوز است، کاشی‌ای ندیده‌ام که از کاشی‌کاری‌های سعدیه آن را بیشتر دوست داشته باشم. وقتی وارد آرامگاه سعدی می‌شوم ، همیشه اول به سراغ کاشی‌های محبوبم می‌روم. چند لحظه کنار آن‌ها می‌مانم. انگار همدیگر را می‌شناسیم! بعد به سراغ غزل…

ادامه مطلب

How to love what you do

How to love what you do 1120 1120 امیرمحمد قربانی

Verterem repudiare no duo. Voluptua forensibus honestatis ad qui, vide atqui percipit id ius, congue scaevola menandri qui id. Ex choro repudiandae pri, vis nobis audire eu. Sit at nostrud detracto voluptatum, vis te sumo nominavi contentiones. Cum et nulla possit bonorum, ad posse assum scripserit pro. Admodum honestatis in eam, vim vidit debitis cu. Mei no modus persequeris, pri laoreet maluisset intellegebat ex. Consul scaevola no ius, ponderum repudiandae no sed, labore aliquid verterem an sea. Modo erroribus ne eam, ne vel dicta ridens. Mei no modus persequeris, pri laoreet maluisset intellegebat ex. Consul scaevola no ius, ponderum repudiandae…

ادامه مطلب