در یک بازار ایرانی

ویدیو

کاروان وارد بازار می‌شود.

صدای فقرا به گوش می‌رسد که تقاضای بخشش و کمک می‌کنند.

تخت شاهدخت بر دوش خادمانش است.

شاهدخت می‌خواهد که تردست‌ها و مارگیر‌ها را تماشا کند. لحظه‌ای دستور می‌دهد تا صبر کنند.

پادشاه در حال عبور از بازار است.

صدای فقرا بلند‌تر می‌شود و عاجزانه تقاضای بخشش دارند.

کاروان می‌خواهد سفرش را ادامه دهد که ناگهان مجذوب صدایی می‌شود.

صدایی که از مناره به گوش می‌رسد و مردم را به ستایش پروردگار فرا می‌خواند:

 

 

آلبرت کتل‌بی، آهنگساز انگلیسی، این قطعه را در سال ۱۹۲۰ نوشته است.

نام قطعه In a Persian Market یا در یک بازار ایرانی است.

 

شاید خواستید که قطعه را کامل بشنوید. قسمت‌های ابتدایی آن نیز مجذوب کننده است.

آهنگساز، ورود پادشاه را با اضافه کردن صدای ترومپت، به زیبایی به موسیقی درآورده است.

این لینک اجرای کامل این قطعه، توسط ارکستری است که در بالا مشاهده کردید. اجرا از ارکستر Mitteleuropa است.

 

دعوت به شنیدن

استاندارد

موسیقی به درستی به ما معرفی نشده است. هیچ وقت کسی برای‌مان آن را توضیح نداده است. به جایی رسیده‌ایم که گوش دادن موسیقی کلاسیک و سنتی، که هر دو به غلط نام‌گذاری شده‌اند، محدود به عده‌ای خاص است. عده‌ای خاص فقط آن را با تمام وجود گوش می‌دهند.

حق هم دارند. اصلا این دو را نمی‌شناسند که بخواهند آن را گوش دهند. باید چیزی را بشناسیم تا از آن خوشمان بیاید.

از بخت خوش من بود که مادر و پدرم، مرا در این مسیر فرستادند. دنیایی بزرگ، عجیب و کم‌شناخته برای مخاطب ایرانی.

در منزل ما کسی موسیقی کلاسیک گوش نمی‌داد. نزدیک‌ترین چیز به موسیقی کلاسیک، کاست‌هایی از ریچارد کلایدرمن بود. موسیقی سنتی ایران نیز به مقداری کم. تصنیف‌ها بود ولی آواز‌ها و … نه.

مسیر موسیقی‌ام را خودم پیدا کردم. خودم این راه را رفتم.

کسی نمی‌تواند به من ایراد بگیرد که تو موسیقی‌های دیگر را گوش‌نداده‌ای. بیشتر را گوش داده‌ام. تکامل را در سیر گوش دادنم به موسیقی دیدم. از پایین‌ترین سطح رپ در زمان راهنمایی تا اکنون که به مالر و شاستاکوویچ رسیدم. بحث خوب و بد بودن رپ نیست. نه! مخالف رپ نیستم. رپی که خودم در آن موقع گوش داده‌ام را به انتقاد می‌گیرم. به نظرم از آن، سطح پایین‌تری از رپ وجود نداشت. اسفل السافلین رپ بود! حتی نمی‌خواهم اسم آن به اصطلاح خوانندگان را بگویم. این مسیر همین‌طور طی شد. موسیقی پاپ سطح پایین به پاپ سطح بالا. موسقی راک سطح پایین به بالا. هنوز متال خیلی گوش نمی‌دهم و بنابراین در موردش اظهار نظر قطعی نمی‌توانم بکنم و …

استاد موسیقی ۶ سالگی‌ام، به من ۴ سی‌دی داده بود. هیچ وقت آن‌ها را گوش نداده بودم. در دبیرستان آن‌ها را گوش دادم. خوب یادم است که دو سی‌دی از چهار تا، شوپن بود. شوپنی که اکنون اگر بخواهم ۵ نفر انتخاب کنم که تا پایان عمر فقط به موسیقی آن‌ها گوش دهم، بدون شک در این لیست است. این بود شروع مسیر موسیقی کلاسیک.

شاید بهتر باشد منظورم از گوش دادن را بهتر بگویم. گوش دادنی منظورم است که وقتی قطعه پخش می‌شود، با خود بگویی: خدایا! پروردگارا! این دیگر چیست. چگونه دارد سراسر مرا تکان می‌دهد. چه در ذهنش بود که این را نوشت. او کیست؟ مات و مبهوت بمانی. نفهمی که کی قطعه تمام شد. دوباره از اول و دوباره از اول.

اولین قطعه‌ای از شوپن که برایم این حس را داشت، نوکتورن شماره‌ی ۲۰ و بعد از آن، بالاد شماره‌ی یک آن بود. چندی پیش که شروع به گوش دادن مالر کردم، این حس به قدری در من قوی بود که دلم نمی‌خواهد همه‌ی کارهای مالر را گوش بدهم. می‌ترسم! خیلی هم می‌ترسم! از این که دیگر موسیقی‌ای را مانند موسیقی او پیدا نکنم. از این که حس موسیقایی او را دیگر نیابم. از این که اگر همه‌ی کارهایش را گوش بدهم، دیگر هیچ موسیقی‌ای نتواند این حالات را در من ایجاد کند. او را با احتیاط گوش می‌دهم.

البته از ۵-۶ سالگی تا همان اوایل دبیرستان، موسیقی‌ای که کار می‌کردم کلاسیک بود. ولی خب هیچ وقت، به خوبی به این نوع موسیقی گوش نداده بودم. چند سال دبیرستان، کشف مسیر بود. از این و از آن گوش می‌دادم. شوپن در بین آن‌ها برجسته‌تر بود. وقتی در ترم یک، استاد پیانو دیگری پیدا کردم، قطعه‌ی انتخابی‌ام برای جلسه‌ی اول نیز شوپن بود. البته بماند که نرسیدم قطعه را تمام کنم و مجبور شدم یک چیز دیگر بزنم.

شروع گوش دادنم به موسیقی ایرانی نیز با لطفی بود. در پست قبل این را نوشتم. لطفی را با پرواز عشق، لطفی را با خموشانه، لطفی را با بال در بال، لطفی را با اصفهانش، لطفی را با ابوعطایش، لطفی را با … می‌شناسم.

یادم است که آن اوایل که موسیقی سنتی ایرانی گوش می‌دادم، به دوستانم نمی‌گفتم. این موسیقی‌ها را مسخره می‌کردند و من هم سیستم اجتناب را پیش گرفته بودم. این داستان برای خیلی وقت پیش است. بیش از ۷-۸ سال پیش. زمان راهنمایی. اکنون هم کمابیش همین است ولی من به این توانایی رسیدم که از این موسیقی دفاع کنم. و البته الان چیز‌های دیگری نیز می‌شنوم:

تو پیر هستی. این کارها را بابا بزرگ‌ها انجام می‌دهند. این موسیقی آن‌هاست و …

این جمله‌ها، شایع‌ترین آن‌ها بود.

بگذریم.

پراکنده نوشتم. نفهمیدم که چرا این‌ها را نوشتم. اصلا قصدم نوشتن این‌ها نبود. چه پیش‌نوشتِ طولانی‌ای شد.

عنوان این پست را از کتابی به همین نام، نوشته‌ی وینک و ویلیامز، که توسط آقای پرویز منصوری به فارسی ترجمه شده است، قرض گرفتم.

 

مدت زیادی بود که دلم می‌خواست این کار را انجام دهم. قدمی در راستای نشان دادن موسیقی به بقیه. قدمی در به اشتراک گذاری این حس. قدمی در نمایان ساختن زیبایی آن.

این کار را هم برای خودم انجام می‌دهم و هم بقیه. راستش اگر بخواهم به بقیه نشان دهم، مجبور می‌شوم مطالعاتم را بیشتر کنم و این را دوست دارم. به نظرم بیشترین سود را خودم می‌کنم. امیدوارم برای بقیه هم مفید واقع شود.

می‌خواهم خودم و بقیه را دعوت کنم به شنیدن.

چند لحظه‌ای سکوت کنیم. چیزی نگوییم و فقط بشنویم. تأثیرش را خواهیم دید.

سعی می‌کنم ماهی بین ۲ تا ۴ پست در این مورد بنویسم. از الف آغاز شروع می‌کنم. مبتدیِ مبتدی. به ساده‌ترین زبان. نمی‌دانم کی تمام خواهد شد. احتمالا پایینی نخواهد داشت! مگر موسیقی پایانی دارد؟

اولین قسمت آموزش را احتمالا روز جمعه می‌گذارم.

پس تا جمعه.

محمد‌رضا لطفی

ویدیو

قبلا نوشته‌ام که انسان‌هایی در زندگی من بوده‌اند که بر مسیر زندگی من تأثیرات زیادی گذاشته‌اند. لطفی را هیچ‌وقت ندیدم. دروغ نگویم، قبل از فوتش اصلا به اندازه‌ای که الان شناخت دارم، او را نمی‌شناختم. اما تأثیرات او همیشه باقی می‌ماند. مسیر آشنایی من با موسیقی ایرانی با لطفی شروع شد.

آشنا شدن با لطفی، انسان‌هایی را در مسیر زندگی من قرار داد که نمی‌توانم تصور کنم که بدون آن‌ها، زندگی من چطور می‌بود.

این اولین پستی است که در مورد او می‌نویسم. در این پست می‌خواهم ثانیه‌هایی از آخرین قطعه‌ای که از او گوش دادم را بگذارم. بداهه‌ای در ابوعطا. با کمانچه.

مارش عزا

ویدیو

مرگ از ملزومات انسان بودن است (حداقل تا به الان و حداقل برای کسانی که با پایین آوردن دما خود را برای نسل آینده حفظ نکرده‌اند که به آن سرمازیستی می‌گویند.). ولی ما انسان‌ها با آن راحت کنار نیامده‌ایم. یکی از مواردی که به ما کمک می‌کند با رنج و اندوه آن کنار بیاییم، موسیقی است. بسیار موسیقی در مورد مرگ – سطحی و عمیق – نوشته شده است. من مارش عزای شوپن را به خیلی از آن‌ها ترجیح می‌دهم و حداقل الان در بین این موسیقی‌هایی که در مورد مرگ نوشته شده و گوش داده‌ام، برایم از بهترین‌ها است.

الان نمی‌خواهم در مورد این قطعه بنویسم که چه حسی به آن دارم. فقط دوست داشتم آن را در این‌جا بگذارم. این اجرای Michelangeli است.

بشنویم قسمتی از سونات دوم شوپن را که مارش عزا هم جزیی از این سونات است.

 

پی‌نوشت: راستش این را برای یکی از دوستانم می‌گذارم که دیروز یکی از نزدیک‌ترین‌هایش را از دست داد. پیشش بودم و هستم. ولی من هم تا جایی می‌توانم کمک بکنم. امیدوارم شوپن بتواند بیشتر کمک بکند.