ماجراهای بیمارستانی

شوخی مسخره

شوخی مسخره 150 150 امیرمحمد قربانی

سال‌ها دیابت داشته باشی و قند خونت به صورت مزمن بالا باشد. نتوانی غذاهای مورد علاقه‌ت را بخوری چون ممکن است قندت زیادی بالا رود. با عواقب دیابت دست و پنجه نرم کرده باشی.   دیدگانت ضعیف شده و چشمانت را لیزر کرده باشی.   حس پاهایت و دست‌هایت کم شده باشد. به همین خاطر، نتوانی خوب لمس کنی و بابت این موضوع، سختی بکشی.   کلیه‌ات از کار افتاده باشد و در بدنت کلیه‌ی فردی دیگر باشد. یک کلیه‌ی پیوندی. عواقب پیوند را تحمل کنی. داروهایی که سیستم ایمنی‌ات را ضعیف کرده تا پیوند پس زده نشود. صورتت به…

ادامه مطلب

نمی‌دانم نامش را چه بگذارم!

نمی‌دانم نامش را چه بگذارم! 150 150 امیرمحمد قربانی

از اتاقی به اتاق دیگر، از آدمی به آدمی دیگر، از من به منی دیگر: چند بیمار مرخص شده بودند. آن خانم خوش‌صحبت آبادانی را به بیمارستان سوختگی فرستاده بودیم تا برایش Skin Graft انجام شود. زخم پای دیابتی داشت. اهواز به او گفته بودند که باید پایش قطع شود. به این‌جا آمده بود. مراقبت بسیار خوبی از او شده بود. دیگر نیازی به قطع پا نبود. دیگر عفونتی در کار نبود. قرار بود بر روی زخم پوست قرار بگیرد تا از آن محافظت شود. آن آقای خوشحال را هم که یا جدول حل می‌کرد یا از بخش جیم می‌زد،…

ادامه مطلب

عادی شدن

عادی شدن 150 150 امیرمحمد قربانی

آن که می‌پندارد مرگ مقتدر است خود دلیلی زنده بر مقتدر نبودنِ آن است   زندگی‌ای پیدا نمی‌شود که دست کم یک لحظه جاودان نبوده باشد.   مرگ همیشه در فاصله‌یِ همین لحظه تأخیر می‌کند.   بیهوده دستگیره‌یِ دری نامرئی را تکان می‌دهد. هرچه را که به دست آورده‌ای نمی‌تواند از تو پس بگیرد.   ویسواوا شیمبورسکا – قسمتی از شعرِ بدونِ اغراق درباره‌ی مرگ – ترجمه‌ی مارک اسموژنسکی، شهرام شیدایی، چوکا چکاد یک شهریور هزار و سیصد و نود و شش – بیمارستان نمازی اولین روزِ ورود به بخش   حدود دو ساعت بود که از راند صبح می‌گذشت.…

ادامه مطلب

پرسه‌های اورژانسی (۱): کوثر و مادرش

پرسه‌های اورژانسی (۱): کوثر و مادرش 150 150 امیرمحمد قربانی

بیمارستان نمازی – اورژانس بزرگسال – قسمت حاد ۲ – ساعت ۱ بامداد – ۱۲ مرداد ۹۶   — از مامانم چجوری عکس می‌گیرین؟ — با اینی که اینجاست. (دستگاه سونوگرافی را به کوثر نشان دادم). — این چجوری عکس میگیره؟ — این رو میبینی؟ میذاریم رو شکمش. عکس میگیره. (پروب سونوگرافی را نشانش دادم). رزیدنت آمد. رو به کوثر کرد. — چی میگی کوچولو؟ — میگم از مامانم چجور عکس میگیرین؟ دندان‌هایش افتاده بودند و هنوز در نیامده بودند. موهایش کمی بلند بود و یک تی‌شرت گل‌بهی به تن داشت. — الان میبینی. دستگاه را روشن کرد. کمی ژل…

ادامه مطلب

خاطرات بیمارستان: منفی ده، منفی نه و منفی هشت: لمس کبد، داروی سر خود و رماتیسم

خاطرات بیمارستان: منفی ده، منفی نه و منفی هشت: لمس کبد، داروی سر خود و رماتیسم 150 150 امیرمحمد قربانی

کهیر رماتیسم مفصلی ربط خاصی به هم ندارند ولی هر دو نوع بیمار را در سه جلسه‌ی قبلی که بیمارستان رفتم، دیدم. البته، دو جلسه‌ی آن با هم ادغام شده بود و در مجموع دو بار به بیمارستان رفتم. دو جلسه با رزیدنت، خانم دکتر الهام علی‌پور، و یک جلسه با اتندینگ بود. اتندینگ ما، استاد افلاکی است. ایشان روماتولوژیست است. شاید بد نباشد که معنی این دو کلمه را بنویسم. رزیدنت (resident): رزیدنت به دانشجوی تخصص اطلاق می‌شود. فرد، پس از پایان دوره‌ی عمومی و با شرکت در آزمون تخصص، می‌تواند وارد دوره‌ی رزیدنتی شود. تخصص‌های پرطرفدار در ایران، چشم…

ادامه مطلب

منفی دوازده و منفی یازده: گلابتون، خانم معلم و بیمارستان نمازی

منفی دوازده و منفی یازده: گلابتون، خانم معلم و بیمارستان نمازی 150 150 امیرمحمد قربانی

گُلابَتون؟ چه اسم زیبایی. پیرزنِ هشتاد ساله‌ی خوش‌رویِ زیبایِ خنده‌روی خوش‌برخوردِ بیمارِ داستانِ امشبِ من. پیرزنی با موهای سفید. تمام سوال‌ها را با لبخند جواب میداد. نامش گلابتون بود. معنی آن را در واژه‌یاب سرچ کردم. (گُ بَ) (اِ.) گل های برجسته که با رشته های طلا یا نقره روی پارچه می دوزند. گلابتون سرطان مثانه داشت. عمل شده بود، شیمی درمانی گرفته بود و اکنون به خاطر این که کلیه‌اش خوب کار نمی‌کرد، بستری شده بود تا دیالیز شود. عروسش در کنارش بود. هر دو، سوال‌ها را با دقت و حوصله جواب می‌دادند. چقدر لحظات خوبی بود در کنار آن‌ها.…

ادامه مطلب

منفی سیزده: از بحرین (خاطرات بیمارستان)

منفی سیزده: از بحرین (خاطرات بیمارستان) 150 150 امیرمحمد قربانی

جمعه، ۱۹ خرداد ۹۶، دومین جلسه‌ی بیمارستان بود. کمی از ساعت ۵ بعد از ظهر گذشته بود که از خانه بیرون آمدم تا به موقع به بیمارستان برسم. تاکسی گرفته و داشتم جزییات گرفتن هیستوری را مرور می‌کردم. راننده با مسافر دیگر مشغول بد و بیراه گفتن به نمایندگی ماشینش بود. این که نتوانستند درست کنند. مسافر هم با تاکید خاصی می‌گفت که اصلا نباید به نمایندگی میبردی. خرجش زیر ۱۰۰ تومن باشه، ارزش نداره ببری نمایندگی و … زود رسیدم. خیلی خلوت بود خیابان‌ها. وارد اورژانس شدم. کمی شلوغ‌تر از دفعه‌ی پیش بود. به اتاق رزیدنت داخلی رفتم و…

ادامه مطلب

خاطرات بخش: منفی چهارده

خاطرات بخش: منفی چهارده 150 150 امیرمحمد قربانی

شیراز. خیابان فردوسی. کوچه‌ی ۱۶. مجتمع سورنا. خرداد ۹۴. ساعت ۱۱:۳۰ شب. اتفاقی در یک مجتمع ساکن بودیم. من و مسعود طبقه‌ی چهارم و سه نفر دیگر از دوستان مان در طبقه‌ی اول. همگی ورودی بهمن ۹۲. حدود ۱۱:۳۰ بود و من و مسعود و دامون در اتاق من نشسته بودیم. من داشتم بلیت‌های هواپیما رو چک می‌کردم. خیلی عادی گفتم که بچه‌ها بلیت کیش شده ۶۰ تومن. بریم؟ دو نفر دیگه هم خیلی سریع گفتند بریم! خیلی ساده یک مسافرت شکل گرفت. پرواز برای شش صبح بود و آن موقع ساعت ۱۲ شده بود. داستان‌های هیجان انگیز آن مسافرت…

ادامه مطلب