بیگانگی در دوگانگی

استاندارد

 

بر فراز آن بلندی، سنتوری ایستاده بود. نیمی اسب، نیمی انسان.

سم‌هایش، همانند سم یک اسب؛

قدرتش، همانند قدرت یک اسب؛

غرورش، همانند غرور یک اسب؛

اما اشک‌هایش،

همانند اشک‌های آدمی.

 

بر فراز بلندی، سنتور در رفت و آمد است،

چرخی به دور کوه می‌زند و باز می‌گردد.

با دنیای رویایی، فاصله‌ها داشت

ولی از دنیای آدمی کمی فراتر رفته است.

 

یک بار، سنتور عاشق مادیانی شد که همراه با او به همه‌جا می‌تاخت.

می‌دویدند و دشت‌ها را درمی‌نَوَردیدند

سنتور و مادیان وحشی.

 

پس از دویدن و درنَوَردیدن

آن‌ها آرام و ساکت در گوشه‌ای ایستادند.

اما سنتور، حرف‌ها داشت. حرف‌ها برای گفتن داشت.

ولی مادیان، فقط روحی مادیانی داشت و حرف نمی‌زد.

 

بر فراز بلندی، سنتور به راهش ادامه داد،

چرخی به دور کوه می‌زد و باز می‌گشت.

با دنیای رویایی، فاصله‌ها داشت

ولی از دنیای آدمی کمی فراتر رفته است.

 

یک بار، سنتور عاشق دختری شد. دختری که رویاهای زیبای سنتور را می‌دانست.

در جنگل، نجواکنان، با هم قدم می‌زدند

سنتور و دختر زیبا.

 

اما هنگامی که قدم زدن و نجوا کردن به پایان رسید،

سکوت کردند و گریستند.

چون سنتور که نسیمی او را به هیجان تاختن دعوت می‌کرد،

به کسی نیاز داشت که بتواند در کنارش بدود و بتازد و درنوردد.

 

بر فراز بلندی،

سنتور کوه را بالا می‌رود و بازمی‌گردد

با دنیای رویایی، فاصله‌ها دارد

و هنوز هم از دنیای آدمی فراتر است.

 

بر فراز آن بلندی، سنتوری ایستاده است.

 

On that hill a centaur stands, half stallion, half man,
and his hoofs are the hoofs of a stallion,
and his strength, it’s the strength of a stallion,
and his pride, the pride of a stallion.
But his tears are the tears of a man.

Over the hill the centaur goes,
round the mountain and back again,
a little too far from the world of dreams,
and just beyond the world of a man.

Once the centaur loved a mare who rode beside him everywhere,
(They were) racing, chasing cross the fields,
(the) centaur and the wild mare.

But with the racing and chasing done,
they stood silent and silent there.
But the centaur, he had words to say.
(But) the mare had only the soul of a mare.

Over the hill he rode on,
round the mountain and back again,
a little too far from the world of dreams,
and just beyond the world of a man.

Once the centaur loved a girl who saw his golden aspiration.
(They were) walking, whispering through the woods,
the centaur and the lovely girl.

But with the walking and whispering done,
they stood silent, and then they cried.
For the centaur felt the stirring breeze,
He needed someone who could ride by his side.

Over the hill, climbing the mountain and back again,
a little too far from the world of dreams,
and still beyond the world of a man.

On that hill a Centaur stands.

 

بارها و بارها شعر بالا را خوانده‌ام. برای خودم زمزمه کرده‌ام. برایش تو ذهنم موسیقی نوشتم. روی ساز آوردمش.

امروز بالاخره تصمیم گرفتم که آن را بنویسم.

 

راستی، ترجمه‌ای که بالا نوشتم، از خودم است. ترجمه‌ای که از شعر خوانده بودم، راضی‌ام نکرد. ترجمه‌ی بی‌غلطی نیست اما قطعا از ترجمه‌ی قبلی بهتر است.

شعر هم از سیلوراستاین است. همان سیلوراستاینی که بارها از او برای دوستانم گفته‌ام و چندین بار از او نوشته‌.

تمام حرف‌هایی که می‌نویسم، فکر‌ها و نظرات خودم است. شاید برای شما صادق نباشد.


سنتور، قنطروس یا نیماسب موجودی است که نیمی‌اش اسب و نیمی‌اش انسان است (اگر هری‌پاتر‌ها را خوانده باشید، حتما این موجودات را می‌شناسید). در جایی که باید گردن اسب شروع شود، نیم‌تنه‌ی یک انسان قرار دارد.

نقاشی زیبای بالا را ببینید که از جان لا فارژ (John La Farge) است. سنتوری را به تصویر آورده. به نظرم موجوداتی شگفت‌انگیز اند.

سنتور‌ها داستان‌های جذابی دارند. اگر دوست داشتید، در مورد کایرون Chrion، سنتور خردمند، بخوانید. او به داشتن دانش بالا و مهارت در علم طبابت، مشهور بود. خانواده‌ها آموزش فرزندان خود را به او می‌سپردند. بگذریم. حرفم این نیست.

 

 

می‌خواستم بگویم که

سنتور نمی‌تواند فقط یک اسب باشد و قسمتی از خود را فراموش کند.

سنتور نمی‌تواند فقط آدمی باشد و روحِ آن اسبِ سرکش و طغیان‌گر را فراموش کند.

 

او موقعیتی را تجربه کرده و دیگر نمی‌تواند اسب باشد. دیگر نمی‌تواند انسان باشد.

و این علت درد سنتور است.

سنتور بودن درد دارد. سنتور بودن تنهایی دارد.

 

فکر می‌کنم در بازه‌هایی از زندگی، انتخاب‌هایی کردیم که ما را در موقعیت‌هایی قرار داده و لحظاتی خود را مانند سنتور یافتیم.

 

ضیافتی به سبک متمم

استاندارد

داشتم فکر می‌کردم که داستان گردهمایی متمم را چگونه شروع کنم.

یادم آمد که میچ البوم، کتابِ در بهشت پنج نفرمنتظر شما هستند را از انتها شروع می‌کند. عجیب است. کتابی که از پایان آغاز می‌شود. او می‌گوید:

اما هر پایانی، آغازی هم هست. فقط آن لحظه این را نمی‌دانیم.

میچ البوم

من هم داستان گردهمایی را از انتها شروع می‌کنم:

 

۷. قسمت آخر:

— سلام مامان اون آقا کیه؟

— محمدرضا شعبانعلی.

— مامان محمدرضا کیه؟ همکلاسی یا دکتره؟

— نه دکتره، نه همکلاسی. یه جورایی معلمم هست.

— معلم چی مامان؟ پسرم خیلی مواظب باش. به هر کسی اطمینان نکن.

 

وقتی پیام آخر را خواندم، بلند بلند می‌خندیدم. نمی‌دانستم چه بگویم.

مادرم عکس مرا با محمدرضا در پروفایلم دیده بود.

نمی‌دانست او کیست. احساس کرده بود که بهتر است به من بگوید که در این جهانِ پر از گرگ، مواظب باشم!

البته برای من، موضوعی عادی است. تقریبا از همان دوران ابتدایی و راهنمایی، مادر و پدرم فقط تعداد کمی از دوستانم و افرادی را که با آن‌ها در ارتباط بودم، کار‌هایی را که انجام می‌دادم و … می‌شناختند. این تعداد کم، از وقتی به دانشگاه آمدم، کمتر هم شده است.

آشنایی با متمم و محمدرضا هم برای بعد از دانشگاه بود.

 

۶. یکی مانده به آخر:

گردهمایی تمام شده بود. سخنرانی محمدرضا به پایان رسیده بود. به علت مصرف آب و قهوه به میزان نسبتا زیاد، مثانه دائما آلارم می‌فرستاد!

سریعا به سمت دستشویی رفتم. دوستان عزیزتر از جان را در آن جا دیدم (به علت اصل رازداری از گفتن اسامی معذورم 😀 (من امروز امتحان اخلاق پزشکی داشتم 😉)). صف نسبتا طولانی بود و با گپ زدن خود را سرگرم می‌کردیم تا نوبت‌مان شود. بعد از آسودگیِ پس از تخلیه‌ی مثانه، با لبخندی بر لب به بیرون آمدیم!

(میان پرده: استاد نازنینی دارم که یورولوژیست است. سر کلاس بود. سوالی خیلی پایه‌ای از ما پرسید. Dysuria چیه؟

در بین عموم به عنوان سوزش ادرار شناخته می‌شود و تعریف دقیق پزشکی آن کمی متفاوت است.

بچه‌ها بر همین اساس جواب‌هایی را دادند که هیچ کدام را قبول نکرد.

آخر سر برگشت گفت:

ببینید! ادرار کردن (دقیقا این لغت را به کار نبرد البته!) عملی لذت بخشه! تو میری خودت رو خالی می‌کنی؛ این همراه با لذته!‌ هر وقت دیگه لذت نداشت، یعنی Dysuria!

بعید می‌دانم این تعریف هیچ‌وقت از یادم برود.)

بچه‌ها در هر گوشه و کنار مشغول گپ زدن بودند. در بیرون سالن هم تعداد زیادی دور و بر محمدرضا را گرفته بودند و عکس می‌انداختند.

گپ زدیم. عکس گرفتیم. صحبت کردیم. خندیدیم. خاطره گفتیم. شماره‌ی همدیگر را گرفتیم. شهرهایمان را پرسیدیم. مسخره بازی در آوردیم. و این چرخه را آن‌قدر ادامه دادیم که دور و بر محمدرضا خلوت‌تر شد و به بیرون رفتیم تا با او عکس بگیریم.

عکس‌هایی را که گرفتیم، ایمان در این‌جا آپلود کرده است.

دیگر کم کم داشت نوبت من می‌رسید. نمی‌دانستم به او باید چه بگویم. اولین دیدار حضوری‌ام با او بود.

می‌دانستم نمی‌خواهم از او سوالی بپرسم. آن جا جایش نبود.

می‌دانستم که درخواستی هم ندارم. حداقل آن موقع نداشتم. اگر هم داشتم، باز هم به نظرم آن‌جا جایش نبود.

آخر سر جلو رفتم. خودم را معرفی کردم. صحبت کوتاهی داشتیم که این‌جا، محل مناسبی برای بازگو کردن آن نیست و در نهایت، عکسی با هم گرفتیم. ایمان زحمت عکس را کشید:

mohammadreza shabanali - amirmohammad ghorbaniتعداد انسان‌هایی که تا کنون که ۲۲ سالم است، تأثیری عمیق بر من داشتند، از انگشتان دو دست فراتر نمی‌رود. از بین این افراد، فقط یک نفر را ندیده‌ام.

دیدن او امکان پذیر نیست. ۵ سال قبل از به دنیا آمدن من، فوت کرد. از او، تصویری روی میزم هست و هر روز، دقایقی به آن نگاه می‌کنم.

بگذریم. این پست در مورد او نیست.

شنیدن نام محمدرضا شعبانعلی و متمم به همان اوایلی که به دانشگاه آمدم، برمی‌گردد. نمی‌دانم از کجا بود. سرچ کردم، کسی به من معرفی کرد، در دانشگاه شناختمش یا …

مهم هم نیست، مهم تاثیرات بعد از آشنایی است.

از ترم سه بود که شروع کردم به خواندن حرف‌های محمدرضا. تک تک حرف‌هایش را سعی می‌کردم بخوانم. همه‌ی آن‌ها را هنوز تمام نکرده‌ام البته. از خواندن تک تک جملاتش لذت می‌بردم و آن روز‌ها بود که تپش دیوانه‌وار قلب را حس می‌کردم.

این‌ها همه گذاشت تا رسید به پنج‌شنبه و او را از نزدیک دیدم.

وقتی او را دیدم، یک لحظه به خودم آمدم که من شاگرد خوبی نبودم. من دو سال است که او را می‌شناسم و بیش از ۱۰۰۰ روز هست که در متمم عضوم. ولی وقتی به روند کار کردن خودم نگاه می‌کنم، می‌بینم که شاگرد خوبی نبودم.

این چند روز به این موضوع فکر کردم و سعی می‌کنم تا آخر هفته، برای خودم برنامه‌ای برای متمم خوانی بریزم و خودم را از این روزهای معیوب متمم‌نخوانی یا متمم‌کم‌خوانی خارج کنم.

این قسمت را نوشتم تا یادم باشد که چنین تصمیمی گرفتم. می‌خواهم دفعه‌ی بعد که او را ملاقات می‌کنم، بتوانم به خودم بگویم که من شاگرد خوبی بوده‌ام.

 

۵. خود گردهمایی:

در مورد خود گردهمایی و سخنرانی‌ها، این‌قدر دوستان عزیز نوشته‌اند که من حرفی برای گفتن ندارم.

تنها کسی را که از قبل می‌شناختم، ایمان بود. بقیه را هرگز ندیده بودم و از متمم و وبلاگ‌هایشان آن‌ها را می‌شناختم.

از آشنایی با تک تک آن‌ها خوشحالم و قدردان این دوستی‌ها هستم. کم کم در صفحه‌ی وبلاگ دوستان من، از آن‌ها بیشتر می‌نویسم و آن لیست را تکمیل می‌کنم.

 

۴. قبل از گردهمایی:

به علت مشکلات فنی‌ای که پیش اومد، از پنج‌شنبه‌ی قبل گردهمایی، یعنی ۱۹ ام، به وبلاگم دسترسی نداشتم. این مشکل دقیقا در روز گردهمایی برطرف شد. دوستان پست‌هایی با عنوان #بامتمم می‌گذاشتند و شماره‌ی صندلی خود را اعلام می‌کردند. من متاسفانه به علت عدم دسترسی، نتوانستم چنین پستی را بنویسم. ولی خوشبختانه، تقریبا همه‌ی افرادی را که می‌خواستم ملاقات کنم، دیدم.

 

۳. روز قبل از گردهمایی:

تصمیم گرفتم که روز قبل گردهمایی به تهران بیایم. وسایلم را جمع کرده بودم. البته کل وسایلم یک کوله پشتی کوچک بود. صبح پرواز، کلاس و ارائه داشتم. قسمتی از درس اخلاق پزشکی، سمینار دانشجویی است. یک صحبت ۱۵ دقیقه‌ای افتضاح در مورد تکنولوژی، پزشکی و اخلاق به بچه‌ها ارائه دادم که مطمئنم حوصله‌شان را سر بردم. آماده نبودم.

 

۲. ثبت‌نام در گردهمایی:

ثبت‌نامم در گردهمایی با ترس و لرز بود. برنامه‌ی مرداد ماه معلوم نبود. اگر بخش داشتم، آمدنم به اجازه‌ی رزیدنت و استاد مربوط بود. اگر اجازه نمی‌دادند، نمی‌توانستم بیایم.

اگر روز گردهمایی و امتحان یکی می‌شد، باز خودش داستان‌های خاصی داشت.

خلاصه، با اضطراب ثبت‌نام کردم. خوشبختانه، هیچ‌کدام از این‌ها پیش نیامد و من راحت به گردهمایی آمدم.

 

۱. شروع ثبت نام گردهمایی

 

 

لیلی گلستان و طلبکاری اجتماعی جوان‌ها

lili golestan
استاندارد

امروز، سخنرانی لیلی گلستان در TEDx تهران را دیدم. راستش، نمی‌شناختمش. تنها شناختم از او به عنوان یک مترجم بود و این که دختر ابراهیم گلستان است.

ترجمه‌ای از او را می‌خواستم بخوانم که هنوز وقت نکرده‌ام و البته کتاب را هم هنوز تهیه نکرده‌ام. تیستوی سبز انگشتی.

حرف‌هایش دل‌نشین است. تأمل برانگیز است. بی آلایش است. ساده است. و دوست‌داشتنی است.

در آخر، حرف‌هایی را می‌زند که آن‌ها را برای خودم در این‌جا می‌نویسم. می‌خواهم که آن‌ها یادم نرود:

من جوان‌ها را می‌بینم که این‌قدر ناامید و مأیوس هستند، هیچی را حل نمی‌کنند و فقط غر می‌زنند…

این غر عادت ما شده. عادت بسیار بسیار بدی هست. حلش کنید.

غیر از مرض و مرگ، همه‌چی قابل حل است.

من از تلاش‌هایم، موفقیت‌هایم، مبارزاتم برای‌تان گفتم. اما از رنج‌ها و اندوهی که همیشه داشتم، برای‌تان نگفتم.

(این قسمت را ترجیح می‌دهم دوباره در فیلم ببینیم تا بنویسم. قسمتی که از دردش و از اندوهش می‌گوید.)

رنج با ما عجین است. درد با ما عجین است. ما باید صبوری کنیم و همه‌ی این‌ها را تحمل کنیم.

ما نباید از زندگی طلبکار باشیم.

ما به زندگی بدهکاریم.

زندگی، هدیه‌ای است که به ما داده شده و ما باید از آن نگهداری کنیم و به آن بیافزاییم.

من وقتی پشت سرم را نگاه می‌کنم، می‌بینم که خیلی از زندگی‌ام راضی‌ام.

سعی کردم، زحمت کشیدم، مبارزه کردم، پدرم در آمد واقعا …

ولی، سرم را بالا می‌کنم و می‌بینم که همه‌چی خوب بود. خدا را شکر.

خواستم، شد.

اتفاقا، همین امروز یکی از نوشته‌های قدیمی محمدرضا را دوباره  می‌خواندم. در مورد طلبکاری اجتماعی در آن نوشته بود.

دو تا مثال در آن است که هیچ وقت یادم نمی‌رود:

بسیاری از ما، اگر امروز به عنوان دانشجو به کشور دیگری مهاجرت کنیم، با اینکه در یک اتاق بسیار کوچک در زیرزمین یک خیابان پرتردد زندگی کنیم هم میتوانیم کنار بیاییم. اما اگر در شهر خودمان بخواهیم محلی برای اقامت انتخاب کنیم، احتمالاً کمی (یا خیلی) سخت‌گیرانه‌تر عمل خواهیم کرد.

صبح خیلی زود بیدار شدن و درس خواندن یا مطالعه کردن تا نیمه‌های شب، وقتی یک دانشجوی مهاجر هستی، قابل درک، قابل پذیرش و اجتناب ناپذیر به نظر می‌رسد. اما وقتی در کشور خودت هستی، چنین کاری در بهترین حالت یک ریاضت نزدیک به حماقت به نظر می‌رسد.

محمدرضا در آخر حرفی می‌زند که همیشه سعی می‌کنم آن را به خودم یادآوری کنم. برای همین، آن را در اینجا هم می‌نویسم:

اگر بخواهم حرفم را به شکل دیگری بیان کنم، ما انسان‌ها همگی به نوعی طلبکار اجتماعی هستیم. شاید بتوانید در ذهن خودتان این میزان طلبکاری را به صورت کمّی و عددی هم تصور کنید.

فکر می‌کنم مهاجرت باعث می‌شود که میزان طلبکاری اجتماعی انسان نسبت به کشور مبداء، کاهش یابد. احساس می‌کنیم در جای جدید چندان حقی نداریم. اگر هم چیزی می‌خواهیم باید خودمان با تلاش و کوشش آن را ایجاد کنیم.

فکر می‌کنم اگر کسی بتواند کاهش طلبکاری اجتماعی را به شکل ذهنی شبیه‌سازی کند، می‌تواند در کوتاه مدت (قبل از مهاجرت) یا در بلندمدت (وقتی اصلاً مهاجرت نمی‌کند) موفقیت و رشد بیشتری را تجربه کند.

 

پیشنهاد می‌کنم، این نوشته‌ی محمدرضا را به طور کامل بخوانید. بیش‌تر از یک بار هم بخوانید و به آن فکر کنید.

مصداق‌هایش را در اطرافتان پیدا کنیم و سپس، سعی کنیم که کاری انجام دهیم.

من خودم یک نمونه را در رابطه‌ی بیمار و پزشک پیدا کردم. بعدا از آن به طور مفصل می‌نویسم. فعلا می‌خواهم بیشتر انجامش بدهم. ببینم چه نتایجی دارد.

 

آنتی‌بیوتیک به مثابه آبنبات

استاندارد

خیلی وقت بود که دلم می‌خواست چنین پستی بنویسم. نمی‌دانم چرا این‌قدر تعلل کردم. چند روزی هم بود که نوشتنش را شروع کردم و این نوشته در قسمت Draft بود. دیروز با یکی از اساتید عفونی کلاس داشتیم. کلاس در مورد آنتی‌بیوتیک تراپی بود. فکر کنم فرصت مناسبی است این نوشته را کامل کنم.

قبل از شروع: من منظورم از آنتی‌بیوتیک، داروهای ضد باکتری هستند. Antibacterial ها. آنتی‌بیوتیک، تعریف جامع و دقیق‌تری دارد. ولی در این نوشته، منظور از آن، داروهای ضد باکتری‌ها هستند.


هر دفعه که مصرف خودسر آنتی‌بیوتیک را می‌بینم، دو حس در من شکل می‌گیرد.

اولی ترس است. ترس از این که چه خواهد شد.

ترس از این که اگر سودوموناس به کولیستین هم مقاوم شود دیگر بدبختیم.

خب مقاوم بشود. مگر این باکتری چه کار می‌کند؟

سودوموناس از آن فرصت‌طلب‌های منتظر است!

هر لحظه در کمین. منتظرِ این که اوضاع برایش مساعد شود.

فرصتش پیش بیاید، چنین عفونتی ایجاد می‌کند:

pseudomonas - diabetic footاین عفونت سودوموناسی، بعد از جراحی بر یک پای دیابتی است (لینک منبع عکس).

خب. عفونت را گرفته است. بیایید درمان کنیم. با کدام آنتی‌بیوتیک؟

نمودار زیر را ببینید. مثلا Amikacin را نگاه کنید. سیزده سال پیش، تقریبا هیچ مقاومتی نسبت به آن وجود نداشت. خیلی راحت سودوموناس را می‌کشت. الان بیش از نیمی از سودوموناس‌ها به آن مقاوم‌هستند.

نمودار را از سایت مرکز تحقیقات استاد البرزی برداشتم.

تنها داروی مطمئنی که اکنون داریم، Colisin است.

ولی باز هم ترس وجود دارد.

ترس از این که مقاومت به کولیستین در چین پیدا شده است (دومین مقاله در قسمت مقالات منتخب). می‌گویید ما کجا و چین کجا؟

در تبریز هم پیدا شده است.

این هم مدرکش:

Emergence of colistin resistant Pseudomonas aeruginosa at Tabriz hospitals, Iran

می‌گویید این که فقط دو درصد است؟

حتی اگر خیلی کمتر هم بود نگران کننده است.

یکی دو ماه پیش کلاس کنترل عفونت داشتیم. جمله‌ای که گفته شد این بود:

ثابت شده است که اگر میکروارگانیسمی، مثلا یک باکتری، وارد محیط بیمارستان شود، دیگر قابل ریشه‌کن‌کردن نیست و همیشه باقی می‌ماند.

خب اگر نتوانیم درمان بکنیم چه می‌شود؟

فرد می‌میرد.


باز هم ترس دارم.

ترس از این که تنها داروی باقی‌مانده برای برخی از انتروکک‌ها، Linezolid است:

طیف اثر لینزولید باریک است. مهمترین این باکتری ها عبارتند از: استافیلوکک ها (از جمله MRSها و مقاوم به ونکومایسین) انتروکک ها (از جمله مقاوم‌ها به پنیسیلین و ونکومایسین) و استرپتوکک‌ها…

قیمت دارو بسیار گران است ( ۱۰۰ دلار به ازاء هر قرص) و علی رغم آنکه مدت زیادی از معرفی و مصرف آن نمی گذرد مقاومت به آن که به دلیل جهش در RNAریبوزومی روی می‌دهد، گزارش شده است.

(این مطلب را از سایت یکی از استادان بسیار خوبم برداشتم. دکتر میرخانی).

ترس از این که مقاومت به لینزولید نیز امکان‌پذیر است و رخ داده است.

این نمودار را ببینید.

(نمودار از سایت مرکز تحقیقات استاد البرزی)

می‌توانم همین‌طور مثال‌های دیگر بگویم. ولی فکر کنم کافی است.


این ترس وجود دارد.

از آن طرف، یک عصبانیت نیز هست. عصبانیت از این که ما خودمان این بلا را سر خودمان آوردیم. تقصیر خودمان است.

این ماجرای مقاومت به آنتی‌بیوتیک‌ها، یک طرفه نیست. نمی‌شود گفت که فقط تقصیر پزشک است. نمی‌توانم بگویم فقط تقصیر مصرف خودسرانه است. داشتم فکر می‌کردم که بگویم دو طرفه است. یک طرف پزشک و طرف دیگر بیمار.

بخواهم دقیق‌تر بگویم، همه درگیر هستند. همه‌ی کشورهای جهان و همه‌ی مردم جهان. همه‌ی پزشکان جهان و همه‌ی دولت‌های جهان.

نمی‌توانیم بگوییم آن کشور دارد و ما نداریم.

این روز‌ها، به علت این که سفرهای بین قاره‌ای به راحتی امکان‌پذیر است، هر کجا که مقاومت پیدا شود، همه باید نگران باشیم.

مقاومت به آنتی‌بیوتیک‌ها، چیزی نیست که یک کشور بتواند به تنهایی حلش کند.

همه باید در این راه کمک کنند.

چگونه؟

بگذارید ماجرا را از دو سمت بیشتر باز کنیم:

ماجرا از بیماران:

— من سفکسیم هم خوردم و گلوم هنوز خلط داره.

— من آموکسی‌سیلین خوردم و خوب نشدم.

— نمیشه یه چرک خشک کن بهم بدی؟

— تا پنی‌سیلین نزنم خوب نمیشم.

— کوآموکسی کلاو از داروخونه گرفتم ولی سرفه‌هام خوب نشد.

— خلط دارم، چرک خشک کن هم بده.

 

در دو سال‌ گذشته، بارها این جملات را شنیده‌ام. به جرئت می‌توانم بگویم که حداقل یک فرد، در هر بار که من به کلینیک می‌رفتم، با چنین جمله‌ای باعث ترس و عصبانیت من می‌شد.

وقتی جالب‌تر می‌شود که بعد از توضیح استاد هم (در مورد این که شما به آنتی‌بیوتیک نیازی ندارید)، خیلی قانع نمی‌شدند که نیاز ندارند.

انگار اصلا مهم نیست که واقعا به آنتی‌بیوتیک نیاز دارند یا نه.

گویا مصرف آنتی‌بیوتیک، یک امنیت روانی برای‌شان فراهم می‌آورد. امنیت این که صد‌در‌صد حال جسمی‌شان خوب می‌شود.

نکته‌ی ۱:

لطفا همیشه این را یادتان باشد:

وجود خلط مساوی داشتن عفونت نیست. یعنی که وقتی خلط دارید، الزاما عفونت ندارید. اگر عفونت هم نباشد، نیازی به آنتی‌بیوتیک نیست. در ضمن، هر عفونتی هم به آنتی‌بیوتیک نیاز ندارد.

این جمله در مورد سرفه هم صدق می‌کند.

نکته‌ی ۲:

سرماخوردگی با آنتی‌بیوتیک خوب نمی‌شود.

سرماخوردگی یک بیماری ویروسی است. آنتی‌بیوتیک‌ها به طور کلی بر باکتری‌ها تأثیر می‌گذارند (نوشتم به طور کلی. استفاده‌های دیگری نیز دارند. مثلا از داکسی سایکلین برای مالاریا استفاده می‌شود).

نکته‌ی ۳:

آنتی‌بیوتیک‌ها داروهای خیلی ایمنی نیستند. نباید همین‌طور مثل آبنبات، آن‌ها را مصرف کنیم.

هر دارویی، عوارض جانبی دارد. آنتی‌بیوتیک‌ها نیز از این قاعده مستثنی نیستند.

اتفاقا، آنتی‌بیوتیک‌ها داروهایی هستند که عوارض جانبی آن‌ها می‌توانند مرگبار باشند.

همین پنی‌سیلین را در نظر بگیرید.

عوارض جانبی‌ش شامل طیف گسترده‌ای است. می‌تواند از یک راش پوستی ساده باشد تا یک بیماری زهرماری به اسم سیندرم استیونز-جانسون (Stevens-Johnson syndrome).

درصد شیوع متفاوت دارند. مثلا راش‌های پوستی در حدود ۳ تا ۵ درصد بیماران دیده می‌شود؛ ولی این سیندرم استیونز جانسون، بعد از مصرف پنی‌سیلین‌ها، خیلی خیلی نادر است.

به همین خاطر، سعی می‌کنیم آن‌ها را فقط وقتی مصرف کنیم که کاملا به حضور دارو در بدن نیاز باشد.

(سندرم استیونز-جانسون، عکس از Medscape)

سندرم استیونز - جانسون

دو تا نیمچه نکته بگم و این قسمت بحث را تموم کنم.

۱. حرف استاد میرخانی را یادم نمی‌رود که می‌گفت: یادتان باشد که پنی‌سیلین‌ها، امن‌ترین آنتی‌بیوتیک‌ها هستند. امن‌ترین‌شان، می‌تواند چنین عوارضی ایجاد کند. الکی آنتی‌بیوتیک تجویز نکنید.

۲. منظورم از پنی‌سیلین، خانواده‌ی پنی‌سیلین است: پنی‌سیلین جی و وی، آموکسی‌سیلین، آمپی‌سیلین و …


ماجرا از سمت کادر درمانی:

۱. بهتر است که با یک خاطره شروع کنم.

پیش‌دانشگاهی بودم. به داروخانه رفتم تا دئودورانت بگیرم. چند وقتی بود که یک داروخانه پیدا کرده بودم که بیش از این که داروخانه باشد، لوازم آرایشی-بهداشتی فروشی بود. برای این‌گونه خرید‌ها، مناسب بود. به همان‌جا رفتم.

دکتر داروخانه نیز حضور داشت. یک آقا با ظاهر کاملا مرتب. او بسیار خوش‌برخورد، شیک‌پوش و مودب است. خودش از من پرسید که چه چیزی احتیاج دارم.

گفتم دئودورانت می‌خواهم. یک برندی بود که برای چند سال متوالی از آن استفاده می‌کردم. نام همان را گفتم.

در فاصله‌ای که منتظر بودیم تا دئودورانت را از قفسه‌های بالایی بیاورند، دکتر داروخانه شروع به صحبت کرد:

من خودم هم از همین برند استفاده می‌کنم. ولی علاوه بر کاری که شما می‌کنید، یک کار دیگه هم می‌کنم. برای این که مطمئن بشم که لباسم بو نمی‌گیرد، هم‌زمان با دئودورانت از آنتی‌بیوتیک استفاده می‌کنم.

بعد از استحمام، کمی از محلول اریترومایسین استفاده کرده. می‌گذارم لحظه‌ای بگذرد تا خشک شود. سپس روی همان محل، از دئودورانت استفاده می‌کنم.

آن موقع، مقاومت باکتریایی برای من فقط در حد یک اسم بود. اسمی که مهم هم نبود!

متاسفانه از توضیحاتش خوشم آمد. از او علاوه بر دئودورانت، یک محلول اریترومایسین و یک بسته پنبه هم خریدم.

آخه مرد حسابی، تو حداقل هفت سال درس خوندی که بدونی داروها چی به چی هستند.

یعنی می‌خواهی بگی که توی این هفت سال، حتی یک بار هم اسم مقاومت باکتریایی را نشنیدی؟

من مراجعه کننده‌ام. من نمی‌دانم. تو که باید بدانی.

خیر سرت دکترای داروسازی داری!

مگر یک بسته اریترومایسین چقدر سود دارد که حاضر هستی چنین کاری بکنی؟

 

۲. دو ترم پیش با استاد کدیور (فوق تخصص عفونی اطفال) کلاس داشتیم.

هیچ وقت آن کلاس یادم نمی‌رود.

البته اولین دلیل این است که آن کلاس را به جای ۸، ساعت ۷ صبح شروع کرد. آن موقع خانه‌ی من از دانشگاه خیلی دور بود. مجبور شدم کمی زیادی زود راه بیفتم!

آمد در یک ساعت، یک جمع‌بندی در مورد آنتی‌بیوتیک‌ها انجام داد.

آخر کلاس یک حرفی زد که اول باور نکردم:

اگر همین یک ساعت را خوب یاد بگیرید، از ۵۰ درصد پزشک‌های این‌ کشور، سواد بیشتری در مورد تجویز آنتی‌بیوتیک خواهید داشت.

هر چه بیشتر می‌گذرد، می‌بینیم درست گفته است. همین‌طور است.

ما با آنتی‌بیوتیک‌ها overtreatment انجام می‌دهیم.

وقتی که سواد کافی ندارند، به جای این که سوادشان را بیشتر کنند، تعداد آنتی‌بیوتیک‌های تجویزی را بیشتر می‌کنند.

می‌خواهند یک هدف را بزنند. به علت نادانی‌شان، دیدشان تار است. مجبور هستند چند تیر پرتاب کنند تا یکی به هدف بخورد!

سوادت را زیاد کن!

مثال می‌خواهید؟

فکر می‌کنید چقدر از اسهال‌ها نیاز به آنتی‌بیوتیک دارند؟

تقریبا کم!

فکر می‌کنید برای چقدر از بیمارانی که با اسهال مراجعه می‌کنند، آنتی‌بیوتیک تجویز می‌شود؟

تقریبا زیاد!


حالا چرا این همه سر و صدا می‌کنیم که آنتی‌بیوتیک سرخود نخورید؟

این همه مقدمه گفتم که به اصل ماجرا برسم. امیدوارم بتوانم این موضوع را منتقل کنم که چرا نباید سر خود آنتی‌بیوتیک مصرف کرد.

موجودات، دارای ماده‌ای به نام DNA هستند. DNA حاوی اطلاعات است. همه می‌دانیم که این DNA است که تعیین می‌کند رنگ چشم ما چه رنگی باشد. سفید پوست هستیم باشیم سیاه پوست یا …

ولی خب DNA فقط حاوی این اطلاعات نیست.

شامی که امشب می‌خورید، توسط ترشحات لوله‌ی گوارش شما، تجزیه شده و به مواد ساده‌تری تبدیل می‌شود که قابل جذب است. نشاسته‌ای که در نان وجود دارد، در نهایت به قند‌های بسیار ساده‌ای تبدیل می‌شود. این قند‌ها باید از لوله‌ی گوارش وارد جریان خون شوند.

ولی بدن ما، جایی نیست که هر کسی همین‌طور سرش را پایین بندازد و رد شود و برود. دارای در‌های مختلفی برای عبور و مرور این موارد ریز هست. این درها می‌توانند نگهبان داشته باشند یا نه.

این DNA که در بالا در موردش صحبت کردیم، حاوی این اطلاعات نیز است. DNA است که می‌گوید این درها چه شکلی باشد. DNA است که حاوی دستورالعمل ساخت موادی است که غذا را تجزیه می‌کند (این مواد، همان آنزیم‌های گوارشی هستند که نام‌شان را شنیده‌اید).

به صورت کلی، از روی DNA‌ ماده‌ای ساخته می‌شود به نام پروتئین. پروتئین واحد‌های عملکردی بدن ما است.

پروتئین‌ها، کارهای مختلفی انجام می‌دهند. بعضی از پروتئین‌ها، واحد‌های ساختاری هستند. مثلا حتما نام کلاژن یا کراتین را شنیده اید. کلاژن در ساختار بافت‌هایی مانند استخوان و غضروف وجود دارد. کراتین، در مو و ناخن وجود دارد.

بعضی از پروتئین‌ها، همین درهایی که در بالا صحبت شد را می‌سازند. آن‌ها مواظب هستند که هر ماده‌ای، همین‌طور وارد سلول نشود. اول باید به او اجازه داده شود.

شاید فکر کنید که داستان من دارد طولانی می‌شود و چه ربطی به آنتی‌بیوتیک‌ها دارد.

ماجرای مقاومت به آنتی‌بیوتیک‌ها، کاملا در مورد همین DNA‌ و پروتئین‌ها است.

من موضوع را می‌خواهم خیلی ساده بگویم. تمام جوانب علمی را در نظر نمی‌گیریم و فقط می‌خواهم علت مقاومت به آنتی‌بیوتیک‌ها را توضیح دهم.

حتما نام جهش را شنیده‌اید. جهش‌های ژنتیکی.

به تغییر دائم در DNA جهش می‌گویند. این تغییر در DNA، منجر به تغییر در پروتئینی می‌شود که از روی آن قطعه از DNA‌ ساخته می‌شود.

جهش‌ها به علل مختلفی روی می‌دهند. وارد این قسمت اگر بخواهم بشوم، بحث خیلی طولانی می‌شود.

مقاومت به آنتی‌بیوتیک‌ها، به دلیل همین جهش‌هایی هست که رخ می‌دهد.

(نکته‌ی بی‌ربط به موضوع: هر سرطانی با جهش‌های ژنتیکی همراه است. همین جهش در دی ان ای است که می‌تواند منجر به سرطان شود. مثلا یکی از جهش‌های مورد نیاز برای سرطانی شدن، جهش در آن قطعه از دی ان ای است که پروتئین‌های کنترل‌کننده‌ی سرعت تقسیم سلول را می‌سازد.)

برای نمونه، مقاومت را در مورد همین پنی‌سیلین توضیح می‌دهم.

پنی‌سیلین‌ها جزو دسته‌ای از آنتی‌بیوتیک‌ها به نام بتا-لاکتام‌ها هستند. آن‌ها بر دیواره‌ی باکتری تأثیر می‌گذارند.bacteria_cell_drawing


داستان را این طور شروع کنیم. “باکی“، باکتری قهرمان داستان ماست. باکی و دوستانش وارد بدن پسر بچه‌ای به اسم امیرمحمد شده‌اند.

امیرمحمد مریض می‌شود و مامانش او را به دکتر می‌برد. دکتر به او پنی‌سیلین می‌دهد.

چند ساعت قبل، یک جهش در DNA باکی رخ داده بود. باکی یک پروتئین جدید داشت. اسمش Beta-Lactamase‌ بود. این پروتئین می‌توانست، پنی‌سیلین را از بین ببرد. باکی در پوست خودش (که همان دیواره‌اش می‌شود!) نمی‌گنجید.

وقتی امیرمحمد آمپول پنی‌سیلین را زد، دوستان باکی همه مردند ولی باکی که خوش شانس بود و این پروتئین جدید را داشت، زنده ماند. او زنده ماند و شروع به تکثیر کرد و امیرمحمد خوب نشد.

مادرش او را دوباره به دکتر برد. دکتر مجبور شد به جای پنی‌سیلین به او کو-آموکسی کلاو بدهد.

در کو-آموکسی کلاو، فقط داروی اصلی وجود ندارد. دارو یک یار کمکی دارد. یک دوست.

این دوست رفت و سر پروتئین جدید باکی را گرم کرد.

متاسفانه باکی هرچقدر تلاش کرد، هوش از سر پروتئین جدیدش رفته بود و وظیفه‌اش را انجام نمی‌داد.

این آنتی‌بیوتیک جدید آمد و دمار از روزگار باکی در آورد و باکی به برزخ باکتری‌ها فرستاده شد!

 

همان داستان انتخاب طبیعی است. باکی، گونه‌ی قوی‌تر بود. او باقی‌ماند و تکثیر پیدا کرد و بچه‌دار شد.

شاید باکی نتیجه یا نبیره‌ای داشته باشد که به کو-آموکسی کلاو هم مقاوم باشد.

آن وقت ما باید به سراغ داروهای قوی‌تر برویم.

و این داستان ادامه می‌یابد.

 

مقاومت به آنتی‌بیوتیک‌ها، این گونه اتفاق می‌افتد…


چند نکته‌ی پایانی:

۱. همان‌طور که می‌دانید، در بدن ما تعداد زیادی باکتری زندگی می‌کنند.

شاید باور نکنید ولی نیمی از مدفوع ما را باکتری تشکیل می‌دهد.

به داستان امیرمحمد برگردیم. این دفعه امیرمحمد گوش درد گرفته است. دوست “باکی” او را مریض کرده است. دکتر به او آنتی‌بیوتیک می‌دهد.

ما با دانش امروزی خویش، نمی‌توانیم آنتی‌بیوتیک را فقط به محل مورد نظر برسانیم.

ما دلمان می‌خواهد که گوش امیرمحمد خوب شود ولی آنتی‌بیوتیک به جاهای دیگر هم می‌رود. این می‌تواند این باکتری‌های همزیست را مقاوم کند.

۲. با توجه به نکته‌ی بالا، بهترین راه جلوگیری از مقاومت، جلوگیری از عفونت و رعایت بهداشت است.

۳. مقدار مصرف آنتی‌بیوتیک‌ها و در نتیجه سرعت به وجود آمدن مقاومت‌های جدید، بسیار بیشتر از سرعت تولید آنتی‌بیوتیک جدید است.

این باعث می‌شود که سرعت پیش آمدن مقاومت‌ها بیشتر باشد.

ممکن است به جایی برسیم که Pan-Drug Resistant Infection داشته باشیم. یعی عفونتی که هیچ‌گونه دارویی برای آن نداریم.

۴. مصرف آنتی‌بیوتیک‌ها اگر به‌جا نباشد، علاوه بر تحمیل ضررهای جسمی و اقتصادی به فرد، به کل اجتماع نیز ضرر می‌زند. به مرور زمان، دیگر داروهای ارزان‌تر و قدیمی، جواب نمی‌دهند. داروهای گران و جدید را باید مصرف کنیم. داروهایی که معمولا عوارض جانبی زیادی نیز دارند.

 

این همه گفتم که بگویم:

 

بیایید در مصرف آنتی‌بیوتیک، خسیس باشیم.