کمی در مورد علاقه‌ام به پزشکی (۲)

۴ (۸۰%) ۱۹ votes

در نوشته‌ی قبلی، تا این‌جا نوشتم که چه شد که به پزشکی علاقه‌مند شدم.

عاشق دوران علوم پایه بودم. کمک‌ام می‌کرد تا بتوانم این ارتباطات قسمت‌های مختلف، دلایلِ علامت‌های یک بیماری، طرز رفتار بدن انسان در هنگام سلامت، چگونگی رفتار بدن با بیگانگان و … را بفهمم.

کمک‌ام می‌کرد که بتوانم وارد این بازی شوم. کمک‌ام می‌کرد که بتوانم بازی را ببرم. کمک‌ام می‌کرد که بتوانم پیروز این مبارزه باشم.

عاشق علوم پایه بودم و هستم. همین الان‌هم در حال برنامه‌ریزی هستم که تا پایان این هفت سال، یک دور دیگر، دروس علوم پایه را بخوانم. کدام دانشجوی پزشکی این کار را می‌کند؟

هنگام خواندن فیزیولوژی، دیگر هیچ چیز حس نمی‌کردم. عاشق فیزیولوژی هستم. وقتی که فیزیولوژی کلیه را می‌خواندم، رضایت را از انتخابِ پزشکی، با تمام وجود حس می‌کردم.

خواندن پزشکی برای‌ام مانند حل یک پازل بود. پازلی که انتهای آن درکی از انسان است. تلاش برای درکِ پیچیدگی.

قطعات پازل چی هستند؟

زمینه را بیوشیمی می‌ساخت. مرز‌های بدن را آناتومی می‌ساخت. فیزیولوژی، پاتولوژی و ایمنی، تکه‌های پازلِ تصویر خودِ بدن بودند.

آن گوشه تعدادی بیگانه و دوست حاضر بودند. از جنسِ باکتری، ویروس، قارچ، کرم، آغازی و …

با بعضی از آن‌ها دوست بودم. با من زندگی می‌کردند. البته، هم باید دشمنت را بشناسی و هم دوستت را.

می‌دانیم که همین دوستان که به آن‌ها پناه داده‌ایم، چطور ممکن است ناخلف شوند (عفونت‌های فرصت‌طلب).

فارماکولوژی، برای خودش ارتشی بود. چند فرمانده وجود داشت. به پنی‌سیلین به عنوان یک فرمانده‌ی پیر نگاه می‌کردند که دیگر توان جنگیدن ندارد ولی تجربه‌ی خوبی دارد. ایماتینیب، فرمانده‌ی مغروری بود. با دانش‌اش، انقلابی بر پا کرده بود. نسلی تربیتی او، در نبرد علیهِ خویشتن استفاده می‌شوند.

آسپیرین و دار و دسته‌اش در گوشه‌ای دیگر از این ارتش. -پرازول‌ها و دوستانشان در گوشه‌ای دیگر. پردنیزولون و دوستانش نیز در کنجی دیگر.

گاهی بیشتر از حمله به دشمن، به خودی حمله می‌کردند. یاغی می‌شدند!

زیاد هستند فرماندهان. مجالِ گفتنِ نامِ تمامِ آن‌ها نیست.

چطور می‌توانستم از خواندن این‌ها لذت نبرم؟

 

آن هجومی از لذت فهمیدن را که هنگام تکمیل این پازل به سراغم می‌آید، قابل انکار است؟

نه. معلوم است که نه.

پس چه چیزی تغییر کرده است؟

 


پی‌نوشت:‌ اسلاید بالا را برای اولین جلسه‌ی تدریسم به بچه‌های مهندسی ساخته بودم.

This Post Has 18 Comments

  1. چقدر خوب توصیف کردین
    آدم به هوس میفته یکبار دیگه علوم پایه رو بخونه

  2. این دیدگاهت رو که راجع به دارو ها بیماری ها و… بود رو دوست دارم

  3. چرا بعضی جاها از فعل های گذشته استفاده کردی؟؟! با چهار خط اخر بالای پی نوشت همخوانی ندارند.
    کمک میکرد…حل یک پازل بود…
    نمیدونم ب نظرم ی چیزی اشتباهه این وسط ی چیزی گم شده

    1. آره. واقعا یه چیزی گم شده. میدونی تو این ۲۵ روزی که چیزی ننوشتم، مشغول فکر کردن به یه سری موضوعات هم بودم. یکیش این بود که میخوام با پزشکی خوندنم به کدوم سمت برم. به سری نتایجی رسیدم. ناقصه هنوز. هروقت کاملتر شد برات مینویسمش.

  4. چقدر جالب در موردِ قطعات پازل توضیح دادی?? دوست داشتم✨

  5. ساعت تقریبا ۴ صبح هست و با لذت داشتم متنایی که نوشتیو میخوندم،خیلی زیبا بود.

    1. سلام پیام.
      چقدر خوشحال شدم که اینجا دیدمت.
      این باعث افتخار من هست.
      امیدوارم یه روزی تو هم نوشتن رو شروع کنی.

  6. آقای دکتر خوندن نوشته هاتون واقعا من رو ب وجد اورد…واقعا خرسند هستم از اینکه میبینم در بین همکارانم کسانی هستند ک چنین علاقه ای ب رشته پزشکی دارند..ایکاش میتونستم از دریچه نگاه شما ب این رشته نگاه کنم…باز هم خوشحالم ک افرادی مثل شما رو در این رشته میبینم

    1. سلام.
      شما لطف دارین به من.

      خوشحال میشم دیدگاه شما رو هم بشنوم.

      تا به زودی.

  7. کاش میتونسم اینطور باشم..انقدر علاقه دارم به رشته پزشکی و بسیار خوشحالم که درحال تحصیل پزشکیم ولی شرایطم اجازه نمیده بتونم خوب درسا رو بخونم..انقدر شرایطم بده که گاهی فکر میکنم هیچوقت نمیتونم یه پزشک بشم..حسرت همکلاسی هامو میخورم..خوش به حال شما و هم کلاسی هام

  8. کاش میتونسم اینطور باشم..انقدر علاقه دارم به رشته پزشکی و بسیار خوشحالم که درحال تحصیل پزشکیم ولی شرایطم اجازه نمیده بتونم خوب درسا رو بخونم..انقدر شرایطم بده که گاهی فکر میکنم هیچوقت نمیتونم یه پزشک بشم..حسرت همکلاسی هامو میخورم..خوش به حال شما و هم کلاسی هام

  9. سلام .
    خیلی ممنون ، واقعا دیدگاه منو نسبت به پزشکی تغییر دادید ، الان احساس می کنم دارم با علاقه و انگیره بیشتری مطالعه می کنم.

  10. خیلی خوبه..برای من که هیچ علاقه ای به این رشته ندارم جالبه…خیلی به همه چیز یه جوره دیگه نگاه میکنی..به نظرم دلیل موفقیتت همینه…اگه یکی دوست نداشته باشه پزشکی بخونه با این مطلب مجبورش میکنی… الان یه حسی دارم که اینجوریه:هم آره ، هم نه، ولی آره ….

    1. سلام دوست عزیز

      نمیدونم چه رشته‌ای هستی، تجربی هستی یا ریاضی، نمیدونم چرا از پزشکی بدت میومد، ولی امشب یا فردا یه پستی میخوام بنویسم که شاید برات جالب باشه. در مورد منطقی ریاضی پشت تصمیم‌های پزشکی هست.

  11. بدم نمیاد فقط علاقه ی زیادی بهش ندارم…همونطوری که شما با دیدن یه سریال عاشق پزشکی شدین… من با حل کردن مسائل فیزیک و ریاضی عاشق این رشته شدم… .. به نظرم هیچ رشته ای به این اندازه هیجان نداره…
    و باید بگم متاسفانه مجبور شدم که رشته ی تجربی رو انتخاب کنم و فقط منتظرم ببینم رتبه ام چند میشه تا بتونم یه رشته ای انتخاب کنم …

    1. می‌فهمم حرفت رو وقتی که میگی مجبور شدم. متاسفم که این اتفاق برات افتاده. امیدوارم اگه باز هم مجبور شدی که به سراغ پزشکی بیای – بر خلاف میل باطنی‌ات – بتونی در پزشکی اون رضایتی رو که میخوای پیدا کنی.

دیدگاهتان را بنویسید

Close Menu