واکنش زملوایس

فقط ۴۷ سال داشت که مرد. طرد شده. تنها. در تیمارستان. از عفونت زخم. از همان‌چه که سال‌ها برای مبارزه با آن تلاش می‌کرد.

اما، زخمی بزرگتر، بر روی قلبش بود. عمیق‌تر. دردناک‌تر. همان زخمی که او را به تیمارستان کشاند.

زملوایس

ایگناتس زملوایس (Ignaz Semmelweis) را می‌گویم.

صد و هفتاد و سه سالِ پیش، سال ۱۸۴۷، او حرف ساده‌ای را مطرح کرد. حرف ساده‌ای که به او لقب «ناجی مادران» را داد.

شاید آن‌قدر در نظر بقیه ساده و احمقانه، که او را جدی نگرفتند.

او به دیگر پزشکان پیشنهاد داد که قبل از انجام اعمال مامایی و زایمان، دست‌ها را با محلولی حاوی کلر، بشویند. همین. همین‌قدر ساده.

دست‌ها را بشویید تا بتوانیم از تب پس از زایمان مادران باردار – تبی که کابوس مادرانِ آن زمان بود – پیش‌گیری کنیم. زملوایس می‌گفت.

جدی‌اش نگرفتند. مسخره‌اش کردند. طردش کردند. آن‌قدر طرد که چند سال بعد، در سال ۱۸۶۵، دیگر نتوانست تحمل کند. آن‌گاه بود که دچار فروپاشی عصبی شد.

پس از فروپاشی، در بیمارستان روانی بستری‌اش کردند. تنها و تنها ۱۴ روز بعد بود که از عفونت زخم روی دستش فوت کرد. و او نیز رفت.

بعدها با کارهای پاستور و کخ و لیستر بود که به درستی حرف‌های او پی بردیم. اما حیف که نمی‌توانستیم بگوییم «هنوز دیر نیست». زملوایس دیگر دق کرده بود.

اکنون رفلکس یا اثر زملوایس را داریم (Semmelweis Reflex or Effect):

آن هنگام که ذهن‌های بسته‌ی ما، شواهد جدید را نمی‌پذیرند و پس می‌زنند؛ زیرا که با آن‌چه تاکنون هنجار بود، آن‌چه در ذهن ما نقش بسته است، آن‌چه باور داشتیم، آن‌چه همگان انجام می‌دهند، تفاوت دارد. آن هنگام است که می‌گوییم رفلکس زملوایس وجود دارد.

بندهایِ ذهنِ پزشکانِ بیمارستانِ جنرالِ وینِ آن زمان را اکنون می‌توانیم هنوز ببینیم. در همگان. همگی ما از آن رنج می‌بریم. فقط شاید سطحش تفاوت داشته باشد.

بیاید کمی رهاتر باشیم.

۱۷ نظر

  1. داشتم به این فکر میکردم که در طول تاریخ چند نفر دیگه میتونن باشن که حرف حق میزدن و انسان ها فقط برای اینکه میترسیدن از اعتراف به اشتباهشون یا میترسیدن از راه رفتن تو یه مسیر جدید پس زده شدن و حتی بعد از دق کردنشون بعد از مرگشون هم اسمی ازشون نموند.
    ]قدر ما آدم ها میتونیم مغرور بشیم . واقعا چرا انقدر میترسیم از متفاوت نگاه کردن؟
    چرا میترسیم شک کنیم به اطلاعاتی که بهمون گفتن ؟ به روشی که انسان ها سال ها باهاش زندگی کردن؟
    شاید میترسیم از طرد شدن
    اما
    wrong is wrong even if everyone is doing it .
    right is right even No one is doing it.

  2. سلام اگر امکانش هست ایمیلتون رو میشه بگید یا اینکه یک مطلب خصوصی را چگونه برایتان ارسال کنیم؟🌺

  3. سلام دکتر نمونه😍 دمتون گرم من یه کنکوری هستم و از وبلاگتون خیلی انرژی گرفتم و اکنون علاقه ام به پزشکی بیشتر از ترسم هست ممنونم امسال به لطف خدا منم پزشکی شیراز قبول میشم و میام که از تجربه هاتون نهایت استفاده را ببرم و مثل شما یه دکتر نمونه بشم خیلی ممنون میشم کمکم کنید بازم دمتون گرم در پناه حق

  4. لوویس هم سی وپنج بار نامزد دریافت جایزه نوبل شد ولی هیچ وقت جایزه رو بهش ندادن و وقتی ارزشش رو فهمیدن که دیرشده بود

  5. سلام امیرمحمددعزیز وقت ب خیر…امیرجان وقتی واردعمق مطالبی ک می نوسی میرم متوجه میشم ک نوع فکر و روش زندگیت کلا با هم سن و سال هات فرق داره(منم ب اختلاف ۳ یا ۴سال کوچکتر شما هستم)و روشتون هم ب شکلیه ک واقعا آدم لذت میبره و دوست داره بهش دست پیدا کنه( البته modified شده ).خواستم یکم راهنمایی کنی چیشد تا ب این شیوه رسیدی؟البته میدونم متمم خیلی تاثیر گذار بوده

  6. سلام امیرمحمد ( ببخشید صمیمانه صدات میکنم )
    نظرتو میخواستم بدونم اگه یه نفر از یه دانشگاهی درحد شیراز , اخر استاژری برای اینترنی بره شهر های کوچکتر مثل گرگان ( کمی قوی تر از گرگان ) که شهر خودشه چطوره از لحاظ علمی , روحی و …
    متشکرم

    • سلام محمد.
      خالی صدا شدن اسمم رو،‌ به دکتر و آقای فلان و … ترجیح میدم. مرسی که اینجوری صدا کردی.

      تا این که دلیلش چی باشه برای رفتن. سوال اینه. میتونی بیشتر برام بنویسی و توضیح بدی این رو؟

      • کلیتش اینه که بچه های اینجا خسته کننده شدن برام ولی دلیل زیاد داره نمیشه اینجا گفت .

        • حتما درکم می‌کنی که من بر اساس یه گوشه از یه تصویر از زندگی تو نمیتونم خوب راهنمایی‌ات بکنم. اما به شکل کلی این میشه که بحث ارزش‌هاست. فکر می‌کنی علم برات بالاتر هست یا آسایش مثلا یا هر ارزشی که دلت میخواد برای به دست آوردنش بری یه شهر دیگه.

          • بزار یه جور دیگه مطرح کنم ( با عذرخواهی فراوان بخاطر گرفتن وقتت ) .
            برای کسی که از استاژریش خوب استفاده کرده ,ایا شهر های بزرگ با توجه به کشیک هایی که بعضی اینترنا میگن غالب وقتمون سر پرونده و .. میره و تعداد مریض بالا و فوق تخصصی و وجود رزیدنت های متعدد برای قسمت های عملی , ایا اینترنی در شهرهای بزرگ دقیقا مساوی با استاژری + یه سری اطلاعات درمورد درمان منهای وقت کمتر برای درس و دوره ( اینو ذکر کنم دوست دارم طرح برم و قصدی فعلا برای استریتی ندارم )نیست ؟

  7. کناره و گوشه ای به کارها و گفته های عباس تبریزیان یا دکتر پرویز نوری و روازاده اینا بود؟

  8. سلام، خسته نباشی،
    امیدوارم روز های زیبایی داشته باشی
    از خوندن نوشته هات لذت می برم.
    قول دادم برات از مسیر موسیقیم بنویسم:
    شاید اولین برخوردم با موسیقی توی مهد کودک بود، هرچند خیلی کوتاه مدت و ابتدایی و در حد یک بازی کودکانه، در حدی که خیلی وقت بود که اصلا یادم نبود که این کارو انجام دادم. البته نه این که اصلا یادم نباشه، بلکه جزو خاطره های محو و شاید کم اهمیت ذهنم بود. بعد از اون هیچ برخوردی نداشتم با نواختن و موسیقی با این مفهوم و گذشت و گذشت تا سال چهارم دبیرستان. اون سال یکی از چیزایی که جذبم می کرد کاور های instrumental از آهنگ های پاپ بود و از شنیدن نوای آشنایی که با وجود آشنا بودن، متفاوت بود، لذت می بردم.
    بعدش با Taylor Davis آشنا شدم و جزو اولین موسیقی های بدون کلامی بود که با این که آشنا نبود ازش لذت می بردم.
    کم کم این ایده داشت توی ذهنم شکل می گرفت که نواختن می تونه خیلی لذت بخش باشه و به خودم قول دادم که بعد از کنکور حتما یه ساز رو شروع کنم و طی این مدت ویولن رو انتخاب کردم.
    سال کنکور سال جالبی بود؛ این که برنامه ریزی و تلاش می تونه کمک کنه که ما از وقتمون نهایت استفاده رو ببریم. اون سال با خودم فکر می کردم اگه از همه ی زمان هام بعد از کنکور این طور استفاده کنم چه کار هایی که نمی شه کرد و این هم یکی دیگه از مشوّق های من بود. یکی از دلیل های دیگه هم این بود که می خواستم تجربه ی یادگیریم رو روی چیزی غیر از درس امتحان کنم و ابعاد دیگه ای از خودم رو رشد بدم.
    بعد از کنکور بلافاصله کلاس ویولن ثبت نام کردم و بین سبک ایرانی و کلاسیک، کلاسیک رو انتخاب کردم. اون موقع هنوز پیشفرض ذهنیم کاور آهنگ های پاپ و غیره بود.
    زمان گذشت و کم کم داشتم به موسیقی کلاسیک علاقه مند می شدم. برام جذاب بود که چقدر متغیر های فراوانی وجود داره که میشه باهاشون احساس رو منتقل کرد؛ مثلا تاثیر تغییر دینامیک خیلی خیلی شگرف تر از چیزی بود که فکر می کردم.
    یه پکیج از موسیقی های کلاسیک معروف ویولن دانلود کردم و دونستن اون متغیر ها کمکم کرد که زیبایی هاش رو بهتر درک کنم. این سوال برام پیش اومد که چرا این سبک موسیقی طرفدار های زیادی نداره بین اطرافیانم؛ اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که من هم مثل خیلی افراد دیگه قبل از این که ویولن رو شروع کنم علاقه ای به این سبک نداشتم. این موسیقی الفبایی داره که بدون دونستنش نمیتونستم ازش لذت ببرم. الفبایی که یه سری جا های دنیا توی مدرسه ها آموزش داده میشه.
    یکی دیگه از نقاط عطف این مسیر برام نوازندگی در ارکستر بود و از صمیم قلب از ارکستر دانشگاه شریف تشکر می کنم که این فرصت رو در اختیار من گذاشت. نوازندگی برای اولین بار در ارکستر تجربه ی شگفت انگیزی بود و باعث شد بیشتر به گفت و گوی بین ساز ها توجه کنم و صدا هایی از موسیقی که قبلا بهشون توجه نمی کردم بیشتر شنیده می شدن.
    خلاصه این که این مسیر، راهی بی انتهاست و من تازه ابتدای این راهم.
    یکی از چیز هایی که چند وقت پیش توجهم را جلب کرد یکی از اسباب بازی های کودکیم بود. خیلی جالب بود که این اسباب بازی یه دفعه به فکرم اومد و حتی الان نمی دونم کجاست. فقط میدونم که یک ویولن کوچک باتری خور بود که صدا در می آورد. و این خیلی به نظرم شبیه کتاب دانستنی های بیماری های عفونی و یک اطلس آناتومی سیاه و سفید بود ، که وقتی بچه بودم اصرار کردم مادرم برام بگیره. هرچند که خیلی چیز زیادی از اون کتاب ها نخوندم. خیلی برام جالب بود که اینا بخشی از ناخودآگاه من بودن و می تونستن روی تصمیماتم تاثیر بگذارن.
    در نهایت اینو دلم می خواد بگم که پیشفرض ذهنی من وقتی موسیقی رو شروع کردم کلا چیز دیگه ای بود و اتفاقی که افتاد و دنیایی که واردش شدم کاملا با اون پیشفرض متفاوت بود. ولی این تفاوت هیچ چیزی از زیبایی نتیجه ی نهایی کم نکرد. این مطلب در مورد پزشکی هم صادقه؛ همونطور که وقتی واردش شدم تصور کاملی ازش نداشتم ولی چیزی از زیبایی پزشکی کم نکرد. و پزشکی هم مثل همون مسیر بی پایانه که هر چی جلوتر میرم چیزای بیشتری ازش یاد می گیرم.
    morceaux de fantaisie Rachmaninov
    https://www.youtube.com/watch?v=yhi9SzopnLE
    ورژن ویولن سل اش هم زیباست

    • سلام سلام.
      روزهای شلوغی دارم بیشتر که درون این شلوغی زیبایی هم پیدا میکنم. مثل خوندن همین کامنت که مثل یک نامه میبینمش (حوصله داشتی نامه بنویس و ایمیل بکن برام؛‌ یه حس دیگه‌ای داره) و قطعه‌ای که به عنوان یه هدیه نگاهش می‌کنم و برام لبخند میاره.
      شگفتا. عجب راهی. الان فیزیوپات هستی درسته؟ داری بهم میگی که در این مدت کوتاه، از پکیج قطعات معروف رسیدی به Morceaux de fantaisie از راخمانینف؟ این رو بعید میدونم در پکیج‌های موسیقی شنیده باشی. برام جالبه واقعا که چی شد به این سمت رفتی. در همین زمان کم؟ شگفتا. شگفتا. چه کردی تو پسر؟ اتفاقا Elegie اش رو همین چند روز پیش بود که گوش دادم.
      به زودی میخوام نوع دعوت به شنیدن رو عوض بکنم. احتمالا با این جنس جدیدش، هر دو سه روزی یه قطعه بذارم. خیلی کوتاه خواهم نوشت و بیشتر برای خودم خواهم بود. این روزها به Concerto for two pianos‌ از پولن گوش میدادم. گوش دادی به این قطعه؟
      راستی بهم بگو که چی شد اجرای لنی عزیز رو از سمفونی بتهوون انتخاب کردی؟

      • سلام،
        خوب و سلامت باشی
        راستش جزو اون افرادی هستم که علوم پایشون به خاطر COVID-19 قراره دیرتر برگزار بشه. شاید البته درکم از موسیقی اونقدری که فکر می کنی عمیق نباشه، هنوزم خیلی قطعه ها هستن که وقتی گوش میدم درکشون نمی کنم. توی این مدت پکیج های مختلف دیگه ای پیدا کردم و یوتیوب هم بعضی وقتا پیشنهاد های خوبی می داد. سایت classicfm.com هم گاهی نگاه میکردم. قطعه ای که از پولن معرفی کردی رو هم گوش کردم و واقعا قطعه ی عجیبی بود، احساس و هیجان های خیلی متفاوت و جالبی رو حس کردم. تجربه ی جالبی بود ممنونم ازت که معرفی کردی.
        سمفونی بتهوون هم راستش خیلی تفاوت های اجراهای مختلف رو متوجه نمیشم. فقط در این حد که اون اجرا بیشتر به دلم نشست، نمی دونم به خاطر تمپوی آروم ترش بود یا به خاطر حرکات خود برنستاین:)

  9. زندگی زملوایس منو یاد ژوردانو برونو انداخت . رفتاری که در طول تاریخ با اونها شده گاهی بدجوری منو شرمنده میکنه ‌مخصوصا وقتی فکر میکنم که شاید بیشمار عقیده و عادت داشته باشم که یه روزی در مقابل تغییرشون بتونم اینطوری مقاومت کنم هرچند این روزها دارم سعی میکنم نقادانه تر فکر کنم .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *