نامه‌ای برای تو که می‌خواهی پزشک شوی

نامه‌ای برای تو که می‌خواهی پزشک شوی

نامه‌ای برای تو که می‌خواهی پزشک شوی 150 150 امیرمحمد قربانی
۴٫۷ (۹۴٫۴%) ۲۵ votes

مقدمه‌ ۱، حرفی از استاد و استادِ استاد:

سر راند کلورکتال (جراحی دستگاه گوارش) بودیم. پسری ۱۴ ساله را راند می‌کردیم. استاد، بیمار را به علت سابقه‌ی قبلی‌اش می‌شناخت. او را اسپایدر من کوچک صدا می‌زد. یکی دو سال پیش، هنگام جنگولک بازی روی درخت، از درخت افتاده و با باسن روی زمین فرود آمده بود. شانس آورده بود که به رکتوم و مقعدش آسیبی جدی وارد نشده بود و با عملی جزئی حالش خوب شده بود. جای اسکار جراحی قبلی، روی باسن‌اش موجود بود.

این دفعه، بیمار نوجوان‌مان جوگیر شده بود و نمی‌دانم کدام فیلم اکشن را دیده بود و می‌خواست مانند آن‌ها رفتار کند. دورخیز کرده بود و پس از چند متر دویدن، از یکی دو متری روی موتور پریده بود. دلش می‌خواست روی موتور، به نرمی فرود آید و موتور را روشن کند و شروع به حرکت کند.

اما نتیجه‌اش چه شده بود؟ نتوانسته بود درست فرود آید. با زاویه‌ی بدی، به بدنه و دسته‌ی موتور برخورد کرده بود،‌ به علت فشار دسته‌ی موتور، هم اسفنکتر خارجی و هم اسفنکتر داخلی مقعد پاره شده بود. کمی از رکتوم‌اش نیز پاره شده بود.

تقریبا ۴۰ دقیقه‌ای بالای سر او بودیم. استاد در مورد آسیب‌های این ناحیه توضیح می‌داد. این که برای این بیماران چه کاری انجام دهیم. بیمار‌های مشابه را تعریف می‌کرد و اقدامات اورژانسی را می‌گفت.

راند او تمام شد و در انتها، استاد کمی در مورد اهمیت نوشتن order درست در پرونده‌ها توضیح داد. جمله‌ای گفت که بحثِ همیشگیِ بدون انتها را در بین دانشجویان پزشکی دوباره باز کرد:

— می‌دونم سرتون شلوغه و کلی کار دارین ولی کلمه‌ها رو در پرونده‌های درست بنویسین. می‌خواین بنویسین مترونیدازول، یه مت ننویسید و بقیه‌اش را خط بکشید. کسی که اردر را می‌خواند یه موقع با متی‌مازول اشتباه می‌گیرد و داروی اشتباه به مریض می‌دهد و …

گفتن این همانا و شروع شدن درد و دل‌های بچه‌ها همانا.

استاد ما نمی‌رسیم بخوابیم. ما اصلا وقت نداریم. ما حتی نمی‌رسیم درس بخونیم. استاد ما وقت تفریح نداریم. استاد یا باید سر راند باشیم یا مریض بخش ببینم یا درمانگاه برویم یا پرونده بنویسم. استاد وقت نمی‌کنیم بیرون برویم و خوش باشیم. بچه‌های مهندسی با هم مسابقه‌ی خواب می‌گذارند که چه کسی بیشتر از بقیه می‌تواند بخوابد و …

بیست دقیقه‌ای گفتند و استاد گوش کرد. آخر ماجرا استاد حرفی از استاد خودش نقل کرد:

ما هم همین حرف‌ها را به استاد‌مان می‌زدیم. یک روز که یک نفر غر‌های مشابهی را به استاد می‌زد، ایشان گفت:

دعوت‌نامه برای‌ات فرستاده بودند که آمدی پزشکی؟

این موضوع را باید درک کنید. هر چیزی را که می‌خواهی باید برای‌اش هزینه‌ای بدهی. شما خودتان انتخاب کردید که این‌جا باشید. به هر دلیلی که آمده‌اید، قبول کنید که باید هزینه‌هایی را خرج کنید، فداکاری‌هایی انجام دهید، از بعضی تفریح‌ها و لذت‌ها بگذرید. سعی کنید کاری کنید که تک تک این لحظات برای‌تان لذت بخش باشد. اگر این کار را نکنید، در این شغل می‌میرید. ما با همین خوشی‌های کوچک و بزرگی که در سر کار برای خودمان می‌سازیم،‌ خودمان را زنده نگه می‌داریم.

مقدمه ۲، کامنت الهام:

سلام ممنون از نوشته هاتون من پشت کنکوریم و عاشق پزشکی ولی یه سوال اساسی دارم لطفا جوابمو بدین.کتابهای پزشکی رو واو به واو باید حفظ کرد؟یعنی مثلا بافت شناسیه جان کوییرا بیوشیمی ژنتیک اناتومی و….همه کتابهای تخصصی رو باید همرو حفظ کرد و امتحان داد ؟!!!!اخه چطور میشه این همه کتاب رو در یه ترم خوند حفظ کرد تموم کرد وامتحان داد؟؟من دانش اموز متوسطیم از هر لحاظ حفظیاتم هم متوسطه .چطور میتونم حتی اگه پزشکی قبول شدم این همه کتابو تو یه ترم حفظ کنم؟😲😭😟😓حالا چی کار کنم؟پس فقط نوابغ میتونن بیان پزشکی حتی اگه روزی ۱۵ ساعت هم درس خوند میشه این کتابارو حفظ و تموم کرد؟

 

نوشته‌ی اصلی

سه هفته پیش بود که یک draft در قسمت پست‌ها درست کردم. عنوانش این بود: توهم کمبود وقت در میان دانشجویان پزشکی. در موردش فکر می‌کردم که چه بنویسم. این کامنت الهام، باعث شد بخواهم از یک قدم عقب‌تر این نوشته را شروع کنم. این کامنت الهام و سوال‌های او، به نحوی به حرف‌هایی که می‌خواهم بزنم ربط دارند. به حرف‌هایی که تقریبا هر روز به خودم یادآوری می‌کنم. حرف‌هایی که، صحبت‌های الهام تنها گوشه‌ای از آن‌هاست. ولی خب انسان دنبال بهانه است؛ وگرنه اینقدر روز اول سال را دوست نداشت. روزی که بهانه‌ای است برای شروع خیلی از کارهای ناکرده.

حرف‌های الهام هم بهانه‌ای شد برای من تا کمی حرف بزنم.

الهام جان، شاید جواب سوال‌هایت را در بین حرف‌های من نگیری. مرا ببخش که از حرف‌های تو، به عنوان بهانه‌ای برای گفتن حرف‌های خودم استفاده کردم.

 

حرف‌هایی که می‌خواهم آن‌ها را در قالب یک نامه بگویم. نامه‌ای با این عنوان:

برای تو که می‌خواهی پزشک شوی

دوست عزیزم

امروز که این حرف‌ها را برای‌ات می‌نویسم، بیش از ۱۵۰۰ روز است که مشغول تحصیل پزشکی هستم. این روزها، تقریبا همه‌ی صبح‌ها و بیشتر عصر‌ها را با پزشکی می‌گذرانم. چهار روز در هفته، بعد از ظهرهایی که کشیک نیستم، داوطلبانه و خواهشمندانه به کلینیک اساتیدم می‌روم و با آن‌ها مریض می‌بینم (همین حالا که مشغول نوشتن این حرف‌ها هستم، تقریبا هفتاد مریض منتظر هستند که از کمتر از یک ساعت دیگر، با استاد، ویزیت کردن آن‌ها را شروع کنیم. امیدوارم نوشتن این نامه تا آن موقع تمام شود).

توضیحِ بعد‌التحریری: نرسیدم نامه را کامل کنم. به کلینیک رفتم. از ۴ تا ۸:۴۵ مریض دیدیم و پس از برگشتن به خانه، مشغول تکمیل کردن نامه هستم.

زمان باقی مانده‌ام را کار می‌کنم، درس می‌خوانم، یاد می‌گیرم و یاد می‌دهم، کتاب می‌خوانم، ساز می‌زنم و موسیقی گوش می‌دهم، بیرون می‌روم و دوستانم را می‌بینم، کمی ورزش می‌کنم، پزشکی و غیر پزشکی درس می‌دهم و گاه‌گاهی در این‌جا می‌نویسم.

تابستان ۹۴ بود. بچه‌ها همه به شهرها و خانه‌های‌شان رفته بودند. پس از یک هفته در خانه ماندن برگشتم و در یک فرصت کوتاه هشت روزه، با تمام توان با یک نفر دیگر، کار کردیم و مدرسه تابستانه گذاشتیم. مدرسه‌ای که دانشگاه، چند سال بود که آن را برگزار می‌کرد و امسال تمام کارهایش روی زمین مانده بود. در آن یک هفته، سالن‌ها را هماهنگ کردیم، اسکان را جور کردیم، به باقی دانشگاه‌ها دعوت‌نامه فرستادیم، ثبت‌نام‌ها را انجام دادیم، با اساتید هماهنگ کردیم، پذیرایی را جور کردیم، حمل و نقل را سر و سامان دادیم و همه‌ی این کارها را انجام دادیم. البته فکر نکن که مسئولین خیلی همکاری می‌کردند. هیچ‌وقت یادم نمی‌رود که برای تایید چیزهای کوچک، مرا این‌قدر به این و آن پاس می‌دادند که در انتها، سر از اتاق ریاست دانشگاه در می‌آوردم.

مدرسه برگزار شد و حاصل برگزاری مدرسه، یک دوستی بسیار قوی با دو تا از اساتیدم بود و از همان موقع بود که با این دو استاد عزیزم، شروع کردم به کلینیک رفتن. می‌دانم که همیشه مدیون آن دو خواهم بود.

حرف‌هایی که می‌خواهم برای‌ات بگویم، حاصل مریض دیدن در این کلینیک‌ها است. حاصل صحبت‌های کوتاه با اساتید در بین دیدن مریض‌هاست. به جرئت می‌توانم بگویم کسی را نمی‌شناسم که سال پنج باشد و این‌قدر مریض دیده باشد. مریض‌های بی‌شماری را در کلینیک و بیمارستان دیدم. از این مریض دیدن‌ها و صحبت‌های بی‌شمار با اساتید خوب و بد، نکاتی را آموختم. آن‌ها، اصول من هستند. با آن‌ها پیش می‌روم. با آن‌ها پزشکی را زندگی می‌کنم و با آن‌ها از پزشکی لذت می‌برم.

شاید آن‌ها برای تو مفید نباشد،‌ هر چه باشد به شدت آلوده به مدل ذهنی من و اساتید من هستند.

 

نخست: یک گفت‌و‌گو

— می‌دانی مردم چرا به پزشک مراجعه می‌کنند؟

کمی فکر کردم. کمی صبر کردم. آن صفحه‌ی هریسون، در جلد نخست‌اش، به جلوی چشمم آمد. یادم می‌آید که گفته بود درد بیشترین علامتی است که مردم با آن به پزشک مراجعه می‌کنند؛ اما به نظرم این جواب کامل نبود. یک جای کار می‌لنگید.

جواب کاملی که به دلم بنشیند را پیدا نکردم. استاد داشت نگاهم می‌کرد. باید چیزی می‌گفتم. آخر سر با صدایی سرشار از شک و تردید گفتم: درد؟

— تو هر وقت درد داشتی به پزشک مراجعه کردی؟

— نه استاد.

— پس مردم چرا به پزشک مراجعه می‌کنند؟

می‌دانستم این دومی سوال نیست. خودش الان ادامه می‌دهد. سکوت کردم و منتظر حرف‌هایش شدم.

— دلیل اصلی مراجعه این است که حال‌شان خوش نیست. درد می‌تواند حال‌شان را ناخوش کند. اما درد تمام آن نیست. اگر درد مریض‌ات را از بین ببری ولی نتوانی حالش را خوش کنی، تو طبابت‌ات را کامل نکرده‌ای. این essence of medicine است.

 

دوم: دانشجوهای غرغرو

یادت باشد که دانشجوهای غرغرو  راکه شب و روز در حال نق زدن هستند، به عنوان کل ماجرا نبینی. به آن‌ها با دید affiliative behavior نگاه کن. حرف‌های آذرخش مکری را گوش کن. یک روانپزشک است. اگر حوصله نداری تمام این ۱۸ دقیقه را گوش بدی، از ۱۱:۵۰ گوش بده تا ۱۶:۰۰. باز هم اگر حوصله نداشتی، قسمتی از حرف‌هایش را برای‌ات نوشته‌ام:

پستانداران عالی، مانند شامپانز‌ه‌ها و گوریل‌ها، وقتی همدیگر را می‌بینند، در ابتدا یک غریبی در بین آن‌ها وجود دارد. با هم راحت نیستند و به هم نزدیک نمی‌شوند. بعد شروع می‌کنند به شپش‌های همدیگر را درآوردن. این باب دوستی و آشنایی افراد می‌شود. با این کار، دل‌های آن‌ها به هم نزدیک می‌شود. اکسی‌توسین ترشح می‌شود و خوشحالی افزایش پیدا می‌کند. این مفهوم affiliative behavior است.

وقتی شما وارد یک جمع بزرگ می‌شوید و در دانشگاه کسی را نمی‌شناسید،‌ شما هم باید affiliative behavior داشته باشید

مردم عادی با بد و بیراه گفتن به تیم‌های فوتبال و صحبت کردن در مورد سریال‌های جم تی‌وی، این رفتار را انجام می‌دهند.

اما شما یک کار دیگه هم می‌کنید. معمولا باب affiliation شما صحبت در مورد مد و تلویزیون و لباس و … نیست. این کار‌ها برای‌تان سخیف است.

پس affiliative behavior لایه‌های تحصیل‌کرده و دانشگاهی چیست؟

نق زدن و Complaining.

هر موقع دیدید دانشجوها غر می‌زدند، به عنوان یک حقیقت آن را نبینید. این نق‌زدن‌ها سطحی هست. عمقی نیستند.

 

دیدگاه آذرخش مکری را دوست داشتم. زیبا به موضوع نگاه کرده بود. اما معتقدم که با تکرار روزانه و هر لحظه‌ی این حرف‌ها، این سخن‌ها از سطح affiliative behavior فراتر رفته است.

بترس از روزی که این حرف‌ها، شالوده‌ی مدل ذهنی تو در مورد پزشکی را بسازد.

همرنگ این جماعت نشو. همرنگ آن‌ها شدن یعنی مرگ. یعنی لذت نبردن از پزشکی، یعنی زندگی نکردن و مردن در پزشکی.

رفتار‌ها را در این سطح حفظ کردن و دائما در این مورد صحبت کردن، یعنی درجا زدن، یعنی توقف، یعنی نابودی شوق‌ات برای پزشکی.

می‌دانی موضوع چیست؟

موضوع این است که صحبت در باب این غرغرهای همیشه آماده، خیلی راحت‌تر از این است که دو دانشجوی پزشکی بخواهند اعتراف کنند که در چند روز، ماه یا گاهی سال‌های گذشته، به کاری جز پزشکی مشغول نبوده‌اند که بخواهند از آن صحبت کنند (کاش حداقل پزشکی را هم درست انجام می‌دادند. اگر درست انجام می‌دادند، قطعا کلی حرف، غیر از غر زدن داشتند). کتاب خوبی نخوانده‌اند. فیلم خوبی ندیده‌اند. به دیدن جای قشنگی نرفته‌اند و …

یادت باشد که هر گاه چنین دانشجوی پزشکی‌ای یافتی،دانشجویی که دائما در گوش تو نق نزند، دانشجویی که رفتارش این نباشد، دو دستی او را بچسب و ولش نکن. در این مسیر، به چنین فردی نیاز داری. نه کسی که دائما در گوش تو غر بزند و بنالد و نق‌نق‌کنان از سختی‌های پزشکی بگوید.

من افتخار می‌کنم که چنین دوستانی دارم که وقتی در کنار آن‌ها هستم، مجبور به تحمل چنین غرغرهایی نیستم. افتخار می‌کنم استادی دارم که وقتی او را می‌بینم با هم در مورد کتابی که هر دو خوانده‌ایم، صحبت می‌کنیم. افتخار می‌کنم با دوستی آشنا شدم که امشب، پس از تقریبا پنج ساعت درمانگاه بودن، مرا به قهوه دعوت کرد و پس از آن با هم یک پیاده‌روی داشتیم در مورد پزشکیِ آینده صحبت کردیم؛ به جای این که در گوش هم غرغر کنیم که به مثابه در آوردن شپش‌هاست.

خواهش می‌کنم خودت را در سطح این جماعت حفظ نکن. نگذار affiliative behavior تو غر زدن باشد.

کاری کن این رفتار تو، صحبت در مورد کتابی پرمحتوا، یک فیلم زیبا، یک موسیقی فوق‌العاده و یک خاطره‌ی به‌یادماندنی باشد.

 

سوم: توهم یک زندگی بیخود و دشوار

سایه می‌گوید:

چه فکر می‌کنی؟
که بادبان‌شکسته زورقِ به‌گل‌نشسته‌ای‌ست زندگی؟
در این خرابِ ریخته
که رنگِ عافیت ازو گریخته
به‌بُن‌رسیده راهِ بسته‌ای‌ست زندگی؟

اگر به جای زندگی، «پزشکی» بگذاری، حرف دل خیلی از دانشجوها را زده‌ای.

حرفم را اشتباه برداشت نکن. نمی‌خواهم بگویم که پزشکی آسان است. نمی‌خواهم بگویم که اگر به سراغ پزشکی آمدی، هر کاری که دلت خواست، در کنار پزشکی می‌توانی انجام دهی.

نه. نمی‌توانی. یادت باشد که برای‌ات دعوت‌نامه نفرستاده بودند. یادت باشد که خودت انتخاب کردی که به این مسیر بیایی. یادت باشد که هر انتخابی، به این معنی است که قرار است چیزهایی دیگر را انتخاب نکنی. یادت باشد که راه رفتن در هر مسیری، یعنی تصمیم گرفتی که وارد مسیر‌های دیگری نشوی.

تو نمی‌توانی انتظار داشته باشی که هر شب مهمانی باشی، با دوستانت بیرون بروی، مسافرت کنی، بیکار باشی و  از پزشکی هم لذت ببری.

چرا. تو می‌توانی هر شب مهمانی باشی و خوش بگذرانی. اما آن وقت، آن لذت اصلی و غایی پزشکی را، هیچ وقت نخواهی چشید. هیچ وقت نمی‌فهمی که پزشکی یعنی چه. چرا که تو مسیرت را کامل نرفته‌ای.

تو آن جاده‌ی زیبا را ول کرده‌ای و داری از خیابانی موازی می‌روی که یکی دو درخت در کنار خیابان بیشتر نیست. افراد این جاده، هر چند قدم،‌ به خاطر این که عدم زیبایی آن را جبران کنند،‌ سعی می‌کنند کارهایی انجام دهند که تلخی مسیر را فراموش کنند. بعضی اینستاگرام خود را با مسافرت‌های خارج از کشور پر می‌کنند. برخی دیگر مهمانی‌های آن‌چنانی برگزار می‌کنند. و تعدادی دیگر این خلأ معنی را، با ماشین و خانه و اسباب و وسایل دیگر، پر می‌کنند.

ولی این مسیر درست و اصلی نیست.

تو قرار است که بدن انسان را درک کنی. طرز کار این ماشین فوق‌العاده‌ی هوشمند را. روابط بین سلول‌ها را. ارتباطات آن‌ها را. گفت‌وگوهایی که با هم دارند. هدفی که دارند و تلاشی که برای این هدف می‌کنند.

قرار است درک کنی که اگر عاملی می‌خواست زیبایی و نظم این سیستم را بر هم زند،‌ سیستم چگونه به مقابله برمی‌خیزد. تو قرار است یاد بگیری که چجوری می‌توانی به این سیستم کمک کنی که نظم و زیبایی و شکوه و عظمت را به خودش برگرداند. این وظیفه‌ی توست.

این وظیفه با خط به خط حفظ کردن کتاب‌های آناتومی و بافت و جنین و فیزیولوژی، قرار نیست به دست آید. برای دسترسی به این اطلاعات که کافی است از جیبت، آن وسیله‌ی همه‌چیز‌دان را در بیاوری و دو سه کلمه‌ای در باکس جست‌و‌جو بنویسی.

تو به یک دید بزرگ‌تر نیاز داری. دیدی که بتواند کمکت کند به درک بالا برسی. آن وقت است که این جاده‌ی پزشکی تو آن‌‌قدر زیبا می شود که آن را با چیزی دیگر عوض نخواهی کرد.

تو قرار نیست که به این دید، با خط به خط آن کتاب‌هایی را که در بالا گفتی حفظ کنی. اصلا این کار معنایی ندارد. طوطی‌وار گفتن آناتومی گری، جنین‌شناسی لانگمن، بافت‌شناسی جانکوییرا، فیزیولوژی گایتون، پاتولوژی رابینز، میکروبیولوژی جاوتز، طب داخلی هریسون و سیسیل و اصول جراحی شوارتز، تو را به این دید نمی‌رساند.

چیزهای دیگری احتیاج دارد.

باید عاشق معماها شوی. عاشق حل مسئله.

وقتی عاشق معما و پازل‌ها شوی، دیگر برای‌ات این حفظ کردن بی‌معنی می‌شود. کم کم خودت می‌فهمی که چگونه باید به این کتاب‌هایی که نام بردم نگاه کنی.

دیگر خودت می‌فهمی، حفظ کردن خط به خط درمان‌ها، در این روزها که درمان‌ها هر لحظه تغییر می‌کنند، معنایی ندارد. دیگر خودت می‌فهمی که حفظ کردن خط به خط جزئیات علوم پایه و فیزیوپاتولوژی، در این روزها که به این جزئیات، هر ثانیه‌ی خدا مطلبی اضافه می‌شود، بی‌معنی است.

می‌فهمی که باید ساختار را بشناسی. می‌فهمی که باید سیستم را بشناسی. می‌فهمی که باید از یک قدم بالاتر به این بدن نگاه کنی. می‌فهمی که باید پیچیدگی را بشناسی. می‌فهمی که حفظ کردن جزئیات، بدون آن‌ که دلیلش را بفهمی، در بهترین حالت، به تو دیدی تونل‌وار می‌دهد و نمی‌توانی دیگر bigger picture را ببینی. می‌فهمی که حل این معماها، مساوی است با درخت کاشتن در این مسیر و زیباتر کردن آن.

پس تمام تلاش‌ات را بکن که این کار را انجام دهی.

علاوه بر این، باید عاشق داستان‌ها شوی و عاشق آدم‌ها.

بیماری‌ها تکراری می‌شوند ولی آدم‌ها و داستان‌های‌شان نه.

دوستِ استادی دارم که هر فرصتی باشد به دیدنش می‌روم. یک بار که رفتم، شنیدم که در پایان کلاس، یکی از دانشجویان پرسید:

خسته نمی‌شوید که هر ترم همین مباحث تکراری را درس می‌دهید؟

جوابی داد که من با آن پزشکی‌ام را می‌گذرانم.

— مطالب یکسان هستند، نه آدم‌ها.

یادت باشد هر انسانی داستانی دارد. این داستان‌ها می‌توانند مسیر تو را زیبا کنند.

مسیرت را بساز. در آن درخت و گل بکار تا هوای آن تمیز و قابل نفس کشیدن باشد.

مسیرت را دل‌نشین بساز.

 

باز هم برای‌ات حرف دارم. اما بهتر است بروم غذایی بخورم و بخوابم که پنج شش ساعت دیگر، راند شروع می‌شود. باز هم از تو عذر می‌خواهم که با سوءاستفاده از حرف‌های‌ تو این همه حرف زدم و شاید حتی جواب‌ات را درست و کامل نداده باشم. حرف‌های تو در مورد چگونگی درس خواندن در دوران پزشکی است. به تو قول می‌دهم که تا وقتی که تو وارد این رشته شوی، جواب بسیار کاملی برای‌ات خواهم نوشت. فعلا بدان که این‌جوری که فکر می‌کنی نیست.

  • سلام من یه دو روزی هست با وبلاگتون آشنا شدم خیلی از نوشته هاتون رو خوندم واقعا عالی بود و برای من تاثیر داشت . من پشت کنکوریم با اینکه پشت کنکوریم اما چندروزه همش تو ذهنم باخودم میگم هدفم از زندگی چیه باید واقعا چیکاره شم ؟؟ میخوام واسه رسیدن به رشته پزشکی همه تلاشمو بکنم ولی همش مردد بودم که باید پزشکی میتونه منو به اوج خواسته هام برسونه و وقتی که تونستم تو این رشته موفق شم ایا میتونم از لحاظ روحی ارضاشم و به خودم افرین بگم
    نوشته هاتون رو افکارم تاثیر گذاشت . خودم دارم کم کم حس میکنم که واسه پزشکی افریده شدم و هدفم همینه اما بازم دارم مطالعه میکنم رو این بحث . تویکی از مطالبتون درباره سریال دکتر هاوس گفتین تصمیم گرفتم که ببینمشش تا علاقم رو با اون فیلم به پزشکی بسنجم .
    به امیدروزی که واقعا بتونم به هدفم تو زندگی برسم به امید روزی که بتونم پزشک بشم اما نه از نوع معمولیش یه پزشک عالی و خاص

  • من هیچ رشتم ربطی به پزشکی و چیزی که شما راجبش مینویسید نداره پشت کنکوریم ولی تجربی نیستم .
    ولی از مطالبتون و تجربیاتتونو لذت بردم زیبا بودن و توشون امید هست .
    اینکه اینطور با وجود مشغله میاید خاطراتتون رو به اشتراک میگدارید خیلی خوبه .
    من هرکاری میکنم حوصلم نمیکشه بیام و بنویسم .