در جست و جوی رضایت (۱)

۵ (۱۰۰%) ۱ vote

فکر می‌کنم، هر کسی باید فردی یا چیزی در زندگی‌اش داشته باشد که وقتی حوصله ندارد به آن‌ها مراجعه کند. انرژی کسب کند. خوشحال شود. با وجود خستگی بتواند ادامه بدهد و خلاصه به قول محمد‌رضا واحه‌اش در بیابان باشد. البته، محمد‌رضا در مورد انسان‌ها صحبت می‌کرد. واحه‌ها، پناهگاهمان هستند. یک سرسبزی در این بیابان نامتناهی. برای لحظه‌ای توقف. برای لحظه‌ای آرام شدن.

من نمی‌خواهم در مورد انسان‌هایی که برایم واحه هستند صحبت کنم. صحبتم در مورد واحه‌های غیر انسانی است. یکی از این واحه‌ها و شاید بهترین و آباد‌ترین و سرسبزترین‌شان برای من، پزشکی ست. شاید باورش سخت باشد. خواندن پزشکی برای خیلی‌ها دردسر است. عذاب است. شب‌بیداری است. از زندگی زدن است. تفریح نکردن است. فقط، درس است و درس است و درس.

آن را فاجعه می‌دانند. جوانی را فقط صرف درس کردن می‌دانند. منت می‌گذارند بر مردم که پدر خود را در می‌آورم که جان شما را نجات دهم.

3jokes_oasis-12

پزشکی، واحه‌ی من بود (شایدم هنوز باشد؛ دلم می‌خواهد باشد). احساسی که با خواندنش، با فهمیدنش، با لمس کردنش و با غوطه‌ور شدن در آن به من دست می‌داد، توصیف ناپذیر است. مانند معشوقه‌ای برایم بود. به آن پناه می‌بردم. با آن زندگی می‌کردم. خودم به درختان و سرسبزی واحه اضافه می‌کردم. خودم علف‌های هرز آن را می‌کندم. از قدم زدن در آن لذت می‌بردم. حتی گاه‌گاهی مهمانی به این واحه دعوت می‌کردم.

یکی از سوال‌های همیشگی از دانشجویان پزشکی و پزشک‌ها این است: “چرا پزشکی؟”. خدمت به خدا و خلق خدا و عاشق پزشکی بودن، معمولا جوابی ست که در حضور دیگران داده شده و در خلوت، پول و پرستیژ شغلی به آن اضافه می‌شود. خیلی با خودم فکر کردم جواب این سوال برای من چیست.

دو قسمت پزشکی برایم همیشه خیلی جذاب است. یکی تشخیص و دیگری جراحی. فکر می‌کنم کفه‌ی ترازو به سمت تشخیص سنگینی می‌کند. دلیلش احتمالا این است که تشخیص را بیشتر از جراحی لمس کرده‌ام. به همین خاطر، برای تخصص بین داخلی و جراحی مانده بودم. یک مدت فکر می‌کردم که دو تخصص بگیرم. سراغ هر دو بروم! البته دیگر این خیال را ندارم (این را هم فهمیدم که در سیستم ما، فقط حق یک بار تخصص گرفتن را داری و برای دومی باید به خارج از کشور رفت). حتما سوال پیش می‌آید که توی بچه دبیرستانی که هنوز وارد این ماجرا نشده بودی چطور می‌گفتی که تشخیص برایم جذاب است؟ چطور شد اصلا به پزشکی فکر کردی؟ چرا تغییر رشته دادی؟ مثل بقیه اول رفته بودی به ریاضی که پایه‌ی ریاضی‌ات را برای کنکور قوی کنی؟ این خود داستان دیگری‌ست و نوشته‌ای دیگر!

همان چند مریضی که استاد عزیزم که به او مدیون هستم، به من کمک کرد و به تشخیص رسیدم، حس رضایتی در من پدید آورد که تک تک هزینه‌هایی که در این مسیر انجام داده بودم، هیچ به نظر می‌رسید. این چالشی که در تشخیص دادن است، این معما بودنش، اطلاعات را کنار هم چیدن، دروغ و حقیقت را جدا کردن و حقیقت‌ها را به هم ربط دادن، انگیزه‌های پنهان را در نظر گرفتن، به دنبال علائم گشتن، خوشحالی از پیدا کردن علامت، مشکوک شدن و زیادی مشکوک شدن، بی‌خیال شدن و زیادی بی‌خیال شدن و خیلی از کارهای دیگر تا به جواب رسیدن را دوست دارم. در جاده‌ی رضایت بودم. فکر می‌کنم که به دنبال راضی شدن است که به ما انگیزه‌ی ادامه دادن را می‌دهد. بنده پزشکی را پیدا کردم که مرا راضی می‌کند. در آن تلاش می‌کنم که بتوانم راضی باشم. گویی که یک چرخه‌ای به وجود می‌آید که خود را تقویت می‌کند. یک فیدبک مثبت ادامه‌دار. من این چرخه را پیدا کرده بودم. راضی بودم. حداقل فکر می‌کردم که راضی‌ام.

و بعد یک شب فکر کردم که: آیا واقعاً تشخیص‌های پزشکی در آینده به چالش‌برانگیزی الان هستند؟ جراحی‌ها چطور؟ مانند جراحی‌های کنونی انجام می‌شوند؟

دیدگاهتان را بنویسید

Close Menu