خاطرات بخش: اشکِ ناتوانی

از مترو پیاده شدم. نمی‌دانم چه شد که سر از کتاب‌فروشی در آوردم. کمی در بین کتاب‌ها قدم زدم. آن‌ها را نگاه کردم و آخر سر با پنج جلد از نمایشنامه‌ی «نصف شب است دیگر دکتر شوایتزر» به سمت صندوق راه افتادم.

از راهروی باریکی که تنها ظرفیت عبور یک نفر را داشت، به طرف خروجی می‌رفتم که چشمم به قفسه‌ی کتاب‌های مدرسه‌ی زندگی افتاد.

کتاب «معنای زندگی» را دیدم که ترجمه شده است. در لیست کتاب‌هایی بود که می‌خواستم بخوانم. وقتم تنگ بود. فقط آن را برداشتم و به روی نمایشنامه‌ها گذاشتم.

کتاب‌ها را حساب کردم و به سمت کلینیک رفتم. چند ساعت آینده، قرار بود در آن‌جا باشم.

چند ساعت گذشت. امشب زودتر از چند ماه اخیر تمام شد. حدود ۸:۳۰ شب.

پس از کلینیک، با دوستی به سمت بیمارستان راه افتادیم. او می‌خواست یکی از بیماران قدیمی‌اش را ببیند و حالش را بپرسد و من قولی داده بودم که می‌خواستم به آن پایبند بمانم.

از حیاط بیمارستان عبور کردیم. به آسانسور رسیدیم. منتظر رسیدنش بودیم.

دلم نمی‌خواست به دستگیره‌اش دست بزنم. امیدوار بودم کسی در را از درون باز بکند. آن‌قدر به دستم ضدعفونی‌کننده زده‌ام که مجبورم خشکی و پوسته‌پوسته شدنش را پیوسته با مرطوب‌کننده جبران کنم.

آسانسور به طبقه‌ی یک رسید. با پایم در آن را هل دادم.

راهروهای متوالی را طی کردم. بخش‌های کودکان بودند و کودکان در راهروها در حال پرسه زدن.

طبقه‌ای دیگر را از پله بالا رفتم. زنگ در بخش را زدم. بعد از ۸ روز هنوز رمزش را نپرسیده بودم.

از وقتی که به یاد دارم در این بخش خراب بود. انگار که چند ثانیه‌ای طول می‌کشد تا گرم بشود و شروع به باز شدن کند.

به نظر می‌رسید که شروع لغزیدن در، برایش دردناک است؛ اما حجم درد در این بیمارستان بیش از آن است که کسی به درد در بخواهد توجه بکند.

پس از ورود، پدر یکی از بیماران که چند سالی از خودم کوچکتر است، به محض دیدنم به سراغم آمد. مانند همیشه اصرار داشت که کار پسرش را به جلو اندازم.

کشیک قبلی‌ام بود که اصرارش از حد طاقتم فراتر رفت و به او گفتم که دلت می‌آید نوبت کدام یک از این افراد که هر لحظه – همانند پسر تو – در حال درد کشیدن هستند، کنسل بکنیم تا کار فرزندت به جلو افتد؟ متاسفم که اینطور هست و دارد درد می‌کشد؛ ولی واقعا در این صف‌های طولانی، کار بیشتری از دست من برنمی‌آید.

لحظه‌ای بیشتر نگذشته بود که از گفتنش پشیمان شدم. کاش دوباره برایش توضیح می‌دادم. دلم می‌خواست که کاری از دستم برمی‌آمد.

از او خداحافظی کردم و به سمت یکی از اتاق‌های انتهایی رفتم.

برای کار دیگری آمده بودم.

به او قول داده بودم که به دیدنش بروم.

اما این تمام ماجرا نبود. خودم هم دلتنگش بودم.

نخستین بار که دیدمش، نفهمیدم که چرا ناخودآگاه اولین کارم انجام یک محاسبه در ذهن بود: کبد درگیر شده است. ریه هم همین‌طور. پس Stage آن چهار است و در نتیجه Five Year Survival برایش حدود بیست درصد.

به این فکر کردم که عدد زیادی نیست.

قلبم فشرده شد.

دومین بار که او را دیدم، برای این بود که از مایع جمع شده در فضای شکمش نمونه‌ای بگیرم.

دانشجویان سال پایین‌تر را صدا زدم. به یکی از آن‌ها که تا کنون چنین کاری انجام نداده بود، یاد دادم و با او به پیش بیمار رفتم که خودم نیز راهنمایی‌اش بکنم.

برایش توضیح دادم که می‌خواهیم چه کاری بکنیم و سپس مشغول آموزش دادن چند دانشجو که آمده بودند، شدم.

گرفتن نمونه، بی‌نقص انجام شد. به خوبی آن آنژیوکت خاکستری قطور را وارد شکم کرد. مایع زردرنگ جمع شده، به سرعت راهش را به بیرون یافت.

من اما، به چهره‌اش نگاه می‌کردم. همان چند جای خالی که تا کنون از درد و سال‌گشتگی، دچار چین و شکن نشده بود، از وارد شدن این سوزن، در خود جمع شد.

نمونه‌ها گرفته شد. دوباره به چهره‌اش نگاه کردم.

قطره‌ی اشکی در حال پیدا کردن مسیر خود از گوشه‌ی چشم او به سمت گونه‌اش و سپس لغزیدن و فرو افتادن بود. نزدیک‌تر رفتم. گفتم: درد داری؟

به آرامی گفت که تقصیر خودم است. باید زودتر مراجعه می‌کردم. من که می‌دانستم سرطان دارم، باید زودتر پیگیری می‌کردم.

اشکِ آن‌روزِ او، از درد جسمش نبود. اشکی از سر درماندگی و ناتوانی بود. از سر پشیمانی.

از بچه‌ها خواستم که از اتاق بیرون بروند. کمی گریه کرد. کمی صحبت. در آخر گفت: تمام مدت به چشمانت نگاه می‌کردم. باعث می‌شد که آرام بشوم.

نمی‌دانستم باید چه جوابی بدهم یا چه کاری بکنم. شاید فشردن دستش در دستانم، می‌توانست لحظه‌ای به او دلگرمی بدهد. نمی‌دانم. شک داشتم که این کار را انجام بدهم یا نه.

کمی صحبت کردم و لبخندی زدم و گفتم که باز هم به دیدنت می‌آیم. اگر چیزی احتیاج داشتی خبرم کن.

امشب، به سمت انتهای بخش می‌رفتم که ببینمش.

پی‌نوشت: آماده‌ی نوشتن شدم. می‌خواستم از «سمفونی رستاخیز» و یا از کتاب «معنای زندگی» بنویسم. نمی‌دانم چه شد که از او گفتم و نوشتم.

۳۵ نظر

  1. https://www.ted.com/talks/pratik_shah_how_ai_is_making_it_easier_to_diagnose_disease?language=fa
    این فیلم که در مورد هوش مصنوعی صحبت میکنه ،آیا به برنامه نویسی و اینا مربوطه؟

  2. سلام وقت تون بخیر.من میخوام شروع کنم پایتون رو یاد بگیرم.اما اصلا نمیدونم تو پزشکی چه کاربردی داره.میشه بگین اصلا چه کاربردی داره و لازمه یاد بگیرمش؟

  3. سلام ، وقتتون بخیر
    نوشته هاتون یه دید زیبا برای ادامه مسیر بهم داد، واقعا ممنون????
    ترم ۵ هستم و میخواستم درمورد علوم پایه بپرسم که دیدم گفتین قراره در موردش بنویسین. من تو یه دانشگاه تیپ ۳ پزشکی میخونم و الان شرایط مهمانی به شیراز رو دارم. ولی باتوجه به اینکه محل زندگیم هم اینجاست و موقع انتخاب رشته هم در اولویت بوده بنظرتون برای مهمانی یا انتقالی اقدام کنم؟ اصلا بنظرتون تفاوت تاثیر دانشگاه ها زیاده؟از طرفی به اینم فکر میکنم که شاید اگر خوابگاهی باشم یا مدتی در شهر دیگه ای باشم نهایتا آدم مستقل و با تجربه تری شم…

  4. سلام.خدا قوت.
    من امسال پزشکی قبول شدم و ورودی بهمنم.به نظر شما شرکت توی المپیاد خوبه؟از لحاظ علمی تاثیر مثبتی رومون داره یا فقط وقتمون رو میگیره؟
    مثلا حوزه کارآفرینی که سر و کارش با هوش مصنوعیه،خوبه شرکت کنیم باتوجه به اینکه در سال های آینده نیاز به هوش مصنوعی زیاد میشه؟امسال تو دانشگاه ما یکی برنز گرفت یکی نقره. منم وسوسه میشم که از همون اول روش سرمایه گذاری کنم اما نمیدونم چجوری و یا اصلا کار درستیه؟
    ما تو شهر های کوچیکی مثل قزوین و اینا که مثل شیراز کلینیک خاصی ندارن، چطور میتونیم مثل شما داوطلبانه مریض زیاد ببینیم؟
    ممنون از نوشته های مفید وزیباتون.

  5. سلام.وقتتون بخیر.خسته نباشید و خداقوت.
    میدونم حسابی سرتون شلوغه ولی میشه لطف کنید اون نوشته ای که درمورد نحوه خوندن علوم پایه هست رو برای ما ترم یکی ها تو همین روز ها برامون بزارین؟
    یکسری نکته هم قرار بود برای ورودی بهمن ها بگین (برنامه نویسی و اینا)
    اونا رو هم میشه بگین؟
    همون طور که خودتون اشاره کردین این روزا بی دغدغه ترین روزهای ماست و دوست ندارم هدر برن.بازم ممنون که با نوشته ها تون ما رو به این رشته زیبا علاقه مند تر از قبل میکنین و انرژی می دین.

  6. عالی عالی

  7. بعضی وقتا سخت میشه دیدن اینکه کسی مریضه و تو تنها کاری از دستت بر میاد تسکین دادن دردشه ، تو میدونی خوب نمیشه ولی جز این چه میشه کرد .
    چندین بار کنار بیماران سرطانی بودم که درمانی نداشتند ، ناراحت شدم از اینکه نمیشه حالشونو خوب کرد ولی جلوشون محکم استادم و با صدایی محکم بهشون گفتم که برای غلبه بر درمان باید قوی باشی… .
    میدونم که اگه بهشون یاد بدیم با بیماریشون مقابله کنن، حتی اگه خوب نشن ، اون سالایی که زنده هستند رو جای اینکه خودشون رو ملامت کنن ، زندگی میکنن.
    بد ترین نوع زندگی ، زندگییه که توش ” امید ” نباشه.

  8. مدتی هست که به اهمیت و تسکین “حضور” فکر میکنم و دربارش مطالعه می کنم.
    به واقع زندگی های ما یا حداقل کسایی که تو ازشون می نویسی انقدری پیچیده هست که با اندکی مسامحه بشه گفت خاص خود اون فرده! پس شاید فهمیدن و درکش کار ما نباشه.
    اما این “حضور”
    این فشردن دست ها
    و اون نگاهت که باعث آروم شدن اون شده بود
    شاید ارزشمند ترین کاری هست که از ما برمیاد.

  9. سلام.متونی که مینویسید کاملا دلنشینه.با نوشته های شما اتفاقی آشنا شدم.نوشته هاتون روح و روانم رو آروم کرد و باعث شد هدفمو بهتر بشناسم و بیشتر و بهتر از قبل تلاش کنم.
    منم نوشتن رو دوست دارم و امیدوارم در آینده بنویسم.البته هرموقع که تجربه اش کردم.
    آرزوی سلامتی براتون دارم.

  10. این روزها با این همه دلم مشغولی و گاهی هم اشفتگی فکر می کنم همه ی ما محتاج چنین نگاه هایی هستم نگاه هایی که سرشار از ارامش به دور از هرگونه استرس و نگرانی باشه و به تو این اطمینان خاطر رو بده حتی اگر هم دروغین باشه ادم نیاز داره بعضی اوقات خودش رو گول بزنه تا بتونه ادامه مسیر رو راحت تر طی کنه کاری که من هیچ وقت نتوستم بکنم

  11. نیمسال دوممو تازه بهمن قراره دانشگاهو شروع کنم هر وقت حس میکنم تو انتخاب این رشته اشتباه کردم یه سر به اینجا میزنم.
    خیلی خوشحالم از اینکه خوندن نوشته هاتون بخشی از زمانمو که اکثرا به بطالت میگذره این روزا پر کرده!
    خوندن نوشته هاتون باعث میشه حس کنم حداقل چند دقیقه ای از وقتم بیهوده نمیگذره بابتش ازتون ممنونم
    امیدوارم که بتونم روزی دانشجوی قابل و توانمندی مثل شما باشم و درنهایت یه پزشک درستو حسابی برای خدمت به مردمم
    تازه الان میفهمم که چه بار سنگینی رو روی دوشم قراره حس کنم [واقعا منو میترسونه این قضیه!]
    خیلی دوست داشتم ازتون تشکر کنم به خاطر حس و حالای فوق العادی ای که اینجا به اشتراک میزارین و بقیه رو تو احساستون سهیم میکنین
    موفق و سربلند باشید دکتر.

    • سلام خسرو. اول میخواسم بگم صبر بکنم که یه جواب طولانی براش بنویسم. بعد دیدم میون شلوغی‌های این روزها، این تصمیم فقط منجر به این میشه که چیزی برات ننویسم.
      این وقتی که الان داری، یکی از بی‌دغدغه‌ترین وقت‌هایت هست. خوب ازش استفاده بکن. نمیدونم امروز برسم که نوشته‌ی جدید رو تکمیل بکنم یا نه. تازه دقایقی هست که از کشیک برگشتم و فردا هم دوباره کشیکم. اما اگه برسم بنویسم، احتمالا بهت سرنخ‌هایی بده که چه کارهایی میتونی این مدت انجام بدی.

  12. سلام خسته نباشید . اینکه من از محیط بیمارستان و جراحی و خون و بخیه ….. یه مقدار میترسم و حس میکنم اذیتت کننده س برام / به نظرتون میتونه توی دوران پزشکی منو اذیت کنه و حتی مجبور به تغییر رشته بشم؟
    از یه سری دانشجو پرسیدم و گفتن برات عادی میشه… نظر شما چیه؟
    من سایت متمم و کلی دنبال کردم و بعدش به این نتیجه رسیدم که رشته پزشکی و خصوصا نورولوژی میتونه برام جذاب باشه و همون رشته ی مورد علاقه م باشه…….

    • سلام علی. ببین به نظرم روی خودشناسی کار بکن و به دنبال دلیل ترست بگرد. ترس از خون خیلی فرق داره با ترس از محیط بیمارستان و مریض. تو اگه از خون بترسی، خب میتونی سراغ رشته‌هایی بری که با خون کمتر سر و کار دارن. اما ترس از بیمارستان و مریض یه موضوعی هست که خیلی مهمه.

  13. شکر چشم تو چه گویم که بدان بیماری
    میکند درد مرا از رخ زیبای تو خوش…

    حافظ

  14. ناهید یگانه

    سلام وقت تون بخیر.
    خیلی از خوندن نوشته ها تون لذت میبرم.حتی چند بار میخونمشون و بعضی از مطالبتون رو توی دفترچه ای یادداشت میکنم.من امسال پزشکی زنجان قبول شدم و ورودی بهمن هستن.احساس میکنم سطح تفکراتم با بقیه همکلاسی هام فرق میکنه(من چند جلسه با ورودی های مهر رفتم کلاس تا با دانشگاه آشنا بشم)یادمه نوشته بودین که همیشه بین ورودی های جدید بین اون یک درصد دانشجو های متفاوت می گشتین.منم میخوام فراتر از آموزشی که توی دانشگاه میدن یاد بگیرم و پزشکی نباشم که برای ده سال پیش تربیت شده.فیلم های دکتر نجیب رو هم شروع کردم میبینم البته از جاهای آسون مثل cell membrain.خیلی عالی هست و زبانم هم تقویت میشه.لطف میکنین یکم در مورد این که (چی کار کنم تا از همین شروع کار استارت خوبی داشته باشم و این که از همین ترم یک رفرنس بخونم یا نه؟برنامه نویسی چه کار بردی داره آیا لازمه یادبگیرم؟) یه مقدار توضیح بدین .
    خیلی خوشحال هستم که با وبلاگتون آشنا شدم، جهان بینیم خیلی تغییر کرد.

    • سلام ناهید.

      تمام این سوال‌های خوبی که پرسیدی، در برنامه‌ام هست و قراره برای همه‌شون جواب بنویسم. متاسفانه یه مقداری این روزها درگیر شدم و همیشه دیوار وبلاگ‌نویسی، کوتاه‌ترین دیوار هست در بین کارهام، وقتی که میخوام از بین کارهام یکی رو کمتر بکنم.
      به دیدن ویدیوهای نجیب ادامه بده. مبحث بسیار خوبی رو برای شروع انتخاب کردی.

      • من سعی کردم ویدئو های دکتر رو گیر بیارم رفتم تو کانال یوتیوب ایشون ولی خیلی سخت میشه فیلم هارو دید ب خاطر اینترنت و فیلتر شکن…‌‌

    • فیلم های دکتر نجیب؟؟ در مورد چیه؟ کجا میشه پیداشون کرد؟

  15. شما تهران درس میخونید یا شیراز

  16. آقای دکتر عزیز .ای کاش کتاب ها ب سبک شما نوشته می شد .واقعا طوری مطالب تون رو می نویسید که من نوعی فقط درحال تجسم هستم…..

  17. سلام
    هروقت که حس میکنم توی این مسیر طولانی دارم فرسوده میشم و انرژیمو از دست میدم، یکی از کارایی که میکنم خوندن مطالب اینجاست
    حتی بعضی ها رو برای چندمین بار
    خداروشکر میکنم که با شما آشنا شدم
    امیدوارم همیشه موفق و سربلند باشین

  18. چه پزشک مهربون و رئوفی… دمت گرم جوان
    همون نگاه آروم و آروم کننده گاهی عالیترین مسکنه

  19. سلام وقتتون بخیر
    ممنون از اینکه این خاطرات رو به اشتراک میذارین .
    من همچنان منتظر پست جدید درباره علوم پایه هستم هرچند دیگه آخرای علوم پایه هستیم ما .

  20. سلام وقت بخیر
    متنتون عالی بود فقط ی سوال داشتم
    به نظرتون برای آناتومی جزوه استاد کربلایی دوست کافی هستش یا رفرنس بگیریم واینکه نتر خوبه ؟
    ممنون

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.