تاسیان من از نبودن تو

۴٫۸
۳۵

به یاد آر آخرین باری را که دلتنگی گلویت را چنان محکم می‌فشرد که چهره‌ات تیره گشته بود. به سختی نفس می‌کشیدی و هر جرعه‌ی هوا را با تلاش، از میان دستان پر قدرت اندوه که گردنت را احاطه کرده بود، عبور می‌دادی. حالتی که پس از رفتن عزیزی به تو دست داده بود.

به این حالتِ دلتنگی و اندوه شدید، تاسه می‌گویند.

غمِ غریبی است و به قول مولانا: بگرفت تو را تاسه و حال تو چنان است…

اگر به تاسه، الف و نونِ حالت را اضافه کنیم، تاسیان را خواهیم داشت. واژه‌ای که برای زبان گیلکی‌ست و در آن‌جا طبق گفته‌ی هوشنگ ابتهاج (ه. ا. سایه):

تاسیان را برای حالتی به کار می‌بریم که در اولین غروبِ پس از رفتنِ عزیزی که مدتی خانه‌ی‌مان مهمان بوده، به ما دست می‌دهد. حالتی که به خاطر نبودن اوست.

آن زمان است که می‌گوییم تاسیان است.

هم‌چنین، اولین غروبی را که کسی از دنیا رفته است و جای او خالی است، تاسیان می‌نامیم.

همه‌ی ما یا این حالت را داشته‌ایم یا خواهیم داشت و احتمالا در زندگی‌مان بارها و بارها تجربه خواهیم کرد.

شاید پس از آن هنگامی که دوستمان را قبل از مهاجرت در فرودگاه در آغوش می‌کشیم؛

شاید پس از آن وقتی که قبل از رفتن عزیزی به شهری دیگر، او برای آخرین بار به خانه‌ی ما می‌آید؛

شاید پس از آن زمانی که از یک رابطه‌ی عاطفی خارج شده‌ایم؛

شاید پس از آن موقعی که دوست یا فرد نزدیکی را از دست می‌دهیم – خواه از دلش برویم و خواه از دنیا برود؛

شاید پس از پژمردن گلی که همیشه مهمان خانه‌ی ما بود و شاید پس از کوچ پرنده‌ای که آشیانه در خانه‌ی ما داشت؛

و شاید‌های دیگر.

اکنون دیگر نامش را می‌دانیم. این حالتی را که در این خداحافظی به ما دست می‌دهد، کمی بهتر می‌شناسیم.

کمی عمیق‌تر آن را درک می‌کنیم و شاید، شاید، شاید کمی بیشتر شهامت رویارویی با این لحظه‌ها را داشته باشیم.

زیرا همان‌طور که اتو رانک می‌گفت:

زندگی، سلام‌ها و خداحافظی‌های پی‌در‌پی است که هر انسانی باید شهامت رویارویی با آن‌ها را داشته باشد.

یک هفته در فرودگاه آلن دوباتن
عکس از ریچارد بیکر؛ کتاب یک هفته در فرودگاه؛ نوشته‌ی آلن دوباتن

در آبان ماه سال ۱۳۷۵، سایه شعر تاسیان را سرود. شعری که در دفتری به همین نام است.

تاسیان

شعری کوتاه است.

در ادامه می‌نویسمش و با صدای خود سایه، می‌توانیم به این شعر گوش بدهیم:

تاسیان

خانه دل‌تنگِ غروبی خفه بود

مثلِ امروز که تنگ است دلم.

پدرم گفت چراغ

و شب از شب پُر شد

من به خود گفتم یک روز گذشت

مادرم آه کشید

زود برخواهد گشت.

ابری آهسته به چشمم لغزید

و سپس خوابم برد.

که گمان داشت که هست این همه درد

در کمینِ دلِ آن کودکِ خُرد؟

آری آن روز چو می‌رفت کسی

داشتم آمدنش را باور

من نمی‌دانستم

معنیِ هرگز را

تو چرا بازنگشتی دیگر؟

آه! ای واژه‌ی شوم!

خو نکرده‌ست دلم با تو هنوز

من پس از این همه سال

چشم دارم در راه

که بیایند عزیزانم، آه!

۳۵ نظر

  1. من هر چی بیشتر نوشته هاتون رو میخونم بیشتر مبهوت میشم و یه سوال تو ذهنم پر رنگ تر میشه واقعا تو کی هستی

  2. سلام
    من دانشجوی علوم پایه پزشکی تهرانم
    دو سه تا مسئله هست که ذهنمو درگیر کرده و یه جورایی نگران شدم. خیلی دوست دارم راجع بهشون با یک نفر که ترم های اخر عمومی هست و همه چیز رو تجربه کرده صحبت کنم و سوال بپرسم. شما کمک می کنید؟

  3. سلام❤
    اول بگم که ببخشید اینجا این سوالو میپرسم میدونم جاش نیست ولی ببخشید دیگه
    دوم اینکه طرز نوشتنتون برام مثل نادر ابراهیمیه شاید چون دارم یکی از کتاباشو میخونم برام اینطوریه ولی خلاصه اینکه بگم نویسنده بسیار خوبی هستین متناتون خیلی رونه و نه یک کلمه کمه نه یه کلمه زیاد…🤗
    خسته نباشید.🌹🌹🌺
    بیزحمت یه دو تا سوال دارم،چون توی شهر من و نزدیک من دانشجوی پزشکی نیست نمیتونم ازشون بپرسم و یه تصوری از آیندم داشته باشم؛داشتم توی گوگل دنبال همچین جایی میگشتم که خدا رو شکر پیدا شد،بازم مرسی که به سوالام جواب میدین.
    ۱.یک دانشجوی پزشکی چقدر وقت آزاد داره؟(منظورم روزهای تعطیل و تعطیلات نیستا توی روزایی که کلاس داره رو میگم)
    ۲.فضا توی خوابگاه ها چطوره،چند نفر معمولا توی یه اتاق زندگی میکنن؟آزار و اذیتی از هم خوابگاهیاتون تا حالا بهتون رسیده؟مثلا شما زود بخوابید اونا سر و صدا کنن یا موقع درس خوندن حواستونو پرت کنن و از این چیزا؟؟
    با تشکر😚

  4. روزگاری عجیبیه..از وقتی خواهرم دانشگاه یه شهربا فاصله هزار کیلومتری من رفت دچار تاسیان شدم..از وقتی خیلی اتفاقا افتاد ولی یه چیزی که همیشه از تاسیان نجاتم داد..*۱)فکرکردن به بعد تاسیان واینکه بعدهرسختی خوشیه.بعد هر پایانی شروع
    ۲)فکرکردن به خوشبختی های زندگیم
    واینکه اقای دکتر من به این نتیجه رسیدم که اگه خیلی تو تاسیان غرق بشی.یعنی ناشکری چون خدا در ازای یه تاسیان..صد شادیان😃😃بهمون داده

  5. من ی پشت کنکوریم ک فقط برای پزشک شدم درس میخونم.گاهی وقتا تایم استراحتمم نوشته هاتونو میخونم.
    فقط میتونم بگم ک
    بی نظیرین دکتر🌼🌸🐞🍓🍟🍔
    اخر هفته کنکوره.دعا کنین.
    #در_آرزوی_پزشک_شدن

  6. تاسیان در زبان کردى الان هم به معنى حالتى روانى که انگار شخص به مرحله خفه شدن رسیده است ، کاربرد دارد

  7. آنگاه که تو از تو خالی میشوی
    و دیگر نه خودت و نه اطرافیانت را حس میکنی
    شروع مرگ تاسیان است…
    در تاسیان امیدی نهفته است…
    امید بهتر شدن شرایط حال و تجدید نفس…
    حال با مرگ تاسیان امید هم میرود
    و تو می مانی و این جسم خالی از روح
    نه دیگر تاسیانی حس میکنی
    نه امیدی
    و اینجا تو میشوی تاسیان فردی دیگر‌.

  8. امیر جان چند وقت پیش، من هم تاسه‌ی نشده‌ها و رفته‌ها و نیامده‌هایی رو داشتم.
    استاد عزیزتر از جانم وقتی منو دید گفت هنوز زنده‌ای که! و وقتی لبخند سردم رو دید ادامه داد که متین یادت باشه اصلاً ما اومدیم اینجا که هی بخوایم و هی نشه. تو بخواه، تو پیش برو، نشه! نشه، نشه، نشه، یهو اتفاقی بیفته.
    می‌گفت مگه برای نشده‌ها و رفته‌ها و نیامده‌هات تا مغز و بازوت قدرت داشت تلاش نکردی که بشه و نره و بیاد؟ اگه این نبود حق داشتی درد بکشی نه الآن…
    بهم گفت یادت باشه تلخ‌ترین مرگ برای یک پزشک، مرگ سر صحنه‌ست. آئورتی که پاره می‌شه و خبردار می‌شی که کسی مرد، بدون این که تو بتونی کاری بکنی.
    از اون روز، تاسیانم کمتر شد و ترسم از حسرت کاری‌نکردن دوبرابر.

    • سلام متین

      اول بگم که خیلی خوشحالم استادی داری که رابطه‌ات با او اینشکلی هست. راستش این به نظرم یکی از بهترین مزیت‌های دانشگاه هست. که ایجاد رابطه‌ای چنین عمیق و آشنا شدن با چنین افرادی.

      حرفش هم واقعا جای تأمل داره و باید بیشتر بهش فکر بکنم.

      راستی وبلاگ جدید مبارک باشه. سه تا نوشته‌ات رو که خوندم. امیدوارم بیشتر برامون بنویسی.

      • ممنون امیرمحمد جان
        امروز دیدم بالاخره گوگل یاد گرفت با سرچ اسم متین خسروی محفل رو نیاره و وبلاگ جدیدم رو توی صفحه‌ی دوم نشون بده.
        امیدوارم بتونم اینجا، اون تصویری که از وبلاگ شخصیم تو ذهنمه رو بیشتر ترسیم کنم.
        تو بیان محدودیت داشتم. اینجا وردپرس همه چیز دست خودمه!
        بعدشم سرور لازم بودم، دامین خودمم گرفتم گفتم حیفه روش وبلاگ بالا نیارم 😉

  9. مرسی امیرمحمدِ عزیز بابت این نوشته
    امروز صبحم طوری رقم خورد که به شکل مستمر داشتم درباره ی مرگ فکر می کردم و خب حالا که به بعد از ظهر امروز رسیدم، این نوشته ی تو رو خوندم.
    درباره ی پژمرگی گل ها این رو بگم که همین چند وقت پیش با تابش شدید افتاب، و کم حواسی من و بی توجهی، چهار تا از گلدان هام به طور کامل سوختند.
    و البته که در باب دوستی های از دست رفته و آدمیانی که دیگر نیستند نیز تاسیان را احساس می کنم.

    • سلام امیرمسعود.
      من خودم از عمد گل رو نوشتم، چون چندین بار این حالت رو داشتم. می‌فهمم که تو هم درکش می‌کنی و چه علاقه‌ای به گل‌ها داری.

      راستی، دفعه بعد که صحبت می‌کردیم حتما بهم بگو چه کار کردی با وبلاگت. دوباره همه رو پاک کردی؟

      • نه پاک نکردم امیرمحمد, دامنه و هاست قبلی مهلتش تموم شده بود و تصمیم گرفتم با این دامنه یعنی .me دیگه نباشه، و حالا ادرس جدید اینه
        ahadidi.ir
        بعد از این اتفاق، تصمیم گرفتم نوشته های قبلی رو بر نگردونم، بزودی دوباره چیزهایی می نویسم

  10. درسته که اون آدما مارو به هر دلیلی ترک میکنن … مرگ ، مهاجرت ، تموم شدن یه رابطه و ….
    ولی هیچوقت فراموش نمیشن …‌اون دردی که بعد از این اتفاقات تو قلب شخص مقابل به جا میمونه باعث به وجود اومدن یه زخم غیر قابل ترمیم روی قلب میشه …
    من این سنگینی نفس کشیدنو بارها حس کردم …. و بارها از این که چطور هنوز با این همه درد دارم ادامه میدم شگفت زده شدم … راجع به اسم این حس اطلاعی نداشتم … خوشحالم که فهمیدم … انگار دونستن اسم این حس خودش مرهم کوچکی بر زخم های کهنه ی بسته نشدست …

  11. سایه جان رفتنی استیم بمانیم که چه.. 🙂

  12. دوستانم بعد از همراهی ۴ ساله در دانشگاه ،
    من رو ترک کردند رفتند سمت زندگی خودشون ،
    ناراحت بودم ،
    ناراحتی که غیر قابل تحمل بود .
    دوست دیگرم رفت ،
    ناراحت بودم ولی بهش گفتم که فقط موفقیت های تو هست که منو شاد میکنه .
    و دوست دیگرم سر به خاک سپرد و من با دلی شکسته به او سر میزنم .
    ولی هیچ وقت به این داستان عادت نکردم.

    آه! ای واژه‌ی شوم!
    خو نکرده‌ست دلم با تو هنوز
    من پس از این همه سال
    چشم دارم در راه
    که بیایند عزیزانم، آه!

  13. امیرمحمد ترابزاده

    دوستانم بعد از همراهی ۴ ساله در دانشگاه ،
    من رو ترک کردند رفتند سمت زندگی خودشون ،
    ناراحت بودم ،
    ناراحتی که غیر قابل تحمل بود .
    دوست دیگرم رفت ،
    ناراحت بودم ولی بهش گفتم که فقط موفقیت های تو هست که منو شاد میکنه .
    و دوست دیگرم سر به خاک سپرد و من با دلی شکسته به او سر میزنم .
    ولی هیچ وقت به این داستان عادت نکردم.

    آه! ای واژه‌ی شوم!
    خو نکرده‌ست دلم با تو هنوز
    من پس از این همه سال
    چشم دارم در راه
    که بیایند عزیزانم، آه!

  14. عالیه نمیشه هربار بشنومش و دلم دچار تاسیان چندباره نشه ⁦☹️⁩⁦❤️⁩💔

  15. اگر تو باز نگردی

    امید آمدنت را به گور خواهم برد

    و کس نمی داند

    که در فراق تو دیگر

    چگونه خواهم زیست

    چگونه خواهم مُرد
    حمید مصدق

  16. محمد منوچهری

    رسا و روون

  17. سلام🌸 به نظرتون تکست بوک گایتون/ هال انتشارات رفیع با انتشارات چهر فرق میکنه؟؟ کدومش بهتره؟؟ من رفیع رو دارم

    • سلام.
      من این دو انتشارات رو ندارم که بخوام مقایسه بکنم. برای خودم هم انتشارات خاصی رو روش ننوشته. اگه همینطور که میگید تکست‌بوک هست و ترجمه نشده، قاعدتا تفاوتش در کیفیت کاغذ و چاپ و … هست فقط و بهتره از نزدیک خریداری بکنید که بتونید مقایسه بکنید.
      ترجمه هم اصلا توصیه نمیشه.

    • علی قربان‌پور

      سلام آرمینا. من پرس و جویی که کرده بودم متوجه شدم اندیشه رفیع بهتره.

  18. تاسیان، شاید غروبِ رفتنِ کامیاب بود. تاسیان، شاید غروبِ نبودنِ بهار بود؛ یا شاید غروبِ بودنِ پاییز …
    شاید تاسیان، غروبِ هر روز باشه؛ هر شب که مى خوابیم و دورتر از “خود”مون بیدار میشیم.
    شاید اصلاً نُسیان و تاسیان رفیقِ هم باشن، دوست هاى صمیمى.
    و حالا ما، هر روز، لاىِ برگ هاىِ کتاب ها، به دنبالِ خودمون مى گردیم.
    شاید”من” فاصله ىِ بین عمو زنجیرباف و زنجیر شعرِ حسین پناهى باشم؛ شاید آهنِ انجیرش (نمیدونم با این جمله خندم گرفت یا گریه، اما میدونم من رو برد به تهِ سیاه و سفیدِ افکارم، به پشت همه ى رنگ ها…)
    شاید…

  19. هر سخن کز دل برآید لاجرم بر دل نشیند
    همیشه مشتاق مطالعه نوشته هاتون بودم و هستم

  20. تو چرا بازنگشتی دیگر …

    یاد این بیت افتادم …
    گر میسّر نیست ما را کام او ~ عشق بازی می کنیم با نام او

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.