برای کنکوری‌ها (۲): انتخاب رشته و پزشکی – علاقه، خستگی و بی‌انگیزگی، استعداد‌

برای کنکوری‌ها (۲): انتخاب رشته و پزشکی – علاقه، خستگی و بی‌انگیزگی، استعداد‌

برای کنکوری‌ها (۲): انتخاب رشته و پزشکی – علاقه، خستگی و بی‌انگیزگی، استعداد‌ 150 150 امیرمحمد قربانی
۳٫۸ (۷۶٫۳۶%) ۱۱ votes

پیش‌نوشت: کمی طولانی است. قستمی تکراری است. تاحدی پراکنده است. زیادی آلوده به مدل ذهنی من است. ممکن است از نظر دیگر دانشجویان پزشکی یا پزشکان یا اساتید درست نباشد. آن‌ها را با این دید بخوانید که صرفا نظر یک نفر دیگر را بدانید؛ شاید کمکی باشد برای انتخاب مسیر آینده و پاسخی باشد برای برخی از پرسش‌ها.

پیش‌نوشت ۲: این نوشته قسمت اولی نیز دارد که در مورد مراحل تحصیل در پزشکی است.

مقدمه‌ای به نسبت طولانی

دیروز فرصتی پیش آمد تا دوست قدیمی خود را دوباره ببینم. دیدار با علیرضا استدلال یک ویژگی جالب دارد. همیشه آن‌‌قدر حرف‌های جدید برای گفتن، موضوعات جدید برای بحث کردن، پرسش‌های جدید برای پرسیدن و دغدغه‌های جدید برای مطرح کردن داریم که لازم نیست برای خوشایند کردن لحظاتی که پیش هم سپری می‌کنیم، به گذشته متوسل شویم و خاطرات را مرور کنیم.

یک بحثی که علیرضا آن را مطرح کرد، در مورد وقفه‌ای در مسیر پزشکی خواندن است که باعث سست شدن دانشجویان می‌شود.

نوشته‌ی زیر را شاید بتوان ادامه‌ی گفت‌و‌گو با علیرضا دانست، اگر که زمان‌مان اجازه می‌داد تا صحبت را ادامه دهیم.

توضیح: در نوشته‌ی زیر، مرجع ضمیر تو، دانشجوی پزشکی یا کسی است که می‌خواهد وارد این رشته بشود (بعد از تمام شدن نوشته، وقتی آن را دوباره خواندم، راستش حس کردم مخاطب بیشتر این حرف‌ها خودم در زمان حال و خودم در زمان گذشته است و بیشتر برای خودم نوشته‌ام).

توضیح کوتاه: دانشجوی مهندسی مجاز از کلیه‌ی رشته‌های کارشناسی پرطرفدار در کشورمان است.

 

بدان که یک فرقی است بین تو و یک دانشجوی مهندسی که وارد دوره‌ی ۴ ساله‌ی کارشناسی می‌شود.

یک دانشجوی مهندسی که مشغول گرفتن کارشناسی خود است، می‌تواند فارغ‌التحصیل ‌شده باشد و تو هنوز پا به بیمارستان هم نگذاشته باشی.

او به فکر وارد شدن به دنیای بیرون از “محدود به تحصیلات دانشگاهی” هست و تو هنوز مشغول متلک خوردن برای علوم‌پایه‌ای بودن‌ات.

او می‌خواهد به کاری مرتبط با رشته‌اش مشغول شود و تو تازه داری با روپوش نو و استتوسکوپ عکس در اینستاگرام بگذاری.

او باید اکنون به فکر سربازی خود باشد و تو خیالت از این بابت راحت هست که هنوز حداقل چند سال با این ماجرا فاصله داری.

او به این فکر می‌کند که ادامه‌ی تحصیلش در داخل یا خارج از کشور باشد و تو هنوز خوشحال و خندان و فارغ از این مسائل، تازه می‌خواهی وارد محیط بالینی شوی.

او دغدغه‌ی این را دارد که ادامه‌ی مسیرش چه شکلی است و تو توهم این را داری که ادامه‌ی مسیرت را می‌دانی.

او وارد بازی شده است و تو هنوز صرفا یک تماشاچی خارج از گود هستی.

می‌بینی؟ این فاصله‌ی خودت با میدان بازی را می‌بینی؟ این فاصله‌ی خودت با دنیا را میبینی؟

این ۳ تا ۴ سالی که تا زمان بیمارستان رفتن به خواندن درس‌های تئوری می‌گذرد، این فاصله را ایجاد می‌کند.

یک فاصله‌ای که تو فکر می‌کنی وقت زیادی داری. یک فاصله‌ای که شاید کمی تو را سست کند. یک فاصله‌ای که تو با خیال خوش آن را می‌گذرانی بدون این که به شدت او، به فکر آینده‌ی کاری خود باشی.

بیا با هم صحبت کنیم که در این فاصله چه اتفاقاتی ممکن است برای تو پیش آید.

فقط قبلش بدان که تاثیر این بازه در این که تعیین کند تو چقدر پزشکی را دوست داشته باشی، اگر بیشتر از بازه‌ای که در بیمارستان هستی نباشد، کمتر نیست. هم‌چنین این بازه می‌تواند به تو کمک کند که بدانی در چه مسیری قدم برداری.

خوب؛ در این چند سال – از روز اول دانشگاه تا روز اول بیمارستان – چند دسته دانشجو می‌بینی. به نظرم هر دانشجوی پزشکی، حداقل عضو یکی از سه دسته‌ی زیر است (البته ممکن است عضو بیش از یکی از این دسته‌ها باشد):

 

۱) منتظران

این‌ها یک تقویم را بر روی دیوار خود چسبانده‌اند. هر روز صبح که بیدار می‌شوند، بر روی یک خانه ضربدری قرمز می‌کشند و روزهای باقی‌مانده را می‌شمارند.

در شروع ترم یک منتظر هستند که از ترم یکی بودن درآیند و در شروع ترم دو منتظر هستند که از سال یکی بودن در آیند.

در سال دوم منتظر آزمون علوم پایه هستند و با رسیدن به فرجه‌ی آزمون، منتظر این که زودتر این آزمون نیز به پایان رسد و دیگر بار سنگینِ دانشجوی «علوم‌پایه‌ای» را با خود حمل نکنند و با افتخار سر بالا کنند و بگویند که من هم‌اکنون یک دانشجوی دوران فیزیوپات هستم.

من از زندان علوم پایه آزاد شدم و اکنون دیگر آزاد در سرزمین بالینی می‌گردم.

در دوران فیزیوپات، با هر بلاک منتظر این هستند که زودتر روزهای درس دادن تمام شود و فرجه شروع شود و با شروع فرجه‌ی امتحان به زمین و زمان بد و بیراه می‌گویند که چرا این‌قدر این دوران فیزیوپات سخت است و کی تمام می‌شود.

این یک سال فیزیوپات را نیز به منتظر بودن می‌گذرانند.

حتما می‌دانی که منتظر چی هستند.

منتظر شروع بخش و روپوش پوشیدن و به بیمارستان رفتن.

شاید حدس می‌زنی که آن‌جا چه اتفاقی می‌افتد.

آن‌ها آن‌جا هم هم‌چنان منتظر هستند. منتظرند که دوران استیودنتی/استاجری تمام شود. منتظرند که اکسترن/اینترن شوند. منتظرند که مُهردار شوند. منتظرند که بخش‌های ماژور تمام شوند. منتظرتند که کشیک‌های سخت تمام شوند. منتظرند که دوران پزشکی تمام شود و منتظرند که فارغ‌الدانشگاه شوند.

به نظرم این‌ها بعد‌ها هم همین‌گونه منتظر خواهند ماند.

اگر می‌خواهی جزو منتظران باشی،‌ بهتر است به سراغ پزشکی نیایی. منتظر بمانی لذت نمی‌بری. منتظر بمانی این دوران برای‌ات زهرمار می‌شود.

البته همه‌ی ما ممکن است در بازه‌ی کوتاهی به عضویت باشگاه منتظران دربیاییم. عضویتش هزینه‌ای ندارد. قسمت سختش خروج از این باشگاه است. عضو افتخاری بودن اشکالی ندارد. ولی امان از وقتی که عضو تمام وقت باشگاه منتظران شویم.

۲) مشغولان

بارها گفته‌ام که معتقدم دانشجوی پزشکی، توهمِ کمبود وقت دارد. به تفاوت بین رشته‌ها اعتقاد دارم. بعضی از رشته‌های دانشگاهی زمان بیشتری را از تو طلب می‌کنند؛ اما این طور نیست که پزشکی تو را اسیر کند و زنجیر به دست و پای‌ات بزند و کار دیگری نتوانی بکنی.

درست است که باید زمان بیشتری را به درس‌هایت اختصاص دهی؛ اما این بدان معنا نیست که لزوما شبانه‌روز با دروس پزشکی دست و پنجه نرم کنی.

آن‌قدر وقت است که تو می‌توانی بیشتر کارهایی که دلت می‌خواهد را انجام بدهی.

می‌توانی کار بکنی. می‌توانی کتاب بخوانی. می‌توانی به کوه و طبیعت بروی. می‌توانی فیلم و سریال ببینی. می‌توانی ورزش بکنی. می‌توانی فعالیت‌های دانشجویی داشته باشی. می‌توانی تحقیق بکنی. می‌توانی خوش‌نویسی یاد بگیری. می‌توانی زبان سومی را که همیشه دوست‌اش داشتی، شروع کنی.

(البته همه‌ی این‌ها به شرطی هست که بتوانی به خوبی منابع‌ات را مدیریت کنی که این موضوع بحثی جدا می‌طلبد).

عده‌ای این قضیه را فهمیده و درک کرده‌اند که مشکل توهم کمبود وقت است – البته شاید به آن اقرار نکنند. آن‌ها به کارهای دیگر هم مشغول شده‌اند. این افراد قطعا از گروه قبلی جلوتر هستند، چون حداقل به فعالیت‌ای مشغول‌اند که از آن لذت می‌برند.

البته برخی آن‌قدر سرگرم به این فعالیت‌ها شده که هدف‌شان را از ورود به پزشکی از یاد می‌برند. ممکن است حتی تغییر هدف دهند.

مثلا دانشجویان پزشکی‌ای را در نظر بگیر که از همان ترم یک به تدریس برای کنکور مشغول می‌شوند. معمولا پس از مدتی از درس‌های خود عقب افتاده و بعضی نیز صرفا می‌خواهند پزشکی را تمام کرده و به همین تدریس ادامه دهند.

بگذار خاطره‌ی شخصی خودم را در مورد این قسمت بگویم. اگر این حرف‌ها یادت بماند، خودت می‌توانی بفهمی که نقطه‌ی مناسب عدمِ تعادلِ تو کجاست.

چند ماه پیش مشغول به تدریس در زمینه‌ی تیروئید شدم. تمام وقت مرا به خود اختصاص داده بود. درس می‌خواندم. خیلی هم می‌خواندم. ولی تمام آن‌ها در مورد این غده‌ی کوچک ۲۰ گرمی در جلوی گردن بود. در بیش از ۱۵ کتاب تکست در موردش خواندم. آپتودیت را زیر و رو کردم. به همین خاطر از درس خواندن‌هایم در بخش‌ها و باقی کارهایم کمی عقب افتادم.

حواسم مانند قبل، در بخش‌ها جمع نبود. بیشتر فکرم درگیر این تدریس شده بود. تمام شدن این تدریس با شروع بخش عفونی من همزمان بود. کوهی از کار عقب مانده داشتم و حواسی که پرت‌تر از همیشه بود.

استادی که راند می‌کرد را می‌شناختم و او هم مرا می‌شناخت.

دلم می‌خواهد از کل آن ماه، همان مکالمه‌ای که دو نفری با هم داشتیم، خوب یادم بماند. تمام بخش و بیمارستان و حرف‌هایش به کنار، حرفی که وقتی تنها تو راهرو، سعی می‌کردم با سرعت، قدم به قدم او پیش بروم، ارزشی دیگر برایم داشت.

قربانی، فکر می‌کنم مثل قبل در مریض‌هایت ذوب نمی‌شوی.

ببین. برای مریض‌هایت مهم نیست که تو کتاب می‌خوانی. برای‌شان مهم نیست که تو وبلاگ می‌نویسی. برای‌شان مهم نیست که باورهای تو چیست. حتی برای‌شان مهم نیست که اخلاق تو چگونه است.

آن‌ها آن لحظه که خودشان یا فرزندشان بیمار است، می‌خواهند حال خودشان یا کودک‌شان را خوب کنی.

پس یادت باشد هر کاری که می‌کنی، تو در وهله‌ی اول باید پزشک خوبی شوی.

راست می‌گفت. حق داشت. او نمی‌دانست چه می‌کنم. فکر می‌کرد حواسم به کتاب خواندن و وبلاگ نوشتنم است. می‌داند می‌نویسم و می‌داند چه کتاب‌هایی می‌خوانم.

کتاب و وبلاگ نبود که حواس مرا پرت کرده بود. من بیشتر وقت آزادم در شب و روز، به ضبط ویدیو در مورد تیروئید می‌گذشت.

ولی او می‌دانست که مثل قبل نیستم.

استاد عجیبی بود.

 

۳) درس‌خوانان

این‌ها همان‌هایی هستند که فقط و فقط درس می‌خوانند.

دسته‌ای از این افراد می‌خوانند و می‌خوانند، بدون آن که بدانند که برای چه می‌خوانند.

آن‌قدر داستان در مورد آن‌ها می‌شنوی که لازم نیست من این‌جا چیزی بگویم.

از کسی که یک هفته در کتاب‌خانه‌ی دانشکده می‌خوابد تا کسی که یک ماه مانده است به امتحانات، تشک و بالشت و کتاب‌های خود را می‌گیرد و به جایی دور از هم‌اتاقی‌هایش می‌رود و مشغول خواندن می‌شود.

بعضی از آن‌ها هم هستند که وقتی آن‌ها را می‌بینی و پای کلام‌شان می‌نشینی، آن‌قدر با اشتیاق از پزشکی حرف می‌زنند که تو را هم علاقه‌مندتر می‌کنند. چند دوست جوان دارم که این‌گونه هستند و همیشه از صحبت با آن‌ها لذت برده‌ام.

البته همین‌جا بگویم که فقط درس خواندن، نه از تو دانشجوی خوبی می‌سازد و نه در آینده پزشک خوبی.

کمی جلوتر به تو می‌گویم که چه کاری بهتر است در این دوران انجام بشود.

مطلب اصلی

عده‌ای از کسانی که پزشکی را انتخاب می‌کنند با علاقه‌ی شخصی به این مسیر قدم می‌گذارند.

عده‌ای را پدر و مادر مجبور می‌کنند.

برخی هم فکر می‌کنند که پزشکی خواندن در شرایط فعلی تصمیمی منطقی است.

به هر حال، هر کسی با یک سری پیش‌فرض وارد می‌شود. این موضوع بحث من نیست.

اما به هر حال، با هر پیش‌فرضی تصمیم گرفتی که وارد رشته‌ی پزشکی شوی.

برخی که در این‌ قسمت، آزادیِ تصمیم‌گیری بیشتری دارند، بین پزشکی و دندان‌پزشکی و داروسازی مردد می‌مانند. من در مورد آن دو نمی‌توانم نظر دهم. من آن‌قدر پزشکی را دوست داشتم که آن دو حتی در لیست انتخاب رشته‌ی من وجود نداشتند.

ولی شاید سوال تو این باشد که آیا این مسیر در راستای علاقه‌ام است، آیا من به درد این مسیر می‌خورم، آیا توانایی‌های لازم را دارم و آیا خسته نمی‌شوم؟

 

۱. در مورد علاقه

به نظرم، با پیشرفت‌های فعلی پزشکی، گفتن این حرف که من به پزشکی اصلا علاقه‌ای ندارم، بی‌معناست. پزشکی آن‌قدر گسترده است که بعید می‌دانم نتوانی در دنیای آن چیزی پیدا بکنی که مورد علاقه‌ات باشد. آن‌قدر بزرگ است که به تو قول می‌دهم هنگامی که پزشکی عمومی را تمام می‌کنی، حتی تمام انتخاب‌های‌ات را نمی‌دانی.

تو می‌توانی مسیر پزشکی‌ات را جوری هدایت کنی که هم‌راستای علاقه و هم‌راستای استعداد‌هایت باشد. به لطف این که هر روز بیش از پیش، بین‌رشته‌ای و چندرشته‌ای می‌شویم، این کار راحت‌تر از پیش انجام می‌گیرد.

تو می‌توانی خود را MD – PhD کرده و در کنار پزشکی، روانشناسی شناختی، علوم اعصاب، انسان‌شناسی و … بخوانی.

تو می‌توانی برنامه‌نویسی یاد گرفته و Clinician-Programmer شوی.

تو می‌توانی کارآفرین شده و Clinician-Entrepreneur شوی.

تو می‌توانی در کنار پزشکی مدیریت خوانده و تحصیل خود را در MD – MBA ادامه داده و کارهای مدیریتی مرتبط با سلامت انجام دهی.

تو می‌توانی وارد فیلد‌های تحقیقاتی شده و Clinician-Researcher شوی.

تو می‌توانی وارد تخصص‌ها شوی. تخصص‌هایی که به تعداد آن‌ها نیز هر از گاهی اضافه می‌شود. احتمالا نام برخی از آن‌ها را تا به حال نشنیده‌ای. تخصص‌هایی مانند طب ورزشی، طب کار، طب سنتی و پزشکی اجتماعی به نسبت جدیدتر هستند.

بر تعداد فوق‌تخصص‌ها بیشتر از تعداد تخصص‌ها اضافه می‌شود. به صورت کلی، هر چی تخصصی‌تر می‌شویم، تعداد انتخاب‌هایت بیشتر می‌شود و هر روز با سرعت بیشتری بر تعددشان اضافه می‌شود.

این مثال‌ها را ببین: متخصص داخلی، فوق تخصص غدد داخلی و متابولیسم، فلوشیپ هیپوفیز یا فلوشیپ تیروئید؛ متخصص کودکان، فوق تخصص قلب کودکان، فلوشیپ Intervention.

اگر کسی به خود پزشکی علاقه‌مند باشد، به نظرم بیشتر مشکلش از این جنس است که به سراغ کدام یک از علائقش برود.

راستی، همان‌طور که در این سرعت وحشتناک تغییرات، باقی رشته‌ها در حال تغییر هستند، پزشکی نیز تغییر می‌کند. حواست به این موضوع باشد. روند‌ها و ابرروند‌ها را باید شناخت.

(من خودم بیشتر دغدغه‌ای از این جنس دارم که آیا من به پزشکی‌ای که در آینده وجود دارد نیز علاقه‌مند خواهم بود؟)

 

یادت باشد که دوران پزشکی عمومی، دوران از این شاخه به آن شاخه پریدن است. دوران امتحان کردن است. دوران این است که بگردی و بچرخی و بفهمی و ببینی که از چه خوشت می‌آید.

آن فاصله‌ای که در بالا گفتم را یادت هست؟ به نظرم مهم‌ترین کاری که می‌توانی در آن فاصله بکنی، این است که تلاش کنی تا ابرروندهای پزشکی جهان را درک کنی، تلاش کنی بینی چه چیزی را دوست داری و وارد آن مسیر بشوی.

این فرصت ۳ تا ۴ ساله را داری. آن را از دست نده.

نه آن‌قدر به کارهای دیگر مشغول بشو که یادت برود باید مسیر خودت را پیدا کنی. نه آن‌قدر در خود پزشکی غرق بشو که فراموش کنی مسیر‌های دیگری هم هست و انتخاب‌هایت فقط محدود به تخصص‌های پزشکی است.

تکلیف منتظران نیز مشخص است. بگذار هم‌چنان منتظر بمانند.

 

۲. توانمندی‌ها و خسته نشدن و مناسب بودن برای این مسیر

فرض می‌کنیم که تو می‌خواهی متخصص توان‌بخشی بشوی. به هر دلیلی و با شناختی که از خود داری،‌ این رشته را انتخاب کرده‌ای.

قطعا شبی که کشیک داخلی هستی و قلبِ خسته‌ی یک مریض خسته‌تر، به خاطر پتاسیم بالا، دارد از آخرین تپش‌های خود دست بر‌می‌دارد یا هنگامی که برای‌ات یک مریض DKA مستقیما از اتفاقات می‌فرستند و مجبوری تا صبح بالای سرش باشی، تو را زیادتر از یک فردی که علاقه‌مند به طب داخلی هست، خسته می‌کند.

این سختی دوران عمومی است. بهایی است که باید بپردازی.

از تو نمی‌پرسند که چه چیز را دوست داری تا بر اساس آن انتخاب کنی. از خویشتنت نمی‌پرسند. برای تو قبلا انتخاب کرده‌اند. باید در این مسیر به داخل آن خانه‌هایی که انتخاب شده بروی و در هر کدام چند وقتی ساکن شوی.

با تمام شدن این دوران، آن‌گاه خودت می‌توانی خانه‌ی مورد علاقه‌ات را انتخاب کنی و یا حتی خانه‌ای جدید بسازی.

(نمی‌گویم پارادایم فعلی آموزش درست است یا خیر که این بحث فعلی ما نیست.)

 

و در مورد خسته شدن:

طبیعی هست. وجود خواهد داشت. همه خسته می‌شویم. همه روزهای بد را خواهیم داشت. طبیعی است که بنده وقتی هفته‌ی پیش، بلافاصله پس از ۲۴ ساعت کشیک اتفاقات گوش و حلق و بینی، از ۸ صبح تا ۶ غروب به سر کلاس پزشکی قانونی بروم، خسته می‌شوم.

ولی لذتِ آن خوابِ همراه با رضایتی که در انتهای این ۳۴ ساعت بیدار بودن داشتم، وصف‌ناپذیر است.

مشکل در خسته شدن نیست.

مشکل این است که بعضی اوقات، اتفاقاتی می‌افتد که تو را فرسوده می‌کند؛ همان‌گونه که برخی اتفاقات در مسیر زندگی تو را فرسوده می‌کند. آن‌جاست که می‌بینی تمام دوستانت می‌گویند که کاش به پزشکی نمی‌آمدند. آنجاست که رد تردید در قدم‌هایی که برمی‌داری دیده می‌شود.

یک ترازو را در نظر بگیر.

(از وبلاگ موزه‌ی مجازی اجناس عتیقه)

یک کفه‌ی ترازو: مشکلات بیمار، مشکلات بیمارستان، مشکلات نظام سلامت، ندادن حقوق، کم کردن حقوق، بد بودن استادها و دانشجوهای دیگر و هر چیز دیگری است که از انرژی تو می‌کاهد.

کفه‌ی دیگربرای توست. تو در فروشگاهِ جهان هستی. هر چه دوست داری بخر و در آن بگذار. خودت آن را پر کن. ذخیره‌ی تو در این کفه هست که تعیین می‌کند در این مسیر، حالت چگونه باشد.

هر کس آن را با سلیقه‌ی خودش می‌تواند پر کند.

یادت باشد قرار نیست همیشه کفه‌ی تو سنگین‌تر باشد. برخی اوقات آن یکی کفه سنگین‌تر می‌شود. هنر در اینجاست که بتوانی وقتی کفه‌ات خالی است، دوباره آن را پر کنی و ادامه بدهی.

فکر می‌کنی همه‌چیز خوب است و بر وفق مراد. ناگهان مشکلاتی پیش می‌آید که حس می‌کنی در چاه افتادی.

سمفونی شماره‌ی ۴ ویلیامز، آهنگساز انگلیسی، پیامی زیبا با همین مضمون در دل خود دارد. پیامی برای هر کس که زندگی می‌کند. پیامی که می‌گوید زندگی تو قرار نیست به شکلی یکنواخت و کسل‌کننده، خالی از مشکل و مسئله‌ی حل نشده باشد.

او در سه موومان قبلی سمفونی چهارم خود، تو را در فضای حل‌نشده‌ها، ناتمام‌ها، اضطراب و سرگردانی می‌اندازد. اما در آخرین موومان این سمفونی خود، ناگهان دستی به سوی تو دراز کرده و تو را از این تاریکی بیرون می‌کشد. همه‌چیز خوب شده است. مشکلات حل شده است. تو خوشحالی. و بعد ناگهان در ثانیه‌های آخر، دوباره تو را به همان فضای اولیه‌ی دنیای مشکلات پرت می‌کند.

کمی توضیح موسیقایی:‌ علت این حالت‌ها، فاصله‌های دوم مینور و ماژور است. آن فضای حل نشده را فاصله‌های دوم مینور به وجود می‌آورند و وقتی پس از این همه دقیقه، از دوم مینور به دوم ماژور می‌رسیم، انگاری که همه‌چیز حل شده است.

چرا؟ واقعا چرا باید این کار را بکند و موسیقی را، ما را، در این فضای حل شده و بدون مشکل به حال خود رها نکند و بگذارد آسوده باشیم؟

صحبت‌های برنستاین را که می‌خواهد موومان آخر این سمفونی را رهبری کند، بشنوید. چند ثانیه‌ی اولِ موومانِ آخرِ سمفونیِ چهارمِ ویلیامزِ بریتانیایی را نیز آورده‌ام که اگر آن را دوست داشتید، به دنبال قطعه رفته و آن را کامل گوش دهید.

توضیح اضافه: به نظرم این سخنان برنستاین، مصداقی برای حرف‌های آلن دو باتن در هنر همچون درمان است. کاملا می‌شود به آن به عنوان اثر درمانی هنر نگریست.

چرا این لحظه‌ی ناگهانی و ناپسند و پر از خشم را پس از دقایقی از موسیقی لذت‌بخش می‌آورد؟ دقایقی که فکر می‌کردیم همه چیز حل شده است؟

تو گویی وان ویلیامز می‌خواهد پیامی به ما بدهد:

خانم‌ها و آقایان؛ پسر‌ها و دخترها؛ زندگی این‌گونه است.

پس قرار نیست همه وقت و همه جا، در این مسیر طولانی، بدون فرسودگی و اشتیاق‌کُش‌ها پیش بروی.

باید بتوانی هنگامی که کفه‌ی دیگر ترازو سنگین‌شد، به کفه‌ی خودت وزنه اضافه کنی و آن را سنگین بکنی.

مثلا یکی از کارهایی که من وقتی دیگر کفگیر دارد به ته ظرفم می‌خورد انجام می‌دهم، این است که همین‌جوری و بدون دلیل به دیدن استادهایم می‌روم. نمی‌روم بگویم من انگیزه‌ام کم شده است. نمی‌روم غر بزنم. نمی‌روم خودم را ناراحت نشان دهم. فقط می‌روم. به حرف‌هایشان گوش می‌دهم. به حرف‌هایی که این دفعه برای‌ام خواهند زد. شاید از زندگی شخصی خود بگویند. شاید از دانشجویان بگویند. شاید از کار جدیدی که مشغول به آن هستند بگویند. شاید از دانشگاه بگویند. از کتابی که خوانده‌اند بگویند. از بیماری که داشته‌اند بگویند. از هر چیزی.

می‌روم و گوش می‌دهم. گاهی یک حرف کوچک آن‌ها می‌تواند باعث دگرگونی من شود. صحبت با آن‌ها مانند طنابی است برای من که در حال فرو رفتن در باتلاق هستم. طنابی که انداخته شده و نجاتم می‌دهد.

پس سعی کن تا جایی که می‌توانی ذخیره‌ات را بالا نگه داری. آن‌وقت می‌توانی مطمئن باشی که مسیر را ادامه می‌دهی.

این کفه می‌تواند با کارهای کوچک پر شود.

یک فنجان چای یا قهوه در کافی‌شاپ مورد علاقه‌ات، پیاده‌روی، دویدن (به شخصه برای من کاملا موثر است)، خریدن یک چیز کوچک (من کتاب یا لوازم‌ تحریر می‌خرم)، یک فیلم که حال تو را بهتر کند، چند صفحه کتاب، قطعه‌ای موسیقی، صحبت کردن با دوستانی که با حرف‌هایشان به تو که در حال فرو رفتن در باتلاقی سنگ وصل نمی‌کنند، زنگ زدن به یک دوست، آشپزی کردن، کاشتن گیاه یا مراقبت از گیاه، خطاطی، ورزش، هر چیزی که برای تو موثر است.

خوب می‌دانی که لزوما آن چیزهایی که برای تو موثر است، برای من نیست و برعکس.

آن شبی که ساعت از نیمه گذشته بود و به اورژانس رفتم و مریض دیدم، برای من موثر بود. حال مرا کاملا بهتر کرد. اما شاید برای تو موثر نباشد.

البته همیشه باید حرف محمدرضا را یادت باشد:

به نظرم درک این نکته مهم است که در دوران تغییرات بزرگ اجتماعی، نهادهایی که قبلاً برای تحقق برخی اهداف تشکیل می‌شده‌اند، به مانع تحقق همان اهداف تبدیل می‌شوند. اگر دانشجویی می‌گوید که من با انگیزه‌ی آموختنِ دانش آمدم و دانشگاه انگیزه‌ام را گرفته، به نظرم برای دانشگاه، وظیفه‌ای فراتر از توان واقعی این نهاد قائل شده است.

در دنیای امروز، اگر کسی واقعاً مدعی است که عاشق علم و یادگیری است، باید دانشگاه را هم به عنوان یکی از موانعِ راه علم‌آموزی بپذیرد و از آن عبور کند. اما اگر انتظار داشته که دانشگاه مسیرِ آموختن را برای او هموارتر کند، فکر می‌کنم روزی که تصمیم به شرکت در کنکور گرفته، اشتباه کرده است.

(خواندن کامل این نوشته (زندگی در جهان مسطح) خالی از لطف نیست و محمدرضا بسیار به من لطف داشت که آن را نوشت. به من کمک زیادی کرده است و می‌کند).

 

۳. استعداد‌ها و پزشکی

هیچ شغلی از یک استعداد تشکیل نشده است و هیچ آدمی بدون استعداد نیست (برای یکسان شدن‌ تعریف‌مان از استعداد، می‌توانی به بحث استعدادیابی مقدماتی در متمم مراجعه کنی).

تخصص‌های مختلف، با استعداد‌های مختلفی جور هستند.

کسی که در استعداد تشخیص رنگ‌ها خوب نیست، حماقت است که به سراغ تخصصی مانند پاتولوژی برود. پاتولوژیست باید رنگ‌ها را خوب بشناسد که بتواند سلول‌های مختلف را که گاهی تفاوتی اندک دارند، از هم تمیز دهد. تو را فرسوده می‌کند اگر که بدون خوب بودن در این استعداد در این مسیر قدم بگذاری. مجبوری مضاعف تلاش بکنی.

پس وقتی وارد این مسیر پزشکی شدی، واجب‌ترین کار این است که استعداد‌هایت را بشناسی. آن‌ها را بشناس و بر اساس آن‌ها ادامه‌ی مسیر خود را مشخص کن.

استعدادیابی داستانی است که پایان ندارد. دائما خود را و استعدادهایت را و استعداد‌های تبدیل شده به توانمندی‌ها را باید ارزیابی کنی.

چه بهتر که در همان چند سال اول که فرصت بیشتری داری، این کار را شروع بکنی و در بالین این کار را ادامه دهی. کاری که حسرت آن را می‌خورم که چرا زودتر آن را انجام ندادم.

اگر در مسیر استعداد‌ها و علایقت گام برداری، علاوه بر بالا بردن شانس موفقیت، رضایت را هم خواهی داشت.

 

امیرحسین، نرگس و امید، امیدوارم توانسته باشم که با این توضیحات کمی به شما کمک کرده باشم. ببخشید که اگر به بهانه‌ی سوال‌های شما، برای خودم نوشته‌ام.

 

پی‌نوشت: حال که دوباره خواندمش، می‌بینم که این فقط برای کنکوری‌ها نیست. بیشتر برای خود الانم و خود چند سال قبلم صحبت‌کرده‌ام.

پی‌نوشت ۲: یکی از قسمت‌های عجیب آن اردیبهشت ماه با آن استاد، این بود که استاد برای‌ام کادوی تولد گرفته بود و خودش به بچه‌ها کمک کرده بود که برای‌ام تولد سورپرایزی بگیرند. قسمت تولد گرفتن که لو رفت؛ اما کادوی استاد خودش سورپرایزی بود.

دنیای پزشکی من

با استاد محمدرحیم کدیور (فوق تخصص عفونی اطفال) – اردیبهشت ماه ۹۷ – بیمارستان نمازی – مرکز تحقیقات میکروب‌شناسی استاد البرزی – تولد سورپرایزی لو رفته

 

پی‌نوشت ۳: مکالمه‌ی ثابت من و استاد، گیر دادن استاد به روپوش من بود :))

پی‌نوشت ۴: شاید بهتر بود که این مطلب را قبل از نامه‌ای برای تو که می‌خواهی پزشک شوی، می‌نوشتم. اگر آن را نخوانده‌اید و حوصله دارید، نگاهی به آن هم بیندازید.

  • سلام آقای قربانی
    من ترم دو هستم.واقعا در طول این دو ترم خیلی کمتر از حد توانم درس خوندم و یکی از درسارو هم دو بار افتادم.
    از اول ترم یک به امید رنک شدن و در همه چیز خوب بودن اومدم ولی نه تنها کار جدیدی رو کنار درسخوندن شروع نکردم و به علایقم نرسیدم که حتی کار اصلی رو هم نکردم و درس هم نخوندم(اونطور که می بایست)
    بزرگترین اشتباهمم ترسیدنه،همیشه وقتی یه هدف بزرگ میذارم میترسم،انگار ترس میشه یه مانع بزرگ میشه استرس و بعد دیگه حتی نمیذاره قدم از قدم بردارم.
    من عاشق نوشتنم.وقتی این متن و متن قبلی مرتبطش رو امروز برای اولین بار خوندم،واقعا حالم خیلی بهتر شد.
    یه وقتایی واقعا آرزو میکنم مثل شما در همه کار یا حداقل اکثر کارها،موفق باشم.
    واقعا نوشته هاتون مثل همون طنابی بود که گفتید.
    خیلی ممنون
    امیدوارم بتونم ترم های بعد جبران کنم.
    راستی شما همیشه رنک بودید؟
    و میشه لطفا درباره تعادل بین رفرنس و جزوات بگید
    واینکه چجوری توهم کمبود وقت رو برطرف کنیم؟

  • سلام.من امسال کنکور دادم و رتبم اونطور که می خواستم نشد.یعنی شرایطم بد بود و اصلا یه ماه قبل کنکور خواستم دیگه کنکور ندم اما خب کنکور دادم و الان میتونم احتمالا پزشکی پردیس بخونم به پزشکیم علاقه دارم اما خب مطمئنا وقتی برم دانشگاه کسانی با من هم کلاس میشن که رتبه های خیلی بهتری دارن این خیلی نگرانم می کنه مخصوصا که بعضیا میگن که حتی رتبه های خیلی خوب کنکورم ممکنه به خاطر اینکه هم حجم درس ها زیاد هم سخت پشیمون و خسته بشن حالا من که رتبم خیلی خوب نیست دیگه چی….انگیزه و اشتیاق دارم فقط می ترسم

    • امیرمحمد قربانی مرداد ۱۹, ۱۳۹۷ در ۱۸:۰۶

      وقتی وارد دنیای پزشکی بشی، برای «پزشک شدن‌ات» دیگه اهمیتی نداره که رتبه‌ی کنکورت چند بود. این مهمه که در این مسیر چطور هستی.

  • سلام.مطالب وبلاگتون عالی.یه سوال شما از قبل دانشگاه رفتن زبانتون خوب بود و کلاس رفته بودید یا بعد دانشگاه رفتن؟یعنی نمیشه از کتابایی با زبان فارسی استفاده کرد؟

    • امیرمحمد قربانی مرداد ۱۸, ۱۳۹۷ در ۰۴:۱۱

      سلام کوثر. من زبان رو قبل دانشگاه کار کرده بودم.
      چرا نشه از کتاب‌های فارسی استفاده کرد. استفاده بکن.
      اما یادت نره حتما یه زمانی هم برای تقویت زبان‌ات بذاری.

  • سلام امیر جان
    میدونی، شاید موثر ترین فایده‌ی نوشته هات این باشه که به خیلی از آدم هایی که اونارو میخونن یه جور شفافیت عجیب ذهنی میده!
    چجوری بگم، خیلی هامون میدونم مشکل چیه!میدونم کجای کار میلنگه ولی باید یکی باشه که بیاد وسط اون همه فکر چرت و پرت، دستمونو بگیره وبگه هی فلانی ببین چیزی که دنبالشی اوناهاش زیر اون تخته افتاده فقط کافیه دولا بشی و برش داری!

    حداقل کارکرد نوشته هات واسه من این شکلی بوده و یه دنیا ممنونم واسه این همه انرژی که میذاری!
    ایشالله عروسی‌ات جبران کنم! 🙂

  • سلام! فک کنم سوالم جوابش سخت بود؟!!! به هر حال ممنون! همین که تایید کردید خودش کلیه! انشالله که وقتتون بیشتر بشه!

  • دغدغه این روز های من….در واقع من این روز هازو میشد تو این متن پیدا کرد…چ بهتر بود قبل از ورود ب این رشته با همچین متنی رو ب رو میشدم ک اون سردرگمی های شدید ترم یک کمی کمتر میشد ولی خب الانم اونقدرا دیر نیست.خیلی متن مفید و مناسبی بود.لذت بردم

  • سلام.
    کمی درمورد ارتباط و حرف زدن با استاد هاتون گفتین.من علوم پایه م.چطور می تونم برای گریز از ناامیدی با استادها حرف بزنم؟!
    من تا الان حتی برای رفع اشکال درسی هم به استاد مراجعه نکردم…
    ممنون میشم راهنمایی کنین

  • سلام امیرمحمد.تو نشون دادی یک پزشک واقعی هستی دلیلش اینه که تو همیشه از خودت مایه میذاری واسه کمک به بقیه چه اینجا چه در پزشکی.من از ته دلم ازت تشکر میکنم.بازم مثله همیشه مطلب مفید و عالی بوود.

  • سلام واقعا خداروشکر می کنم از این که شما رو در مسیرم قرار داد! ممنون از مطالب مفیدتان! به نظرم باید بین کنجکاوی و شوق و اشتیاق تفاوت زیادی قائل شد! کسی که رشته دانشگاهی رو صرفا بر اساس کنجکاوی می خواند بسیار فرق می کند با کسی که آن رشته را بر اساس میل و اشتیاق خود می خواند! اولی زود خسته می شود یا حداکثر چند سال! اما دومی هیچگاه خسته نمی شود چون سیر شدن برایش مفهومی ندارد!
    (البته همه‌ی این‌ها به شرطی هست که بتوانی به خوبی منابع‌ات را مدیریت کنی که این موضوع بحثی جدا می‌طلبد).دوست دارم بیشتر در زمینه مدیریت کردن(موفقیت در چند زمینه) بدانم به نظرتون کدام منابع در این زمینه مفیدست؟

  • امیرعلی رستگار مرداد ۱۲, ۱۳۹۷ در ۰۸:۱۰

    سلام امیرمحمد
    استفاده کردم…
    ممنونم 🙂

    • امیرمحمد قربانی مرداد ۱۲, ۱۳۹۷ در ۰۸:۲۹

      امیرعلی عزیز

      ممنونم که برام نوشتی. امیدوارم به زودی فرصتی داشته باشیم که بتونیم صحبت کنیم.

  • سلام اقای دکتر من ۹۸کنکور میدم..تیزهوشان هستم..کاش میشد بهم کمک کنید یه خرده بهم ریختم..استرسم زیاده هرروز پروپرانولول و فلوکسیتین میخورم..مثل قبل نمیخونم

    • امیرمحمد قربانی مرداد ۱۲, ۱۳۹۷ در ۰۷:۴۶

      سلام نگار. فکر نمی‌کنم در طولانی مدت پروپرانولول داروی خوبی برات باشه و اگر میخوای دارودرمانی انجام بدی، انتخاب مناسبی نیست.
      نشون داده شده که پروپرانولول خودش باعث Depression میتونه بشه و مطمئنم در سال کنکورت این چیزی نیست که بهش نیاز داشته باشی.

      من چند تا کار میتونم بهت پیشنهاد بدم:

      ۱. نوشته‌ی محمدرضا شعبانعلی رو بخون: موفقیت در کنکور کارشناسی ارشد (فرقی نمی‌کنه با کنکور خودت)
      ۲. مدیریت استرس رو در متمم بخون
      ۳. سعی کن هر روز صبح برای خودت بنویسی. در مورد صفحات صبحگاهی در وبلاگ شاهین کلانتری می‌تونی بخونی. البته هدف شاهین از نوشتن صفحات صبحگاهی با تو متفاوته. ولی به درد تو هم میخوره.
      ۴. مدیریت توجه رو یاد بگیر حتما. اگر وقت داشته باشی در متمم می‌توانی در مورد آن بخوانی. من هم در مورد استفاده از اپلیکیشن Forest قبلا نوشته‌ام.

  • امیرمسعود حدیدی مرداد ۱۱, ۱۳۹۷ در ۱۰:۴۹

    امیرجان تشکر می کنم از نوشته ات
    با خودم فکر می کردم من تا به حال چندبار از اون سه دسته ای که نام بردی جابجا شدم به دسته کناری، آنقدر که در این مدت نوسان داشتم …
    قبل از اینکه این نوشته رو بخونم کنجکاو شدم خواستم ابتدا از گوگل نامتو جستجو کرده باشم، لینک فرادرس رو دیدم و تعجب کردم . اومدم اینجا و دیدم که نوشتی دوره تایرویید تدریس کردی 🙂

    • امیرمحمد قربانی مرداد ۱۱, ۱۳۹۷ در ۱۴:۴۴

      امیرمسعود عزیز

      ممنونم که برام نوشتی.
      همه‌مون جا‌به‌جا میشیم. فکر کنم باید بگردیم نقطه‌ی عدم تعادل مناسب خودمون رو پیدا کنیم.

      آره. فرادرس تجربه‌ی کاملا جدید و جالبی بود برام. راستش اصلا تصور نمی‌کردم این‌قدر وقت بگیره ازم و تصور نمی‌کردم صحبت برای یک مانیتور خالی که بهت زل زده، این‌قدر سخت باشه :)) اولش عادت بهش سخت بود.

  • سلام
    راهی هست که من بتونم چند دقیقه باهاتون صحبت کنم؟ تلگرام یا شماره همراهتون ؟
    ممنون میشم اگه زود جواب بدید

  • خیلی اتفاقی و ناگهانی(!) تصمیم گرفتم که وبساتت رو ببینم.همیشه یه چیزی باری یاد گرفتن ازت رو پیدا میکنم!!
    مطمئنم آشنایی باهات نقطه عطفی بود که باعث تغییر کردن فردی شد که هنوز هم با ورود به دانشگاه یه بچه مدرسه ای بود.
    با این که هنوز هم خیلی راه روبرومه ولی خوشحالم از این که یه حسی بهم میگه راهم درسته و دوستانی مثل تو دارم که راهنماییم کنن.

    • امیرمحمد قربانی مرداد ۱۱, ۱۳۹۷ در ۱۲:۵۲

      پویای عزیز

      تو و بقیه به من لطف دارین.
      قبلا هم بهت گفتم که هر وقت توی متمم اسم‌ات رو در قسمت آخرین دیدگاه‌ها می‌بینم، واقعا خوشحال میشم که داری برای توسعه‌ی مهارت‌های خودت تلاش می‌کنی. مطمئن باش که این ظرف‌هایی که این روزها با یادگیری مهارت‌ها می‌سازی، روزی که بارون بیاد، خیلی به کارت میاد.
      امیدوارم همین مسیر رو ادامه بدی. با این که من و تو فاصله‌ای در این مسیر نداریم و کنار هم هستیم، هر جایی که از دست من بر میاد، خوشحال میشم که تو این مسیر کمکت کنم.

  • اتفاقا من مدتی هست که دارم به این مسیر فکر میکنم و روزهایی رو میبینم ک میتونم جذاب ترین کارارو در ادامه کارایی ک شروع کردم ، انجام بدم. انتظاری ک نمیخوام تموم شه اصلا!!
    بدون شک آشنایی بیشتر با تو از اول ترم ، خیلی موثر بوده برام

    درقالب شخصیت خودم(بدون اینک تقلیدکنم) خیلی ازت یاد گرفتم و دارم انجام میدم🌹🌼

    • امیرمحمد قربانی مرداد ۱۱, ۱۳۹۷ در ۰۶:۳۲

      علی عزیز

      ممنونم که برام نوشتی. به من لطف داری تو.
      من هم همیشه به بچه‌ها گفتم که امیدوارم این پشتکاری که در علی هست، در مسیر درستی قرار بگیره که واقعا کم آدمی دیدم که از همون ابتدا این شکلی باشه.

  • دوبار خوندمش. لازم داشتم و دارم به شنیدن این حرفا
    خیلی هم لازم بود
    خوشحالم که یه همچین فضایی هست میتونم بیام بخونم و یکم آرامش خیال داشته باشم.
    دقیقا این حرفا فکرمیکنم خیلی خیلی شاید بیشتر به درد ماها میخورد. حداقل برای من اینطور بود
    ممنون واقعا خیلی زیاد که مینویسی. یه نور روشن هستی این روزها.

    • امیرمحمد قربانی مرداد ۱۱, ۱۳۹۷ در ۰۶:۳۰

      سلام مینا.
      ممنونم که برام نوشتی. مثل همیشه تو به من لطف داری.
      آره. همینطور که میگی، در آخر بیشتر به درد خودم و تو و بقیه خورد تا به درد یک کنکوری. برای اون کنکوری، شاید تا این حد که با فضا آشنا بشه، خوب بود و هنوز درکش یه مقدار سخت.

  • شاید این اولین بار بود که خیلی جدی شروع کردم به فکر کردن واسه این که تا کی قراره منتظر فردا باشم. خیلی متن خوبی بود.حتمن به دوستای کنکوریم توصیه ش میکنم هم این، هم متن قبلی رو

  • خیلی متن به جا و مفیدی بود به قول شما نه فقط واسه کنکوری ها بیشتر حتی واسه من دانشجوی علوم پایه که شدیدا دوست دارم یاد بگیرم ولی سردرگمی و موانع سراغم میاد بازم ممنون کلی بهره بردم از متنتون و حتما در اختیار داوطلب های کنکوری و بقیه دوستان قرار میدم

  • خیلی بهم چسبید این متن….یه روز میام و تشکر میکنم بابت نوشتنش!